تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،13-12-1397
تعداد بازدید :85

این رفت ستم بر ما!

به نظر می‌رسد که مطلوبیت‌های انسان‌ها که عامل اصلی تصمیم‌گیری‌ها و انتخاب‌هایشان می‌باشد، دو گونه‌اند: مطلوبیت‌های ذاتی و مطلوبیت‌های اکتسابی. آنان که به دنبال مطلوبیت‌های ذاتی خویش می‌روند، به‌زودی به رضایت‌خاطر و آرامش می‌رسند و شاهد خوشبختی را در آغوش می‌گیرند، در حالی که گروه دیگر مادام‌العمر در پی سراب می‌دود و هرگز سیراب و کامیاب نمی‌شود. این گزاره تعبیر دیگری از این حقیقت است که می‌گوید: آدمی به سیرت است، نه به صورت و انسانیت به کمال است، نه به جمال. شرح یک مکاتبه بین دو شخصیت تاریخ معاصر ایران، یعنی سپهبد تیمور بختیار و آیت‌الله حاج شیخ آقابزرگ تهرانی که شرحش در ذیل خواهد آمد، گویای صحت این گزاره است.

شیخ آقابزرگ

۱) علامه حاج شیخ آقابزرگ تهرانی، فقیه و محقق نامدار جهان تشیع که به خاطر تدوین دائره‌المعارف بزرگ «الذریعه الی تصانیف الشّیعه» به «صاحب ذریعه» معروف است، در شب پنج‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۲۵۵شمسی در محلة پامنار تهران به دنیا آمد و در ۱۲ اسفند ۱۳۴۸ شمسی در نجف اشرف از دنیا رفت. اجداد وی اصالتا از اهالی گیلان و غالباً هم اهل علم بودند. پدر وی نیز از فضلای عصر و در عین حال، از معتمدین بازار تهران بود و تألیفی هم دارد دربارة تحریم تنباکو و فتوای میرزای شیرازی در این باب. این اثر در حال حاضر در کتابخانة موقوفة مرحوم شیخ آقابزرگ در نجف موجود است.

شیخ آقابزرگ تهرانی مقدمات علوم را در مدارس «فخریه» و «پامنار» تهران فراگرفت و برای تحصیل سطوح عالی‌تر در محضر بزرگانی چون: شیخ محمدحسین خراسانی، شیخ محمدباقر تهرانی، شیخ زین‌العابدین محلاتی، میرزا محمود قمی، سیدحسن استرآبادی، شیخ عباس نهاوندی، محدث نوری، شریعت اصفهانی، آیت‌الله سید محمدکاظم طباطبایی یزدی و آخوند خراسانی حاضر شد و از بسیاری از علما و بزرگان زمان خود نیز اجازة روایت دریافت کرد. شاگردان بسیاری هم زیر نظر او تربیت شدند که نام برخی از آنها بدین شرح است: علامه سید محمدحسین حسینی طهرانی، استاد محمدرضا حکیمی، سیدمرتضی نجومی، سید جمال‌الدین استرآبادی، آیت‌الله‌العظمی سیدعلی سیستانی، استاد محمدصادق سعیدی، آیت‌الله سید محمدصادق بحرالعلوم و شهید محراب سید محمدعلی قاضی طباطبایی.

وی دارای آثار علمی و تحقیقی متنوع و مفصلی است و معروف‌ترین آثار باقیمانده از وی نیز یکی همان «ذریعه» است و دیگری کتاب «طبقات اعلامُ الشّیعه». این دو اثر منابع مهمی برای معرفی آثار و نسخ خطی اسلامی در حوزه‌‌های علوم مختلف می‌باشند.

مرحوم حاج شیخ آقابزرگ تهرانی سه پسر هم داشت. پسران اول و دوم او به نامهای علینقی و احمد منزوی در خدمت پدر به فراگیری علوم پرداختند و در حوزه‌های کتاب شناسی و فهرست‌نویسی مشغول به کار شدند، اما فرزند سومش به نام محمدرضا منزوی متولد سال ۱۳۰۸ خورشیدی، افسر ارتش و در عین حال، عضو حزب تودة ایران بود. او پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ دستگیر و زندانی شد و در بهمن ۱۳۳۳ در زندان قزل قلعه زیر شکنجة مأموران ساواک از دنیا رفت. زنده‌یاد جلال‌آل احمد که نسبت خانوادگی با مرحوم حاج‌شیخ آقابزرگ تهرانی داشت، دربارة شهادت سروان محمدرضا منزوی نوشت: «در قضایای توده‌ای بازی زیر شکنجه رفت و سربه نیست شد و عاقبت هیچ‌کس نفهمید که نفهمید که جسدش را چه کردند.»

تیمور بختیار

۲) تیمسار تیمور بختیار متولد ۱۲۹۳شمسی در شهرکرد، یک شخصیت نظامی و سیاستمدار حرفه‌ای و نخستین رئیس ساواک در حکومت پهلوی دوم بود. اجداد او از خوانین هفت‌لنگ بودند. پدرش فتحعلی‌‌خان سردار معظم از خوانین بزرگ ایل بختیاری بود و ثریا اسفندیاری ـ همسر محمدرضا شاه ـ و شاپور بختیار، آخرین نخست‌وزیر دوره پهلوی دوم نیز از عموزادگان وی بودند.

تیمور بختیار تحصیلاتش را تا مقطع سیکل اول دبیرستان در اصفهان گذراند و سپس برای ادامة تحصیل به بیروت رفت و در یک مدرسة فرانسوی مشغول به تحصیل شد. سپس از بیروت راهی فرانسه شد و از ۱۳۱۲ تا ۱۳۱۵ در «مدرسة نظامی سن‌سیر» تحصیل کرد. وی پس از دو سال با درجة ستوان دومی به ایران بازگشت و در آکادمی نظامی تهران به ادامة تحصیل پرداخت. تیمور بختیار پس از پایان تحصیلات نظامی با درجة ستوان یکمی وارد خدمت شد و پله‌های ترقی در ارتش را به‌سرعت طی کرد تا اینکه پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، به درجة سرتیپی ارتقا یافت و «فرماندار نظامی» تهران شد.

تیمور بختیار در سال ۱۳۳۳، تشکیلات زیرزمینی حزب توده را در ارتش، شهربانی و ژاندارمری کشف و شبکة افسران توده‌ای را به‌‌شدت سرکوب و منهدم کرد. وی در اول مهر ۱۳۳۵ به درجة سرلشکری رسید، در اسفند ۱۳۳۵ به ریاست سازمان جدیدالتأسیس ساواک منصوب شد و در ۱۳۳۸ نیز به درجة سپهبدی ارتقا یافت.

اما او که سوداهای دیگری در سر داشت و جریان‌های سیاسی، به‌ویژه رویکردهای سیاستمداران امریکایی دربارة ایران را به‌دقت تعقیب می‌کرد، در جریان مسافرت به آمریکا در بهمن ۱۳۳۹، در قامت یک منتقد رژیم شاه ظاهر شد و ضمن ملاقات با جان اف.کندی ـ رئیس‌جمهور وقت امریکا ـ به نقد سیاست‌ها و عملکردهای شاه و اطرافیانش پرداخت و راجع به گسترش سرسام‌‌آور فساد در هیأت حاکمة ایران و ناتوانی شاه در ادارة مطلوب کشور سخن گفت؛ اما پیش از آنکه خودش به تهران بازگردد، اخبار مربوط به ملاقات‌ها و مذاکراتش را خود آمریکایی‌ها به اطلاع شاه رساندند و به ‌همین دلیل پس از ورود به کشور، از ریاست ساواک برکنار شد و در هفتم بهمن ۱۳۴۰ نیز به‌گونه‌ای نه ‌چندان محترمانه از ایران تبعید شد.

تیمور بختیار در این هنگام مخالفت با شاه و حکومت پهلوی را علنی کرد و رسماً وارد مبارزه شد. بختیار که حضور در نزدیکی مرزهای ایران را برای تحقق اهدافش مفیدتر می‌دانست، در اردیبهشت ۱۳۴۸ با هماهنگی قبلی دولت عراق، وارد بغداد شد و در یکی از قصور دولتی عراق اقامت گزید. دولت ایران هم کلیة اموالش را در ایران مصادره کرد و پروندة وی را به اتهام خیانت به میهن به دادرسی ارتش ارسال نمود. دادگاه عالی شمارة یک دادرسی ارتش نیز در روز سی و یکم شهریور ۱۳۴۸ بختیار را غیابا به اعدام محکوم کرد!

مکاتبه

این دو شخصیت متنافر، یعنی شیخ آقابزرگ تهرانی و تیمور بختیار که هر یک به اقلیمی از اقالیم وجود تعلق داشتند و در مسیرهایی متفاوت به دنبال مطلوبیت‌های جداگانه‌ای بودند، از قضای روزگار در برهه‌ای از زمان رو در روی هم قرار گرفتند و بر سر موضوعی مشترک به مکاتبه پرداختند. این رویداد مربوط به اواسط سال ۱۳۴۷ است، یعنی زمانی که تیمور بختیار به دلیل همراه داشتن اسلحه و تجهیزات نظامی از سوی پلیس لبنان دستگیر و به نُه ماه حبس محکوم شده بود و در حالی که سخت نگران بازگرداندن به ایران و گرفتارشدن در چنگال شاه بود، در زندان بیروت به سر می‌برد. از طرف دیگر هم نگران بود که مبادا شیخ آقابزرگ تهرانی و فرزند بزرگش، یعنی علینقی منزوی، برای گرفتن انتقام راجع به قتل محمدرضا منزوی وارد صحنه شوند و از نفوذشان در عراق و لبنان استفاده کنند برای متقاعدکردن دولت لبنان جهت استرداد بختیار به ایران.

به همین جهت، بختیار در تاریخ ۱۸ مهرماه ۱۳۴۷ نامه‌ای به شیخ آقابزرگ تهرانی نوشت با این عنوان: «حضور محترم مستطاب حجت‌الاسلام آیت‌الله آقای آقابزرگ تهرانی دامت شوکتها». وی در ادامه ضمن تعارفات رایج روز، با طرح دلایل و مستنداتی در خصوص قتل محمدرضا منزوی، از خود و فرمانداری نظامی وقت تهران سلب مسئولیت کرد و درخواست نمود که بدگمانی و سوءتفاهم شیخ آقابزرگ در این زمینه مرتفع شود و در پایان هم افزود: «امیدوارم به خواست خداوند متعال روزی که دیر نباشد، برسد و این دستگاه جبار و ستمگر فعلی برچیده شود و آن‌وقت بنده اولین کسی خواهم بود که برای روشن کردن حقایق و پیداکردن چگونگی این قضیه که بغرنج و لاینحل مانده است، پیشقدم خواهم شد.»

مرحوم شیخ آقابزرگ تهرانی نیز در تاریخ سه‌شنبه ششم شعبان ۱۳۸۸ قمری جوابیه‌ای با عنوان «آقای بختیار، فرماندار نظامی طهران بعد از سقوط مصدق» نوشت و یادآور شد: «جنایاتی که در دورة حکومت شما رخ داد، منحصر به قتل فرزند من محمدرضا در زیر شکنجه نیست، بلکه قتل سید فاضل، آقا سیدمحمد واحدی و جوان ناکام، محمود کوچک شوشتری و غیرهم جمیعا قبل المحاکمه و در حطیة قدرت و زمان حکومت شما رخ داده است.» سپس افزود: «اگر چنانچه شما واقعا خود را در این جنایات غیر مسئول می‌شمارید، بایستی اسرار این حوادث فجیعه را در معرض افکار عمومی قرار دهید و معونت مظلومین را جبران اعانت ظالم نمایید، شاید از نتیجة من اعان ظالماً سَلّطهُ الله علیه برهید، وگرنه مجرد انکار را ملت ستمدیدة ایران از مقام مسئولی چون حاکم نظامی نمی‌پذیرد. [و] هیچ عملی بی مجازات نمی‌ماند.»

شیخ آقابزرگ تهرانی در پایان این نامه، از قصیدة معروف خاقانی با مطلع «هان ای دل عبرت‌بین…» استمداد طلبیده و یادآور شده است که: «من بعد از شصت سال خدمت به تاریخ و ادب کشور، خاقانی چه خوب گفته است: این رفت ستم بر مار بر قصر ستمکاران، تا خود چه رسد خذلان! البته خداوند غفور و رحیم می‌باشد و بندگان باید به سوی او بشتابند. والسلام علی من اتبع الهدی. الفانی، آغابزرگ ‌الطهرانی»

هنوز دو سال از این مکاتبه نگذشته بود که به قول قابوسنامه: «درزی در کوزه افتاد»؛ چون مأموران عملیاتی ساواک دست به کار شدند و در ۱۶ مرداد ۱۳۴۹ بختیار را در شکارگاهی در استان دیالة عراق به دام انداختند و به قتل رساندند.

***

به جهت اهمیت تاریخی نامه تیمور بختیار، متن کامل آن در زیر می‌آید:

«۱۸ مهرماه ۱۳۴۷

بسمه‌تعالی

حضور محترم حضرت مستطاب حجت‌الاسلام آیت‌الله آقای آقابزرگ تهرانی دامت شوکته

به عرض می‌رساند امید است وجود شریف حضرت مستطاب عالی در تحت توجهات حضرت ولی‌عصر سلامت و خرّم باشد. حال این‌جانب هم به لطف حضرت عالی خوب است و کسالتی ندارم.

باری، قریب به دو سال پیش ملاقاتی با آقای آقا سیدموسی الموسوی اصفهانی دست داد و ایشان مطلبی عنوان فرمودند که برای بنده استماع آن هم ناگوار [بود] و هم تازگی داشت و آن فقدان آیت‌الله‌زاده آقای دکتر محمدرضا در سال ۱۹۵۴ یا ۵۵ بوده است و گویا ایشان را از بیروت به تهران آورده‌اند. بنده از شنیدن این خبر و به‌خصوص تصور اینکه در دستگاه فرمانداری نظامی آن زمان که ریاست آن با این جانب بود، چنین اتفاقی افتاده باشد، بسیار متأسف و متأثر و ناراحت شدم و ایشان را کاملاً مطلع نمودم که اولاً حد و اختیارات قانونی فرمانداری نظامی تهران عبارت بود از شهر تهران تا ۶ کیلومتر اطراف آن و ابداً به شهرستان‌ها دخالت نداشت، چه برسد به خارج از کشور.

ثانیاً امور افسران منحصراً با ستاد ارتش و رکن دوم بود و به قراری که می‌شنوم، آقای محمدرضا درجه افسری داشته‌اند؛ و سوم اینکه در آن زمان هنوز سازمان امنیت تشکیل نیافته بود که به همه کشور رسیدگی کند. چهارم آنکه زندان فرمانداری نظامی در لشکر۲ زرهی و زندان شهربانی بود و چنان‌که می‌گویند، آقای محمدرضا در قزل‌قلعه بوده و آنجا در آن موقع زندان ارتشی و رکن۲ بوده است. بنابراین چگونه موضوع را به فرمانداری نظامی و این‌جانب ارتباط داده‌اند، برای بنده بسیار ناگوار و بغرنج و تأسف‌آور است و بنده از آقای دکتر موسی موسوی خواهش کردم که جریان را به عرض حضرت مستطاب‌عالی و آقازاده دیگر آقای منزوی که در بیروت هستند، برساند که رفع سوءتفاهم بشود.

در گرفتاری اخیر در بیروت هم بلافاصله پسرخاله خود را به سراغ آقای منزوی در دانشگاه فرستادم که ایشان از طریق دانشجویان برای جلوگیری از استرداد اقدام بنمایند. حال اگر موضوعی را که نسبت می‌دهند، خدای نکرده صحت داشت، چگونه بنده می‌توانستم از آقای منزوی استمداد بطلبم؟

متأسفانه در ملاقات چند روز قبل با آقای سیدعلی معلوم شد که رفع سوءتفاهم نشده و تصورات هنوز به جای خود باقی است و این مطلب بر تأسف و ناراحتی‌های دیگر من می‌افزاید. امیدوارم به خواست خداوند متعال روزی که دیر نباشد، برسد و این دستگاه جبار و ستمگر فعلی برچیده شود و آن‌وقت بنده اولین کسی خواهم بود که برای روشن کردن حقایق و پیدا کردن چگونگی این قضیه که بغرنج و لاینحل مانده است، پیشقدم خواهم شد. بیش از این اوقات گرانبهای حضرت عالی را نمی‌گیرم و سلامتی وجود شریف را از خداوند باری‌تعالی خواستارم.

ارادتمند سپهبد بختیار

فراموش کردم بنویسم در این موقع که حکومت تهران برای بنده پرونده جعلی درست می‌کند و برای استرداد به بیروت می‌فرستد، اگر خدای ناکرده چنین چیزی حقیقت داشت، آن را می‌فرستاد که موجه و جلب افکار عمومی عوام کرده باشد.»

محمدحسین دانایی

برگرفته از روزنامه اطلاعات 


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید