تاریخ آخرین ویرایش : یکشنبه،19-12-1397
تعداد بازدید :188

با قبیله بهار

بهار من  

ای که با فرودین می آیی و شکوفه های گیلاس را در قاب چشمان کم فروغم که زخم روزگار بر تن دارد می ریزی و بر پهنای زمین، مخمل سبز رویش می گسترانی و جان های شیفته را سرشار از امیدی دوباره می گردانی.

ای که از گردنه های برفگیر بهمن می آیی و پیام آور روز های پر گل اردیبهشتی وبه سان نسیمی مرطوب  در روز های کم شمار خرداد،  جان های تشنه مان را به نوبرانه های بهشتی خود میهمان می کنی.

بهار من !

 یادت هست!  در روزگار کودکیم که چارق زمستان از تن به در می کردیم این تو بودی که سرمای قوس را با نسیم ترد صبحگاهیت از تن زمین برون می کردی و زمین و زمانه را  به گرمی روزهای پسین وعده می دادی  تا سایه سار  درختان پر برگ کوچه باغ های زندگی، معنا پیدا کرده باشند.

 یادت هست ! این تو بودی که از نسیم جانبخش خرداد شبنم عشق می ساختی و بر دل های مشتاق می وزیدی تا  تابستان وصال انگور را ، چونان شهودی   عارفانه نوید داده  باشی.

بهارمن!

 ای که رنگ هایت به شادابی و بکارت  خود توست. ای که رنگ ، از تو رنگ می گیرد  و زندگی. چه خوب که تو هنوز شور  روزگاران  پیشینی، هر چند زمین سخت می گیرد بر ما  اما تو چه آسان  و بی ادعا از جاده های بی انتهای زمانه بر ما می گذری و غم پیشین را با شادی پسین به مزایده می گذاری.

بهار من !

تو عدالت آشکار و پنهانی ،تو شکوه مساوات عریانی، کیست که عدالت را در تو نبیند وانوار مساوات تو  ،بر تن خسته و قبراق  ،و بر جان ظالم و مظلوم نریخته  باشد  و کیست که بیکرانگی عدالت و مساوات تو را،  چه پیر و جوان ،چه شاد و غمگین و خرد و کلان تجربه نکرده باشد.

بهار من !

تو عین بارانی، تو چونان گرمای بی منت خورشیدی . تو بی قضاوت و پر مهر  ،  بر تن و جان  کوه و دشت ، صخره و چمنزار   ، گل وخار ، بی گنه و گنه کار می باری. آری می دانم که باران و خورشید ، بی منتی   از تو   آموخته اند.

بهار من !

 می بینی زمانه چه سخت می گیرد    ولی ما، امید از تو آموخته ایم و چه نیک می آموزی که از پس سرمای زمستان می آیی. آری از دم مسیحایی توست که زمین سرد، نفسی گرم بر می کشد و گل های نسترن و اقاقی و شمعدانی در زمین ریشه می دوانند و چکاوکان به مستی، به وصال تو می رسند.

بهارمن !

تو چونان صبحی در فرا سوی تاریکی ، تو آغازی  در پس پایان ، تو با گل و ریاحین، عاشقانت را به ضیافت عشق می خوانی. تو نوای فروخفته ء   واژه های امید  در سخت ترین روز های زمستانی ،آری تو با خورشید می آیی، تو خود طلایه  دار حکومت خورشیدی. تو  ، به خورشید بی رمق زمستان، جشنواره گرم و عطر آگین گل های سرخ و  زر د   و  ارغوانی را  یاد آور می شوی .

بهاراسطوره ای من!

تو از پس اسپند می آیی که  مادر عشق است و سپندارمذ. تو بنفشه های اسپند را به گل می نشانی .ای گرمای خورشید در جان  و مخمل بهشت بر تن  ، بیا که دیر گاهی است  با جانی شیفته و چشمانی مشتاق به انتظارت نشسته ایم.

آری بهار باستانی من !

بیا تا  بار دیگر کودکان سرزمینم شادی را در آغوش پر مهر تو به جشن برخیزند. بیا که تو هویت کودکی  مایی وخود چه خوب می دانی  که کودکی و بهار و صبح  همه از یک قبیله اند .

نوروز بر شما مبارک

  

اسماعیل آزادی    



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید