تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،8-7-1398
تعداد بازدید :126

تهران شهر ما: چگونه بود و چگونه شد

تهران شهر ما: چگونه بود و چگونه شد

 

سالهاست که در تهران زندگی می کنم، از زمان دانشجویی تا کنون، با وقفه های نسبتا کوتاه که در جاهای دیگر بودم. اما هر بار نه بیش از دو سه سال. از تهران خاطرات بسیار دارم بخصوص در دوران دانشجوئی از خیابان شاهرضا (انقلاب) که از جلو دانشگاه تهران می گذشت و همه زندگی ما را خارج از دانشگاه در بر می گرفت.

سینما رفتن، سینما دیانا که نزدیکترین بود یا سینماهائی که در میدان 24 اسفند (انقلاب) بودند. اگر حمل بر حسرت به گذشته نشود راه رفتن و قدم زدن در خیابان شاهرضا  نوعی تفریح بود و بدون دغدغه در پیاده رو راه می رفتیم. بدون آنکه مثل امروز نگران عبور موتوری ها در پیاده رو باشیم و با نگرانی مرتب مترصد باشیم که یک موتوری با ویراژ دادن از پیاده رو و بغل گوشمان با سرعت عبور کند تازه طلبکار هم باشد که چرا سرراه او سبز شده ایم. خانه ما به خاطر آنکه نزدیک دانشگاه تهران باشد در کوچه بن بست در خیابان جمال زاده بود یکبار که پدرم به دیدن ما آمد گفت احساس می کنم در ییلاق هستم آنقدر که آن کوچه آرام بود. کنار ما باغ نسبتا کوچکی بود که سفارت برزیل یا شاید خانه سفیر در آن قرار داشت فقط گاه صدای شنا کردن بعضی از ساکنین آنرا می شنیدیم.

اصلا از صداهائی که امروز می شنویم (چه در محل کار و چه در محل زندگی)خبری نبود آنجا یک محله شکل گرفته بود هر روز یک ساختمان را نمی کوبیدند و بجای آن یک ساختمان جدید بسازند. شبها سکوت کامل بود نه صدای خاکبرداری و بلدوزر و نه صدای خالی کردن آهن و مصالح دیگر، نه صدای عبور کامیونها که خاک ها را می بردند یا مصالح را میاوردند. روزها که در مسیر خیابانها قدم می زدیم از بلوار الیزابت (بلوار کشاورز امروز) یا تخت جمشید (طالقانی) که برای رفتن به سینما تخت جمشید و خوردن ساندویچ در کنار آن اغلب به آنجا می رفتیم، از دود غیر قابل تحمل و صدای زیاد ترافیک و بوق ماشین ها و موتورهای زیاد خبری نبود.

صبح ها با صدای جیک جیک گنجشک ها بیدار می شدیم که گاه آنقدر زیاد بودند که درختان به نظرمان سیاه رنگ می آمد، نه با صدای کامیون که بار خالی می کند و یا دود کامیون که مصالح ساختمانی را می آورد، یا جرثقیلی که عناصر سنگین ساختمان های در حال ساخت (که بارها خراب و باز بلندتر ساخته می شوند) را در محل مورد نظر سوداگران محله قرار می دهد. پیاده روها نه چندان شیک و پرزرق و برق اما برای عبور راحت بود نه آنکه پر از پستی و بلند ناشی از رامپ های پارکینگ که هر کدام ساز خودشان را می زنند یا پر از مصالح ساختمانی و گاه به کلی بسته (توسط دیوار و حصار کارگاه ساختمانی در حال کار) که مجبور شویم اگر پلی پیدا کنیم به سواره رو پناه ببریم. کاش تهران بتواند به آرامش برسد و برای ساکنین به جان آمده اش حداقل آرامش را تامین کند، و حداقل هوایی که بتوانند بی دغدغه و دود و بو نفس بکشند. لااقل به جایی برسد که چند دهه قبل شهردار سئول در بازدید از تهران گفته بود کاش سئول مانند تهران شود. اما من سال گذشته که از سئول دیدن کردم گریه ام گرفت چون سئول یک نیویورک تمیز و بدون ترافیک بود که می توانستیم کیلومترها در پیاده روهای آن با یک چمدان چرخ دار حرکت کنیم بدون آنکه نیاز باشد به سواره رو برویم. بعد هم با همان چمدان (بدون آنکه آنرا بلند کنیم) به سکوی قطار بین شهری یا شهری برسیم. اگر هر یک از ما کمی اراده کنیم و از خودمان شروع کنیم مسلما به آنجا خواهیم رسید. کافی است کمتر از ماشین استفاده کنیم کمی هم به فکر آرامش خودمان باشیم تا پولی که در اثر ساخت و ساز به جیب می زنیم، با آنکه میدانیم متاسفانه کفن هم جیب ندارد که با خودمان ببریم.

گیتی اعتماد 

به بهانه 14 مهر روز تهران 

 



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید