تاریخ آخرین ویرایش : چهار شنبه،22-11-1399
تعداد بازدید :111

رویاها لابلای واژه ها

این بار که خواستید به یک فرد نیازمند کمک کنید، می توانید به این هم فکر کنید که کمک، فقط بخشش از سرمایه نقدی و ریالی نیست چون نیاز هم الزاما، احتیاج مالی نیست اگرچه که معمولا، ریشه اقتصادی دارد. شما می توانید به یک فرد نیازمند، ظرفی غذا هدیه بدهید، می توانید لباس و کفش هدیه بدهید چون یک فرد نیازمند، فردی است که به دلیل مشکلاتی که در زندگی دارد، از تامین نیازهای خود ناتوان شده است. اما این بار که خواستید به یک فرد نیازمند کمک کنید، می توانید به این هم فکر کنید که می شود همراه با یک دست لباس یا یک جفت کفش یا یک سبد آذوقه، یک جلد کتاب هم هدیه داد.کتاب از آن دست کالاهایی است که در معادلات کش آوردن دخل تا خرج، حتما از اولین های حذف از سبد هزینه های خانوار است چون تا وقتی قد کوه مشکلات اقتصادی، پیش چشم یک خانواده بی بضاعت، روز به روز بیشتر می شود، حتما و قطعا، خریدن و حتی خواندن کتاب، در هیچ رده ای از بایدها جایی ندارد. اصلا وقتی معیشت یک خانواده، در خطر نابودی قرار می گیرد، ضروری ترین حذفی ها، همان هایی است که نان فوری از کنارش در نمی آید؛ آموزش و تفریح و اوقات فراغت و یادگیری و سرگرمی، الزاماتی است که برای یک زندگی سالم، ضروری است ولی یک زندگی سالم هم تعریفی دارد و یک انسان سالم هم، مولود اتصال زنجیره ای از بایدها و موجودهاست و شاید اصلا باید این سوال بنیادی را، وقتی از ضرورت کتابخوانی برای همه اقشار جامعه حرف می زنیم، بپرسیم که «زندگی سالم برای کدام انسان سالم؟»

دالتون ترومبو؛ نویسنده و فیلمساز امریکایی، در کتاب بی نظیرش با عنوان «تفنگت را زمین بگذار» از قول یک سرباز بازگشته از جنگ جهانی اول، خطاب به تمام رهبران جهان و مدعیان آزادی بیان و ضرورت دانستن و آگاهی، سوالی مطرح می کند؛ سوالی که در همه این ۹ دهه پس از نوشته شدن این کتاب و حتی برای همه سال های حیات بشری، بی جواب خواهد ماند. این سوال، سوال یک سرباز است؛ سربازی که علاوه بر دست ها و پاهایش، نیمی از صورت و گوش ها و چشم ها و زبانش را هم از دست داده و تنها چیزی که برایش مانده، تنها چیزی که برای این تکه گوشت مربع شکل، مانده، ذهنی برای فکر کردن است و سرباز، یکی از همان لحظاتی که از شتاب قدم های عمر و زمان هیچ نمی فهمد و فقط با پوست پیشانی اش؛ تنها تکه سالم از پوست بدنش، قادر به درک تقویم توالی روز و شب است، در ذهنش، از همه رهبران جهان می پرسد «به تو می گویند بیا برویم جنگ و تو می روی چون به تو می گویند برویم دموکراسی ایجاد کنیم. کدام دموکراسی؟ دموکراسی برای چه کسی؟ دموکراسی با تعریف  چه کسی؟»

حذف کردن عادت به مطالعه، آسان ترین شیوه برای به صفر رساندن خواسته هاست. این جمله را می شود مفصل تر هم نوشت؛ زمین گیر کردن آدم ها در مقابل فقر، آسان ترین راه برای حذف کردن عادت به مطالعه است. مسوولان سازمان بهزیستی و کمیته امداد گزارش های آماری فراوان دارند از اینکه جمعیت تحت پوشش این نهادهای حمایتی، چند سال است که به سفر نرفته اند و تفریح مرسوم نداشته اند و اصلا فرصت فکر کردن درباره نحوه گذران اوقات فراغت ندارند چون در بد بیاری های زندگی،کانون نیاز خانواده، نان است و بس. 

اتفاق بدتر از گرسنگی جسمی، گرسنگی روح است که برخلاف تصور، ارتباط تنگاتنگی با گرسنگی جسم دارد. آدم ها؛ نیازمندترین آدم ها، اگر نخوانند و ندانند، اصلا نمی فهمند چه می خواهند و چه چیز باید بخواهند تا این فقر فرساینده، میراث نسل نشود... 

چند ماه قبل، از یک کتابخانه روستایی نوشتم؛ کتابخانه ای در روستای کوچک «وشنام دری» نزدیک به شهرستان چابهار. کتابخانه کوچکی که در این ۱۸ ماه، امید روستا شده؛ امید بچه ها و زنان و مردان روستا. وقتی در شهرها و خانه های سرد خودمان حبس می شویم و کنج و کنار این کشور چهار فصل را ورق نمی زنیم که ببینیم مردمانی با هر گویش و هر عقیده، چطور به زندگی نگاه می کنند، نتیجه اش این می شود که پیله ای که دور خود و خانه و شهرمان تنیده ایم، آنقدر ضخیم و سخت و زمخت می شود که هیچ منفذی ندارد که نوری بر نگاه ما بتاباند و بدتر اینکه هیچ منفذی ندارد که به ما اجازه نگریستن به دوردست ها را بدهد. دوردست ها، همان معدود و انگشت شمار روستاهایی است که مردمش می خواهند نقطه پایان بر این فقر موروثی بگذارند، مثل اهالی روستای «وشنام دری» نزدیک شهرستان چابهار و مثل اهالی روستای «شیخ آباد» نزدیک شهرستان کهنوج که حالا کتابخانه دارند و این کتابخانه ها هم مثل همیشه به همت خود مردم روستا پا گرفته و رشد کرده.کتابخانه «وشنام دری» که این طور بود. یکی از اهالی روستا آن را بنا کرد و برای نویسندگانی از سراسر کشور درخواست کمک فرستاد و حالا، بچه های «وشنام دری» نه فقط کتاب می خوانند، افق های دورتر را هم می شناسند و حالا می فهمند که چرا بچه ای در ناف پایتخت کشوری به نام ایران، هر چه هر چه هر چه بخواهد، می تواند داشته باشد و چرا وقتی پایت می رسد به آخرین نقطه سو سو زدن حیات روی نقشه پهناور ایران؛ آنجایی که چند میلی متر آن طرف تر، وارد خاک یک کشور دیگر شده ای، بچه های زیادی هستند که از حداقل های نیاز یک کودک هم محروم می مانند. حسن کتاب ها همین است. اینکه پاسخ خیلی از چراهای ممنوعه را می دهند. چراهای ممنوعه ای که دولت ها سعی می کنند با لبخند زدن و بهانه جستن و منحرف کردن فکرها و نگاه ها، در یک قبر ابدی و عمیق، دفنش کنند ولی حتی اگر بزرگ ترین گورستان را هم برای دفن کردن کتاب ها بسازند، واژه را که نمی شود کشت. واژه، زبان به زبان و نسل به نسل می چرخد و انگار سوار بر قالیچه پرنده، همه مرزها و همه ورود ممنوع ها را پشت سر می گذارد تا برسد به روح و دل آدم های تشنه ای که نفع دولت ها ایجاب می کند تا آخر عمر، در تشنگی اسیر شوند و در تشنگی بمیرند. حالا از روستایی دیگر حکایتی مشابه «وشنام دری» به دست مان رسیده؛ روستایی در جنوب کرمان. تا به حال گذرتان به جنوب کرمان افتاده؟ جنوب کرمان تکه عجیبی از این سرزمین است. اگر شما هم از گروه آن افرادی هستید که کرمان را فقط با سوغات پسته و آسمان پرستاره و زیره و حمام گنجعلی خان و پته و رطب می شناسید، این را بدانید که نوار جنوبی این استان پهناور، داشته هایش و نیاز مردمانش، هیچ و هیچ شباهتی با باقی قسمت های استان ندارد. جنوب کرمان، میانبری است به فقر و درد و بی آبی و نگاه های محرومی که ظرف دهه ها، آنقدر دیده نشده اند و از یاد رفته اند که نمی دانند چه می خواهند. روزگار مردمان ایستاده روی نوار جنوبی کرمان، همه این دهه ها، با فقر سپری شده چون از بیست و چند سال قبل که بختک خشکسالی بر گردن این تکه از استان افتاد، نخل های جنوب خشکید و باغ ها، پژمرد و ته جیب های مردمان جنوب، به جای پول و پسته، پر شد از غبار زمین های خشکیده. وقتی آب نباشد، زندگی می میرد و حالا بیش از ۲۰ سال است که جنوب کرمان، شبحی از زندگی است و جای آن همه امید را، یک گودال عمیق گرفته که غبار خشکسالی، لایه به لایه، عمقش را پر می کند. 

برای همین است که می گویم اگر این بار خواستید به یک فرد نیازمند کمک کنید، همراه همه آن لباس و خوراکی و وجه نقدی که می فرستید به عنوان هدیه و به نشان همیاری و همدلی، یک جلد کتاب هم بفرستید. امید از سطرهای یک کتاب متولد می شود؛ وقتی آدم ها، همان فقیرترین های شان حتی، توان این را پیدا کردند که خیال کنند و خیال را با واقعیت گره بزنند؛ امید از درآمیختن خیال و واقعیت زاده می شود و نیازمندترین انسان های این دنیا؛ آنهایی هستند که امید ندارند چون توانی برای پیوند زدن بین خیال و واقعیت ندارند. 

حکایتی از  «شهسواران  جنوب» 

جنوب کرمان؛ نزدیک به شهرستان کهنوج، روستایی هست به نام «شیخ آباد». روستای شیخ آباد، مثل باقی روستاهای این خطه، سال هاست در حسرت باران است و در حسرت سبز شدن باغات خشکیده و برکه های ترک خورده بی آب. 

یکی از اهالی روستا؛ حسین درویشی، که در همین روستا به دنیا آمده و در همین روستا درس خوانده و معلم بچه های همین روستا شده، ۲ سال قبل، یکی از خانه های خالی روستا را رنگ زد و تابلویی بر سر در خانه گذاشت و روی تابلو نوشت «کتابخانه شهسواران جنوب»

حالا این کتابخانه کوچک، حدود ۱۵۰۰جلد کتاب دارد؛ کتاب هایی برای گروه سنی نوجوان و آدم بزرگ ها و البته که اندیشه نوجوان باید بارور شود تا آینده یک خانه، آینده یک روستا را بسازد. 

در این روستای کوچک که جمعیتش از ۷۰۰ نفر بیشتر نیست و اهالی روستا، برای تامین معاش، چشم می دوزند به ابرها تا کی، دلشان بگیرد و بگریند بر سر باغات تشنه، «شهسواران جنوب»، همه امید روستاست چون بچه های روستا، با همین کتاب هایی که از دور و نزدیک ایران پهناور برای شان می رسد، یاد گرفته اند سر از گریبان تنگ و فشرده محرومیت بیرون بیاورند و آن نجوایی که در ته حلق شان می جوشد را به واژه تبدیل کنند و این واژه ها را با صدای بلند و بدون هیچ ترسی، خطاب به مدیرانی که فکر می کنند اگر یک مدرسه ساختند، وظیفه شان در قبال جمعیتی به پایان رسیده، فریاد بزنند. روستای شیخ آباد، ۵ مدرسه دارد؛ ۲ مدرسه دوره اول و دوم دخترانه، ۲ مدرسه دوره اول و دوم پسرانه و یک دبستان. ولی حسین درویشی می گوید شیخ آباد و روستاهای اطرافش، تا دو سال قبل،کتابخانه نداشتند.کدام دانش آموزی می تواند امید یک وطن شود وقتی غیر از «بابا آب داد» و «بابا نان داد» نمی خواند؟ کدام دانش آموزی می تواند امید یک ملت شود وقتی بلد نیست افقی تازه تر از جبر خشک و پوسیده «۲ به علاوه ۲ می شود ۴» پیدا کند؟ سال ها قبل، خسرو گلسرخی؛ آن معلم بزرگ و بی تکرار، واقعیتی را سرود «... بچه ها در جزوه های خویش بنویسید: یک با یک برابر نیست...» کدام دانش آموز می تواند از حل معادله نابرابری زور و فقر، سربلند بیرون بیاید وقتی جز «چوپان دروغگو» تصویر دیگری از استیصال و درماندگی ندارد؟ 

شاید درویشی؛ این معلم روستازاده هم به همین فکرها بود که خانه متروک روستایش را تبدیل به کتابخانه ای کرد که به بچه های روستای محل تولدش یاد بدهد که باید بخواهی و یاد بگیری که بخواهی چون هیچ دولتی دوست ندارد تو، چیزی بخواهی. دولت ها دوست دارند تو مثل یک مجسمه، ساکت و خاموش باشی و تو باید یاد بگیری که بخواهی و سکوت نکنی و خاموش نباشی. 

شاید در همین کتابخانه کوچک، شاید در همین دوردست ترین نقطه از جنوب کویر، این بچه ها باور کنند که برخلاف همه شعارهای تاریخ مصرف گذشته و پوسیده حامیان سرمایه داری و بازتولید گود و برج، امروز، دیگر «سرخپوست خوب، سرخپوست مرده نیست.»

بنفشه سام گیس

روزنامه اعتماد



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید