تاریخ آخرین ویرایش : جمعه،10-11-1399
تعداد بازدید :133

زیباسازی یا اغتشاش بصری؟

آن‎چه این روزها در اغلب شهرها مشاهده می‌شود نوعی اغتشاش بصری است که هرکدام شهروندان را به سویی هدایت می‌کند، یکی پیام بهداشتی می‌دهد و دیگری محصولی را معرفی می‌کند و در جایی دیگر تراوشات ذهنی یک هنرمند تبدیل به دیوارنگاره یا حجم شده که گاهی بی‌جهت در جایی نامناسب قرار گرفته است، از مینیون(نام یک شخصیت کارتونی)‌های وسط سنگ‌فرش‌های میدان انقلاب که بر ستون‌های سیمانی نقاشی شده‌اند که بگذریم به تونل‌ها یا اتوبان‌هایی می‌رسیم که با شیشه‎کاری و کاشی‎کاری، یادآور حمام‌های دوره قاجارند.

برای آسیب‏شناسی این موضوع با خانم نوا توکلی مهر، پژوهشگر و دارنده دکترای شهرسازی از دانشگاه علم و صنعت، مشاور در شهرداری تهران و عضو جامعه مهندسان مشاور شهرساز، به گفتگو نشسته‌ایم.

معمولا پیام‌های بصری، زبان هر فرهنگی هستند. در حال حاضر پیام‌های بصری شهر ما با فرهنگمان همخوان هستند؟

پاسخ این پرسش به این موضوع بستگی دارد که ما داریم درباره چه جامعه‌ای، چه شهری، با چه مدیریتی و با چه میزان مشارکت مردم و با چه شکلی از گفتمان مردم و نهادها‌ی تصمیم‌ساز صحبت می‌کنیم؟ این مؤلفه‌ها ممکن است در هر شهری با شهر دیگر متفاوت باشد. درست است که پیام‌های بصری، نشانه‌هایی از فرهنگ جامعه را دارند و از این بابت قابل خوانش هستند و ما بر اساس آن‌ها به این نتیجه می‌رسیم که فرهنگ و اندیشه مردم و شهروندان در هر جامعه چگونه است و چه بسا همین خوانش‌ها سبب می‌شوند تا بتوان در باب بسیاری از آن‌ها توضیح داد، ولی جامعه ما چند ویژگی دارد که در ابتدا باید آن‌ها را بشناسیم.

اولا جامعه ما به لحاظ فرهنگی یک جامعه متکثر است و ارزش‌های متکثر دارد و تلاش برای نزدیک کردن این‎ها به یکدیگر با نوعی رواداری تاکنون کمتر اتفاق افتاده است. از طرف دیگر نهادهای تصمیم‌ساز در شهرها معمولا منصوب به یک نوع تفکر یا ایدئولوژی تک‎ساحتی هستند و این نگرش‌های تک‎ساحتی، اختیار عمل کافی و بلامنازع در مدیریت منظر شهر و پیام‌های بصری دارند و همین ویژگی در شهرهایی مثل تهران، خوانش این پیام‌های بصری را بسیار پیچیده‌تر و وابسته به مؤلفه‌های بسیار بیش‎تری می‌کند. به‏همین جهت تحلیل پیام‌های بصری در شهرهای ایران، مستلزم مشارکت گسترده میان حوزه‌های دانشی گوناگون از جمله روان‏شناسی، جامعه‎شناسی، اقتصاد، سیاست و نظایر این‎ها نیز هست.

قطعا شهر یک منظر فرهنگی و تجلی روایت‌هایی است که نشان می‌دهد اهالی آن چگونه زندگی می‌کنند و چگونه می‌اندیشند و چگونه با محیط پیرامونشان اعم از طبیعی و مصنوعی ارتباط برقرار می‌کنند و روی آن تأثیر می‌گذارند و از آن تأثیر می‌پذیرند و این پیام‌های بصری یک وسیله خوانش بسیار عالی است.

اگر بخواهیم تعریفی علمی از زیباسازی داشته باشیم که کارکرد آن، بهبود روحیه شهروندان باشد چه تعریفی می‌توانیم ارائه کنیم؟

برای حصول به نتیجه نیازمند آنیم تا تعریف دقیق‌تری از موضوع داشته باشیم. اولا ما به اشتباه واژه زیبا‌سازی را وارد مباحث شهرسازی و مدیریت شهری کرده‌ایم و در واقع در واژه‌شناسی تخصصی بین‌‌المللی چنین واژه‌ای نداریم. معادل واژه زیباسازی Beautification است که بیشتر بیانگر زیبا کردن انسان‌هاست. اما در مباحث شهری معتقدیم که زیبایی یک امر نسبی است و درک و تعریف از زیبایی، وابسته به فرهنگ و تجربیات شخصی آدم‌هاست و زیبایی از منظر هر فردی متفاوت است، یعنی امکان دارد دو فرد گوناگون وارد یک فضای شهری شوند و تعبیری کاملا متفاوت داشته باشند. بنابراین همه فعالیت‌هایی که در چند دهه اخیر با عنوان زیباسازی انجام شده، چون به این مفهوم بوده، در عمل شکست خورده است.

بارها پیش آمده تصمیم‎سازی‌هایی که منجر به شکل گرفتن سیما و منظر شهری شده، قائم به فرد و با تعریف کاملا متفاوتی بوده که یک مدیر یا یک گروه با خاستگاه فرهنگی مختص خود، از زیبایی در شهر داشته‌اند. آن‏چه در واقع یک محیط شهری را برای ما دلپذیر، مطلوب و رشددهنده می‌کند «معنا»ست و این واژه، عمیق‌تر از زیباشناسی صرف است.

در توضیح آن باید بگویم مکان دارای معنا، عملکرد و فرم است و سه مؤلفه شکل فضا،کارکرد فضا و معنای فضا را با خود به‎همراه دارد. ما زمانی که بتوانیم ارتباط مؤثری بین فرم فضا و عملکرد فضا به وجود بیاوریم موفق می‎شویم به معنای قابل درک و قابل توضیح آن مکان برسیم و وقتی توانستیم به این معنا برسیم خود به‎خود می‌فهمیم که چگونه فرم را از لحاظ زیبایی‎شناختی ارتقا دهیم و مطلوب‌تر کنیم. هر آن‎چه که برای شما آشنا و قابل تعبیر باشد می‌تواند زیبا باشد و معمولا اگر چیزی برای شما ناآشنا و فاقد معنی باشد برایتان جنبه زیبایی نخواهد داشت. اگر از جنبه معنای فضا پیش برویم قطعا در انتخاب مؤلفه‌های زیباشناسی کمتر اشتباه خواهیم کرد، یعنی انتخاب‌هایمان همه‎شمول‌تر خواهد شد. به عبارت دیگر، سلیقه‌های شخصی که برحسب تجربیات زیسته ماست در تعیین مؤلفه‌های زیبایی‌شناسی دخیل نخواهند بود.

فضاها معانی مختلف و عملکردهای گوناگون دارند، مثلا یک فضا اداری و تجاری است و فعالیت‌های غالب در آن فضا کاملا واضحند و منوط به ساعات کاری خاص هستند. به‎طور مثال، خیابان شهید مطهری یا شهید بهشتی محورهایی هستند که غالب فعالیت‌هایشان اداری است و اکثر نهادهای دولتی، خصوصی و شرکت‌ها در این خیابان‌ها واقعند. از این مکان توقع ندارید که پیام‌های بصری را منتقل کنند که شما را به سمت سرگرمی و استراحت و نشاط سوق می‌دهند. نه این‎که بگویم در آن‎جا نباید نشاط حاکم باشد اما نوع فعالیت می‌طلبد که نوعی پیام بصری و گرافیک محیطی استفاده شود که در شأن و تشخص آن فضا باشد و زمانی که این مقوله رعایت می‌شود و وارد چنین خیابانی می‌شوید، با خودتان می‌گویید چه خیابان زیبایی. این زیبایی فرآیندی در ذهن شماست که بدون آن‎که متوجه باشید در ناخودآگاهتان بر اثر سازگاری فرم و عملکرد فضا و معنی به‎وجود می‎آید.

در مؤلفه فرم اگر پیام‌های شهری، مبلمان شهری و ساختمان‌ها براساس یک‎سری اصول طراحی خاص تدارک دیده شده باشند، ذهن شما به‎صورت خودکار زیبایی را درک و ابراز می‌کند.

یکی از اشتباهاتی که در چند دهه اخیر مرتکب شده‌ایم این است که از همان لایه سطحی به زیبایی نگریسته‌ایم و سعی کرده‌ایم آن را با همان نگاه تعریف کنیم و دنبال این بگردیم که چه کنیم شهر زیبا شود و روحیه شهروندان بهبود یابد. من به ضرس قاطع می‌گویم که موفق نشده‌ایم و در میان آشنایانمان به‎ندرت کسی یافت می‎شود که تعریفی مثبت از شهر داشته باشد، اکثرا می‌گویند که شهر زیبا نیست و این نشانه آن است که ما نتوانسته‌ایم شاخص‌هایی را که می‌توانند تأثیر مثبت روی نگاه شهروندان داشته باشند به‏خوبی تعیین کنیم.

قطعا اگر به زیبایی که از معنا و تطابق شکل و عملکرد فضا به‎دست آمده برسیم، سرشت انسان نیز همخوان با آن خواهد بود و با حس و ادراک خوب از مناظر خوب می‎‌تواند به آرامش و شادی برسد.

در چند سال اخیر حتی حوزه‌های تخصصی منظر به‎سمت شفابخشی پیش رفته‌اند و پایان‏نامه‌ها، گزارش‌ها و پروژه‌های زیادی انجام شده که تمرکز آن‎ها بر منظر سامان‎یافته است. این منظر می‌تواند بیماری‌های روانی را کاهش بدهد یا درمان کند و حتی یک تخصص جدید در حوزه منظر‎شناسی شهری ایجاد شده است.

اتفاقاتی که در حوزه توسعه شهری رقم خورده عمدتاً سلیقه‌ای بوده تا علمی. برای آن‎که این امر به‎شکل کاملا تخصصی رخ دهد چه باید کرد؟

همان‎طور که گفتیم هر فضا اقتضائات خاص خودش را دارد و دیگر این‎که باید دید پیام‌های بصری اکنون به چه‎نحوی طراحی می‌شوند، یعنی بدانیم چیدمان فضا اعم از مبلمان، علائم و نشانه‌ها و آثار هنری در سطح شهر به چه‎صورت باید طراحی شوند.

آسیب‌شناسی این امر به سطوح گوناگون برمی‌گردد و تصمیم‌گیری و تصمیم‎سازی در رأس هرم است. ما هنوز نتوانسته‌ایم از چنگال مدیریت خطی از بالا به پایین رها شویم و فرآیند‌های تصمیم‌گیری به این صورت است که مدیری در اتاقش نشسته و در بهترین حالت می‌تواند مشاورانی هم داشته باشد و کمیته کارشناسی هم تشکیل دهد که البته کمیته‌های کارشناسی در عمل بیشتر جنبه تشریفات پیدا می‌کنند.

در اکثر موارد تصمیمات برای مداخله در یک قسمت از شهر بر اساس دستوری از مقام ارشد، مثلا شخص شهردار یا هر مرجع دیگر، صورت می‌گیرد یا مدیری مبتنی بر امکانات، محدودیت‌ها، جنبه‌های تبلیغاتی برای سوابق مدیریتی و به‎طور کلی هرگونه منفعت اعم از مادی و معنوی، تصمیم می‎گیرد چه‏چیزی را پیش ببرد که آسان‌تر و موفق‌تر باشد یا منفعت بیشتری به‎‎همراه داشته باشد.

متأسفانه این فرآیند به‎‌ظاهر انتزاعی که برایتان ترسیم کردم به عملکردهای جاری بسیار نزدیک است. فرآیندهایی که باعث می‎شوند تصمیمی اخذ شود یا پروژه‌ای تعریف شود معمولا منشاء فردی دارند و این به‎طور مستقیم یا غیرمستقیم یعنی پیگیری یک منفعت. حالا این منفعت می‌تواند مادی یا معنوی باشد ولی به هرحال آن فرد یا گروه تصمیم‌گیر به آن منافع انحصاری فکر می‌کنند.

به‎طور مثال کافی است مدیری به این نتیجه برسد که به کار بنیادی نیازی نیست، زیرا یک کار بنیادی مستلزم زمان است! در واقع او می‎تواند مراحلی از کار را در دوره مدیریتی خودش انجام دهد و ادامه آن را مثل دوی ماراتن تحویل مدیر بعدی بدهد.

این وقتی است که یک مدیر، عزم توسعه و حمایت از منافع ملی یا جمعی را داشته باشد و قیمت آن را هم بپردازد. اما در کنار چنین مدیرانی، به‎شکلی قابل توجه با مسئولانی مواجه هستیم که ترجیح می‏دهند کار ریشه‌ای انجام ندهند و یک کار سطحی یا کوچک را به اتمام برسانند که اصطلاحا قابلیت قیچی کردن روبان قرمز و عکاسی و ارائه گزارش به مافوق را داشته باشد و این کوچک‏ترین منفعت و شاید بتوان گفت یک سیاست کاری ساده است.

البته این فرآیند معیوب تبعاتی نیز دارد؛ ممکن است مدیران برای تصمیم‎سازی های نوآورانه و پایه‎ای، حمایت نشوند یا مدیریتی که روبانی را قیچی نکرده باشد، برایش امتیازی در نظر نگرفته نشود و ما ناخودآگاه مدیرانی را تربیت می‌کنیم که نگاه کوتاه‎مدت دارند؛ درست عین جامعه‌ای که به قول آقای دکتر ناصر کاتوزیان، پدر علم حقوق در ایران، جامعه کوتاه‎مدت است.

با همین منفعت‌طلبی کوچک که به‎ظاهر مذموم هم نیست و ممکن است صرفا یک عقلانیت تلقی شود، در چارچوب جامعه کوتاه‎مدت عمل کرده‌ایم و اگر ما هم در جایگاه مدیریتی بودیم، شاید فکر می‎کردیم بهتر است خودمان را به دردسر نیندازیم. بنابراین پروژه در این سطوح، بسیار پراشکال پیش رفته و سلایق بیشتری بر آن اعمال می‌شود، برای این‏که از بالا به پایین شکل گرفته است. نهایتا هم مدیر، مجری را از میان مشاوران بخش خصوصی پیدا می‌کند که خواسته‌های ذهنی‌اش را طراحی کنند و پیمان‎کارانی فرا خوانده می‌شوند که آن طرح را اجرا کنند.

در چنین پروسه‌ای جای مردم به‎عنوان بازیگران اصلی صحنه شهر کجاست و در چه فرآیندی نظر و خواست آن‎ها به‏معنای واقعی دخیل می‌شود؟ اگرچه گاهی مدیران دلسوزی هم داریم که کارهای درخشان یا شاید کوچک اما با نیت خوب انجام می‌دهند ولی بالاخره جریان غالب، تعیین‎کننده است و مردم و حتی خود ما شهرسازان در مقابل عمل انجام‎شده قرار می‌گیریم. من به‎عنوان یکی از اعضای جامعه مهندسان مشاور شهرساز، در این دو دهه اخیر، موارد بسیاری را مشاهده کردم که از پروژه‌ای پرده‎برداری شده و یکی از همکارانم به‎عنوان مجری آن را انجام داده ولی معلوم نیست چه زمانی در پشت درهای بسته تصمیم گرفته شده که این کار انجام شود و فرآیند انتخاب مشاور هم دارای ابهاماتی است.

آسیب دیگری که در تصمیم‎گیری از بالا به پایین رخ می‌دهد این است که یک‎سری از گرایش‌های فکری تصمیم‌سازان بر ترجیحات عمومی قالب می‏شود. در این زمینه، به‏خصوص در حوزه تبلیغات فرهنگی، استانداردهای جهانی همچون کمینه‌گرایی، مینمالیسم و تطابق با معنای فضا را لحاظ نمی‌کنیم و به همین جهت از استانداردهای پذیرفته‎شده فاصله داریم.

شهرداری تهران به خودش اجازه می‌دهد از حروف الفبا و جمله‌های تبشیری و تنذیری فراوان استفاده کند که البته گاهی ممکن است مرجع این پیام‌ها اشعار یا احادیث باشد اما متکلم آن شهرداری است و این یک خطای راهبردی در مدیریت شهری به‎شمار می‎رود.

ما در دوره‌هایی قویا می‌خواستیم تا ارزش‌های جنگ و انقلاب را قوت بخشیم و به سمت استفاده از آیات قرآن، احادیث و وصیت‎نامه شهدا رفتیم و این حرکت با آن بازه زمانی پر شوری که گذراندیم همخوانی داشت اما چه اتفاقی افتادکه به‎تدریج نسل‌های بعد از جنگ با این نوع نمادها ارتباط برقرار نکردند؟ چرا آن نمادها و نشانه‎ها در دوره‌های زمانی بعدی، وسیله خوبی برای یادمان‌های ملی درخصوص جنگ و انقلاب نیست و خود به‏خود تبدیل به ضدخاطره یا ضدپیام شده یا حتی گاهی بی‌حرمتی‌هایی هم به آن صورت می‎گیرد؟ آیا شما با منظره‌هایی از این یادواره‌ها بر پیکر شهر مواجه نشده‎اید که بر اثر بارش باران یا تابش آفتاب رنگ باخته‏اند یا آثار آتش‌بازی چهارشنبه سوری روی آن‏‎ها از احترامشان کاسته است؟

متأسفانه همین مسامحه و غفلت در شیوه‌های اصولی یادمان‏سازی، قداست‌ها و ارزش‌ها را در ذهن نسل دهه هفتاد و هشتاد بسیار کمرنگ کرده است. ما نیازمند تغییر سیاست‌ها هستیم و باید مطالعه کنیم و مشاوره بگیریم و راه‌های جدیدتر، استاندارد و نوآورانه برای این موضوع در نظر داشته باشیم.

شهروند نباید زمانی که از خانه بیرون می‌آید تا زمانی که به مقصد برسد با هزاران پیام که برخی از آن‌ها حتی موجبات نگرانی یا اضطراب را فراهم می‏کنند مواجه شود. او در چنین فضایی به‏شدت دچار خستگی و دست‌کم بی‏تفاوتی نسبت به محیط و پیام‌های آن خواهد شد.

در بسیاری از شهرهای پیشرفته مشاهده می‌کنید اگر معنای فضا قرار است به شما پیامی برساند، تا حدی که می‌توانند این کار را انجام می‎دهند ولی اگر قرار باشد یک فضا کارکرد شهری خاص خودش را داشته باشد حتی سعی می‌کنند تابلوهای راهنمایی و رانندگی، مغازه‌ها و تابلوی جهت‌یابی را با رنگ و فرمی طراحی کنند که اصلا در فضا حل شود و حالتی خنثی داشته باشد که کمترین اغتشاش بصری را برای شهروند ایجاد کند.

اما پیام‎های بصری ما نوعی اغتشاش را به شهر، روحیه شهروند و آرامش ذهنی‌اش وارد می‌کند و همه‎چیز را تحت‎الشعاع قرار می‌دهد. این موضوع باید به‎صورت جدی توسط مدیران، مهندسان مشاور، هنرمندان و روان‌شناسان ارزیابی شود که چگونه رویه‌هایی را که بر اساس اقتضائات زمان شکل گرفته‌اند اصلاح کنیم تا شهرهایمان توسعه درست و مطلوب داشته باشند.

در حوزه طراحان و بخش خصوصی، چه فرد حقیقی و چه فرد حقوقی، به طور طبیعی از همین نظام تصمیم‌سازی متأثرند و یا کلا عقب‌نشینی می‌کنند یا منفعل می‌شوند یا برای این‎که زیست حرفه‌ای خودشان را ادامه دهند، به مجریان صرف تبدیل می‌شوند. تصمیم‌های از بالا به پایین سبب می‌شود که کمترین خلاقیت را داشته باشند، زیرا یک‎سری کلیشه‌ها در تعریف پروژه‌ها و حق الزحمه‌ها و شرح خدمات وجود دارد که هیچ مدیری نمی‌خواهد از آن‎ها خارج شود.

جالب این‎جاست که وقتی قرار است جایی را طراحی کنند آن را به معرض فراخوان و مناقصه می‌گذارند و هرکس پیشنهاد قیمت کمتری بدهد برنده است. در این شرایط چه توقعی داریم که طراح بهترین طرح را اجرا کند؟ وقتی بخش خصوصی که درآمدش از انجام این پروژه‌ها و عایدی آن‎هاست مجبور می‌شود طرح را با کمترین قیمت انجام دهد دیگر نمی‌تواند به تیمی خلاق بیندیشد و ناچار است خدمات کلیشه‌ای ارائه کند و سپس گزارش‌ها را تحویل بدهد تا بتواند قراردادش را تسویه کند.

در بخش هنرهای شهری، مشخصا نقاشی دیواری، مجسمه و احجام هنری، فعالیت‌های امیدوارکننده‌ای نسبت به تبلیغات فرهنگی، تجاری و طراحی شهرسازی در دهه‌های هشتاد و نود اجرا شد. طی آن سال‌ها هنرمندانی دعوت شدند و کمیته‌های تخصصی نقاشی دیواری و مجسمه‌سازی و سمپوزیوم‌های مجسمه برپا کردند و بسیاری از آثار هنرمندان در شهر استفاده شد. مردم ارتباط خوبی با نقاشی‌ها و احجام برقرار کردند و این گام مثبتی بود. البته گاهی نقاشی‌ها و مجسمه‌هایی در شهرها کار می‌شدند که مردم با آن‌ها ارتباط برقرار نمی‎کردند، زیرا در معنای فضا و کلیت آن بازخوانی نشده بودند.

ما در فعالیت‌های شهری به‎شکل جزیره‌ای عمل می‌کنیم، مثلا یک سازمان فقط مجسمه می‌سازد، سازمان دیگری فقط درخت می‌کارد، یک سازمان دیگر فقط آسفالت و کف‌سازی انجام می‌دهد و بخش دیگری مسئول آذین‌بندی شهر است.

حرکت‌های موازی و دور انجام می‌شود و هیچ‌گاه در عرصه مدیریت یک حرکت تیمی شکل نمی‌گیرد. به‎طور مثال وقتی قرار است بازسازی میدان امام حسین(ع) انجام شود ابتدا باید قصه و معنای فضا تعریف شود و سپس سازمان زیباسازی، سازمان پارک‌ها و سازمان فنی عمرانی و همه سازمان‎های ذیربط در اجرا و بهره‎برداری، در یک کار تیمی متخصصانشان را بفرستند تا آن‌ها معنا و برنامه فضا را تعیین کنند و بعد می‏توان به هنرمندان گفت قصه فضا قرار است این‎گونه باشد و شما بر این اساس هنرنمایی کنید یا حتی می‌توان برای آن فرخوان داد و اندیشه‌ها و ذوق‌ها را فراخواند و از میان آن‌ها بهترین را انتخاب کرد. در چنین شرایطی جانمایی خوب صورت می‌گیرد و مردم نیز با آن ارتباط برقرار می‌کنند.

در ادواری از مدیریت شهری، زیباسازی تبدیل به عرصه‌ای برای ارائه خلاقیت گروه‌های دانشجویی شد. آیا شهر را می‌توان محلی برای آزمون و خطا در نظر گرفت؟

در این زمینه نمی‌توان صفر و یکی عمل کرد. اگر بخواهیم کار را کاملا به گروه‌های مبتدی بسپاریم نگرانی شما به‎جاست، زیرا ما گاهی مداخلاتی در شهر می‌کنیم که ممکن است در شأن هویت آن فضا نباشد. مثلا من به‎شخصه تخم‎مرغ‌های غول‎پیکری را که در همه‏جای شهر بود دوست نداشتم. آن احجام بزرگ در چهارراه ولی‎عصر که یک مکان بسیار متشخص با شأن فرهنگی و هنری است و تئاترشهر و فرهنگسرای هنر و تهران قدیم را در آن‎جا داریم، برای من و بسیاری از عابران آن مکان خوشایند نبودند.

در شهر فضاهای بسیاری برای برگزاری نمایشگاه وجود دارد که می‌توان از دانشجویان دعوت کرد تا آثارشان را در آن‎جا ارائه دهند تا اگر در میان آن‌ها شاهکار هنری باشد قابلیت استفاده در سطح شهر را پیدا کند ولی نمی‌توانیم اجازه دهیم کل عرصه شهر، بازیچه تصمیمات زودگذر شود.

ما یک‏سری عناصر منظر داریم که ثابت و دائمی هستند و یک‎سری عناصر مناسبتی داریم، مثلا در ده روز اول محرم تا قبل از کرونا با چهره‌ای از شهر روبه‎رو می‌شدیم که خیمه‌ها و چادرهای برزنتی در آن پراکنده بود و البته موقت هستند. اگرچه از نظر فرم به این‎ها ایرادهای فراوانی وارد است و من همیشه فکر می‌کردم اگر این جریان برای ما بسیار مهم است چرا تلاش نکنیم سازه‌های زیباتر و فعالیت‌های جذاب‏تری رقم بزنیم، اما این‏ها به هرحال خاص آن محدوده زمانی‌اند و این چند روز قابل اغماض است. من این تفکر را که برای یک مناسبت خاص چهره یک شهر تغییر کند و این تغییرات تا زمان‌های متمادی ماندگار شوند رد می‌کنم، چون این فضاها تقسیم‌بندی شده‎اند و در تقسیم‌بندی‌هایشان معناهای مختلفی دارند و این کار شهرسازان و معماران است که به کمک مدیران شهری از هر فضایی تعریف خاص خودش را ارائه دهند.

برای همه اقدامات شهری نیاز است که اسناد بالادستی در مقیاس راهبردی تعریف شوند تا اگر تغییرات مدیریتی هم رخ داد به آن اسناد بالادستی مراجعه شود. این اسناد بالادستی باید بیانگر بایدها و نبایدهای جامع باشند و هر چند سال یک‎بار هم توسط مراجع معتبر حرفه‎ای و علمی بازبینی شوند. مثلا طرح بازسازی میدان امام حسین(ع) از اواخر دهه هشتاد شکل گرفت و آقای قالیباف گفتند که این میدان باید در شأن نام شریفش باشد و این امر هرچه زودتر در دستور کار قرار گیرد.

در وهله اول این نظر مدیریتی بسیار متین است و درست گفته بودند اما در ادامه ما هرگز مطالعات پایه‎ای و اصولی درباره آن میدان انجام ندادیم که ببینیم در کجای شهر تهران واقع شده و چه محدودیت‌ها و الزاماتی دارد تا مبتنی بر آن پتانسیل‌ها تصمیم بگیریم و فضایی را طراحی کنیم که مردم با آن ارتباط برقرار کنند. زیرا مردم اثرات فرهنگی خود را روی فضا می‌گذارند و مدیریت شهری به مرور زمان این اثرات فرهنگی را پایش کرده و سایر نیازهای شهروندان را در آن فضا تأمین می‌کند و بدین شکل شهروندان در شکل‌گیری فضا دخیل می‌شوند.

میدان امام حسین وسط بافت فرسوده خیابان دماوند قرار دارد که ساختمان‎های زیر سه‎طبقه، پر تراکم، ریزدانه و به‎شدت فرسوده بافت آن‎جا را در ناخودآگاه به یک بافت ناکارآمد و آسیب‎پذیر و حتی از نظر سطح اقتصادی پایین تبدیل می‌کند. در چنین شرایطی ما برای رخ‎نمایی مدیریتیمان یک پلازای باشکوه شبیه چیزی که مثلا در اسپانیا وجود دارد برای آن‎جا طراحی و حجم زیادی را بدون المان‌های سایه‎انداز کف‌سازی می‎کنیم و پنل‌های فلزی غول‎پیکری که در گرمای تابستان با جذب نور، گرما را بیش‏تر می‌کنند در آن‎جا تعبیه می‌شود. درنتیجه، ترکیب اجتماعی ساکن در آن مناطق، نه ارتباطی با آن پنل‌های فلزی پیدا کرد و نه پیام بصری محیط را گرفت. یعنی در عمل هیچ ارزش افزوده‌ای به میدان امام حسین(ع) ندادیم.

در دهه هشتاد بالغ بر ۳۰ میلیارد تومان برای باز طراحی میدان امام حسین هزینه شد. این رقم اکنون و در سال ۱۳۹۹که ما باهم صحبت می‌کنیم، با توجه به محدودیت‌های مالی، برای شهرداری تهران یک رویاست، حالا شما فکر کنید ده سال پیش این مبلغ چه منبع باعظمتی برای یک پروژه اجرایی محسوب می‎شد. اما با وجود همه این هزینه‌ها ما به خودمان زمان ندادیم تا در این زمینه مطالعه کنیم و پیام‌های اشتباه اکنون میدان امام حسین(ع) را به یک میدان ناکارآمد تبدیل کرده که در حال فرسوده شدن است و ما دیگر پول هم نداریم که برایش هزینه کنیم؛ درست مانند فرزند معلولی است که نمی‌توانیم کمکش کنیم و فقط خرج روی دستمان می گذارد.

آیا می‌توانیم از شهرهایی یاد کنیم که هنوز اصالت فرهنگیشان را حفظ کرده‌اند؟

من با توجه به پیشینه تخصصی‌ام، شهرهای بسیاری را دوست دارم، از جمله شهرهایی با پیشینه تاریخی برایم جذاب هستند، برای مثال شهر یزد، شمایی از یک شهر کویری است که در محلات قدیمی‌اش مردمانی در بافت سنتی با ویژگی‌های فرهنگی همان منطقه زندگی می‌کنند. گرچه این شهرها هم در معرض خطرند، زیرا اگر ضوابط یاری نکند مناطق جدید‏الاحداث ممکن است به بافت سنتی شهر هم آسیب بزنند.

به هرحال شهرهایی مانند یزد، کاشان و اصفهان، شهرهایی نام‎آشنا برای توریست‌ها هستند و این باعث خوشحالی است که ما هنوز چنین شهرهایی را داریم. در کنار این شهرها کلان‎شهرهایی مثل تهران، مشهد و تبریز، در حال توسعه حجیم هستند. شهرهایی همچون اهواز، پتانسیل و زیرساخت خوب دارند ولی به‎خاطر مخاطرات زیست‎محیطی و آب و هوایی یا حتی ناامیدی مردم در ساختن شهرشان، یک چهره خسته از یک کلان‎شهر را در معرض دید قرار می‌دهند. شهرهای کوچک‎تری مثل قزوین هم هستند که پیشینه تاریخیشان از اصفهان هم بیش‏تر است و سعی کرده‌اند موفق عمل کنند و در تعریف معناهای فضا به گونه‌ای دیگر بیندیشند و جزو نمونه‌های موفق در این زمینه هستند. از شهرهای کوچک‎تر می‌توان به زنجان و بجنورد و ارومیه اشاره کرد که در زمینه مدیریت شهری خوب عمل کرده‌اند.

این نمونه‌ها بیانگر آن هستند که باید برخی تصمیم‌سازی‌ها را در شهرهای کوچک انجام داد و بعد آن را به شهرهای بزرگ تعمیم داد، زیرا در شهرهایی مانند تهران مسائل آن‏قدر پیچیده است که نمی‎توان به‎سادگی به تغییرات نگرشی و مدیریتی فکر کرد.

از نگاه شما کدام شهرهای جهان برای زندگی شهروندان مناسب‌ترند؟

در میان شهرهای اطرافمان من ایروان را بسیار دوست داشتم. این شهر معروف به شهر مجسمه‌هاست و شما به تعداد افرادی که در حال حرکتند مجسمه‏های برنزی می‌بینید که طراحی‌های بامعنایی دارند و بسیار دلنشین هستند. همچنین یکدستی سرخ‎رنگ جذابی در ساختمان‌ها وجود دارد. اتفاقا ایروان شهر ثروتمندی نیست ولی مردم شاد و امیدواری دارد و از چهره‌های آدم‌ها و شکل حضور و برخوردشان در شهر می‌توان به این موضوع پی برد.

پس می‌توان نتیجه گرفت فضایی که هارمونی زیاد داشته باشد و از هنرهای شهری به‎جا در آن استفاده شود می‌تواند در تقویت روحیه شهروندانش مؤثر باشد. اگرچه هیچ‎وقت این فرصت پیش نیامد که مدل مدیریتی آن‌ها را در شهرداری‏هایشان بررسی کنم اما قطعا یک مدل مدیریتی درست، منجر به ایجاد چنین فضای مناسبی شده است. البته همه شهرها مستعد این هستند که اگر پول به آن‌ها تزریق شود، ساخت و سازهای عظیم و برج‎سازی، بافتشان را تغییر دهد و ایروان هم از این قاعده مستثنی نیست.

شهرهای اروپایی اغلب یک‏سری ویژگی‌های مثبت دارند، از این نظر که اجازه داده‎اند تنوع فضایی در آن‌ها شکل بگیرد.

شهرهایی مثل وین و پاریس، یک هسته مشخص تاریخی دارند که تکلیفشان را با آن روشن کرده‌ و مقررات بسیار سختی را هم برایش در نظر گرفته‌اند، یعنی اگر قرار باشد اتفاقی در آن‎جا رخ دهد باید تحقیقات مبسوط و عمیقی صورت بگیرد و از مردم نظرسنجی کنند و در نهایت یک مجری با کفایت این امر را عهده‎دار شود. در پاریس هرچه از زون‌ها یا مراکز تاریخی دور می‌شوید، ضوابط سهل‌تر می‌شوند و مردم می‌توانند معماری دلخواهشان را انتخاب کنند و این خودش یک نوع راهکار است. یعنی اصالت بخشی از شهر را حفظ کنیم و به بخش دیگر اجازه دهیم باب پسند مردم باشد.

برلین هم در میان شهرهای جهان یک شهر به‏یادماندنی است که توانسته نمادهایش را به‎خوبی حفظ کند. جالب این‏جاست که برلین در جنگ جهانی دوم به‏طور کامل تخریب شد اما زمانی‌که سعی کردند آن را دوباره بسازند، در این بازسازی به خاطرات جمعی و خواست مردم فکر شد. از این بابت برلین یک شاهکار است، چون پس از بازسازی مجددا به یک شهر کاملا تعلق‎پذیر تبدیل شد. شهرها یک‏ساله، دوساله و چندساله ساخته نمی‌شوند و برلین در این راستا بسیار هوشمندانه عمل کرده است. من خیلی خوب یادمان کشتارها و قربانیان، المان‎های هنری و طاق نصرت را در خاطر دارم و این خاطره‏انگیزی، حاصل یک عملکرد سنجیده و حساب شده است.

آیا مشارکت مردمی به‎معنای واقعی در ساخت شهر وجود دارد؟

واژه مشارکت مردمی که در بسیاری از شهرداری‌ها و شورایاری ها استفاده می‌شود تبدیل به یک واژه مستعمل شده است و ما برخورد بسیار سطحی با مشارکت‌های مردمی داریم، زیرا ساختار ما ساختار قدرت مرکزی است و شهرداری هم به همین شکل عمل می‌کند و در پروژه‎های تصمیم‎سازی جایی برای مردم ندیده‌ایم.

در همین جشنواره اخیر سینما حقیقت، مستندی چهارساعت و نیمه پخش شد که به داستان شهرداری بوستون در آمریکا اختصاص داشت و مبتنی بر مصاحبه نبود. این مستند، فرآیندهای تصمیم‎سازی در آن‎جا را نشان می‌داد و چون توضیحات اصطلاحا زیرمتنی نداشت، باید از روی گفتگوها حدس زده می‎شد که در چه جلسه‌ای هستند و آدم‌هایی در این جلسات بودند که اصلا شباهتی با کارمندان شهرداری نداشتند اما خیلی جدی درباره مسأله‌ای در شهر تبادل نظر می‌کردند. به‏‎مرور دریافتم که این ده-پانزده نفر، از ساکنان شهر هستند که در جلسه‌ای با حضور دو یا سه عضو شهرداری شرکت کرده‌اند. در این شکل از شهروندمداری، تصمیمات در قالب نهادها یا ان.جی.او ها (سازمان‏های مردم‏نهاد) شکل می‌گیرند و به شهرداری اطلاع‌رسانی می‌شوند و البته شهرداری آن‌ها با شهرداری ما بسیار متفاوت است و حیطه عمل بسیار گسترده‌ای دارد، مثلا گاهی متولی مدرسه‌سازی می‏شود و به‎معنای واقعی کلمه به یک نهاد مردمی تبدیل شده است.

در این شکل از کار، پیشنهاد بودجه و آسیب‎شناسی را از مردم آغاز و نتایج را به پروپوزال تبدیل می‌کنند، سپس طرح در بالادست تصویب می‌شود و بازمی‌گردد. بنابراین با روند ما کاملا متفاوت است، زیرا مردم ما نهایتا در مقابل عمل انجام‎شده قرار می‌گیرند.

ما باید در مدیریت شهری از تصمیم‌گیری صرف برای تسلط بر شهر، به تسهیلگری برسیم و ببینیم که چگونه می‏توان هزینه‌ها را تأمین و بخش خصوصی را برای سرمایه‌گذاری مجاب کرد. رویه‎ها باید به‎مرور زمان تغییر کند، در غیراین‏صورت واژه مشارکت مردمی یک واژه لوکس تزئینی در جلسات است.

در جمع‎بندی گفتگو، ذکر این نکته را لازم می‎دانم که اقتباسِ صرف از تجربیات خارجی هرگز موردتأیید نیست، چرا که ساختارهای فرهنگی، مدیریتی، اجتماعی و سیاسی جوامع با هم تفاوت‌های اساسی دارند، اما مطالعه آن‎ها و استفاده از برخی جنبه‌های مثبت و قابل‎انطباق، حتما توصیه می‎شود.

مینا حیدری
روزنامه اعتماد


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید