تاریخ آخرین ویرایش : چهار شنبه،2-11-1398
تعداد بازدید :108

شخصیت شگفت‏ و جامع ناصر خسرو

 

درآمد: حکیم ناصرخسرو قبادیانی (۳۹۴ـ ۴۸۱ق)، به حق یکی از مظاهر شاخص و جلوه‏های فاخر فرهنگ و ادب سرافراز ایران‌زمین است که شخصیت بدیع و جامع‏الاطرافش، ناشناخته‏ها و ناگفته‏های بسیار دارد. وی افزون بر احراز مرتبة والای شاعری، نویسنده‏ای مبرز، اندیشمندی سترگ، فیلسوفی متبحر و متکلّمی برجسته به‏ شمار می‏رود. صرف‏نظر از مراتب مذکور، آنچه از ناصر خسرو سخنوری کاملا ممتاز و استثنایی ساخته، خصایل عالیة روحی و سجایای کم‏نظیر اخلاقی و انسانی اوست که از جملة اهم آنها می‏توان از دانش‏دوستی و خردگرایی، استقلال فکری و تقلیدگریزی، استدلال‏گرایی، رواداری و آمادگی و توانایی تحمل اعتقادات و ارزش‏های مورد احترام دیگران، دینداری مبتنی بر آگاهی و تعقل و مبارزه‏جویی با ریاکاری و زهدفروش، استبدادستیزی و تنفر از مدیحه‏سرایی،آزادگی و مناعت طبع، دوری‏گزینی از ارباب زر و زور و تزویر، و عدالت‏جویی و نفی تکاثر ثروت و فاصله‏های طبقاتی یاد کرد.

بدیهی است که پرداختن مستوفی به جمیع خصیصه‏های یادشده، نه در حد یک مقاله که درخور تألیف کتابی مفصل و مبسوط است؛ از این‏رو در این نوشتار فقط به بررسی مختصر مقولاتی ذیل عنوان «شخصیت شگفت و جامع‌الاطراف» او آمده است و نیز برخی مفاهیم مرتبط با آنها اکتفا، می‏شود.

‏الف) دانش‌دوستی و نادانی‌ستیزی

در اندیشه‏ ناصرخسرو، دانش و دانشمند از منزلت و احترام بس والایی برخوردارند. شاهد مثال‏های زیر که بر سبیل تصادف از میان انبوه ابیات حاوی واژه‏های مربوط به «دانش»، «نادانی» و مترادف‏های آنها برگزیده شده، گویاترین گواه علم باوری، دانش دوستی و جهل‏ستیزی وی است:

درخت تو گر بار دانش بگیرد

‏به زیر آوری چرخ نیلوفری را

‏(دیوان ناصرخسرو مصحح مینوی و محقق، ص۱۴۲، قصیدة ۶۴)

ز دانش زنده مانی جاودانی

ز نادانی نیابی زندگانی

(روشنائی‏نامه، دیوان اشعار مصحح نصرالله تقوی، ص۵۱۱‏)

جهالت ظلمت جان و جهان است

بر اهل دل این معنی عیان است

(همانجا)

ناصر خسرو دانش را زینت واقعی آدمی و کلید در بهشت تلقی می‏کند:

تو را پیرایه از دانش پدید است

که باب خلد را دانش کلید است

(همانجا، ص۵۱۳)

تن به جان زنده‌ست و جان زنده به علم

دانش اندر کان جانت، گوهر است…‏

علم جان جان توست ‌ای هوشیا

گر بجویی جان جان را درخور است

(مینوی و محقق، ص۳۳، قصیدة ۱۶)

به اعتقاد ناصر خسرو، دانش بهترین معیار برای ارزیابی سخن است:

سخن را به میزان دانش بسنج

که گفتار بی‏ علم باد است و دم‏

(همان، ص۶۲، قصیدة ۳۰)

و جهل منشأ بزرگترین ننگ‏ها و نقص‏ها:

ز بی‏دانشی صعب‏تر نیست عاری

تو چون جاهلی سر به سر نیز عاری

(همان، ص۲۹۳، قصیدة ۱۳۷)

مرد را سودای دانش در دل و در سر شود

چونش ننگ و عار نادانی به دل صفرا کند

خون رسوایی است نادانی برون بایدش کرد

از رگ دل پیش از آن کو مر تو را رسوا کند‏

(همان، ص۳۸۷، قصیدة ۱۸۴)

از دیدگاه ناصرخسرو، منزلت انسان بی‏دانش، هرچند که صاحب حسب و نسبی عالی باشد، از کوچکترین حیوانات، هم پست‏تر و پایین‏تر است.

بی فضل، کمتری تو ز گنجشکی

گرچه ز پشت جعفر طیاری

(تقوی، ص۴۸۹، قصیدة ۲۳۳)

دانشمندان زندة جاویدند و نادانان، حتی اگر بر عالی‏ترین اریکه‏ها هم تکیه زنند، به مثابة مردارند.

که مرد علم به گور اندرون نه مرده بود

و مرد جهل ابر تخت بر بود مردار‏

(تاریخ اجتماعی ایران، ج۸، بخش اول، ص۴۲۹)

مخلص کلام: نادانی ثمره‏ای جز بدی ندارد؛ از این‏رو باید آن را هر چه زودتر، از وجود خویشتن ریشه‏کن کرد:

جز بدی نارد درخت جهل چیزی برگ و بار

برکنش زود از دلت زان پیش کو بالا کند‏

(مینوی و محقق، ص۳۸۷، قصیدة ۱۸۴)

ب) خردگرایی و عقل باوری

قلم سلاحت و حجت به پیش تو سپر است

خرد تو را سپه است و سخن تو را علم است ‏

(همان، ص۴۰۸، قصیده ۱۹۲ و ۱۹۳)‏

دیوان ناصر خسرو و دیگر آثارش، سرشار از ستایش خرد و بزرگداشت خردورزی است و از این نظر، تنها با شاهنامه قابل قیاس است. شواهدی که در اینجا به ‏عنوان نمونه نقل می‏شود، اندکی از بسیار است که گفته‏اند «اندک بر بسیار دلیل باشد»:

خرد از هر خللی بست۱ و ز هر غم فرج است

خرد از بیم امان است و ز هر درد شفاست‏

(همان، ص۲۱، قصیده ۱۰)

بی‏خرد گرچه رها باشد، در بند بود

باخرد گرچه بود بسته،چنان دان که رهاست

(همان، ۳۰)

خرد پر جان است اگر نشکنیش

بدو، جانت از این ژرف چهْ برپرد

(همان، ص۲۷۴، قصیده ۱۲۸)

نهادة خدایست در تو خرد

چو در نار نور و چه در مشک شم‏

(همان، ص۶۲، قصیده ۳۰‏)

چون با خرد‌ای بی‏خرد نسازی

جز رنج نبینی و سوگواری

(همان، ص۳۰، قصیدة ۱۴) ‏

اهمیت و منزلت خرد در نظر ناصر به درجه‏ای است که نبود آن را موجب رفع تکالیف شرعی از فرد می‏داند:

گویی از امر خدایست ‌ای پسر بر مرد عقل

امر از او برخاستی گر عقل از او برخاستی

(همان، ص۲۲۸، قصیده ۱۰۶)

شایان ذکر است که در دیوان ناصر خسرو، در چندین جا، خرد و دانش یاور و مکمل یکدیگر تلقی شده‏اند:

مر خرد را به علم یاری ده

که خرد علم را خریدار است‏

(همان، ص۲۸۵، قصیدة ۱۳۴) ‏

مر چشم خرد را ز علم بهتر

ای پور پدر هیچ توتیا نیست‏

(همان، ص۱۱۶، قصیدة ۵)

خردگرایی بالطبع دارای وجوه و جوانب متفاوت و نیز ثمرات و نتایج گوناگونی است که ذیلا به اختصار از اهم آنها یاد می‏شود:

۱٫ استدلال‏گرایی

چون و چرا بجوی که بر جاهل

گیتی چو حلقه تنگ از اینجا شد‏

(همان، ص۳۴۰، قصیدة ۱۶۱)

ناصر خسرو شیفتة استدلال و حجت است و صحت و سقم امور و صواب یا ناصواب بودن آنها را با معیار دلایل منطقی و خردپسند می‏سنجد. ابیات زیر شاهد گویای این مدعاست:

ور تو حکیمی، بیار حجت معقول

زور چه آری به من چو خان لکایی؟۲

حجت معقول اگر به دست نداری

من نه تو را ام چنان‌که تو نه مرایی۳

(تقوی، ص۴۲۰)

دارو نخورم هرگز بی‏حجت و برهان

وز درد نیندیشم و ننیوشم منکر

(مینوی و محقق، ص۵۱۱، قصیدة ۲۴۲)

حجت پیش آور و برهان مرا

جنگ چه پیش آری و مستکبری؟

(همان، ص۵۵، قصیدة ۲۶‏)

حجت به عقل گوی و مکن در دل

با خلق خیره جنگ و معادا را‏۴

در جایی دیگر، آدمی فاقد دلیل را به منزلة کوری تلقی می‏کند که نه راهنمایی دارد و نه عصایی:

تو کور و رهنمای تو دلیل است

چو باشد بی‏دلیل، اعمی ذلیل است۵

دلیلت حجت چون و چرا کن

نخست از مرتبه رخ سوی ما کن

ندارد هیچ سود از گفتگویت

چو جدّی نیست اندر جستجویت

سخن کم گوی و بس کن زین خرافات

مقامات اصل دارد نه مقالات۶

به بینش کوش ‏هان تا چند گفتن

حجاب از پیش بر باید گرفتن

‏ (روشنائی‏نامه، دیوان مصحح نصرالله تقوی)

در بیتی چون و چرا کردن را وجه امتیاز انسان از حیوانات تلقی می‏کند:

چون و چرا نتیجة عقل است بی‏گمان

چون و چرا ز جانوران جز تو را که راست؟‏

(همان، ص۳۹۳، قصیدة ۱۸۶‏)

و در بیتی دیگر از اصرار و ابرام خود در مقام چون و چرا سخن می‏گوید:

ز بس چون و چرا کاندر دلم خاست

رسید از خیرگی، جانم به غرغر۷

(مینوی و محقق، ص۵۳۶، قصیدة ۱ ملحق‏)

ناصر خسرو بر آن است که در برابر استدلال قوی، سیاهی لشکر منکران و معاندان را کمترین اثر و اعتباری نیست.

چون حجت گویم به ترازوی من اندر

گر پنج هزارید، پشیزی نگرایید۸

(همان، ص۴۴۸، قصیدة ۲۱۳)

‏ ۲٫ استقلال‏ اندیشه و تقلیدگریزی

مپذیر قول جاهل تقلیدی

گر چه به نام شهرة دنیا شد‏

(همان، ص۳۴۰، قصیدة ۱۶۱)

ناصر خسرو اندیشمندی است آزاده و خردورز که بیشترین منزلت و اعتبار را برای تفکر مستقل قائل است و در مقابل، از پیروی ناآگاهانه از آرای دیگران سخت گریزان و متنفر. وی در ابیات زیر در مذمّت متابعت کورکورانه، عنان اختیار را از کف داده و از کلمات و تعابیر نسبتا تندی استفاده کرده است:

عقل است به سوی صواب رهبر

با راهبرت چون به خار خاری؟

‏… این بند نبینی که بر تو بستند

در بند همی چون کنی سواری؟

خواهی که تماشا کنی به نزهت بر خیره

در این چاه تنگ و تاری

(همان، ص۲۹-۲۸، قصیدة ۱۴‏)

ادامه دارد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی‌نوشت‌ها:

۱٫ سد، وسیلة بستن‏

۲٫ خان منطقة لکا (= سرزمین، منطقه). در دیوان ناصر خسرو (مصحح مجتبی مینوی و مهدی محقق، ص۹۲) بیت مذکور به شکل متفاوتی ذکر شده است:‏

ور تو حکیمی بیار حجت معقولر ‏زرد مکن پیش من رخان لکایی

در این صورت، رخان لکایی به معنای صورت سرخ است. (رک: لغتنامة دهخدا ذیل لکایی)‏

۳٫ نه مرا با تو کاری هست و نه تو را با من.

۴٫ خیره: بیهوده، بی‏جهت؛ معادا: دشمنی، ستیزه

‏۵٫ دلیل: راهنما؛ اعمی: نابینا

‏۶٫ مقامات: اعمال نیک، کارهای ستوده؛ مقالات: گفته‏ها

‏۷٫ خیرگی: سرگشتگی، حیرت؛ غرغر: سر حلقوم. احتمالا مراد این است که از فرط سرگشتگی جانم به لب رسیده است.‏

۸٫ نگرایید: نمی‏ارزید


افزون براين، علم و دين، از ديدگاه ناصر خسرو، اصولاً لازم و ملزو‏م‏اند. از اين‏رو، دانشي که با دين‏داري همراه نباشد، در واقع، دانش نيست:

آن کو نکند طاعت علمش نبود علم

زرگر نبود مرد چو بر زر نکند کار

همان، ص 165، قصيده 76

کما اين که دين داريِ بدون علم نيز مردود و به منزله گونه‏اي باد است:

طاعتِ بي‏علم نه طاعت بود

طاعتِ بي‏علم چو بادِ صباست

همان، ص 101، قصيده 5

همين ملازمه، بين دين و تعقل هم صادق است:

در رهِ عقبي به پاي رفت نبايد

بلکه به جان و به عقل بايد رفتن

همان، ص 169، قصيده 78

به رغم اين اعتقاد و ايمانِ ديني بسيار قوي، ناصر خسرو مقوله دين را که غالباً تعبدي تلقي مي‏شود، از شمولِ تحقيق و تعقل و چون و چرا مستثني و معاف نمي‏داند و با طرح پرسش‏هايي جسورانه و با صراحتي شگفت‏انگيز و باور نکردني، درصددِ يافتن فلسفه تشريعِ احکام است:

... پرسنده همي رفتم از اين شهر بدان شهر

جوينده همي گشتم از اين بحر بدان بر

گفتند که «موضوع شريعت نه به عقل است

زيرا که به شمشير شد اسلام مقرر(37)»

گفتم که «نماز از چه بر اطفال و مجانين

واجب نشود تا نشود عقل مجبّر(38)»

... و ز جنس(39) بپرسيدم و ز صفت(40) و صورت(41)

و ز قادر پرسيدم و تقديرِ مقدّر

... و ز حالِ رسولان و رسالات مخالف

و ز علتِ تحريمِ دم و خمرِ مخمّر

همان، صفحات 513-510، قصيده 22

باري؛ روح کنجکاو و پرسشگر ناصر خسرو لحظه‏اي آرام نمي‏گيرد و پيوسته سئوالات جديدي مطرح مي‏کند:

آنگاه بپرسيدم از ارکانِ شريعت

کاين پنج نماز از چه سبب گشت مقرّر(42)؟

و ز روزه که فرمودش ماه نهم از سال

از حال زکاتِ درم و زرِّ مدور(43)

... و زعلتِ ميراث و تفاوت که در و هست

چون بُرد برادر يکي و نيمي خواهر؟(44)

همانجا

نکته مهم ديگري که در دين داري ناصر خسرو شايان توجه و تأمل است، تلقي او از طبقه يا قشر روحاني است. وي در عين حال که براي روحانيانِ راستين ارج و احترامي وافر قائل است، از روحاني نمايان متظاهر و زاهدان ريايي به‏شدت متنفر و خشمگين است. از اين‏رو، در جاي‏جاي ديوانش به طعن و هجو آنان پرداخته است:

رهِ راست آن را شناس از جهان

که برسنتِ احمد مصطفي است

... مهين نعمت ايمان‏شناس و بدان

که ايمان ز ايزد گرامي عطاست

بود پارسايي کليدِ بهشت

خنک آن کسي را که اين پارساست(45)

ديوان مصحح تقوي، ص 8

به باور ناصر خسرو، صِرفِ تقيّدِ به‏ عبادات و فرايض و رعايتِ ظواهر شرع، الزاماً به معناي دين‏داري و پارسايي واقعي نيست؛ چرا که اين کارها مي‏تواند به انگيزه ريا هم صورت گيرد:

همه پارسايي نه روزه است و زهد

نه اندر فزوني نماز و دعاست

نه جامه کبود و نه موي دراز

نه اندر سجاده نه اندر وِطاست(46)

چو اين رسم‏ها را ببيني بدان

که اين بيشتر بهرِ روي درياست

همانجا

و سرانجام پارساي راستين را کسي مي‏داند که باطنش به آراستگيِ ظاهر است:

وليکن تو آن مي‏شمر پارسا

که باطن چو ظاهر ورا با صفاست

همانجا

و نيز کم آزار، بردبار، وفادار و گشاده دست است:

کم آزاري و بردباريش خوست

دلش با وفا و کفش(47) با سخاست

همانجا

و در جايي ديگر، خوش خلقي و خردمندي را پايه و اساسِ دين‏داري تلقي مي‏کند:

خويِ نيک است و خير مايه دين

کس نکرده است جز به مايه خمير

ديوان مصحح مينوي و محقق، ص 200، قصيده 91

ج ـ انسان‏گرايي و نوع‏دوستي

هميشه نيکخواه مردمان باش

به نيکي کوش وآنگه در امان باش

سعادت‏نامه (ديوان مصحح تقوي، ص 56)

انسان‏دوستي ناصر خسرو هم، همانند مقوله پيشين، وجوه و جلوه‏هاي گوناگون دارد که ذيلاً با استناد به شواهدِ مستخرج از ديوان وي، جداگانه به بررسي آنها پرداخته مي‏شود:



1.والايي مقام آدمي

منزلت انسان در نظر ناصر خسرو به حدي ارجمند است که در يکي از قصايدش، آدميان را، به‏طور اعم، «نهال خداوند» تلقي مي‏کند. از ديدگاه او، نه تنها از جاي در آوردنِ اين نهال (قتل نفس) که شکستن شاخه‏هاي آن (آزار رساني به مخلوق خدا) نيز، ممنوع و نارواست:

خلق همه يکسره نهال خدايند

هيچ نه بر کن از اين نهال و نه بشکن

... خونِ به ناحق نهال کندنِ اويست

دل ز نهالِ خداي کندن بَرکَن

ديوان مصحح مينوي و محقق، ص 170، قصيده 78

در منظومه سعادتنامه، بي‏آزاري را مايه درازي عمر و در مقابل، بدخواهي را موجب اندوه و کاستي وجود آدمي مي‏داند:

فزون خواهي بقا دل‏ها ميازار

که دايم ديرزي(48) باشد کم آزار

... چو بدخواهي به کس از غم بکاهي(49)

نبيني هيچ بد گر نيک خواهي

... مدد دِه تا که حق يارِ تو باشد

همه عالم مددکارِ تو باشد

ديوان مصحح تقوي، ص 56



2.عدم تبعيض بين خود و ديگران

ناصر خسرو، در اشعار خود، به کرات، براين دو اصل مسلم اخلاقي تکيه کرده است:

اصل اول: آنچه براي خود مي‏پسندي، براي ديگران هم بپسند.

اصل دوّم: آنچه براي خود روا نمي‏داري، براي ديگران هم روا مدار.

و از جمله، در يکي از قصايد خود بر آنها تأکيد ورزيده است:

آن دِه و آن گوي ما را کِت(50) پسند آيد به دل

گر ببايد زانت(51) خورد و گر ببايدت آن شنيد

چون نخواهي کِت ز ديگر کس جگر خسته شود

ديگران را خيره خيره دل چرا بايد خليد(52)؟

ور بترسي ز آنکه ديگر کس بجويد عيب تو

چشمت از عيب کسان لختي ببايد خوابنيد(53)

مر مرا گويي تو آنچت(5) خوش نيايد همچنان؟

ور بگويم از جواب من چرا بايد طپيد؟

ديوان مصحح مينوي و محقق، ص 52، قصيده 25

و نيز:

نگر به خود چه پسندي جز آن به خلق مکن

چو ندروي به جز از کِشته، هر چه خواهي کار

ديوان مصحح تقوي، ص 179

بر کسي مپسند کز تو آن رسد

کِت نيايد خويشتن را آن پسند

همان، ص 35، قصيده 207

بنگر و با کس مکن از ناسزا

آنچه نداريش سزاوار خويش

همان، ص 178، قصيده 81

3.نفيِ «خود برتر بيني»

ناصر خسرو، چه در مقام داوري درباره ديگران و چه در رفتارِ با آنان، تابع انصاف و مدافعِ حق و حقيقت است و از خودگرايي و خودمحوري بيزار و گريزان. ابيات زير مؤيد اين مدعاست:

مباش مادح(55) خويش و مگوي خيره مرا

که من ترنج لطيف و خوشم تو بي‏مزه تود(56)

همان، ص 32، قصيده 15

و نيز در مذمتِ تنها به قاضي رفتن و از رويِ پيش‏داوري حق را به جانب خود دادن، چنين مي‏گويد:

... زيرا که سرخ روي برون آمد

هر کو به پيش حاکم تنها شد

همان، ص 30، قصيده 161

4.دادگرايي و انصاف‏جويي

طبيعتِ انسان‏گرايِ ناصر خسرو، اصولاً نسبت به هر گونه بي‏عدالتي و بي‏انصافي حساسيت شديد دارد تا آنجا که در يکي از منظومه‏هايش، فردي را که فاقد عدالت باشد، گرگ تلقي مي‏کند:

گرگ است نيست مردم آن کس که دادگر نيست

برتر ز داد و دانش اندر جهان اثر نيست

همان، ص 15، قصيده 70

و در منظومه‏اي ديگر، گرگِ درنده را برآدميِ ستمگر ترجيح مي‏دهد:

گرگ درنده گرچه کُشتني است

بهتر از مردمِ ستمگار است

از بدِ گرگ رَستن آسان است

و ز ستمکاره سخت دشوار است

گرگ مال و ضياعِ تو نخورد

گرگِ صعبِ تو مير و بُندار(57) است

همان، ص 285، قصيده 113

و در جايي ديگر، دادگري را مظهر و وارثِ عقل منزه مي‏شناسد:

عدل است و راستي همه آثارِ عقل پاک

عقل است آفتابِ دل و عدل از او ضياء(58) است

همان، ص 39، قصيده 186



5.نفي و نقدِ تکاثر ثروت و فاصله‏هاي طبقاتي

وجود نابرابري‏هاي اجتماعي و اختلافات فاحش طبقاتي، از دغدغه‏ها و نگراني‏هاي بزرگ ناصر خسرو است. او هرگز نمي‏تواند بپذيرد که اقليت کوچکي از جامعه در ناز و نعمتِ بي‏حساب غوطه‏ خورند و در مقابل، اکثريت غالب مردم در شرايط فقر مطلق، به سر برند و حتي به برآوردنِ بديهي‏ترين و ابتدايي‏ترين نيازهاي خود قادر نباشند. وي در جاي‏جايِ ديوان خود اين بي‏عدالتي آشکار را به چالش مي‏کشد و از آن شکوه سر مي‏دهد:

نعمتِ منعم چراست دريا دريا؟

محنت مفلس چراست کشتي کشتي؟

ديوان مصحح تقوي، ص 509

او، در يکي از قصايد خود تا آنجا پيش مي‏رود که حتي در برابر خداوند نيز درباره فقر و غنا به چون و چرا مي‏پردازد:

اگر بزرگي و جاه و جلال در درم است

ز کردگار برآن مردِ کم درم ستم است

... يکي به تيم(59) سپنجي(60) نيابد جاي

تو را رواق ز نقش و نگارِ چون ارم است

چو مه گذشت تو شادي ز بهرِ غلّه تيم(61)

و ليکن آن که تو را غله او دهد به غم است

همه ستاره که نحس است مر رفيق تو را

چرا تو را به سعادت رفيق و خال و عم است

همان، ص 08-07، قصيده 192

و در جايي ديگر، به ارائه مصاديقي از اين فاصله طبقاتي مي‏پردازد:

بنگر که مر آن را خز است بستر

وين را به مَثَل زير(62) بوريا(63) نيست

وان را بر آخُر(64) ده اسب تازيست

در پايِ برادرش لالَکا(65) نيست

«مسعود» همه بر حرير غلطد

بر پشتِ «سعيد» از نمد قبا نيست

همان، ص 115، قصيده 51



د ـ روا داري (مدارا)

هر که حجت خواهدت گويي جوابت تيغِ تيز

حجت ار تيغ است پس درس و مقالت چيست پس؟

ديوان مصحح تقوي، ص 206

ناصر خسرو، با وجود ايمانِ مستحکم مذهبي و اعتقاد سرسختانه و پرشور به فرقه اسماعيليه، از سعه صدر قابل ملاحظه‏اي در برخورد با مخالفان فکري خود و نيز با پيروان ساير اديان و مذاهب برخوردار است.

اين روحيه مدارا و تحمل، تا حدود زيادي، محصول زندگي پر فراز و نشيب و تحوّلات فکري و بحران‏ها و تعارض‏هاي روحي و عقيدتي ناصر خسرو، و مخصوصاً متأثر از مسافرت‏هاي متعدد او به سرزمين‏هاي مختلف و آشنايي وي با فرهنگ‏هاي متفاوت و حشر و نشر با ملل و نِحَل گوناگون است؛ چنان که خود گويد:

برخاستم از جاي و سفر پيش گرفتم

نز(66) خانه م ياد آمد و نز گلشن و منظر

از پارسي و تازي و ز هندي و ز ترک

و ز سندي و رومي و ز عبري همه يک سر

و ز فلسفي و مانوي و صابي و دهري

درخواستم اين حاجت و پرسيدم بي مر

از سنگ بسي ساخته‏ام بستر و بالين

و ز ابر بسي ساخته‏ام خيمه و چادر

... گه حبل(67) به گردن مانند شتربان

گه بار به پُشت اندر ماننده استر

ديوان مصحح مينوي و محقق، ص 510، قصيده 22

و در جايي ديگر، از مسلماني توأم با مدارايِ خود بدين‏گونه ياد مي‏کند:

يکي ميزان گزيدم بس شگفتي

کز آن بِه نيست ميزاني به حُرّان(68)

نگويم آنچه نتوانم شنودن

سَرِ اسلامِ حق اين است و ايمان

مسلمانم چنين بي‏رنج از آنم

چنان دانم چنين باشد مسلمان

همان، ص 108، قصيده 8

در ابيات زير، سعه صدرِ شايان تحسينِ ناصر خسرو در تحمل انديشه‏ها و آراي مخالفان و پيروان ساير اديان و رعايت حرمت و شئون آنان به وضوح آشکار است:

از مذهبِ خصم خويش بَررَس

تا حق بداني از مزور(69)

حجت نبود تو را گه گويي

من مؤمنم و جهود کافر

گويي که صنوبرم وليکن

ز ي خصم تو خاري او صنوبر

هشدار و مدار خار کس را

مرغان همه را حبيره(70) مَشمَر

غرّه چه شدي به خنجر خويش؟

مرخصم تو را ده است خنجر

... با خصم مگوي آنچه بر تو

معلوم نباشد و مقرر(71)

همان، ص 95، قصيده 3

ناصر خسرو، ضمن قصيده‏اي ديگر، به مذمتِ کساني مي‏پردازد که جاهلانه، درصددِ طعن و وهنِ پيروان ساير اديان الهي‏اند:

بنکوهي جهود و ترسا را

تو چه داري براين دو تن تفضيل(72)؟

چون نداني که فضلِ قرآن چيست

پس چه فرقان(73) تو را و چه انجيل؟

همان، ص 12، قصيده 55

ادامه دارد



پي‌نوشت‏ها

1.شواهدي که در اين مقاله بدانها استناد شده عموماً از ديوان ناصر خسرو، به تصحيح مجتبي مينوي ـ مهدي محقق، جلد اوّل (1353) از انتشارات دانشگاه تهران منقول است. در مواردي که شاهد مورد استناد در نسخه مذکور ذکر نشده به نسخه مصحح مرحوم سيد نصرالله تقوي تحت عنوان ديوان اشعار........ ناصر خسرو و يا به امثال و حکم دهخدا، ارجاع داده شده است.

2.تقريباً معادل «مشت نمونه خروار است» (امثال و حکم دهخدا، جلد 1، ذيل اندک بر بسيار...)

3.رخنه، روزنه

4.سد، وسيله بستن

5.زنداني، محبوس

6.به وسيله خرد جان تو مي‏تواند از اين چاه ژرف بيرون بپرد.

7.اکسيد طبيعي و ناخالص روي که خاصيت ضدعفوني دارد و محلول رقيق آن در چشم پزشکي به کار مي‏رود (فرهنگ فارسي، دکتر معين)

8.خانِ منطقه (لکا = سرزمين، منطقه). شايان ذکر است که در ديوان ناصر خسرو (مصحح مجتبي مينوي و مهدي محقق، ص 92) بيت مذکور به شکل متفاوتي ذکر شده است.

ور تو حکيمي بيار حجتِ معقول

زرد مکن پيش من رُخان لکايي

که در اين صورت، رخان لکايي به معناي صورت سرخ است. (نيز رجوع کنيد به لغت‏نامه دهخدا ذيل لکايي)

9.نه مرا با تو کاري هست و نه تو را با من. شايان ذکر است که اين بيت در ديوان مصحح مجتبي مينوي و مهدي محقق نيامده است.

10. به سخنان بيهوده و منکر گوش نمي‏دهم.

11. بيهوده، بي‏جهت

12. دشمني، ستيزه

13. راهنما

14.نابينا

15. اعمال نيک، کارهاي ستوده

16. گفته‏ها

17. سرگشتگي، حيرت

18. در عربي سرِ حلقوم را گويند که از جانب دهان است. (لغت‏نامه دهخدا). احتمالاً مراد از مصراع دوم اين است که از فرط سرگشتگي جانم به لب رسيده است.

19. نمي‏ارزيد.

20. بديهي است که بين «تفکر مستقل» که مبتني بر خردورزي و علم‏گرايي است و «استبدادِ به رأي» تفاوتي ماهوي وجود دارد.

21. ترديد، وسوسه

22. سرگشته، حيران

23. مشهور، معروف

24. به‏دنبال، به پيرويِ

25. به دنبالش، در پِي‏اش

26. کورکورانه

27. متمايل مشو، روي نياور

28. مخففِ قرآن

29. داستان، قصه

30. اين تعبير را نخستين بار در يکي از جلساتِ پر بار تدريس استاد فقيد شادروان دکتر حسين پيرنيا از آن بزرگوار شنيدم. ايشان «حجيّتِ اقوال» را از جمله آفات اساسي تحقيق و تفکر علمي مي‏شمردند و از رواج و اعتبار فوق‏العاده آن در قرون وسطي داستان‏هايي عبرت‏انگيز (و از جمله ماجراي مناقشه بر سرِ تعداد دندان‏هاي اسب) نقل مي‏کردند و از جمله مي‏فرمودند: در آن روزگارانِ دهشت‏انگيز هر بار که موضوع و يا سئوال تازه‏اي مطرح مي‏شد، به‏جاي اين که به بررسي مستقيم و عيني موضوع از طريق تجربه و مشاهده بپردازند، (مثلاً بروند و دندان‏هاي اسب را بشمارند) فوراً به‏سراغ گفته‏هاي گذشتگان مي‏رفتند و نقل اقوال آنان را براي جوابگويي و حل مسأله کافي مي‏دانستند و با استنادِ به اين که ارسطو (و يا بزرگي ديگر) چنين گفته است، خود و ديگران را ظاهراً قانع و ساکت و يا مرعوب مي‏کردند و امکان و تصورِ چون و چرا را از خود و سايرين سلب مي‏نمودند.

31. مثل، تمثيل

32. قرآن کريم

33. تأويل عبارت است از: «شرح و بيانِ کلمه يا کلام به‏طوري که غير از ظاهر آن باشد.» (فرهنگ فارسي، دکتر معين). در اين مصراع تأويل به مفهوم جست‏وجويِ معاني باطنيِ آيات قرآن به کار رفته است که گفته‏اند قرآن هفت بطن دارد و از اين نظر با تفسير که بيشتر به ظواهر آيات و جست‏وجوي معاني ظاهري آنها مي‏پردازد، تفاوت دارد.

ناصر خسرو براي تأويل، اعتبار زيادي قائل است تا آنجا که در بيتي مي‏گويد:

نيست تنزيل سويِ عقل مگر

آب در زير کاه بي‏تأويل

(ديوان ناصر خسرو، پيشين، ص 21)

34.جمع اول: 1ـ آغازها، پيش‏ها، 2ـ پيشين‏ها، پيشينيان (فرهنگ فارسي، دکتر معين). در دائرهًْ‏المعارف فارسي دکتر مصاحب ذيلِ «علوم اوائل چنين آمده است: «در کتب مؤلفين و نويسندگان اسلامي به علومي گفته مي‏شود که از راه ترجمه کتب يوناني به عالم اسلام راه يافته بود».

35. گذشتگان

36. معروف، مشهور

37. مستقر

38. مجبور

39. از اصطلاحات منطق صوري و يکي از اجزاء کليات خمس است.

40.ساختن، شکل دادن

41.از اصطلاحات حکمت قديم است در مقابلِ ماده يا هيولي

42.در نسخه مصحح نصرالله تقوي «مسطرّ» ضبط شده است.

43.مسکوک

44.چرا سهم خواهر از ميراث نصف برادر است؟

45.احتمالاً به معناي اين‏گونه پارسايي است.

46.پارچه گستردني (نظير جاي نماز، جاي مهر)

47.دستش

48.برخوردار از عمر طولاني

49.وجودت دچار کاستي مي‏شود.

50.محفف کِه اَت

51.مخففِ از آنت

52.شکست، آزرده کرد.

53.فرو بست.

54.مخفف آنچه ات

55.ستايش کننده

56.توت

57.صاحب تجمّل و مکنت، صاحب ملک ...، آن که چيزي را نگه دارد تا به قيمت گران‏تر بفروشد، ... (فرهنگ فارسي، دکتر معين).

58.نور، روشنايي

59.کاروان سراي

60.عاريتي، موقتي در ضمن، «تيم سپنجي» در بيت مزبور کنايه از دنياست.

61.مراد اجاره بها يا درآمد کاروان‏سرا است ولي در مصراع دوم غلّه احتمالاً به معناي متعارف آن (گندم، جو و امثال آن) به‏کار رفته است.

62.در زير پا، بستر

63.حصير

64.آخور چهارپايان، اصطبل

65.پاي پوشِ محقّر، «کفشي است که اهل رستاق (= روستا) پوشند» (ديوان اشعار مصحح تقوي، ص 62، پاورقي)

66.مخففِ نه از

67.ريسمان، طناب، افسار

68.حَرّان به احتمال زياد نام محلي است (ه لغت‏نامه دهخدا) شايان ذکر است که در بعضي نسخه‏ها به‏جاي «حَرّان» «جز آن» و نيز «دو جهان» ضبط شده است (ه ديوان مصحح تقوي).

69.غير واقع، قلب، باطل

70.اين کلمه احتمالاً مُمالِ واژه «هباره» يا «هباري» است که به عربي پرنده‏اي است خاکستري رنگ و داراي منقار دراز که در واقع همان هوبره يا آهوبره در زبان فارسي است. (توضيح آقاي دکتر عليرضا شعبانلو)

71.مسلّم، به اثبات رسيده

72.برتري، رجحان

73.قرآن

برگرفته از روزنامه اطلاعات 

 



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید