تاریخ آخرین ویرایش : سه شنبه،27-3-1399
تعداد بازدید :67

شهر با طعم سیب

 

طعم سیب، در تماس میوه با کام نهفته است، نه در خود میوه.به گونه‌ای مشابه هم، شعر در تلاقی شعر و خواننده واقع می‎شود و نه در سطور نمادهایی که در صفحات کتاب چاپ شده‎اند. آن‎چه بنیادین است کنش زیبایی‎شناختی است، هیجان و حس فیزیکی که از هر خوانشی برمی‌خیزد.
(خورخه لوئیس بورخس)

اپیزود اول
«تصویر هنری بر آگاهی من و بر هستی خودم متمرکز می‌شود. من چیزی دور از فضا و زمان را تجربه نمی‌کنم، من به خودم گوش فرا می‌دهم، در حالی که با تجربه بی‏زمانی انسان بودنم مواجهم. من تجربه خود را به‎واسطه تصویر باستانی تشدید می کنم.» (یوهانی پالاسما**)
من شهر را و تصویر شهر را با هستی خودم، با اندامم، با تجربه بی‏زمان انسان بودنم می‌فهمم؛ در فضای زیسته‌ای که صرفا بر مبنای اندازه‎های فیزیکی و هندسی نیست، آمیخته با خاطرات و تجربه‎های فردی و همگانی است که باید با حواس پنجگانه‌ام کشفش کنم، مزه‌اش را بچشم و نرمی و زبری‎اش را با سرانگشتانم حس کنم، صداهای خاموشش را در دامنه شنیداری همه موجودات زنده بشنوم، رنگ‎هایش را در دامنه نور از مادون قرمز تا ماورای بنفش ببینم، آزرده بشوم، نوازش بشوم. یک روز بی‎قرار و درمانده، یک روز امیدوار، یک روز متعلق و دلبسته.
این شهر مدام من را دچار استحاله می‌کند. اوقاتی از سال بیمارم می‎کند قهقرای شهر. با سردرد موذی به پناهگاه خانه می‌کشاند‌م، یک‎وقت‎هایی درمانم می‌کند؛ هوای شفافی که باد کم‎پیدا برای تهران دست و پا کرده و نگاهم را تا کوه‎های شمالی و حتی شمایل برج‎های متجاوز در سینه البرز برایم به پرسپکتیو می‌برد.
به حس خوشبختی‌اش می ارزد این‎که با همه اشتیاقم به شهر‌های زیبای این گوشه و آن گوشه دنیا به‎خصوص پاریس که من اسمش را گذاشته ام شهر پرسپکتیوهای بی‎تکرار پایان‎ناپذیر، یک شهر روی کره زمین مال من است و من مال او!
به احساس خوشبختی‌اش می‎ارزد. و او و تن من همدیگر را کامل می‌کنیم…

اپیزود دوم
از فرشته و الهیه تا تچرشت (تجریش) و کوهسار و قصران، آسمان و خدا و فرشتگان را از شهر گرفتیم تا تن شهر هیولایی شود که تنها سنگ و آهن و بتن را نواله کند! برای محو جمال البرز، نشانه‎های نابینای ناخوانا را به منزلت رساندیم و بلندمرتبه‎شان نامیدیم. آمدند و از مرتبه و جان شهر فروکاستند. از کوچه‎باغ‎های شمال شهر چیز زیادی باقی نمانده و از آن‎چه که مانده است نمی‎شود روایت شمیراناتی را که بود بازخوانی کرد…
من اما شهرم را، شهر به‌معنی یک اتفاق معاصر یا مدرن در کسوت پایتخت، در باغ‏راه‎های به‎جامانده از شکل پیشین شهر مجسم نمی‎کنم؛ کوچه‎های پر از پیچ و خم و گاه با شیب‎های تند که در این سال‎ها ناآگاهانه و نوپردازانه از ردیف برج‎های تکرارشونده مغرور و خودبین به دالان تبدیل شده‏اند؛ دالان‌هایی با دیوارهای بلند که راه فراروی چشم‏اندازت را به طرف آسمان تهران به هر شکلی بسته است، دالان‏های خوفناکی که اتومبیل‏ها با تراکم آزاردهنده‏ای در آن‎ها در حرکتند و هرگز تصور پیاده شدن از اتومبیل به مغزت هم خطور نمی‌کند.
دلیلی برای پیاده شدن نداری اصلا! که اگر هم پیاده بشوی هر لحظه منتظری تا تنت به تنانگی آهن‌ها اصابت کند. در آن فاصله از بدنه شهر و ساختمان‎های نوپرداز عصر جدید، جزئیات عناصر عاریتی دور از رنگ تعلق، خالی از غنای حسی مثل ستون‏های غول‏آسای رومی و سردرب‎های تزئین‎شده با نقوش و مصالح بیگانه، بی‏خاطره، تنها اسباب ادراک شهر را برایت دست و پا می‌کنند. همین!
مظهر تصاحب تن شهر به مثابه ثروت‎های فردی و بازی رخ‎نمایی هر کدام برای دیگری.
این‏جا جایی از شهر است که تو را و تن تو را و قدم‏های تو را نمی‌خواهد. می‏راندت، طردت می‎کند، خردت می‎کند. تو را سواره می‎خواهد. با یک جور نخوت بیمارگونه که باید بتوانی از لابه‏لای این توده‎های متکلف و سنگین، خودت را وارد حفره‎هایی به‎نام پارکینگ کنی، از توده‏ای به توده دیگر در انزوای کج فهمی‌ات از زندگی شهری و مدنیت!
و انگار این‏جا جایی از شهر است که نگاره‏ای از قصه‏های آدم‏ها در ذهنت شکل نمی‏گیرد. انگار آدم‏هایش کوچ کرده باشند یا فراموش شده باشند. نه در مرکز خریدهای مدرن با بوی عطرهای تند خوشبوکننده هوا و صدای موزیک‏های اغواگرانه پاپ با ریتم‎های تند تکرارشونده، بلکه زیر آسمان… زیر آسمان جایی پیدا نمی‌کنی برای تقسیم کردن شهر با آدم‌ها. نه حتی بهانه ای هست برای همشهری بودن. بهترین جایی که می شود آدم به تنهایی ذات بشر فکر کند و باورش کند انگار!

اپیزودسوم
متروی تهران را با همه ناگواری‌ها و ازدحام آدم‌ها و دیوارنویسی‌هایش که اغلب من را به خنده می‎اندازد، دوست دارم؛ دیوارنویسی‎های عجیبی که اغلب شامل موعظه‎ها و نصیحت‎های شرکت قطارهای شهری و حومه، رجاست. دستفروش‎هایی که امان آدم را می‎بُرند، به‏خصوص در واگن مخصوص بانوان که از دستشان مستأصل می‏شوی یکی بعد از دیگری و در هر ایستگاه ظاهر می‎شوند.
از دولتیِ سر ِخطوط یک و چهار مترو که از قلب تهران و مرکز شهر می‎گذرند، هر جور که دلم بخواهد از وسط دست و بال تهران اصل کاری، تهرانی که سر جای خودش بود سردر می‎آورم.
این حس تداعی‎کننده تجربه فوق‎العاده خوشایندم در پاریس است؛ سردرآوردن مثلا از ابتدای خیابان سن‏میشل و آن آبنمای معروفش و این‎که یک دفعه چشمم به کتاب‎فروشی اوایل خیابان بیفتد. با انبوه توریست‌ها و درعین حال تجربه مشترکِ بودن و زندگی در جایی که می‌شود به آن متعلق بود… یا ظاهر شدن در وسط خیابان منتهی به اپرای پاریس با پرسپکتیو به‎شدت منظم خیابان و ردیف سایبان‎های قرمز کافه‎ها و منظره ساختمان باشکوه پالاس گارنیه در انتهای خیابان و آدم‌هایی که با تو غریبه‏اند اما تن شهر همگی را در آغوش می‏گیرد برای تجربه مشترک.
در مزه کردن این تجربه شهری جالب، چه در تهران چه پاریس و چه هر کجا، اصفهان مثلا که هنوز مترویش راه نیفتاده، کیفور می‎شوم؛ تظاهر تدریجی سکانس‌های دیداری در حرکتی از پایین پله‎های مترو به سطح زمین؛ بازی شگفت‏انگیز من با شهر، به‎خصوص اگر پله برقی باشد، با خیال راحت سرم را بالا می‏گیرم که این لذت را برای نظربازی با شمایل شهر مهیا کنم.
اول آسمان، بعد نوک ساختمان‌ها، بعد بدنه و همین‏طور به‏تدریج همه تن شهر پرده به پرده پدیدار می‎شوند. شاید از این جهت حس خوشایندی است که ناگهان با جابه‎جایی سریع زیرزمینی، یک‌‎جوری بی‎واسطه و بی‎تماس با ازدحام و ترافیکِ هزاران نشانه، خودت را وسط شهر پیدا می‎کنی؛ بی‎واسطه با هزاران نشانه به‎جا و نابه‏جا و
تبلیغات تجاری و از آن بیشتر تبلیغات فرهنگی حکمت‎آمیز و هشداردهنده و نصیحت‏کننده در راه و از همه بدتر انبوه الحاقات پلشت آویزان از نمای ساختمان‎ها که در طول مسیر ادراک ذهنی تو را از شهر کش و قوس بدهند و هزار بلا به سرش بیاورند، خلاصه بی‎واسطه همه این‌ها خودت را در میان آغوش پیر اما استخوان‎دار شهر می‌بینی!
مثلا یک‎جایی مثل میدان توپخانه که چشمت ناگهان به جمال ورودی خیابان باب‏همایون روشن بشود و همان‏موقع هم یکی از آن ماشین‎دودی‏ها از جلوی چشمت رد بشود با سرنشینانی که خوشحال به‎نظر می‌رسند و با وجود انبوه اتوبوس‌ها و ازدحام موتوری‌‌ها انگار که از بودنشان در آن حوالی راضی باشند! چه صحنه کمیابی است این! آدم‎های متبسم در فضاهای عمومی شهر.
یا یک‎جایی مثل میدان حسن‏آباد و جداره با شکوه آن یا تقاطع طالقانی و مفتح و یک ساختمان قدیمی فرسوده در ضلع شرقی که از هیچ بهتر است.

دروازه متروی بهارستان و درخت‌هایی بالابلند، آبرودار، سرد و گرم روزگارچشیده، با عمارت‎های آجری نجیب‌زاده و دیوارهایی فروتن، این جا سنگ و آجر و کف‎پوش‌های قدیمی در آغوش ناامنِ اسکلت‌های آهنی‌اند و هنوز زندگی هست میان این فصل‌های جدا. من هستم و این شهری که باد رویای هر دویمان است برای برگشتن خاطره‎ها.
از دهانه متروی میدان فردوسی که به سطح زمین می‎رسم دوست دارم مجسمه وسط میدان را یک‎جوری رؤیت کنم اما به یک نقطه کور می‌رسم. چه حیف!
متروی چهارراه ولی‎عصر را هم اصلا دوست نمی‏دارم؛ آن‎قدر که این دهانه سرکش بی آن‏که از قصه اینجا چیزی بداند، غرش‏کنان یک‎روزی از زمین بیرون زد. آن‎قدر که آن توده صلب بتنی با روادید پرستشگاه، خودش را به ظرافت شگفت‎انگیز عمارت تئاتر شهر چسباند، این راسته بوتیک‌ها و مغازه‌های غرب چهارراه به ماهیچه ترد قلب تهران زخم نزده‏اند؛ راسته بوتیک‌های زنانه و مردانه که با ویترین‌ها و لباس‏های آویزان از رگال‌ها و مانکن‌ها تا پیاده‎رو پیشروی کرده‎اند.
منِ دهه پنجاهی، قلب شهر را همین‎جا می‏بینم، چهارراه ولی‏عصر، تقاطع انقلاب! و این جلوخان فاخر شهری که به‏اندازه کافی قشنگ است و فراخ با آن مجسمه‎هایی که تا همین اواخر بودند! می‎شود با آن جلوی خیلی از پلازاهای قشنگ دنیا سری توی سرها درآورد و گفت که این هم محوطه تئاتر شهر ماست.
این تصویر ثبت‎شده و حک‏شده ذهن من است از قلب شهرم و ذهن من هنوز نرده‌های آهنی و زیرگذر مهمل و ایستگاه متبختر را هنوز باور نکرده و ایماژی از آن به خاطر نسپرده است؛ نرده‎های آهنی که راه گذر من از این‌طرف خیابان به آن‏طرف خیابان را بسته‌اند؛ این ساده‌ترین و اصلی‌ترین رفتار خیابانی آدم‎ها در شهر و در خیابان!
از این‌ها که بگذریم، وقتی آدم می‎رسد به سطح زمین، می‏تواند با یک ذهن آماده برای درک شهر به‌راه بیفتد. و من با حواس پنجگانه‌ام به راه می‎افتم؛ چشم‎هایم عرض معبر‌ها و ارتفاع متین جداره را در خیابان‏های استخوان‌دار مرکز شهر اندازه می‏گیرد؛ بدنه‏هایی که یکی در میان هنوز ابنیه قدیمی‎تر سبک‎دار هویتمند معماری معاصر را در خودشان نگاه داشته‌اند و همچنان انگار نگهداری می‌کنند، ساختمان‌هایی که با وجود تفاخر، هرگز در مقابل تشخص خیابان قد علم نمی‌کنند، به رُخش سیلی نمی‌زنند.
فکر می‌کنی که تمام‎قد به احترام پیکر شهر ایستاده‌اند؛ ساختمان‌هایی که با وجود پیداشدن سازه‎های بی‎هویت و رنگ‎های ناآشنا، بی‎خاطره، بی‎نشانی از هر جای شهر، همچنان عهده‎دار شرف و اصالت خیابانند.
از رفتار اصیلشان با شهر همه این‎ها را می‎شود فهمید؛ جلوخان‌هایی که به اندازه چند متر مرتبه‎های فاصله مناسب بین جداره‌ها و تن شهر را مهیا کرده‌اند که سیمای خیابان‌ها عمق توأم با گشودگی و نور داشته باشد؛ خیابان‏هایی که با وجود انبوه اتومبیل‌ها و موتورسیکلت‌ها و کاربری‌های نامتجانس با ذات فضا، همچنان سهم تو را از آسمان شهر محفوظ داشته‎اند!
خیابان‌هایی که هنوز فراخند برای به آغوش گرفتن آدم‌ها، انبوه آدم‌های همسایه و همشهر و همخانه. این‎جا هم مثل همان دالان‎های تجسدیافته در ردیف برج‌های بلند، بهانه برای راه رفتن با پاهای پیاده و تماشای آدم‏ها نیست. مجالی برای دیدن و دیده شدن. اما جا برای همه هست؛ در معابری که شهریت تهران را با ته‏مانده طاقت خودشان پا برجا نگاه داشته‌اند. پیاده‏رو‌ها اغلب به تازگی نو نوار شده‌اند. با این‏که کم‎تر از اندازه لازم پایدارند و هنوز چیزی نگذشته کاشی‌هاشان ترک برداشته و یک‎جاهایی کنده شده‌اند، بهتر از هیچند.
و آدم‌ها اینجا موجودترند! به‏اندازه کافی که حسش کنی، خودشان را متعلق به شهر نمی‌دانند. با عجله راه می‌روند. کسی پرسه نمی‎زند و به یادگاری‌های غبارزده و دودزده شهر نگاه نمی‎کند اما هستند.
قواره قواره شهر است! باید پیاده راه بروی که این را متوجه بشوی.قواره شهر به‏اندازه است. برای مرکز شهر بودن مناسب است هنوز! من هم شهرم برای خودش «داون تاون» (مرکز شهر) دارد. چرا نه!؟

اپیزود چهارم
از مرکز شهر اکنون به سمت جنوب پیش می‌روم؛ به سمت مرکز قدیم شهر، به سمت بازار و میدان توپخانه و عودلاجان. تعلق خاطر من به این محدوده‎ها به وقتی بازمی‏گردد که قصه‏های پیران شهر را به مثابه خاطراتم از آنِ خود کردم؛ جایی که محل پیوند نطفه مدرنیته شهر قاجاری با مدرنیسم شتابزده این دوران است.
پیاده‏روی از کوچه‏پس‏کوچه‏های پامنار تا محله سیروس، آن‏قدر پاهایم را خسته نمی‏کند که ویرانی حیات پیشین این پایتخت جوان، چشم‏هایم را. منظره مردمی که گویا به ناگزیر اینجا زنده‏اند و نه به اختیار. سکوت کوچه‏ها و نگاه‏های دزدیده مردی که به دیوار تکیه زده، من را به تماشای بازمانده آجرچینی‌های بی‎بدیل دیوار‌ه‌ها و سردرب‌های طراحی‎شده راغب‎تر می‎کند. خوب که کالبد نیمه‎جان هنوز هست.
و من بازی پرسه‎زنی همیشگی‌ام را اینجا راه می‎اندازم؛ بازی واقعیت افزوده! صدای پای همه رفتگان از این معماری‎های گونه‌گون اما همدل در هویت و معنا را می‎شنوم که باز می‎گردند و با آمدن آن‏ها، غریو شادی دختربچه‌های دبستانی در ظهر خنک پاییزی را جایگزین صدای جابه‎جایی جنس‏ها در انبارهایی می‏کند که جای خانه‏های قدیمی را گرفته‌اند.
خوب که این کالبد نیمه‎جان هنوز الهام‎بخش من است و کوه‌های سندخورده به نام منظر شهر تهران که اگر هوا تمیز باشد می‌شود در چشم‏انداز شمالی همین معبر‌ها به خوبی دید و کشف کرد؛ دورتر از سر پل تجریش و میدان نوبنیاد و چهارراه پارک وی و… اما شریف‏تر و وفادارتر از آن‎جاها!

اپیزود پنجم
«من با تنم با شهر مواجه می‌شوم؛ پاهایم طولِ رواق‎ها و عرضِ میدان را می‌سنجد، نگاهم ناآگاهانه تنم را بر سطحِ نمای کلیسای جامع می افکند و در قرنیزها و نقوشِ آن پرسه می‎زند تا ابعادِ فرورفتگی‌ها و برآمدگی‌ها را بیابد. وزن کالبدم توده را درمی‌یابد. شهر و تن یکدیگر را کامل می‌کنند و متقابلا همدیگر را تعریف و تبیین می‌کنند. این در حالی است که شهر معاصر شهر چشم است. حرکت‌های سریع تماس کالبدی و صمیمی با شهر را از ما گرفته‌اند، سرعت‌های مکانیکی، فرصت بازی من با شهر را از من سلب کرده‌اند؛ فرصت پاداش‌هایی که شهر برای من پنهان داشته است.
به این می‏اندیشم که چه شگفت‏انگیز پس‏کوچه‏های گرانادا، پراگ، رم، حلب، استانبول، یزد، نایین، توکیو، همه و همه بر ادراک چندحسی تن ما گشوده‌اند، چرا که آن‎ها شهرهایی وجودبنیادند و نه بصر بنیاد.» (یوهانی پالاسما)
اما من پرسه می‎زنم؛ هرجای شهر که بشود قدم زد. پاهایم با کف کفش‎هایم کفپوش پیاده‏رو را لمس می‌کنند. نبض شهر دستم می‌آید. موجودیتش را جوری پدیدارشناسانه لمس می‌کنم قبل از این‎که بگویم زشت است یا زیباست. و ناگواری‌ها، چیزی از موجودیت قابل دفاع شهرم کم نمی‌کنند؛ از پدیده‌ای با عنوان یک شهر وجودبنیاد. مثل یوهانی پالاسما نگران می‌شوم، نگران تمایل روزافزون به استفاده از حس بینایی و موقوف‎سازی سایر ادراکات حسی و نادیده گرفتن مستمر کیفیات حسی و جسمانی.
فرضیات یوهانی پالاسما در مورد نقش محوری بدن به عنوان مکانی برای ادراک، تفکر و آگاهی و اهمیت حس لامسه برای بیان تجربه‌های شهری شاید بتوانند یک جریان کوتاه ادراکی مابین حس غالب بینایی و حس سرکوب شده لامسه برقرار سازند و تصویر ما از خود را به تجربیاتمان از شهر پیوند دهند.
من اینجایی هستم. آن‎قدر که من فکر می‎کنم به این شهر تعلق دارم، گویا این شهر به من تعلق خاطر ندارد! شهر من شعر من است اما شعری که گویی واژه‎هایش بی‎گاه آمده‌اند به درونش و گاهی هم واژه‎ها از آن می‎گریزند.
این تنها موجودی من از نشانیِ تعلق‎گاه من است؛ همین شهر گمشده. مانند کسی از کسانت که بیمار است و خیلی وقت‎ها به‏اندازه کافی زیبا نیست، اما کسی است از کسانت. نمی‏توانی که نگاهش نکنی و فراتر از آن، لمسش نکنی و صدایش را نشنوی. اگر بخواهی بگویی مثل مردم شهرهای دیگر بگویی که اهل کجا هستی و قصه‌های شهرت را بتوانی برای کسی تعریف کنی، همین‎جا، همین کالبد و همین خاطره‎های پررنگ و کمرنگ آمیخته با تن خسته شهر از آنِ توست. می‎توانی با آن مواجه بشوی؛ روبه‌رو، شانه به شانه.
با این حال، چیزی که برای من قصه‎های مشترکم با بقیه آدم‏های شهر را جفت و جور می‎کند، چشم‌هایی دسته‌جمعی است برای تماشا، با پاهایی که اطراف تو و با تو قدم می‎زنند. هر کدام به یک سمت اما صداهاشان به پیاده‏رو‌ها و به کالبد بی‎جان آجری و بتنی و سنگی معنی می‌دهد. مراوده‌ها به شهر معنا می‌دهند، به بوی شهر اضافه می‌کنند، شهر بیشتر و بیشتر خاطره‎مند می‌شود؛ خاطره‏هایی که درون اتاقک‏های آهنی اتومبیل‏ها و خانه‎ها و مرکز خرید قابل ساخته شدن نیستند.
آن‏چه بنیادین است کنش زیبایی‎شناختی در هر کجای شهر است، از عودلاجان تا خیابان یوسف‎آباد و تا نظام‎آباد؛ هر کجا که با خیال‎پردازی و بازی‌های تو همراه شود؛ هیجانی که از هر خوانشی بر‌خیزد، از هر روایت و از هر بازنمایی، به تعداد آدم‏های متعلق به شهر. این خود نوعی بازی‎وارسازی رابطه ناگسستنی و انکار ناپذیر ما با شهرهاست؛ همین طعم سیبی که در تماس میوه با کام نهفته است، نه در خود میوه.

* معمار منظر و پژوهشگر شهری
** معمار و نظریه‎پرداز معماری فنلاندی

برگرفته از روزنامه اطلاعات 



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید