تاریخ آخرین ویرایش : شنبه،22-9-1399
تعداد بازدید :99

عشق نجات بخش است

چند روز پیش با دوست عزیزی گفت وگویی داشتم که به موضوع خلاقیت در آثار هنری رسید. آن دوست می گفت که بسیاری از هنرمندان، تنها به واسطه عامل بیرونی است که توانایی خلق اثر را پیدا می کنند، در حالی که اگر هنرمند، واقعا دارای خلاقیت باشد، باید بتواند بدون وجود عامل بیرونی هم دست به خلق اثر ببرد و اصلا، اتکای به عامل بیرونی برای خلق اثر، نه نشانه توانایی که احتمالا ناشی از ناتوانی هنرمند است. این سخن دوست، مرا برد به خاطراتی دور و دراز از حدود ۳۰ سال پیش. آن موقع ها یک آتلیه گرافیک خیلی کوچک داشتم در یکی از کوچه های بالای میدان ولی عصر که گاهی دوستان، دم غروب و پس از ساعت کاری، یک سری به من می زدند و قهوه و چای می خوردیم و گپی می زدیم. یکی از این دوستان، مرحوم سید حسن حسینی، شاعر خوش آوازه و خوشنام آن زمان بود که دوستی مان برمی گشت به دوران اول انتشار مجله کیهان فرهنگی و ادامه آن در مجله کیان که تا آخر عمر او ادامه داشت. سید، گاهی به آتلیه کوچک من می آمد و گپ و گفتی می کردیم و شعرهای مان را برای هم می خواندیم و از هر دری سخنی می زدیم. بعضی وقت ها، مرحوم قیصر امین پور هم به همراه سید حسن حسینی می آمد و جمع مان سه نفره می شد و شعر و چای و گفت وگو بسی شیرین می شد. البته گاهی این گفت وگوها فراتر از شعرخوانی می رفت و در گستره ادبیات بال و پر می زد. یادم هست یک بار بحث مان به مولانا کشید و اینکه چگونه از جایگاه یک عالم و فقیه به سرزمین عرفان کوچ کرد و اثری که عشق به شمس در این اتفاق داشت. یادم هست در میانه گفت وگو این بیت از دفتر ششم مثنوی معنوی مولانا را خواندیم که «در کف شیر نر خونخواره ای/ غیر تسلیم و رضا کو چاره ای» و صحبت از این شد که با وجود لطافت و ظرافت این بیت، تصویری که مولانا ارایه می کند، به شدت سیاه و غم افزاست و حتی به ناامیدی پهلو می زند. اما چه چیز است که با وجود چنین تصویر تلخ و ناامیدی که می تواند هر انسانی را از پای درآورد، از مولانا چنین انسان یگانه ای می سازد یا چگونه است که حتی مولانا را تبدیل به یک خیام دیگر نمی کند؟ یادم هست که هر سه در این اتفاق داشتیم که خیام و مولانا، هر دو در جایگاه دانشی که داشتند در عصر خود بی همتا بودند و احتمالا بعید است که انسان به چنین جایگاهی در دانش و آگاهی برسد و چنین تصویری که مولانا در این بیت می سازد، برایش پدید نیاید. ولی چگونه است که خیام چنان می شود و مولوی چنین؟ آنچه اما هر سه پس از بحث و گفت وگوی طولانی و آوردن مثال های بسیار به عنوان شاهد، نتیجه گرفتیم این بود که وجود شمس و عشق او، برای مولانا نجات بخش بوده است و الا این تصویر هولناک که انسان خود را در کف شیر نر خونخواره ای ببیند و چاره ای جز تسلیم و رضایت به آنچه در انتظارش است، نداشته باشد و هیچ راهی برای رهایی از سرنوشت قطعی پیش رو مشاهده نکند، پرتگاهی چنان هراسناک است که یا به دیوانگی و خودکشی می انجامد یا به نهیلیسم خیامی. اما قطعا کم احتمال ترینش این است که از دل اینچنین تصویری، امید و روشنایی حاصل شود. شاید رسیدن به این مرحله از تصویر جهان، حاصل نبوغ است. در نقاشی ون گوگ را داریم و در ادبیات خودمان صادق هدایت. داستان هر دو را می دانیم و رنجی که به دوش می کشیدند. خیام را هم کافی است یک بار اشعارش را مرور کنیم تا ببینیم چه رنجی می برده است. ولی مولانا؟ نه. مولانا چیز دیگری است و عجیب اینکه تصویری که مولانا به ما نشان می دهد بسیار فراتر از سیاهی و رنجی است که دیگران نشان مان داده اند. شیر نر؟ آن هم خونخواره؟ و بعد چاره چیست؟ تسلیم و رضا. آیا این تسلیم و رضا یعنی بی عملی؟ نمی دانم. ولی خیلی سخت است. در جای جای مثنوی معنوی، اگر با حوصله و دقت بخوانیم، گاهی می شود این تصویر سیاه را دید. اینکه هیچ کاری نمی توانیم بکنیم. مثلا در داستان به شکار رفتن شیر و گرگ و روباه و تقسیم حاصل شکار بین این سه و جالب است که همانجا هم وقتی مولانا این داستان را نقل می کند، باز هم امیدوار است و عجیب اینکه مولانا، با وجود این تصویرهای ناامید، دست از امید بر نمی دارد و به قول قیصر امین پور در آن گفت وگوهای ۳۰ سال پیش، این یعنی عشق نجات بخش است.

مهرداد احمدی شیخانی

برگرفته از رو.نامه اعتماد



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید