تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :953

علوم انساني در دوراهي انديشه‌هاي سنتي و مدرن


آبشخور جهان‌شناسي انسان‌ها کجاست؛ تفاوت انسان‌ها در فرهنگ و نوع نگاه آنان به جهان هستي است. اين فرهنگ و نگاه متفاوت چگونه به‌وجود مي‌آيد؟ در اين ميان «علوم انساني»، بي‌گمان نقش پراهميتي ايفا مي‌کند.‏

پيش از بيان اهميت علوم انساني بايد گفت تمامي علوم براي فهم محيط زندگي ما و کنترل انسان بر زندگي و زيستگاهش به وجود آمده است. علوم طبيعي و علوم مهندسي، بيشترپيرامون ويژگي‌هاي جسمي انسان و چگونگي ارتباطش با محيط‌هاي عيني و فيزيکي زندگي او کنکاش مي‌کنند تا اين ارتباط هر چه بهتر برقرار شود. اما، علوم انساني مي‌كوشد با مطالعه ويژگي‌هاي روحي بشر، به او در فهم و کنترل رفتار‌هايش، ياري رساند.‏

در کشورهاي توسعه يافته علوم انساني عمدتاً در سطح وسيعي در شناخت و حل مسائل جامعه مورد استفاده قرار مي‌گيرد، درحالي‌که در ايران عليرغم آنکه بيش از نيمي از دانشجويان کشور در رشته‌هاي علوم انساني آموزش مي‌بينند و فارغ‌التحصيلان اين رشته درصد بالايي را به خود اختصاص داده‌اند، اما به باور صاحب‌نظران، علوم انساني در کشورمان با محدوديت‌هاي بسياري روبرو است و نقش پُررنگي در حل مسائل سياسي، اجتماعي و فرهنگي جامعه بر عهده ندارد. به دليل درک ناقص از اهميت علوم انساني است که امروز صاحب‌نظران، منشأ اصلي مشکلات و ناهنجاري‌هاي اجتماعي را بي‌توجهي به اين علوم در کشورمان مي‌دانند.‏

دكتر ناصر فكوهي ـ استاد انسان‌شناسي دانشگاه تهران و مدير مؤسسه انسان‌شناسي و فرهنگ، بر اين باور است که علوم انساني، ريشه در شاخه‌هايي از انديشه دارد که ازدوران باستان تا به امروز، با اسامي گوناگوني وجود داشته‌ است. ‏وي مي‌افزايد: در دوران پيشامدرن گاه از شاخه‌ها، با عنوان اخلاق نام برده مي‌شد، گاه با عنوان فلسفه يا معرفت و اين بنا بر زمان‌ها و مکان‌هاي مختلف بسيارمتفاوت بود، اما از دوران مدرن يعني بعد از شکل‎گيري دانشگاه‌هاي جديد از اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم ميلادي، اين علوم شامل حدود 12 رشته مي‌شود که هر کدام به يکي از جنبه‌هاي زندگي انساني مي‌پردازد و هدف آنها هم، شناخت هستي انسان‌ها و روابط آنان و همچنين رابطه انسان‌ها با ساير موجودات است.‏

‏اين علوم براي ساده‌سازي و روش‌شناسي کار خود، يعني مطالعه اين موجود بسيار پيچيده، ابعاد زندگي انسان‌ها را به صورت نظام مند از يکديگر جدا کردند و براي هر يک نظريات و روش‌هايي خاص را به وجود آوردند كه براي نمونه جامعه‌شناسي، انسان‌شناسي، ارتباطات، اقتصاد، سياست، روان‌شناسي، زبان، نشانه‌شناسي قابل ذكر است. اما واقعيت آن است که هر اندازه در قرن بيستم به جلو آمده‌ايم، مشخص مي‌شود که شناخت انسان فقط در پيچيدگي ماديت و ذهنيت او و در هم تنيدگي اين پيچيدگي‌ها امکان دارد، از اين رو از حدود 30 سال پيش تا به امروز هر چه بيشتر شاهد شکل گرفتن رويکردهاي بين رشته‌اي در اين علوم و پديد آمدن نظريات مبتني بر عدم قطعيت و پيچيدگي (در برابر جبرگرايي، اثبات‌گرايي و تطورگرايي) و روش‌هاي ترکيبي هستيم که گسستي واقعي با شيوه‌هاي درک و شناخت و پژوهش بر انسان ايجاد کرده است. ‏



پيچيدگي‌ ماديت و ذهنيت انسان

از نقطه نظر دكتر فكوهي ـ استاد انسان‌شناسي، آنچه كه علوم انساني را چه در شيوه باستاني، چه در شيوه مدرن و چه در شکل کنوني و بين رشته‌اي‌اش از ساير شاخه‌هاي علمي جدا مي‌کند، ميزان پيچيدگي‌شان به دليل پيچيدگي ماديت و ذهنيت انسان است.‏

وي مي‌گويد: مطالعه بر موقعيت‌هاي مادي نظير فيزيک و شيمي و يا حتي موقعيت‌هاي کاملاً انتزاعي نظير رياضيات محض و فيزيک نظري،

بسيار ساده‌تر از مطالعه بر در هم تنيدگي‌هاي مادي و غير مادي فرايندها، اشياء و موجود‌هاي زنده در سير تحولي چند ميليارد ساله آن‌ها در انسان است. 

وي در تبيين چرايي سخت بودن اين نوع از مطالعات ادامه مي‌دهد: علوم انساني بر خلاف علوم طبيعي، به سادگي به ايجاد قانون و موقعيت‌هاي هنجارمند شده و تکراري تن نمي‌دهند، چرا که به تعداد همه آدم‌هاي روي کره زمين، تفاوت شخصيتي و ذهني و کالبدي وجود دارد و مي‌توان تصور کرد مطالعه بر چنين موجودي تا چه‌اندازه مشکل است و با مطالعه او بر اشياء و خواص فيزيکي آنها، تفاوت دارد. 



سيرتطور علوم انساني در جهان

دكتر فكوهي در خصوص سير تطور علوم انساني به معناي اينكه از كجا شروع شده و به كجا رسيده است و كدام يك از متفكران در ايران بيش از همه به آن پرداخته‌اند، اظهار مي‌دارد: ما در علوم انساني مانند همه علوم از دوران باستان و به طور خاص از انقلاب نوسنگي (حدود 10 هزار سال پيش) تفكر را از انديشه ديني، آغاز کرده‌ايم. همه شواهدي که مردم نگاري قرن بيستم به ما عرضه کرده است، نشان مي‌دهد که به قول موريس گودوليه ـ انسان‌شناس برجسته فرانسوي، دين، موتور ِ جوامع بشري بوده است. به عبارت ديگر انسان شدن انسان، به گونه‌اي بسيار عميق با انديشه‌هاي فراطبيعي او همراه بوده است. با همه پديده‌هايي که ما امروز در شاخه ذهنيات قرار مي‌دهيم، با رويا‌ها، آرزوها، انديشه‌هاي آرماني، احساسات و عواطفي که لزوماً شکل مادي نداشته‌اند، اما وجود داشته‌اند، با دغدغه‌هايي که انسان در پي پاسخگويي به آنها بوده است و با تمايل سيري‌ناپذير او به معنا دادن به هستي خود، در ارتباط است. 

همه اين رويکردها خود را بيش و پيش از هر چيز، در انديشه ديني يا معنوي انسان متبلور کرده است. «ميرچيا الياده» 

در قرن بيستم ميلادي اين مفهوم را به دنبال رودولف اوتو، در مفهوم «انسان ديني» (‏homo religiousus‏) منعکس کرد، با اين توضيح که انسان در پي معنا دادن به هستي خود است، تا بتواند محکوميت‌اش را به نيستي و مرگ که به آن آگاه است، تحمل کند. اين همان تناقضي است که آلبر کامو بهتر از هر کسي در «افسانه سيزيف» بر آن انگشت گذاشته است. 

دکتر فکوهي، تفکرات فلسفي را ديگر عامل شکل گيري علوم انساني معرفي مي‌کند و مي‌افزايد: در سيري که مي‌توان براي انديشه‌هاي اجتماعي و انساني ترسيم کرد، هر چند اين فرايند، نه خطي است و نه منظم و پيوسته؛ شايد مرحله بعدي تفکرات فلسفي انسان باشد که با رشد زبان و منطق فلسفي در آن، در بين النهرين و در يونان رشد كرده است. يونان باستان از اين لحاظ، در 2 قرن پنجم و چهارم پيش از ميلاد و سپس فلسفه اسلامي در قرون سوم تا هفتم ميلادي، بيشترين وعميق‌ترين انديشه‌ها را در قالب نثر و شعر در انسان دامن زده‌اند و گنجينه‌هاي بزرگي را مي‌سازند که تا امروز ما را سيراب كرده است. گويي مرزهاي انديشه بر انسان و جهان او در آثار و افکار متفکران ديني هند و ايران باستان از خلال ادبيات مکتوب و شفاهي، ادبيات باستاني بين النهرين، فيلسوفان يوناني، قرون وسطاي اسلامي و مسيحي بي پايان است. 

اما، سير اساسي و تعيين کننده‌اي که به علوم انساني کنوني رسيده است، پس از رنسانس يعني از زماني آغاز شد که جزم انديشي در اسلام بالا گرفت و تضعيف تمدن شکوفاي اسلامي را به همراه آورد و برعکس، اروپا توانست با بازانديشي در انديشه‌هاي قرون وسطايي خود، زمينه‌هاي رشد و تعالي بخشيدن به دين، هنر، ادبيات و علم را در خود فراهم کند. به اين ترتيب در حالي که شرايط مادي انقلاب‌هاي صنعتي و سياسي آغاز مي‌شد، ذهنيت مرکزي نيز در اروپاي غربي شکل گرفت و از خلال فرايندهاي استعماري و سپس مدرنيته صنعتي به تمامي دنيا انتقال يافت، اينجا است که شاهد فرايند جهاني شدن پيش از ظهور خود اين کلمه هستيم.‏

آنچه «فرنان برودل» در کتاب خود «سرمايه داري و حيات مادي» نشان مي‌دهد، در طول 5 قرن رخ مي‌دهد. از اين رو علوم انساني و اجتماعي در قرن‌هاي نوزدهم و بيستم زمينه‌اي براي شکل دادن به دانشگاه‌هايي مي‌شود که بر محوريت همان انديشه‌ها فعاليت مي‌کنند و نظريه‌پردازي‌هايشان نيز بر همان اساس انجام مي‌گيرد.‏اين وضعيت تقريبا تا آغاز هزاره سوم ادامه دارد، يعني زماني که بحران غرب به مرحله حاد رسيد و بار ديگر مساله بديل‌هاي غير غربي در برابر آن، مطرح شد. از اينجا است که موضوع بومي سازي انديشه‌هاي علوم انساني، بازگشت به ريشه‌ها، استفاده مجدد از منابع باستاني و ديني، مطرح شده است. بالاخره آخرين مرحله در حال حاضر که ما نيز در پي تبيين آن هستيم، ايجاد نظريه‌هايي است که به آنها نام نظريه‌هاي جهان محلي (‏glocal‏) داده‌ايم. يعني نظريه‌هايي که هم بر اساس نياز و شرايط محلي تبيين شده است و هم در چارچوب نظريه‌هاي جهاني قابل انعکاس و طرح شدن و ايجاد زمينه‌هاي گفتگو است. 

تقابل انديشه‌هاي سنتي و مدرن

دکتر فکوهي معتقد است که ما در ايران از سنت انديشه باستاني و تمامي مراحل انديشه‌هاي ديني و پرارزشي که به آن اشاره شد، کمتر بهره برده‌ايم و نيروهايي قابل در اين زمينه،

نپرورانده ايم.‏وي مي‌گويد: با گذشتن از اين مرحله، انديشه مدرن عمدتاً در قالب انديشه اروپا محور دانشگاهي يا همان تجدد معروف «مشروطه» به کشور مي‌رسد و تصورش بر آن است که با تقليد از مظاهر تمدني مادي، مي‌توان به سادگي مسائل فکري و ذهني را نيز بر اساس اروپامحوري، به وجود آورد كه حاصل کار به روشني به يک شکست بزرگ مي‌رسد. شايد بتوان گفت که انقلاب اسلامي تلاشي جديد است براي مدرنيزه کردن کشور که در جهت آشتي دادن ميان سنتي هنوز بسيار پايدار، ولي ناشناخته و سطحي شده است و مدرنيته‌هايي که بايد در چارچوب جهان جديد تبيين‌شان کرد، يعني مدرنيته‌هايي به معني بودن در اينجا و اکنون جهان، انجام گرفته است. دكتر فكوهي ادامه مي‌دهد: روشنفکران و دانشگاهيان ما اغلب هنوز متوجه اين فرايندها نيستند و به 2 گروه تقسيم شده‌اند؛ گروهي که مايلند سنتي بدون مدرنيته داشته باشند و گروهي که مايلند مدرنيته‌اي بدون سنت را ايجاد کنند که از همان ابتداي کار، با شکست روبرو هستند، زيرا اين دقيقا همان کاري است که پيشينيان، بيش از صد سال است تلاش کرده‌اند انجام دهند و شکست خورده‌اند. بگذريم که بخش بزرگي از کساني هم که به نادرست در ايران به آنها «صاحب انديشه» و «استاد» و «متفکر» نام داده مي‌شود و اغلب سخنان بسيار «بزرگ» و عام درباره کليت تاريخ، جامعه و فرهنگ ايران و جهان به زبان مي‌آورند، بدون آنکه کمترين نگاه و رويکردي کاربردي و عملي داشته باشند و بدون آنکه کمترين حضوري در عرصه بين‌المللي از آنان ديده شود. ‏اين افراد در حقيقت حاصل توهمات اجتماعي خودشان و مريدانشان هستند و بيشتر مصرفي محلي براي اسطوره‌سازي‌ها و خيال‌پروري‌ها و قهرمان‌سازي‌ها و چهره‌پردازي‌هاي جهان سومي دارند، تا اعتباري حداقل که اصولاً بتوان درباره آنها بحث کرد. 



آموزش و پژوهش در دانشگاه‌ها‏

آموزش و پژوهش در علوم انساني و کاستي‌هاي آن، از جمله مهم‌ترين مباحث اين اين حوزه است و دانشگاه‌ها بيش از هر نهاد و سازمان ديگري، متولي آن هستند. ‏

دکتر فکوهي، وضعيت منابع درسي و كتاب‌هاي دانشگاهي و آزاد منتشر شده در اين حوزه را جز درمواردي استثنايي، اسف‌بار مي‌خواند و معتقد است: متاسفانه در اين زمينه ناشران دانشگاهي‌ که منطقاً و بنا بر عرف بين‌المللي بايد جزو معتبرترين ناشران باشند، به دليل روابط اغلب نامناسب سازوکارهاي ديوانسالارانه دانشگاهي و رفتارهاي سليقه‌اي که بر آنها حاکم است و اغلب خبر از روابط مي‌دهد و نه ضوابط، وضعيت بسيارنابساماني دارند. ‏بده‌بستان‌هايي که در اغلب نهادهاي بررسي و ارزيابي حاکم است، موضوعي شناخته شده در دانشگاه‌ها است که کمتر بر زبان رانده مي‌شود، زيرا به نظر مي‌رسد با سکوت مي‌توان مشکلات را حل کرد، اما کافي است نگاهي به فهرست آثار منتشر شده به وسيله دانشگاه‌ها در حوزه‌هاي علوم انساني و اجتماعي بياندازيم و آن را با فهرست آثار منتشر شده به وسيله ناشران معتبرغير دانشگاهي مقايسه کنيم. به سرعت مي‌بينيم همان طور که شناخته شده‌ترين و معتبرترين اساتيد دانشگاهي معمولاً در پايين‌ترين رده‌هاي ارتقا قرار دارند، کمترين آثار نيز از آنان در انتشارات دانشگاهي منتشر مي‌شود و درست برعکس، متاسفانه برخي از اساتيدي که نام خوبي از لحاظ ميزان دانش خود ندارند و در سال‌هاي اخير تقلب‌هاي علمي گسترده‌شان آشکار شده است، نه فقط اغلب مسئوليت‌هايي بالا را بر عهده دارند، بلکه در بالاترين مرتبه‌هاي دانشگاهي (استاد تمامي) هم قرار گرفته‌اند و کتاب‌هاي خود را نيز اغلب به وسيله همان ناشران دانشگاهي منتشر مي‌کنند که البته ممکن است دانشجويان به زور آن‌ها را بخوانند و حفظ کنند، تا بتوانند امتحانات خود را بگذرانند، اما اعتباري براي آن‌ها قائل نيستند.‏



ناشران بخش خصوصي

‏ دكتر فكوهي همچنين مي‌گويد: آنچه گفتم ابداً به اين معنا نيست که وضعيت در بخش خصوصي نشر لزوماً بهتر باشد. ناشران خصوصي با سوء استفاده از نابساماني‌هاي دانشگاهي، هر گونه رفتاري را براي خود مجاز مي‌شمارند. براي نمونه، اغلب نوعي ويراستاري سليقه‌اي را به‌انديشمندان تحميل مي‌کنند تا نشان دهند كه بسيار «حرفه‌اي» هستند! اين ناشران کتاب‌هاي ترجمه را به اصل و اساس در حوزه نشر تبديل کرده‌اند و چنين وانمود مي‌کنند که ترجمه‌هايي که همگي بدون هيچ نظارتي و بدون رعايت کپي رايت منتشر مي‌کنند، لزوما از کتاب‌هاي تاليفي بهتر است.‏‏ 

روش اين ناشران آن است که اغلب ترجمه آثار بزرگترين نويسندگان و متفکران صاحب نام جهان را به اساتيد تازه‌کار و يا حتي دانشجويان کم‌سواد واگذار كنند و حتي در مسائلي مانند جامعه‌شناسي معاصر ايران، کار ايرانيان خارج از کشور را به صورت سيستماتيک بهتر و بالاتر از دانشگاهيان ايران، وانمود کنند. ‏

بسياري از موارد را شاهد بوده ام که رساله‌هاي دانشگاهي اين ايرانيان را که بسياري از آن‌ها تا کارشناسي ارشد را نيز در دانشگاه‌هاي درجه 2 و 3 ايران تحصيل کرده‌اند، به عنوان اساتيد به نام دانشگاه‌هاي معتبر جهان، ترجمه و به خوانندگان کم سواد عرضه مي‌کنند. البته من از استثنا‌ها، يعني از اساتيد دانشمند و خوش فکر ايراني خارج از کشور صحبت نمي‌کنم، زيرا همه آن‌ها را مي‌شناسند. ناشران خصوصي اغلب و البته باز هم با استثناهايي، به دنبال سود هستند و بسيار در بازار تصنعي‌اي که خود مي‌سازند، دخالت مي‌کنند، نامي را بر سر زبان‌ها مي‌اندازند و سپس کتاب‌هايي از آن نام، در مي‌آورند.

اغلب اين ناشران کوچکترين تخصصي نه در حوزه دانشگاهي دارند و نه درحوزهاي فکري به طور عام، اما ادعاهايشان بي نهايت است و گاه يک کتاب را به بهانه آنکه در حال «کار» (و در واقع به دنبال بازار) براي آن هستند، سال‌ها در انتظار انتشار نگه مي‌دارند و سرانجام نيز با شمارگان اندک، روانه بازار مي‌کنند.‏‏ اما، متاسفانه وضعيت انتشارات دانشگاهي به حدي نازل است که باز هم اغلب اساتيد معتبر ترجيح مي‌دهند، همه اين مشکلات و تحقير برخورد با اين ناشران را به جان بخرند و براي رهايي از هزارتوهاي بوروکراتيک انتشارات دانشگاهي و روابط بده بستان‌هاي حاکم بر آنها، به اين ناشران سودجو پناه ببرند. ‏

از لحاظ کيفيت و نوع کتاب‌ها نيز چون نظارت واقعي وجود ندارد، نقد‌هاي منتشر شده بيشتر يا به قلم «جوانان جوياي نام» نوشته مي‌شود که مثلاً با حمله به اين و آن نويسنده و مترجم، خودشان و سواد خيالي شان را به رخ بکشند و يا به وسيله کساني که به دنبال «مچ گيري» و بده بستان هستند يا برعکس، در پي نان قرض دادن به يکديگريا تسويه حساب با يکديگر کار مي‌کنند. به همين دليل ما در بازاري آشفته از کتاب و انتشارات دانشگاهي به سر مي‌بريم که در آن، بهترين‌ها در کنار بدترين‌ها قرار مي‌گيرند و اغلب «نقد»‌ها نه ارزش خوانده شدن دارند و نه به خصوص پاسخ دادن و به همين دليل هم، خوانندگان اغلب سرگردانند، چون نمي‌دانند به چه کساني بايد اعتماد کنند. 

جالب است که مجلات زرد روشنفکرانه و افزون بر آن «نقد»هاي کذايي، براي خودشان مسابقه و برنامه‌هاي امتياز دادن و گرفتن و انتشار فهرست «پرفروش‌ها» و «کم‌فروش‌ها» هم راه‌انداخته‌اند، آن هم در کشوري که تيراژ متوسط کتاب‌هاي دانشگاهي زير 1000 نسخه است و بسياري از خريدها هم سفارشي و غير واقعي است. 

سميه ميرزايي‏

codex24x

برگرفته از روزنامه اطلاعات

موضوعات مرتبط : سنت و مدرنیته    


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید