تاریخ آخرین ویرایش : شنبه،19-11-1398
تعداد بازدید :25

مملکت‌داری را تدبیر و تأمل باید

 

در این نوبت قرار است در باره رجل بزرگی در تاریخ ایران سخن بگویم که عوام و خواص به او و مرتبه بلندش احترام می گذارند. این مرد نازنین، صدر اعظم قدرتمند و کم نظیر آغاز دوره ناصری است و در باره زندگی او هر چه بگویم مکرر است. فرجام غم انگیز زندگی او را نیز در حمام فین کاشان همگان می دانند. ریسمانی که بر گلوی امیر فشردند و تیغی که رگ های او را بدان گشودند، قطره های سرخی را بر زمین ریخت که همچون لالۀ داغ دیده می روید و همچون ژالۀ دلسوخته می موید. اما اکنون بنا ندارم این مسائل را مکرر کنم و مرثیه ای بر سوگ نوشت‌های پیشین بیفزایم؛ بلکه لازم است سخنانی هم گفته شود که ممکن است بسیاری از خوانندگان را مکدّر سازد و غمگین، و حتی آن‌ها را بر علیه نویسنده بر آشوبد که اگر بد و بی راهی نثار نمی کنند، غیظ و غضب خواهند کرد!
نگارندۀ این سطور دستی در تاریخ دارد و به قدر وُسع و درک و پژوهشی که داشته تاریخ دوران قجر و پهلوی را می شناسد و در پرتو همین فهم و ادراک به داوری و اظهار نظری متباین با دیدگاه رایج و مشهوراتی که در باره امیر و شخصیت و عظمتش گفته می شود پرداخته ام. هم در باره امیرنظام و هم دربارۀ ناصر الدین شاه؛ که هر دو منشأ تحولات بزرگ در دوران خود بوده اند و هر یک، رقمی مهم در عرصه کسب و کار و مرتبه خود داشته اند.
پیش از هر بحثی ابتدا لازم است از ذهنیات مبتنی بر تبلیغات و مشهوراتِ عامه پسند فاصله بگیریم زیرا قصصِ عوامانه و سوگیری سنّتی، سراسر فکر و علایق ما را درنوردیده و رنگی از تعلق و مهر، یا دشمنی و کین بر اذهان ما پاشیده است. داوری ما در باره تاریخ دوره قاجار و دوران پیشتر و پستر از آن، متکی به استنتاج و نظریه و پژوهش نیست. روشمند و دارای صورتبندی آکادمیک و علمی نیست. بلکه اغلب توصیف مفروضات نیاکان است و بازگویی مشهورات بزرگانی که تهوّرِ ملی و ایدئولوژیک را پسندیده و عین واقع پنداشته اند.
به این ترتیب درک ما از امیرکبیر و ناصرالدین شاه، نیز به مانند اغلب داوری‌هایمان متکی به اصول عقلانی و مبتنی بر مستندات تاریخی و حتی داوری‌های منصفانه نبوده است. از امیر اسطوره‌ای مقدس، و مظلومی شهید ساختیم که می‌خواست یک تنه هر آن چه را آرزو داشتیم برای ما بیاورد و بسازد، و از شاه عفریته ای که سرش گرم حرمسرا بود و دربارش دست نشاندۀ اجانب! بی کفایتی شاه و عقب ماندگی کارگزارانش مجال مملکت داری و رسیدگی به آلام مردم را از او و صدراعظم ستانده بود. این دور و تسلسل در تاریخ نگاری و نگرش تاریخی ماست.
ما با حکایت و افسانه زندگی کرده ایم. با این نوع نگرش‌ها و داوری ها خو می کنیم و بزرگ می شویم. آرام آرام در جانمان ته نشین می شود. هر کجا می رسیم آن‌ها را تکرار می کنیم و هنگامی که دو سه ماجرای درست و نادرست هم به گوشمان خورده باشد، به خیالِ خام، روایتمان را با چاشنی آن ماجراها مستدل می سازیم!! این گونه است که هیچ گاه درسی از تاریخ نمی گیریم و درایت و اطلاعاتمان نیز چیزی بیش از افسانه بافی ها و نقالی های محافل عامیانه نخواهد بود. پرسش اصلی این نیست که صدراعظم بزرگ ما، که بود و چه مقامی داشت و چه ویژگی‌های منحصر به فردی در او بود و چه انجام و فرجامی یافت؟ این پرسش‌ها در عالم سیاست و فرهنگ، توصیفات اولیه اند و امروزه کمیّت و کیفیّت پژوهش ها و آثار چاپ شده و در دسترس همگان به راحتی می تواند پاسخ گوی هر مخاطبی باشد و من نیز در ادامه مهم ترین آثار در باره امیر را معرفی خواهم کرد. مسئله این است که چرا امیر کبیر برای ما تا این حد اهمیت یافت؟ دستاوردهای واقعی او چه بود و ما چه آرزوها و نیازهایی داشتیم که تمام آن‌ها را به دست امیر سپردیم و سپس با خارج شدن خون از شاهرگ او، آمال ما نیز بر باد رفت؟!
از حیث پژوهش تاریخی چهار اثر را می توان نام برد که یکسان نیستند و هر یک با دیگری فاصله و تفاوت هایی دارد اما همگی به مثابه منابع تاریخی مفید و ارزشمند هستند. نخست کتاب استاد عباس اقبال آشتیانی و دوم اثر معروف استاد فریدون آدمیت که یادشان جاودانه باد. سوم کتابی که آیت الله‌هاشمی رفسنجانی در زندان نوشت و چهارم پژوهش‌های تاریخی دکتر عباس امانت که در پژوهش تاریخ معاصر از سرآمدان هستند.
متون و اسناد دوره امیر کبیر از سفارت‌های او و گفت و گوهای کم نظیرش در ارزروم و سفارتی که در روسیه داشت و مشاهدات و تجارب این سفرها تا همراهی ولیعهد و سپس برنامه ریزی او برای به تخت رساندن ناصرالدین شاه جوان و برخورد با بابیه و مدیریت روسای مسلّح، متنفّذان سیاسی، شاهزادگان، خواتین، خوانین، لوطیان، حکمرانان محلی و اعاظم آیینی، در کنار موازنه منفی در برابر روس و انگلیس و نظم دادن به قشون و مالیه و ایجاد روزنامه و تقسیم کار در بین وزرا و صدها مسئله دیگر که عمده ترین آنها تأسیس دار الفنون بود و اثرش بر ایران و ایرانی غیر قابل انکار است.
چنین مردی با چنین فضایلی که در آن دوران گسیخته و آشفته،به فکر نظم امور و آموزش و سواد مردم بود و سراسر کشور را مایه کوبی کرد و کارهای سترگ که رستم دستان هم از پس آن برنمی آمد، وقتی مظلوم و تنها به سوی قتل گاه روانه شد، یک تراژدی کامل و باب دندان مردم ایران و روحیات تعزیت پسند آنان فراهم آمد. حتی ناصرالدین شاه هم از خاطره و یادمان این تعزیه و مرثیه اندوهگین می شد و نوشته اند که گاهی می گریست.
به این ترتیب امیرکبیر تنها یک چهرۀ ملی، یک راه گشای عقلانی و یک تجربه تاریخی نبود و برای این که بدانیم چگونه تمام دستاوردهای او را تبدیل به قصه های بیهوده کردیم، رجوع به دیدگاه های مختلف در برخی متون ادبی و فیلم ها و سریال های سالها و دهه های اخیر روشن گر خواهد بود. امیرکبیر، قهرمان و ستاره دو سریال پرمخاطب قبل و بعد از انقلاب اسلامی بود. او در روایت علی حاتمی به نام "سلطان صاحبقران" با بازی درخشان ملک مطیعی، همان قهرمان بی خدشه و تراژیک بود و در سریال "امیرکبیر" با بازیگری سعید نیک پور نیز همان بود با کمی تغییر.
ما نیاز به چنین قهرمانانی داشتیم که در ضمن حقیقت تاریخی خود، کاربرد و منفعتی برای تبلیغات و ارجاعات عاطفی هم دارند. ای بسا که محملی برای توجیه واپس‌ماندگی ما نیز باشند و تمهیدی برای اشک و آه و دلسوختگی مان. وگرنه امیرکبیر سیاست مداری واقع‌نگر با نقاط قوت بسیار و نقاط ضعف آشکار در تاریخ ما بود که متأسفانه پروژه های او چندان متناسب با شرایط زمانه پیش نرفت و اینگونه هم طراحی نشده بود. موازنه های عصر او در داخل و خارج با محاسبه های امیر ناسازگار از آب درآمد و موجب شد تا زحماتش   نه آن که یکسره به باد رود  بلکه چنان که باید به بار ننشیند.
امیرکبیر بی هیچ پرسش و تردیدی از خردمندترین وزرای تاریخ ایران بوده است. همچنان که بزرگمهر و خواجه نظام الملک و رشیدالدین فضل الله و خواجه نصیرالدین توسی و حتی میرزا ابراهیم خان کلانتر، صدر اعظم هفت خط و با تدبیر عصر زندیه و اوایل قاجار. کمی پیش از امیرکبیر مورد مشابه دیگری داشتیم که او اتفاقاً سیّاس تر بود و با تساهل بیشتر به رتق و فتق امور می پرداخت.
میرزا ابوالقاسم خان قائم مقام که خیری از مرتبه و مقام در اختتام زندگی ندید، سرمشقِ تدبیر و آموزگار امیر بود. مثل رشیدالدین که نه تنها خودش را کشتند، بلکه کتاب خانه و رصدخانه عزیزش را نیز که از نورچشمان و زورِ دستانش عزیزتر بود، غارت کردند و خشت های آن را نیز بردند و این همه پیش از اعتلا و بر صدرنشستن امیرکبیر بود. گویا صدر اعظم نفهمید که نباید همان راه را رود که نیاکان و اوستادان بزرگ و خردمندش، تمام وزرای بزرگ ومقتول و شهید ایران رفتند؛ از بزرگمهر تا نظام الملک، عطاملک و نصیرالدین و سر انجام قائم مقام که حد اقل در مذاکرات مربوط به قرارداد ترکمنچای نگذاشت گیلان و مازندران را نیز از ایران بستانند. به روح پر فتوح یکایک شان درود.
پس شاید لازم باشد امیرکبیر را نه به عنوان نخست وزیر مقتدر و با عزم و اراده یک دوران، بلکه از منظری دیگر نیز بنگریم. اشکال اسطوره سازی و قدیس پروری این است که دیگر کسی از اهل فکر و قلم جرأت نمی کند سوژه را نقد کند یا بگوید چه در دل دارد اما ما در اینجا امتحان می کنیم؛ هرچه بادا باد. با این چندخط مقدمه چینی اینک نظریه و دیدگاهی انتقادی را بی‌هیچ قضاوتی بیان می‌کنیم: پس از جنگ های ایران و روس و شکست‌های بزرگ و قحطی طولانی و بلای بزرگ وبا، که ایران را به جهنمی بزرگ تبدیل کرده بود. خیزشی ناشی از نارضایی‌های انباشته‌شده از اعماق جامعه ایران برخاست. بی‌تدبیری و سخت‌گیری سیاسی، درکنار آشفتگی اجتماعی و سخت گیری مذهبی، به جنبش بابیه مجال بخشید تا جمعی از باسوادان و دلسوزان ایران را به خود جذب کند اما کثیری از خردمندان جذب این جنبش نشدند و حتی بسیاری از کسانی که بدان پیوسته بودند، به دل نپیوسته بودند. برخی درحال ارزیابی و برخی نیز ظاهراً تعامل داشتند اما در آستانه نقد و تقابل بودند.
در همان حال تغییر پادشاهی ایران و افتادن سررشته حکم گزاری به دست ناصرالدین شاه جوان که خود از قضا آموزش دیده و فردی تحولخواه بود، و به صدر اعظم خود نیز اعتماد کافی داشت، شرایط نوینی ایجاد کرد. ازجمله به علت کاردانی و اقتدار میرزاتقی خان تمام اختیارات دیوانی و مالی را به او تفویض نمود. در کنار این مسائل، آشنایی امیر با مسائل سیاسی و تحولات منطقه ای و تا حدی جهانی، امکان موازنه قوا و اتخاذ یک دیپلماسی مبتنی بر منافع ملی ایرانیان را، تا حدی فراهم آورد. برخی نهادهای سنّتی کم اثر شده بودند و شرایط فکری خاصی برای اصلاح مبانی مملکت موجود شده بود.‌تمایل ایرانیان به داشتن قشون قدرتمند که نتیجه شکست های خفت بار از روسیه تزاری بود و در عین حال عدم تمایل به هرگونه جنگ و درگیری خارجی، امکاناتی بود که می توانست جرقه های یک انقلاب مدنی را در ایران بزند و تحولات مثبت را نوید دهد.
نگاهی به نوشته ها و دیوان های اشعار آن دوران به خوبی این آرزوهای سوزناک و نیروی متراکم در پشت آن را نشان می دهد. حتی کمی پیش از آن اگر "منشآت قائم مقام فراهانی" و سپس "مکتوبات امیرنظام گروسی" و "نامه ها و اشعار یغمای جندقی" خوانده شود، می توان متن و بطنِ این جریان آرام ولی قدرتمند را تا حدی درک کرد. امیرکبیر به ظاهر خوب آغاز کرد اما بیش از آن که با حقیقتی سر و کار داشته باشد به نام مملکت ویران ایران، و نظام دهقانی و فئودالیته تیول داری و ضعف سلطنت و حکومت مرکزی، گویی با دستگاهی آماده به کار و کارخانه ای از کار افتاده که فقط نیازمند روغنکاری و چرخاندن چرخ دنده ها است.
امیر اراده ای بی نظیر و فکرهای بکر و امیدهای فراوان داشت. زیر پوست جامعه ایران نیز اگرچه آتش تحول خواهی و میل به التیام حقارت ها و زخم های عمیق نهفته بود، اما حقارت ها و حسادت ها و خیانت ها و خودخواهی ها و خرافه ها و تلون مزاج و تعصبات بسیاری از متحصبین متنفّذ، می‌توانست هر بهشتی را به جهنم تبدیل کند.
در اینجا بود که امیرکبیر می باید دو چیز را در نظر می گرفت. نخست این که پادشاه و بخشی از خاندان سلطنتی را وارد بازی سازد و خود در سایه قرار گیرد و سپس این که گروه های اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی و سیاسی را به تناوب مهار کرده و در فرایندی درازمدت مرعوب و مطیع سازد و اگر به خدمت درنیامدند، به دست رقبا نابودشان کند. امیر، با قواعد شطرنج داشت چوگان بازی می کرد و رقبایش بازی را تخته نرد می دیدند. بلبشویی شد و فی الواقع همان که می دانیم شد.
سخن گفتن ساده است و ما می توانیم مدت ها شعار دهیم که صدراعظم باید چنین می کرد و چنان کند. اما صادق باشیم. درباره امیرکبیر به تأنی و تأمل باید سخن گفت. امیرکبیر، قهرمان ما در سیاست بوده است اما سال ها پیش برخی خردمندان و مورخان تحلیلگر به این نتیجه رسیده اند که برای رستگاری ایران شاید لازم باشد پیچیده تر عمل کرد و شکست های بزرگان را نقد و بازخوانی کرد. برخی هم بر این باورند که نباید راهی را که امیرکبیر رفت برویم.
حرف آخر و اندیشۀ ناتمام در این مقال آن است که: امیرکبیر به درستی تبدیل به قهرمان آرزوها و قدیس شهید عامه مردم شد؛ مانند برخی دیگر از نخست وزیران و رجال سیاسی در وطن ما که هواداران متعصب دارند، او نیز پروژه ناتمامی بود که این ققنوس را در خاکستر خویش رها کرد تا دیگری آید و شاید کاری کند. هرچند که نام نیک با خود برد. نام نیکی که پنجاه سال بعد مردم ایران در آتش همان آرزوها می سوختند و صدسال بعد نیز در پی همان برنامه ها بودند و صد و پنجاه سال بعد نیز هنوز کشور در آرزوی پیشرفت و رسیدن به پای قدرت های بزرگ در جهان تکاپو می کرد. امیرکبیر راه های دیگری نیز در پیش پای داشت. نگاهی به برخی فرامین و نامه های او نشان می دهد که انگیزه های عالی داشته و به افق های دور می اندیشید اما ای بسا حواسش به چاه و چاله‌های جلوی پایش نبود. خواندن آثار چندگانه ای که قبلا نام بردیم، تشریک مساعی به درک همین دقیقه و نکته های باریکتر از موست. والسلام

برگرفته از روزنامه اطلاعات 



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید