تاریخ آخرین ویرایش : چهار شنبه،22-11-1399
تعداد بازدید :13

نشانه های سردرگم

اندیشه های ساختارگرا چه می گویند؟ ایشان اساسا هیچ نمی گویند، زیرا به زعم ایشان، ما چنان در ساختار زبان جا می مانیم که راه به بیرون، به چیزی که سخن «درباره» آن است نمی بریم. «سخن گفتن» به مثابه اندیشه همواره «درباره» چیزی است و ما در زندگانی خود همواره «سخن» را به مثابه «سخن گفتن از چیزی» یا «سخن گفتن درباره چیزی» تجربه می کنیم. با این حال، اندیشه ساختارگرا، این «دربارگی» را به تمامی نفی می کند. سوسور مدعی بود که نمی توان در نشانه زبانی، «آوا» و «اندیشه» را از هم تفکیک کرد و به بازبستگی درونی نشانه ها نیز معتقد بود. او می اندیشید که اگر بخواهیم به جهان پیچیده پیرامون مان بیندیشیم باید به زبان و ساختار تودرتوی نشانه های زبانی متوسل شویم. با این همه، تبیین او از «دلالت» و «معنا» چنان بود که راه ما را به بیرون از ساختار نشانه ها ببندد تا درنیابیم که سخن دقیقا «درباره» چیست. انسان بیچاره بی خانمان اصلا جهانی ندارد؛ جهان او ساخته نمادین زبانی است با نشانه های دلبخواهی که بر هیچ بنیانی استوار نیست. زبان «درباره» جهان نیست؛ بلکه جهان «در» زبان است. ما برای اندیشه به جهان ناچاریم به زبان متوسل شویم، اما از آنجایی که زبان بنیانی در واقعیت ندارد و صرفا در رشته های تودرتوی روابط قراردادی و دلبخواهی ایجاد شده است، عاجز از آن می شویم که در باب «واقعیت» چیزی بگوییم. معنای هر نشانه در کل ساختار زبان آشکار می شود، اما چه کسی می تواند بدون ارجاع به یک عین از دلالت های تودرتوی نمادهای زبان راه به «فهم» ببرد؛ حتی اگر تمام فرهنگ لغات را جمع کنیم و تمام واژگان را از بر کنیم، باز هم بدون «ارجاع» به واقعیت، هیچ واژه ای معنا نخواهد داشت. نشانه های سردرگم تنها در خانه واقعیت معنایی دارند، وگرنه دلالت های تودرتو و بی فرجام چگونه می تواند سرشت پدیدارشناسانه اندیشه زبان بنیاد را نمایان سازد؛ زبان بازتاب واقعیت است و اندیشه همواره اندیشدن «درباره» چیزی است؛ چیزی که از پیش خودش را در زبان جا داده است.  اما چگونه می توان سرشت ارتباطی زبان را نادیده انگاشت؟ به راستی که «سخن گفتن» حتی اگر «درباره» چیزی باشد، باز در ساحت زبان و با زبانی است که «همگنان» آن را در روابط اجتماعی شان ایجاد کرده است. نه تنها زبان در پدیده اجتماعی و روابط ساختار می یابد، بلکه اساسا این ساختارها و پدیده های اجتماعی اند که سرشتی ذاتا زبانی دارند. پس چگونه می توان از «خود» و «دیگری» سخن گفت، بی آنکه چیزی در باب زبانی بیان شود که با آن سخن می گوییم. لاکان وقتی به این مساله اندیشید، ابایی نداشت که «خود» را، یعنی هر فردیت درونی و بالذات را به ساحت نمادها فروبکاهد، نمادهایی مترابط و متراکم که دلالت های بی شمار درونی دارند و هرگز به هویت یکپارچه تمامیت یافته ای نمی انجامند. بنابراین، ساختار نمادین زبان هم در آگاهی فردی و هم در آگاهی اجتماعی همان چیزی را می سازد که آن را «هویت» می نامیم، اما «هویت»، «همانی» و «این همانی» چیزی جز سرگشتگی نشانه شناختی نیست. «واقعیت» وجود ندارد تا بتواند «همان» و «این همان» باشد، آنچه هست «غیریت» است و نشانه هایی که مدلول هایی بی انتها دارند. آدمی از چنین فرمایشاتی به شگفتی می افتد که چگونه می توان براساس آن، احکام «است» و «نیست» که نمایانگر پیوند ذهن و واقعیت هستند را توضیح داد؟ سخن گفتن، همواره «سخن گفتن درباره چیزی» یا «سخن گفتن از چیزی» است؛ بر فرض که هزاران نفر در هم زبانی سخن را میسر ساخته باشند، چگونه می توان با نفی «دربارگی» واقعیت یافته در زبان، امکان سخن را و ساختار کلی حکم را که در اشکال «هست» و «نیست» هویدا می شود تبیین کرد؟ میل رو به ازدیاد اندیشمندان برای صیانت از اندیشه آزاد، اندیشه را به تهافت می کشاند. «من هیچ نیستم» اما «سخن می گویم» و «من سخن گفتن هستم»، «زبان هستم». چگونه چنین احکامی میسر است؟ درحالی که با مبانی نمادپردازانه ایشان و با نشانه شناسی نمادهای سردرگم، دیگر جای سخن باقی نمی ماند. 

وقتی «واقعیت» را از ساحت زبان بیرون راندیم، تا گشودگی تفسیر را ضمانت کنیم، تا از ساحت «آزادی» و «دل بخواه بودگی» دفاع کنیم، طبیعی است که به سفسطه گویی و اندیشه بی مسکن و بی خانمان روی آوریم. وقتی همه چیز نمادپردازانه و دلبخواهی است، پس بگذار «متن» محور باشد. چه جای گوینده و نویسنده است؟ بگذار زبان خود بگوید چه معنا می دهد. چه معنایی می دهد؟ «همه چیز» در اینجا، همان «هیچ چیز» است. وقتی به اندیشه پساساختارگرایانی چون بارت و دریدا نگاه می کنیم، این گمگشتگی نشانه شناختی را بیش از پیش می یابیم. بارت هم فکر می کند که اساسا «سخن گو» چیزی جز نیروی پراکنده دلالت های تجمیع شده نیست و واقعیتی که سخن «درباره» آن است، اساسا ورای دلالت باقی می ماند. پس بگذار معنای واژگان را، معنای متن را مفسر تعیین کند. چه جای گوینده و نویسنده؟ بگذار آزادی و دلبخواهی بودن جایگزین شود. «انسان است که معیار همه چیز است، معیار هستی چیزهایی که هستند و معیار نیستی چیزهایی که نیستند.» باز هم مگس داخل شیشه درباز افتاده است. پس باید شاهکار کردن به اوج برسد؛ باید تردستی فزونی بگیرد؛ به هوش باشید که تردست بزرگ برنامه اش را با «تاخیر» اجرا خواهد کرد. آری! شالوده-شکن بزرگ که سترگی اندیشه اش را در نفی و سلب می بیند و تمام توانش در رد و انکار است، شالوده ها را شکسته است؛ اینک همه چیز فقط «دیفرانس» است. «همانی» را رها کنید! به «شالوده ها» دل نبندید! اینک «تفاوت» مهم ترین شالوده است! چه شعبده های دلکشی است که فیلسوفان ارایه می دهند! بازخوانی مساله مفهوم «دلالت های زبانی تودرتو» که در اندیشه سوسور مطرح شده بود، با تردستی استادانه دریدا، کار را به اینجا می کشاند: «من که چیزی نگفتم»؛ «زبان خودش اینها را گفت.» آه! چه گفت؟ هیچ! اساسا واژه ها در زبان هیچ محتوای ذاتی ندارند، هیچ ارجاع به واقعیتی ممکن نیست؛ ارجاع هر نشانه ای صرفا به نشانه دیگر است و آن نیز به نشانه ای دیگر؛ «من هیچ نمی گویم.»

 

میلاد نوری (مدرس و پژوهشگر فلسفه) 
روزنامه اعتماد

 



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید