تاریخ آخرین ویرایش : شنبه،31-3-1399
تعداد بازدید :85

پيمايش بيمارگونه زبان مخفى


‏در گذشته‌هايي نه چندان دور در گوشه و کنار شهرها و بلاد کشور ما حياط‌هاي مشجّر و باغ و پرچين فراوان بود. تراکم جمعيت هم اين چنين نبود که در ميان ديواري از انسان‌هاي ناهمگون و نامتجانس زنداني باشيم: بي حرفي و سخني و بي ارتباطي و الفتي و محبتي.‏
‏ گاهي تک و توک آدم‌هايي را مي‌ديديم. آشناياني که سلام و عليک مي‌کردند و از حال و احوال خويش و قوم و دوستان مي‌پرسيدند. در همان محله‌ها، شب‌ها، خاصه وقتي دير هنگام از منزل خويش و قومي برمي گشتيم، گاهي اوقات آواز رندانه‌اي مي‌شنيديم. کسي براي دل خودش مي‌خواند و حواسش به مشتري و مخاطب هم نبود. صدايش لاي درختها، همراه نسيم پر مي‌کشيد و به ناکجاها مي‌رفت. به اين نوع آواز مي‌گفتند «کوچه باغي» و خلاصه اين سو و آن سو، در شهر و روستا مردم با آن آشنا بودند و صداي اين «دلسوختگان» يا «عشاق» يا «خودشيفتگان» را مي‌شنيدند و رد مي‌شدند. اغلب صدايشان بد نبود و اگر بد بود اصلاً صدايشان را بلند نمي‌کردند. گاهي اوقات چهچهي مطابق گوشه و دستگاه‌هاي آواز سنتي هم مي‌شنيديم و معلوم مي‌شد طرف جايي تعليم ديده و چيزي از موسيقي بارش است.
اما رفته رفته شکل و شمايل شهرها عوض شد و تثليثي از آهن و دود و سيمان، همه جا را تيره و تار کرد. در کنار اينها، و از همه بدتر آلودگي صوتي بود. صداي خرخر ماشين‌ها و بوق‌هاي نابهنگام جان هر جنبنده‌اي را مي‌آزارد و گاهي چنان گوش خراش است که شنونده دچار رعشه و زلزلة اعصاب مي‌شود. با اين حال گاه گاهي اين سو و آن سو مي‌شود صداي لطيفي شنيد و خاطرة انسان‌هايي که به واسطه زمزمه آوازي، و خواندن اشعار زيبايي به دل خود تسّلي و به گوشهاي ما آرامش مي‌بخشند، دوباره جان مي‌گيرد.
غرض اين که، چند روز پيش شامگاهان، نزديک يکي از درختزارهاي کوچکي که به نام پارک در برخي زمين‌هاي باير درست شده -و چه کار خوبي هم هست- صداي زيبايي را شنيدم. زمزمه‌اي بود که اشعار حکيم عمر خيام را به زيبايي ترنم مي‌کرد. سخت درگير شدم و براي شنيدن ادامه مشتاق بودم که ناگهان قضاي آسماني نازل شد و جوانکي تلفن همراه يا همان موبايل يا بهتر بگويم بلاي قرن بيست و يکم را در دست گرفته و محکم به گوش مي‌فشرد و با عباراتي سست و زباني نا تندرست، در گوشي موبايلش فرياد مي‌زد و اگر بخواهم درست‌تر بگويم، زوزه مي‌کشيد. ‏
قصد جسارت و توهين ندارم اما اين دو صحنه، آرايش دو گونه تفکر و دو عرصة زندگي است که در تجربه‌هاي ما وجود داشته است. اولي، دارد به نوستالژي تبديل مي‌شود و دومي را دائماً در گوشه و کنار، کوچه و خيابان، اين جا و آن جا مي‌بينيم و مي‌شنويم. مسئله گوشي موبايل نيست که خود عاملي سرعت بخش به ناهنجاري‌هاي فرهنگي ما است؛ بلکه مسئله بر سر صاحبان اين ابزارها و زباني است که از تأمل و تحليل آن مي‌توانيم هزاران درد نا گفته و عيب نهفته را دريابيم و به خود گوشزد کنيم.
اين زبان بيمار گونه و مخبّط، آينة تمام نماي اوضاع و احوال برخي از جوانان ما است.
البته هميشه شکاف نسلي و تفاوت ميان پدران و مادران با فرزندانشان وجود داشته. يکي متعلق به آينده است و تفاوت‌ها و پيشرفت‌ها را نمايندگي مي‌کند و ديگري متعلق به گذشته و مصرّ بر سنت‌ها و داشته‌هاي عزيز و نازنيني که تصور مي‌کند تا ابد بايد دست نخورده روي طاقچه يا در گوشه گنجه يا در کنج پستو نگاهباني شود. اما در تمام ادواري که ما مي‌شناسيم، هيچ گاه فاصلة ميان دو نسل آن قدر زياد نبوده که زبان يکديگر را نفهمند. هميشه ميان اين دو دايره، فصل مشترکي وجود داشت و در يک زمينه خاکستري، چيزي براي تقريب و تشريک مساعي و پيوند ميان دو نسل يافته مي‌شد. ‏
اما امروز وقتي اين کلمات را مي‌نويسم، به ياد سخن تکان دهندة ميگل اونامونو، فيلسوف شوريدة اسپانيايي ميافتم که گفته بود: «پسران که به دنيا مي‌آيند به مثابه اعلام مرگ پدرانند». گويي فاصلة ميان اين دو به قدر «مرگ» و «زندگي» متفاوت و باشگونه است. ‏
باري، در ابن دار و گير، من در ميان کلمات و عبارتهاي نسلي که قرار است آيندة ميهن ما را بسازد، در کوچه و خيابان چرخ مي‌زنم تا چيزي بيابم که اميد دهد و نشاني از ادب و فرهنگ و ميراث شکوهمند نياکانمان در آن بازمانده باشد. گاهي ستارهاي گذرا، کورسويي مي‌زند اما فقط يک استثنا است. مثل يک حادثه در شبي بي ستاره که ناگهان شهابي آسمان را روشن مي‌کند اما مي‌داني که اين خورشيدي ماندگار نيست. تکه سنگي سوزان است که از يک سوي تاريکي بر آمده و به اعماق ديگر ظلمت فرو مي‌رود. ‏
در اين آسمان، در جست و جوي چه چيز بايد بود؟ بيتي از فردوسي، عبارتي از گلستان، تمثيلي از مثنوي، حکايتي از عطار، پرسشي از خيام، سخن نغزي از خاقاني، عبرتي از ناصر خسرو، نکته‌اي از صائب، شعله‌اي از بيدل، لطيفه‌اي از عبيد، فريادي از سيف فرغاني، شيطنتي از ايرج، شکايتي از مسعود سعد، شوريده کلامي از يغما، ناله‌اي از فرخي، تفاخري از بهار، تکانه‌اي از نيما، درد دلي از فروغ، وصيتي از اخوان، دادخواستي از سايه يا پنجره‌اي از سهراب؟ و.....ديگر چه؟
به جاي اين‌ها، کلمات زشت و ناتراشيده، در سلسله‌اي عجيب که به هيچ روي به زبان موزون پارسي نمي‌ماند و نيازمند مترجمان قهار است تا به شما بگويند که اين ويروس و اين بيماري در کالبد زبان ما چه کرده و چه دمل‌هاي چرکين بر جاي نهاده است؟! اسير عواطف شدم و از اصل سخن به دور ماندم.
دست خودم نيست. زمين اين زبان پارسي گلستان است و بوستان، و وقتي باران ادبيات بر زمين دل مي‌ريزد حاصلش عشق است و زيبايي و مروّت و ادب در وسيع‌ترين معناي آن که در بر دارندة تمام نيکي‌ها است چه در نهان و چه در آداب ظاهري و رفتار روزينه من و شما. پس ترسي ندارم از اين که با احساس و با خشم، از اين رکاکتي سخن بگويم که براي خودش در دل زبان و فرهنگ ما جا باز کرده و برخي زبان شناسان هم آن را توجيه مي‌کنند و با عنوان «زبان مخفي» و «ضرورت‌هاي گويش» در حجره‌اي از دانش «جامعه شناسي زبان» زشتي‌هايش را نهان مي‌کنند و بدان ميدان مي‌دهند. ‏
درک مي‌کنم که تحولات زبان، برآيند فرهنگ عمومي و الزامات اجتماعي است. فرزندان ما قربانياند. چندان مقصر نيستند؛ بلکه قصور و تقصير را بايد در نظام ابلاغ و تبليغ گسترده‌اي جست و جو کرد که همچون پرده‌اي حائل عمل مي‌کنند. شبانه روز مردماني بي دفاع را با کلماتي برچيده و به ظاهر اخلاقي و آييني مورد خطاب قرار مي‌دهد و به تدريج به فرهنگ رياکاري و تزوير دامن مي‌زند. هر چه بيشتر در آن دستگاه عظيم تبليغي و دستگاه‌هاي مرتبط با آن در اين سو و آن سو، که در اعماق خانه‌ها و خانواده‌ها ريشه و رخنه کرده اند، تظاهر به اخلاقيات و تعصبات و آداب خلاف واقع و به ظاهر آرماني گسترش مي‌يابد، جامعه بيشتر مي‌رنجد و احساس تحقير مي‌کند و نسل جوان که به راستي حاملان فطرت پاک و شرافت و نجابتي دست نخورده اند، آزرده خاطر مي‌شوند، رنج مي‌کشند و ناگاه سر بر مي‌آورند و انتقام مي‌گيرند. ‏
جوانان با تيغ پنهان. با زبان مخفي. به تمام آن دستگاه بزرگ و عظيم اخلاقي و احترام‌هاي دروغين و اندرزهاي آمرانه و متظاهر و بي‌مدارا مي‌خندند و پشت مي‌کنند و مي‌خواهند بگويند ما «قرباني» هستيم اما قبل از اين که ما را نابود کنيد با فرياد بلندي آرامشتان را از بين خواهيم برد. مثل همان جوانکي که داشت در لا به لاي آواز خوانندة کوچه باغي من داد مي‌زد و بيداد مي‌کرد و کسي را ـ در جايي دور دست يا نزديک ـ با کلماتي تند و رکيک خطاب قرار مي‌داد...

برگرفته از روزنامه اطلاعات



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید