تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،2-4-1399
تعداد بازدید :65

چهارراه فرهنگ

فرهنگ در زبان فارسی دارای سه معنی تربیت و آموزش، واژه‎نامه و مجموعة ویژگی‎های یک قوم یا ملت است. در عبارت‎هایی مانند فرهنگ آپارتمان‎نشینی، فرهنگ رانندگی و فرهنگ عمومی، واژة فرهنگ معنی اول را می‎دهد.
معنی دوم این واژه در عبارت‎های فرهنگ دهخدا، فرهنگ معین و امثال آن دیده می‏شود.
اما معنی سوم فرهنگ، مفهوم بسیار گسترده‏ای است که شامل مجموعه‏ای از مشخصات یک قوم یا ملت، اعم از زبان، آداب و رسوم، دین و اعتقادات، هنر و ادبیات، کلیه قوانین و هنجارهای جامعه و مواردی از این دست می‎شود.
نویسنده در این نوشتار به بررسی و آوردن مثال‌هایی واقعی از فرهنگ عمومی کنونی شهری مانند تهران می‎پردازد و مشاهدات و شنیده‎ها و خوانده‎های خود را در این مورد با خوانندگان محترم در میان می‎گذارد. قضاوت در مورد آسیب‎شناسی و راهکار ارائه شده در این نوشتار با خوانندگان محترم خواهد بود. لازم به ذکر است که در اینجا فرهنگ با معنی اول آن یعنی آموزش و تربیت به کار رفته و مترادف با عبارت هنجارهای اجتماعی (social norms) است.
***
به اول سراشیبی پیاده‎رو رسیدم. آقای موقر سالمندی عصازنان از روبه‎رویم می‎آمد. هردو به پله‎های پیاده‎رو رسیدیم. به‎خاطر درد زانو، پایین رفتن از پله برایم سخت بود. به حاشیه خیابان رفتم و آهسته و با احتیاط از کنار ماشین‌های پارک شده به راهم ادامه دادم. آن آقا هم که بالاآمدن از پله‎ها با عصا برایش دشوار بود کار مرا کرد. پس از چند ثانیه به هم رسیدیم و رودرروی هم قرار گرفتیم.
او کت و شلوار خاکستری روشن به تن داشت. موهایش یکدست سپید و موهای ابروانش مخلوطی از سفید و سیاه بودند. چشمانی پیر و صورتی پر چین وچروک داشت. بین دو ماشین پارک‎شده کنار خیابان ایستاد تا راه را برای من باز کند که ماشین به من نزند. در همین حال رو به من سری به تأسف تکان داد و گفت کار خطرناکی می‎کنیم ولی مجبوریم. بعضی از این پیاده‎روها مناسب سالمندان و معلولان نیستند. من در پاسخ به ایشان گفتم چند سال پیش در این منطقه طرحی به نام مناسب‎سازی پیاده‎روها برای سالمندان و معلولان اجرا می‎کردند و چند پیاده‎رو هم مناسب‌سازی شد ولی نمی‏دانم چرا آن را نیمه‏کاره رها کردند. آقای مسن با تأسف سری تکان داد و گفت ای خانم…
در همین لحظه یک موتورسوار که با سرعت زیاد در خلاف جهت ماشین‎ها در حرکت بود نزدیک ما رسید، سریع ترمز گرفت و بین دو ماشین پارک‎شده در کنارخیابان موتورش را به سختی پارک کرد.
آقای مسن رو به او کرد و گفت آقا فکر نمی‎کنی با حرکت در خلاف جهت ماشین‎ها هم خودت و هم سایرین را به خطر می‎اندازی؟ موتورسوار گفت معذرت می‎خواهم و در این ضمن کلاه ایمنی‎اش را بالا زد. به نظر میان‎سال می‏رسید.
آقای مسن با دیدن صورت او گفت شما دیگر چرا؟ اگر یک جوان بود می‎گفتیم خطر را نمی‎شناسد و دارد جوانی می‎کند. شما دیگر چرا؟ باز موتورسوار با لبخند گفت ببخشید حق با شماست. پیرمرد سری با افسوس و تأثر تکان داد و با بغض گفت در طی سه‎سال گذشته دو نفر از دوستان هم‎سن و سالم را درحال ردشدن از همین خیابان به‎خاطر زدن موتور به آن‎ها از دست دادم. سپس هر یک با نگاه‎های متفاوت از کنار هم گذشتیم.
زخم کهنه ذهنم سر باز کرد و یک‎به‎یک خاطره رویدادهایی که از دیرباز از رفتار ترافیکی جامعه‌ام داشتم بیرون ریخت. یاد پنج‌دهه پیش افتادم که چند خارجی که در شرکتی در تهران کار می‎کردند برای قوانین رانندگی در تهران آیین‎نامه‎ای به طنز نوشته و آن ر‎‎ا به یکی از آشنایان من که همکارشان بود نشان داده بودند.
یکی از موارد آیین‎نامه آن‎ها در مورد حق تقدم بود که نوشته بودند در ایران در خیابان و جاده‎ها حق تقدم بر اساس کوچکی و بزرگی وسیلة نقلیه تعیین می‌شود. اول حق تقدم با ده‎چرخ، بعد با کامیون، سپس با اتوبوس و بعد با اتومبیل‎های گران قیمت و سپس با اتومبیل‎های ارزان است!
آن آشنا می‎گفت به روی خودم نیاوردم که پُر بی‎راه هم نگفته‎اند و در حالی‎که به شدت احساس ناراحتی می‎کردم فقط تبسمی تحویل آن‏ها دادم.
یاد مطالبی که طی چندسال گذشته در روزنامه‎ها از جمله روزنامه وزین اطلاعات خوانده بودم افتادم. خواندم که بر طبق آمار جهانی ایران سومین کشور از نظر تلفات رانندگی در جهان است.
اولین مقام را کشور هندوستان دارد که آن هم به خاطر مقدس بودن گاو در این کشور است. گاوها رها هستند و با آمدن ناگهانی به وسط خیابان موجب حادثه می‎شوند.
خواندم که در مصاحبه‎ای با یک گروه چندنفره جهانگرد که در مسیر گردش دور دنیای خود به تهران رسیده بودند وقتی خبرنگار از آن‎ها پرسیده بود شما قبل از آمدن به ایران به کشورهای دیگری سفر کردید و با خطرهایی روبه‌رو شدید، آیا در تهران هم به مورد خطرناکی برخوردید، آن‎ها در جواب گفته بودند بله، رد شدن از خیابان‎های تهران!
باز خواندم که یک خبرنگار ژاپنی بعد از ترک تهران، در مقاله‎ای برای روزنامه‎اش نوشته بود رفتار ترافیکی در تهران برایم تازه و عجیب بود. برای مثال در یکی از میدان‎های بزرگ شهر، وقتی چراغ برای عابر پیاده قرمز بود دو پلیس مردم را مهار می‎کردند که برای رد شدن از خیابان جلوی ماشین‎ها نپرند و هنگامی‎که چراغ عابر پیاده سبز می‏شد از مقابل آن‏ها کنار می‏رفتند و آن‏ها را رها می‏کردند؛ درست مثل نگهداری چوپان از گله‎اش!
چندوقت پیش گذارم به تقاطع خیابان سعدی با خیابان جمهوری افتاد. می‎خواستم از خیابان سعدی رد شوم. ایستادم تا چراغ برای عابر پیاده سبز شود.
موتوری‏های زیادی در خیابان به موازات ماشین‎ها در حرکت بودند. چراغ عابر سبز شد. در نهایتِ تعجب من، فقط تعداد کمی از آن‌ها پشت چراغ قرمز ایستادند و تعداد قابل‏توجهی بدون این‎که توقف کنند در هر طرف چهارراه که مسیرشان بود بدون توجه به سبز بودن چراغ برای عابر پیاده با سرعت حرکت می‎کردند.
با ترس و دلهره سعی کردم که تا چراغ عابر سبز است به آن سو برسم. خیلی مواظب این موتورها بودم که ناگهان یک موتوری بدون توقف پشت چراغ قرمز با سرعت سر رسید و به‎طور معجزه‎آسایی توانست در۵۰ سانتی‏متری من ترمز کند و من مرگ را در چندقدمی خود دیدم!
به‎نظر می‎آمد که این صحنه‎ها برایش عادی است. بی‏تفاوت دوباره به مسیرش ادامه داد و با سرعت در جهت خلاف ماشین‎های روبه‌رو از لابه‌لای آن‏ها گذشت.
ترسان به راهم ادامه دادم. تقریبا به انتهای خط عابر رسیده بودم که ناگاه یک موتوری از پیاده‎رو وارد خط عابر پیاده شد و بی‎محابا با سرعت از کنارم گذشت. متوجه شدم که در این گونه مکان‏های شهر باید مدام سرت را بچرخانی و تمام جهت‎ها را بپایی، چون چراغ راهنمایی برای عده‎ای از موتورسواران بی‎معناست.
یکی از نزدیکانم که دوره اَنتِرنی را در بیمارستان سینا در چهارراه حسن‏آباد می‏گذراند می‏گفت طبق آمار بیش‎ترین مراجعه به اورژانس در این بیمارستان مربوط به تصادفات است که در اکثر آن‎ها یک طرف ماجرا موتوری است: یا موتوری به عابر زده یا ماشین با او تصادف کرده است.
در تهران تعداد قابل‎توجهی از موتورسواران مرز نمی‎شناسند. آن‏ها هم حق عابر پیاده را برای خود قائلند و هم حق ماشین‎ها را. در همه‏جا با سرعت بالا می‏رانند، در پیاده‎روها، در خیابان‏ها در خلاف جهت خودروها. برای رفتن از سویی به سوی دیگر خیابان از خط عابر پیاده استفاده می‏کنند و بی‏محابا ازکنار عابران می‏گذرند.
این نابسامانی‎های خطرآفرین باعث شده من گاهی ناخودآگاه از هر موتوری که پشت چراغ قرمز می‎ایستد یا هر راننده‎ای که به محض دیدن خط سفید عابر پیاده ترمز می‏کند و اجازه می‏دهد عابران از خیابان بدون اضطراب و با ایمنی رد شوند، تشکر کنم؛ بگذریم که در بعضی خیابان‏ها خط‎کشی عابر پیاده چنان فرسوده و رنگ و رو رفته شده است که به‎ویژه به هنگام شب، به‏سختی تشخیص داده
می‎شود.
بقیه رفتارهای ترافیکی این جامعه هم داستان‎های خودشان را دارند: پارک کردن چند ردیفه اتومبیل‎ها در مقابل مدارس به‌هنگام تعطیل شدن دانش‎آموزان و ایجاد راه‎بندان‎هایی که نشأت‎گرفته از خودخواهی و قانون‎گریزی است، ریختن زباله از پنجره ماشین به خیابان، سبقت از راست و به اصطلاح لایی کشیدن، ساعات آخر شب در بعضی خیابان‎های تهران با سرعت غیرمجاز کورس گذاشتن و بی‏هدف و به‎قصد تفنن با اتومبیل در مسیر معینی بالا و پایین رفتن و دور زدن که هم موجب آلودگی بیشتر هوا و هم اسراف در مصرف بنزین، این ثروت ملی می شود؛ بوق زدن‎های غیرضروری و در ساعات دیر وقت شب، مثل بوق زدن برای خداحافظی.
چندهفته پیش دوستی که دبیر بازنشسته است و از سفر تابستانی برای دیدن فرزندانش به یکی از شهرهای آلمان بازگشته بود، تعریف می‎کرد روزی نوه چهار ساله‎ام را برای گردش به پارک برده بودم.

بعد از مدتی گردش از خوراکی‎هایی که از خانه برایش برداشته بودم شکلاتی به او دادم و او پذیرفت و خورد و کاغذ دور آن را در دستش مچاله نگه داشت. من که نمی‏خواستم دستش خسته شود آن را از او گرفتم و به‎محض این‎که به باغچه‎ای رسیدیم که بوته‎های انبوهی داشت لای بوته‎ها رهایش کردم. نوه‎ام این کار مرا دید و برآشفت و معترضانه و غضب‎آلود آن را برداشت و در مشتش گرفت و چند دقیقه بعد به‎محض دیدن سطل زباله کاغذ شکلات را درون آن انداخت.
وقت بازگشت به خانه بود. از پیاده‏رو حرکت می‎کردیم که به محل تقاطع یک خیابان فرعی با خیابان اصلی رسیدیم. چراغ عابر پیاده قرمز بود. نوه‎ام دکمه مخصوص عابر پیاده را نشان داد و به من فهماند آن را بزنم تا چراغ ما سبز شود و از خیابان فرعی رد شویم. وقتی دیدم در خیابان فرعی ماشینی نیست به حرف او اعتنایی نکردم و دست او را گرفتم که رد شویم.
او نیامد. دستش را به زور کشیدم. باز نیامد. با عجله بغلش زدم و او را که عصبانی و دست و پازنان بود بی‎معطلی به آن سوی خیابان بردم و زمینش گذاشتم. او تا خانه از دست من عصبانی و در حالت قهر بود.
شب که او خوابید دخترم کنارم آمد وگفت نوه‎ام با عصبانیت و ناراحتی همه ماجراهای گردش امروز را برایش تعریف کرده و گفته به من قول بده دیگر مرا با مامان‎بزرگ به گردش نفرستی و بعد که خیالش راحت شده خوابیده است. دخترم گفت عصبانیت او از شما به دلیل مغایرت رفتارتان با آموزش‎هایی است که در مهدکودک به او داده‎اند.
سپس دخترم برایم توضیح داد که مامان بعضی رفتارهای ما در اینجا ناهنجاری به حساب می‎آید. در این کشور به فرهنگ عمومی خیلی اهمیت می‎دهند و به‎همین جهت بسیاری از رفتارها مانند رفت و آمد در خیابان‎ها، قوانین رانندگی، آلوده نکردن محیط زیست، تفکیک زباله، پرهیز از اسراف، نظم و ترتیب و مهارت‎های زندگی و بسیاری از این قبیل را در سنین پایین به‎طور عملی آموزش می‎دهند، به طوری‎که هنجارهای صحیح اجتماعی در افراد از کودکی شکل می‎گیرد و نهادینه می‎شود.
دوستم گفت روز دیگری در خانه کاغذی را که لازم نداشتم در سطل زباله انداختم. بلافاصله نوه بزرگ‎ترم که در مقطع ابتدایی است به آشپزخانه آمد و کاغذ را از آن سطل برداشت و در مخزن مخصوص کاغذ انداخت و گفت مامان‎بزرگ می‎دانی برای درست کردن کاغذ چقدر درخت بریده می‎شود؟ خواهش می‎کنم کاغذ را در ظرف مخصوصش بیندازید، چون برای بازیافت می‎برند. اینجا بود که فهمیدم حق با دخترم است.
از کوچه‎ای رد می‎شوم. مغازه‎داری با زحمت جلوی مغازه‎اش را جارو می‎کند و تمام آشغال‎های جمع‏کرده را درون جوی آب می‎ریزد. کمی پایین‎تر رفتگری برگ‌های پاییزی و آشغال‌های خیابان را جارو می‎زند و روانه جوی آب می‏کند. پی‎آمد این عمل موقعی نمایان می‎شود که باران می‎بارد و آب‎گرفتگی ناشی از بی‎توجهی در معابر مشکلات فراوانی برای شهروندان به‎وجود می‎آورد.
کف پیاده‎رو مقابل بعضی از ساختمان‎های گران‎قیمت را با سنگ‎های بسیار صافِ صیقل‎داده‎شدة براق پوشانده‎اند. این نوع سنگ‎ها اگر خیس شوند و ته کفش عابر پیاده ضد لیز خوردن نباشد باعث زمین خوردن می‎شوند. چنین پیاده‎روهایی برای افراد مسن به هنگام بارندگی بسیار خطرناک است.
خانه‎های چند طبقه مد روز است. بر روی لبه بالکن بعضی از خانه‎ها بدون هیچ مهاری وسائلی مانند گلدان قرار می‎دهند. آیا فکر این را می‎کنند که در صورت وقوع زلزله به سر عابران پیاده چه خواهد آمد؟ نظارت بر این عملکردها به عهدة چه سازمان و نهادی است؟
آیا اصولا جامعه به این‎گونه عملکردها اهمیت می‎دهد و دربارة آن فکر می‎کند؟ بعضی می‎پندارند بها دادن به این موارد و پیروی از مقرراتِ جامعه، به دلیل ضعف شخصیت، بی‎شهامتی، ساده‎اندیشی و پایین بودن بهرة هوشی است. به باور آن‎ها توجه به این امور، سختگیری بی‎مورد و مته به خشخاش گذاشتن حساب می‌شود! تجربه هر بار نشان داده است که خود افراد جامعه تاوان این رفتارها و سهل‎انگاری‌ها را به فاجعه‎بارترین وجه پرداخته‎اند و از آن آگاه نیستند.
به‎راستی در یک جامعه چه سازمان‎ها یا نهادهایی قرار است مسؤول آموزش فرهنگ عمومی یا به‎عبارت دقیق‏تر هنجارهای اجتماعی باشند؟ خانواده؟ اگر خود خانواده آگاه نباشد تکلیف چیست؟ مهد کودک؟ نظام آموزش و پرورش؟ وزارت ارشاد؟ وسایل ارتباط جمعی از قبیل تلویزیون؟ شهرداری؟ پلیس شهربانی؟ پلیس راهنمایی؟….
راستی واژه پلیس یعنی چه و ریشه آن از کجاست؟ در یونان باستان این واژه به معنی «شهر» بوده است و به صورت پسوند آن را در واژه‎های «مگاپولیس» به‎معنی شهر بزرگ و ترکیب‎های دیگری مانند «آکروپولیس» و امثال آن می‎بینیم.
رفته‎رفته و به مرور زمان در اواخر قرن پانزدهم میلادی در کشورهایی مانند انگلستان این واژه به معنای صفتی مرتبط با خود شهر، یعنی «مقررات و نظم عمومی» به‎کار گرفته شد.
این کاربردِ جدید، بیانگر یک حقیقت منطقی است: وقتی افراد در طول زمان، به‎طور بارز به این نتیجه می‎رسند که شهر جایی است که باید بر جنبه‎های مختلف زندگی در آن مقررات و نظم حاکم باشد، همپای این تفکر، تغییر در معنی واژة پلیس شکل می‎گیرد.
اگر تاکنون برنامه‎ریزی و تلاشی از طرف هر سازمان و نهادی برای آموزش فرهنگ عمومی انجام گرفته، برون‎داد و دستاورد آن نشان می‎دهد که چندان موفقیت‎آمیز نبوده است. شاید بهتر باشد برای چاره طرحی نو در انداخت.
امید آن‎که در سرزمین عزیز ما هم، نهادها و سازمان‏های مسؤول برای ملزم کردن شهروندان به رعایت موازین فرهنگ عمومی، آموزش را از همان زمان کودکی با استفاده از روش‎های جدید عملی و با کارآیی بالا برنامه‏ریزی و اجرا کنند، تا شاهد رشد روزافزون تمام مؤلفه‎های آن، یعنی عملکردهای بهینه رفتاری، اخلاقی و تربیتی در جامعه باشیم.
البته این قضیه سوی دیگری نیز دارد که بحث این نوشتار نیست و آن توجه به ماهیت خود قوانین و مقررات است که باید منطقی، خردمندانه، عادلانه، به‎روز و قابل اجرا برای همه افراد جامعه با هر ویژگی وضع شده باشند.
* دکترای زبا‌ن‎شناسی

برگرفته از روزنامه اطلاعات 



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید