تاریخ آخرین ویرایش : چهار شنبه،12-9-1399
تعداد بازدید :37

گرند هتل بوداپست

تصمیم می‎گیریم رنگ را برای دقایقی از جهان و حتی ذهن خود حذف کنیم، آن‏چه باقی می‎ماند باز رنگ است! حتی بی‎رنگ‏ترین رنگ‎ها، رنگند. سیاه و خاکستری و سپید و تمامی شاهکارهای هنر سینمای کلاسیک تماما با رنگ معنا پیدا کرده‎اند.
در عمق فرهنگ فولکلور ما ایرانیان نیز شادابی و سلامت به سبزی یا زلالی و بی‎کرانگی به رنگ آبی تشبیه شده است. برای دختر جوانی که امروز دل در گرو مهر همسرش سپرده آرزوی سپیدبختی می‎کنیم و در طنز پردازی روزمره به آدم خیلی حساس، نازک‏نارنجی می‏گوییم! این‏ها یک از هزار، تأثیر رنگ‎ها در ساده‎ترین توصیفات و عواطف ماست.
در پرتو نور و رنگ اما پس از نقاشی و روان‎شناسی، هنری متولد شد که امروز نقطه اتصال رنگ و حرکت در پرکشش‏ترین هنر-صنعت جهان ماست. هنر هفتم بدون هیچ شک و تردید زاییده رنگ، نور و مفهوم روایتی است که از طریق حرکت بیان می‏شود .شاید این تصور وجود داشته باشد که سینمای امروز سینمای رنگ است و آن سینمایی که درست یک‎قرن قبل بر پرده نقره‎ای منعکس می‎شد سینمای رنگ نبود، چون دنیای سیاه و سفیدی داشت.
اما سینما از همان آغاز ظهور خود با رنگ پیوند داشت. سینمای جان فورد، فریتزلانگ، باستر کیتون و سینمای برگمان در فیلم‎های قدیمی او همان‏قدر با مفهوم رنگ در پیوند است که تمام آثار سینمایی دهه‎های بعد و فیلم «فریادها و نجواها»ی برگمن در دهه هفتاد.
در هر اثر سینمایی شما با رنگ و انتخاب و چیدمان رنگ سر و کار دارید و بنا بر رویکرد کارگردان و تعامل میان او با فیلمبردار و طراح صحنه و لباس، در نهایت آن‏چه از رنگ در نظر دارد نشان داده خواهد شد.گاهی تمام آن‏چه که کارگردان می‏خواهد با صدها صفحه فیلمنامه نشان بدهد به‏خوبی توسط رنگ تصویر می‎شود.
به‎عنوان مثال در فیلم فهرست شیندلر (استیون اسپیلبرگ) با هدف رهنمایی به تمام سیاهی، تباهی، مرگ و رسوایی بشر در سال‎های اشغال لهستان در جنگ دوم جهانی و آن‎چه که استیلای نازیسم هیتلری به‏وجود آورد، کارگردان اثر تصمیم می‎گیرد تا تمام مفهومی را که بیننده امروز از رنگ می‎شناسد حذف کند و فقط طیف رنگ‎های طوسی، خاکستری، سیاه و فقط دو رنگ دیگر را آن هم به‎شکل بسیار نمادین باقی بگذارد، یکی رنگ صورتی و گلگون لباس دختر ملوس خردسالی که در صحنه پاکسازی و کشتار در خیابان راه می‏رود و دیگری رنگ خون. او آگاهانه همه رنگ‌ها را حذف می‎کند تا شادابی و نشاط را حذف کند و تباهی را نشان بدهد تا در آخرین لحظات وقتی رنگ با تمام زیبایی و شادابی نشان داده شد، قدر آن دانسته شود.
در فیلم «عملیات والکوره» نیز چنین رویکردی توسط کارگردان اتخاذ شده است، یعنی طیف رنگ‎های سبز نظامی و خاکستری در سراسر فیلم حضور پررنگ دارند و رنگ‎های شاداب و متنوع، عامدانه از طراحی صحنه و لباس حذف می‎شوند تا فضای آلمان رایش سوم در ماجرای ترور هیتلر به‎خوبی به روان بیننده منتقل شود.
برگمان، کارگردان مؤلف و فقید، در فریادها و نجواها خواهرانی را در کنار بستر خواهر بیمارشان آنا نشان می‎دهد که در آستانه مرگ است اما تمام دیوارها، پتو، ملحفه و کف‏پوش‏ها قرمز و شرابی‎اند؛ انعکاسی از رویکرد خود کارگردان به مفهوم روان انسان. اما هنر برگمان در این نکته بی‎بدیل نهفته است که او به‎عنوان یک هنرمند، ظرائف رنگ و تأثیرات ژرف آن را بدون کمترین نیاز شما به دانستن در مورد کارگردان به احساسات شما منتقل می‎کند و این اوج اهمیت فرم در اثر هنری است.
با این وصف به بررسی یکی از رنگ‏بنیادترین آثار محبوب سینمای معاصر برویم. فیلم «گرند هتل بوداپست» به کارگردانی «وس اندرسون»، محصول سال ۲۰۱۴ از آن قسم آثار سینمایی است که به شعر سعدی می‎ماند؛ یعنی بیننده کاملا عادی و از سر تفنن را می‏تواند جذب کند و برای سینماگران و منتقدان نیز فیلمی درخور از آب درآمده است.
فیلم به محض شروع، هم خاص بودنش را با ظرافت نشان می‎دهد و هم اهمیت رنگ را و این‎بار خیلی بی‎پروا! از آغاز فیلم شما با دو مصداق از شاهکارهای سینما مواجه خواهید بود، اول شاهکار رنگ و پردازش تنوع رنگ در اثر و دوم موسیقی بسیار عالی و همخوان فیلم که از اولین نما با یک کُرال (با همراهی ارکستر) بسیار لطیف انسانی و پرداختی بی‎نقص از یک کُرال فانتزی شما را به درون اثر رهنمایی خواهد کرد. به همین دلیل موسیقی فیلم برنده جایزه آکادمی اسکار شد؛ همچون ۲۴ جایزه و کاندیداتوری دیگر فیلم در عرصه‏هایی چون طراحی صحنه، طراحی لباس، طراحی نور و تصویر و جلوه‏های ویژه.
داستان فیلم مانند ادبیات معاصر آمریکای لاتین روایتی در زمان‎های مختلف است و در چهار دوران مختلف شکل می‎گیرد. این ویژگی‎ فیلم‎هایی است که امروز به‎عنوان سینمای پست مدرن شناخته می‎شود. داستان در بوداپست اما بوداپستی خیالی رخ می‎دهد و پر از کنایه‏های وس اندرسون است که نشان‎دهنده اهمیت تاریخ نزد او و آگاهی او به‎ویژه از تاریخ معاصر اروپاست.
اندرسون در نمای ابتدایی فیلم دختری را نشان می‎دهد که در گورستان مهم شهر به تندیس نویسنده‎ای ادای احترام می‎کند و درحالی‎که کتاب او با جلد صورتی در دست دختر است داستان به سرعت چندسالی به عقب برمی‎گردد و منزل نویسنده را نشان می‏دهد، درحالی‏که پشت میز کارش در حال گفتن از چگونگی شکل‏گیری اثر است. از یک بیماری مهم (تب نویسندگی حاد) صحبت می‏کند که سال‎ها پیش وقتی جوان بوده دچار آن شده و این بیماری شایعی بین مردم طبقه بورژوا در آن زمان بوده!
شوخی‎ها و طعنه‎های استادانه کارگردان هیچ نیازی به درک فرهنگ و زبان فیلم ندارد و به‎قدری خوب پردازش شده که همه آن را به‎خوبی می‎گیرند.
دومین زمان داستان، ظرف کمتر از هفت‎دقیقه باز هم به زمان سوم می‎رسد و حالا حدود ۵۰سال به عقب می‎رویم و در دل هتل بوداپست، دنیای سراسر شگفتی رنگ‏ها مثل یک بستنی میوه‏ای در اتاق سروانتس برای شما سرو می‎شود.
نویسنده سالخورده از چگونگی شکل‏گیری داستان گرند هتل بوداپست می‏گوید؛ زمینی سراسر رنگ، فانتزی، برف و زمستان در هتلی که بر فراز یک کوه بلند در زوبروکیا قرار دارد و اکنون نویسنده جوان (با بازی جود لا) در هتل بوداپست با پیرمردی تنها آشنا خواهد شد که نامش زیرو (صِفر) مصطفی است.
مصطفی او را به صرف شام دعوت می‎کند. به‎قول نویسنده «همه ما تنها بودیم ولی کسی که چهره‎اش نشان می‎داد واقعا تنهاست مصطفی بود».
زیرو مصطفی ما را از لایه سوم فیلم که هنوز دقایق آغازین آن است به لایه چهارم می‎برد تا قصه هتل بوداپست را بگوید در سال‎های دهه ۳۰٫ هتل بوداپست به یک شهر باشکوه می‎ماند در سال‎هایی که هنوز فاشیسم و نازیسم اروپا را نبلعیده و در آن رنگ در زندگی حقیقتی سراسر جذبه و شور است.
دنیای هتل با معرفی مدیر خوش‏مشرب آن با فراک بنفش و زیبا، کف‏پوش‎های سرخابی و تقارن پرشمار چراغ‎ها و سرسرای نورانی جلوه‎گر می‎شود. آقای گوستاو که با بازی «رالف فینس»، یکی از شگفت‏ترین و جذاب‎ترین شخصیت‎های طنز مدرن را رقم زده، مردی میانسال است که از طبقه متوسط آمده، زنان مسن طبقه بورژوا و معدود اشراف سالخورده سخت مجذوبش هستند و خودش هم شیفته آن پیرزنان عاشق‎پیشه
پولدار است.
زیرو مصطفی داستان این آشنایی و رشد خود به‏عنوان یک پادوی ساده را چنان در دنیای رنگ‏آمیزی‏شده هتل برای بیننده روایت می‎کند که بدون هیچ فاصله‏ای می‎توانید جزئی از آن فضای فانتزی شوید. اتاق جناب گوستاو که به‌قول زیرو، خوشبوترین آدمی بود که او در عمرش دیده، پر از شیشه‏های یک عطر خاص است.
کشش‎های داستان به استادی تمام با رنگ روایت می‌شود. کنتس موقع بازگشت از نزد گوستاو احساس نگرانی می‎کند و از او می‏خواهد که همراهش برود، چون ترس جان خودش را دارد. او چندروز بعد به قتل می‎رسد.
رنگ‏آمیزی پرشور و اغواگرانه هتل مبدل به یک خانه اشرافی بسیار بزرگ و تودرتوی تاریک و غمبار با چوب‏های براق ولی ماتم‏زده می‏شود که کارگردان با یک طنز جالب، تعداد زیاد اتاق‎ها و تالارهای آن را به‎سخره می‎گیرد. این تضاد درعین حال به‎هیچ‏ وجه سردی و بی‎رمقی در فیلم ایجاد نمی‎کند. فقط تعامل رنگ‎ها به‏نحوی تغییر کرده تا میان شادابی و هیجان با بدی، تیرگی و قتل تفاوت ایجاد کند.
تمام سکانس‎های گفتگو در فیلم به‎شکلی خلوت و دوبه‎دو است و بیننده در شلوغ‏ترین نماها فقط لازم است به گفتگوی دو شخصیت که نقطه اصلی روایت هستند گوش فرا دهد نه بیش‎تر. آقای گوستاو که با اتهام دروغین قتل و توطئه دیمیتری، پسر کنتس پولدار (آدریان برودی) به زندان افتاده، زیرو را به کمک فرا می‎خواند و از لحظه ورود دوربین به زندان باز یک جهان متفاوت می‎بینیم. اولا نام این‏جا زندان نیست که استراحت‎گاه مجرمان است و ثانیا رنگ‏ها جای خود را به دنیای ساده‏تر خاکستری می‎دهند و مجرمان، افرادی بسیار شریف‏تر از زندانبانان تصویر می‏شوند.
پیچش‏های داستان بسیار ساده و قابل درک است و حتی خشونت عریانی که در دو سکانس تصویر شده باز در اوج طنزپردازی خلاقانه انجام می‎شود؛ مانند سکانسی که گربه جناب وکیل از بالای ساختمان توسط پیشکار دیمیتری با خونسردی به بیرون پرت می‏شود و وکیل با حیرت از خانم‏ها می‏پرسد «اون گربه من رو پرت کرد بیرون؟!» و خواهرها پاسخ می‏دهند «نه گمون نکنم، نه!»
مصطفی در بخش پایانی و هنگامی‎که به‏قول نویسنده چشمانش بی‎فروغ شده بود، از ماجرای عشق خودش به دختر شیرینی‏پز می‏گوید که در آن شما به‎وضوح شادابی، محبت و طراوت رنگ صورتی را که در سراسر فیلم، نماد شیرینی‎ها و جعبه‏های صورتی‏رنگ آن‎هاست می‎بینید. گویی عشق راستین زیرو و آگاتا هرچند یک بهار کوتاه بوده اما همه فصول زندگی او را استمرار بخشیده است. چرا از واژه فصل سخن گفتم؟ چون در جایی از فیلم، جناب گوستاو می‏گوید «وفاداری به یک (پیر)زن، اون هم نوزده فصل بسیار دشواره!»
زیروی پادو و آگاتای ملوس شیرینی‏پز چنان عاشق همند که انعکاس آن در حلاوت شیرینی‏های رنگارنگ آگاتا متجلی است. هرجا گوستاو می‏خواهد ذره‎ای از اصول متعارف ادب خارج شود، زیرو به او هشدار می‎دهد که «مراقب باش، اون همسر منه!»
دهه سی میلادی دوران تسلط نژادپرستی در اروپا بود و هرچند فیلم هیچ داعیه تاریخی و حتی رئالیستی بودن ندارد لیکن انعکاس تباهی جنبش نازیسم در آن تلویحا نقد می‎شود.
قطار در راه شهر لوتز توقف می‎کند و گوستاو رو به زیرو می‎گوید «اینا چرا قطار رو در یه بیابون بی‎آب و علف نگه داشتن؟!» و درست همین‎جا تصویر مشتی سرباز خاکستری‎پوش با چهره‎های سرد و خشن نمایان می‎شود که بلافاصله پس از ورود گوستاو را هم کتک می‎زنند. ماجرا با آشنایی افسر مافوقشان و دماغ خون‎افتاده گوستاو تمام می‎شود.
در پایان فیلم این‎بار برای دومین بار قطار در یک جای بی‎آب وعلف می‎ایستد و همان مونولوگ توسط زیرو گفته می‎شود ولی این‎بار سربازانی کثیف‎تر و سیه‎چرده‎تر می‎بینیم که گوستاو را همان‏جا دردم می‎کشند!
این استعاره‎ای بدون اغراق از ورود به عصر خاکستری دورانی است که به جنگ دوم جهانی و قتل عام بیش از ۶۰میلیون انسان انجامید؛ ورود به‎سکانس

برکرفته از روزنامه اطلاعات



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید