تاریخ آخرین ویرایش : شنبه،21-2-1398
تعداد بازدید :147

یاد ایام گفتگو با دکتر یداله ثمره قسمت اول

 

*استاد، لطفاً‌شرح مختصری دربارة محل تولد و تحصیلاتتان بدهید.
من در روز دهم اردیبهشت سال ۱۳۱۱ شمسی در شهر کرمان، در یک خانوادة فرهنگی متولد شدم. پدر و مادرم، هر دو، معلم بودند و من تحصیلات اولیه‌ام را در خانواده پیش پدر و مادرم شروع کردم و سپس در مدرسة این دو نفر تحصیلات ابتدایی را به پایان رساندم. پدرم مدیر مدرسه بود و مادرم هم معلم همان مدرسه. بنابراین، اولین معلمان من پدر و مادرم بودند. قبل از اینکه به مدرسه بروم؛ پدرم قرآن و مقداری تعلیمات مذهبی به من آموخت. 
من شش سال ابتدایی را در مدرسة پدرم به پایان رساندم. مدتی از دورة تحصیلات ابتدایی را در کرمان گذراندم و بعد از انتقال پدرم به یکی از مدارس سیرجان، که به مدیریت آن مدرسه رسید، تا ششم ابتدایی در آن مدرسه بودم. بعد وارد دبیرستان شدم. سه سال اول دبیرستان را در شهر سیرجان در دبیرستان بدر تمام کردم و بعد هم دانشسرای مقدماتی را در کرمان به پایان رساندم. در مهرماه ۱۳۲۹ به عنوان آموزگار پایه یک به خدمت وزارت فرهنگ آن زمان و آموزش و پرورش امروز درآمدم. یکی دو سال بعد، دیپلم کامل متوسطه را در رشتة ادبی گرفتم و چند سالی در وزارت فرهنگ کرمان آموزگار و دبیر بودم.
در سال ۱۳۳۶ به تهران آمدم و در کنکور دانشگاه تهران در سه رشتة ادبیات فارسی، باستان‌شناسی و حقوق شرکت کردم و در هر سه رشته قبول شدم و از بین آنها ادبیات فارسی را انتخاب کردم. سال ۱۳۳۹، با رتبة اول، از دانشکدة ادبیات لیسانس ادبیات فارسی گرفتم و بلافاصله وارد دورة دکتری ادبیات فارسی شدم و حدود دو سال و نیم در این دوره تحصیل کردم. در اواسط سال ۱۳۴۱، از طرف دولت ایران بورس تحصیلی شاگرد اولی به من داده شد و به انگلستان رفتم و در دانشگاه لندن به تحصیل زبان‌شناسی پرداختم و در سال ۱۳۴۷ با درجة‌ دکتری از یونیورسیتی کالج دانشگاه لندن فارغ‌التحصیل شدم.
*با توجه به اینکه در سال ۱۳۴۱ چیزی به اسم دورة‌ زبان‌شناسی وجود نداشت، چطور شد که در لندن زبان‌شناسی را انتخاب کردید؟
ما در دورة لیسانس ادبیات، دو یا سه درس با محتوای زبان‌شناختی داشتیم. چندتا از این درس‌ها به زبان‌شناسی و زبان‌های باستانی مثل پهلوی، فارسی باستان و اوستا و نیز ساختمان این زبان‌ها مربوط می‌شد. یکی دو درس هم به زبان‌شناسی نوین مربوط می‌شد. مثل تاریخ زبان و دستور زبان و غیره که اینها جزو دروس ادبیات بود و با عنوان رشتة زبان‌شناسی تدریس نمی‌شد. استادان این دروس هم بعضی مانند مرحوم پورداود و مرحوم صادق کیا زبان‌های باستانی را درس می‌دادند و بعضی مثل مرحوم خانلری و مرحوم مقدم مطالبی به اسم زبان‌شناسی جدید تدریس می‌کردند. 
البته چیزهایی که آنها درس می‌دادند با این زبان‌شناسی که امروز می‌شناسیم تا حدودی فرق داشت و آمیزه‌ای بود از زبان‌شناسی باستانی و جدید. بنابراین، من اسم زبان‌شناسی را در اینجا شنیده بودم و چیزهایی هم درباره‌اش شنیده یا خوانده بودم. مثلاً تاریخ زبان را مدتی آقای دکتر مقدم و مدتی هم آقای دکتر خانلری به ما درس داده بودند و دربارة تحول واژه‌ها‌ـ معمولاً واژه‌های فارسی‌ـ و تحول زبان‌هاـ به‌طور کلی‌ـ بحث کرده بودند. بنابراین وقتی می‌خواستم به خارج بروم، اسم زبان‌شناسی را شنیده بودم. البته در آن زمان در اینجا، متخصص زبان‌شناسی، به معنای دقیق کلمه، نداشتیم. یادم هست وقتی که از استادهایم خداحافظی می‌کردم که بروم خارج، بعضی‌ها به من سفارش می‌کردند که زبان‌شناسی بخوانم. 
از میان این افراد، به‌خصوص باید از دکتر مقدم، دکتر خانلری و دکتر کیا یاد کنم که مرا خیلی تشویق می‌کردند. آنها معتقد بودند چون ما متخصص زبان‌شناسی نداریم و این رشته در آینده مطمئناً در ایران تأسیس خواهد شد، برای تدریس آن به متخصص و مدرس نیاز داریم. این بود که وقتی به انگلیس رفتیم، تا حدودی با زبان‌شناسی آشنایی داشتم. با این همه، در آنجا مدتی وسوسه شدم که رشتة دیگری بخوانم. حتی بعضی‌ها پیشنهاد می‌کردند که بهتر است رشته‌ای بخوانم که پول‌ساز باشد، چون در زبان‌شناسی پول نیست. منتها چون تحصیلات ادبی داشتم و از بچگی با زبان فارسی و عربی آشنایی پیدا کرده بودم، اصولاً به زبان و زبان‌شناسی گرایش داشتم. به‌علاوه، قبل از رفتن به لندن،‌ مقداری کارهای زبان‌شناختی در ایران کرده بودم. در لغت‌نامة دهخدا بودم و در سال ۱۳۳۸ و ۱۳۳۹ حرف «هـ» را می‌نوشتم و تألیف دو جلد از لغت‌نامه کار من است. همچنین در تألیف فرهنگ معین مشارکت داشتم و جزو همکاران این فرهنگ بودم. اتفاقاً همین کارها موجب گرایش بیشتر من به زبان‌شناسی شد و با سابقه‌ای که در فرهنگ‌نویسی داشتم، در انگلیسی مرا برای رشتة زبان‌شناسی قبول کردند. در حالی که کسانی که هیچ کار زبان‌شناختی نکرده بودند یا قبول نمی‌شدند یا آنها را با اشکال قبول می‌کردند. به هرحال وقتی من کارهایم را ارائه کردم و آنها این کتاب‌ها را، که خوشبختانه در کتابخانة دانشگاه لندن موجود بود، دیدند و پسندیدند، مرا به عنوان کسی که در زبان‌شناسی کار کرده برای دورة فوق‌لیسانس پذیرفتند.
*چه انگیزه‌هایی موجب گرایش شما به مطالعات زبانی شد؟
شاید انگیزة اول را پدرم در من به وجود آورد. او معلم ادبیات فارسی و زبان عربی بود و در خانه به من صرف و نحو عربی را با زبانی ساده درس می‌داد، مثلاً صرف ۱۴ صیغة ماضی و مضارع بعضی افعال عربی مثل «کتب» را به من آموخته بود که هنگام بازی همراه با جست و خیز کودکانه آن را صرف می‌کردم. این انگیزة اول من بود. بعدها هم وقتی وارد دبیرستان شدم، یواش یواش در جریان همین درس‌ها ادبی و دستور زبان و زبان عربی قرار گرفتم که در آنها پیشرفت خوبی هم داشتم. بعد هم که تحصیلات ادبی را در دانشگاه تهران شروع کردم، در تمام دوره شاگرد برجسته‌ای بودم چون پایة معلومات ادبی من در بچگی قوی شده بود. مثلاً در دورة ادبیات فارسی، دانشجوی بسیار ممتازی بودم.
*آقای دکتر، لطفاً دربارة تحصیلاتتان در لندن بفرمایید. در گروه زبان‌شناسی با کدام استادها کار کردید و زمینة درس‌ها و فعالیت‌هایتان چه بود؟
من در یونیورسیتی کالج دانشگاه لندن بودم. یونیورسیتی کالج یکی از کالج‌های بزرگ دانشگاه لندن و شاید مهم‌ترین آنهاست و در آن سال‌ها دو گروه مجهز برای زبان‌شناسی داشت: یکی گروه زبان‌شناسی عمومی و دیگری گروه اختصاصی آواشناسی. من در یونیورسیتی کالج برای دورة فوق‌لیسانس وارد گروه زبان‌شناسی عمومی شدم. دو سال در آنجا درس خواندم. استادهایم در این دوره استادهایی بودند که هم در گروه آواشناسی درس می‌دادند و هم در گروه زبان‌شناسی عمومی. پروفسور گیمسون، پروفسور اوکانر، پروفسور هلیدی که در گروه تعلیم و تربیت درس می‌داد منتها به قسمت زبان‌شناسی هم می‌آمد، پروفسور ارئولد و پروفسور روبیتز که خوشبختانه همگی در قید حیات هستند، غیر از گیمسون که فوت شد. 
پروفسور فرای هم آنجا بود. بعد از دو سال تحصیل در دورة فوق‌لیسانس و گذراندن واحدهای عمومی، کم‌کم احساس می‌کردم که از آواشناسی و واج‌شناسی خوشم می‌آید و این رشته از زبان‌شناسی بیشتر توجه مرا جلب می‌کرد. به‌خصوص از شخصیت استادم اوکانر خیلی خوشم می‌آمد و برخورد و رفتار او را خیلی دوست داشتم. مثلاً از اینکه قهرمان کریکت بود خوشم می‌آمد. روزهای یکشنبه در تلویزیون می‌دیدم که اوکانر لباس کریکت پوشیده و در میدان بازی می‌کند. 
برای من خیلی جالب بود که می‌دیدم یک استاد دانشگاه، با آن دیدی که ما نسبت به استاد دانشگاهی و خود دانشگاه داشتیم، مثل یک آدم معمولی بازی می‌کند. برای ما استاد دانشگاه یک پیرمرد جا افتاده با حرکات خیلی ملایم و وزین بود. اما وقتی می‌دیدم استاد ما که دیروز در کلاس بود حالا لباس کریکت پوشیده و با توپ دارد این طرف و آن طرف می‌دود، به نظرم خیلی جالب می‌آمد. این اوکانر برایم شخصیت خیلی جالبی بود. این قضیه شاید به لحاظ روانی در من اثر زیادی داشته و سرانجام باعث شد که به آواشناسی علاقه پیدا کنم، چون اوکانر آواشناسی درس می‌داد و آواشناس معروفی در انگلیس بود. 
البته علاقة من به آواشناسی علت دیگری هم داشت. وقتی خودم را روانکاوی می‌کنم که چرا به آواشناسی علاقه پیدا کردم، گمان می‌کنم که یکی از دلایل آن شاید این بود که روح تقلید در من نسبتاً قوی است و گفتار خیلی‌ها را می‌توانم تقلید کنم و مثل خودشان حرف بزنم. همین باعث شده بود که مثلاً در دورة دبیرستان،‌ در نمایش‌های دبیرستانی شرکت می‌کردم و بازیگر بدی هم نبودم. به همین دلیل خیلی از صداهایی را که پروفسور اوکانر در کلاس آواشناسی تولید می‌کرد یا نحوة تولید آنها را می‌گفت و خیلی از دانشجویان نمی‌توانستند آنها را تولید کنند، من تولید می‌کردم و مورد تشویق اوکانر هم قرار می‌گرفتم. این بود که به تدریج احساس کردم رشتة خوبی است و مورد علاقه‌ام است و سرانجام بعد از اینکه دو سال دورة عمومی زبان‌شناسی را خواندم، برای دورة تخصصی به گروه آواشناسی رفتم. رئیس گروه آواشناسی پروفسور فرای بود که در زمینة آواشناسی آکوستیک خیلی کار کرده بود (همان فرای که کتاب فیزیک گفتار او را دکتر جهانگیری به فارسی ترجمه کرده است). 
من هم در طول این دو سال خودم را نشان داده بودم و دانشجوی خوبی معرفی شده بودم. بنابراین مرا به راحتی برای دورة دکتری زبان‌شناسی در تخصص آواشناسی و واج‌شناسی یا جنبة آوایی زبان پذیرفتند. در واقع، در گروه آواشناسی، واج‌شناسی هم مطرح بود چون به هر حال به صداهای زبان مربوط می‌شد. در این گروه هم دوباره اوکانر استاد راهنمای من شد و تا پایان دورة دکتری استاد راهنمایم بود و پروفسور گیمسون هم استاد مشاورم شد. 
البته ما دو استاد مشاور داشتیم. استاد مشاور دیگر من پروفسور آرنولد بود. یکی دیگر از استادان برجسته‌ام پروفسور ولز بود که در همین گروه آواشناسی حضور داشت. در گروه آواشناسی، ۳۰ تا ۳۵ دانشجوی دکتری تحصیل می‌کردند. از ایران فقط من بودم و حدود ۲۰ تا ۲۵ نفر انگلیسی بودند و بقیه از جاهای دیگر مثل ژاپن، کره و کشورهای عربی بودند. ضمناً من اولین ایرانی بودم که از دانشگاه لندن پی‌ اچ دی گرفتم، در سال ۱۹۶۸٫ 
* آقای دکتر، موقعی که شما به انگلیس رفتید، آیا فضای دانشگاه لندن را با فضای دانشگاه تهران مقایسه کردید؟ در آنجا چه دیدید؟ 
یادم هست که وقتی وارد دانشگاه لندن شدم، تا مدتی، حداقل شش ماه، همه چیز برایم سیر و سیاحت بود و تازگی داشت چون با آن سیستم دانشگاهی کاملاً بیگانه بودم. از رفتار استادها گرفته تا طرز حرف‌زدن آنها با دانشجو، طرز رفتارشان، معاشرتشان با دانشجوها، تجهیزات کتابخانه‌ها، آزمایشگاه‌ها و امثال اینها همگی برایم تازگی داشت. خوب، البته من در بهترین دانشگاه ایران که دانشگاه تهران بود، و خوشبختانه هنوز هم هست، تحصیل کرده بودم و تعدادی از استاد‌های ما هم که البته در اقلیت بودند تحصیل‌کردة خارج بودند. مثلاً مرحوم دکتر خانلری در فرانسه تحصیل کرده بود و با سیستم دانشگاهی غرب آشنایی داشت. 
ولی به طور کلی در دانشگاه تهران، بیشتر سیستم سنتی حاکم بود تا سیستم مدرن دانشگاهی. از این نظر، من با آنها بیگانه بودم. مثلاً من اولین جلسه که به اتاق پروفسور اوکانر رفتم و خودم را معرفی کردم، او هر چه به من می‌گفت چرا نمی‌نشینی، من نمی‌خواستم بنشینم. یعنی می‌ترسیدم که بنشینم. یادم هست پروفسور اوکانر داشت چیزی می‌خواند، من سلامی کردم و رفتم تو ایستادم. او هم جواب سلام مرا داد، ولی داشت چیز می‌خواند. شاید ده دقیقه طول کشید تا آن را خواند و بعد نگاه کرد و دید من ایستاده‌ام. خیلی تعجب کرد و گفت: «در تمام این مدت ایستاده بودی؟» گفتم بله. 
گفت: «چرا ننشستی؟» گفتم: «خوب، ترجیح می‌دهم همین‌طوری بایستم.» گفت: «آخر چرا ترجیح می‌دهی بایستی؟» و با اینکه اصرار کرد که من بنشینم، باز هم ننشستم. فقط در جلسه‌های بعدی بود که یواش یواش دیدم این کار غیرعادی است و دارم استاد را ناراحت می‌کنم. آن‌وقت به خودم جرئت دادم و نشستم. ما در سیستمی بار آمده بودیم که مثلاً اگر دکمة کتمان باز بود و با استاد حرف می‌زدیم، سرمان داد می‌زد که چرا دکمة کتت باز است. 
این خیلی فرق می‌کرد با محیطی که من وارد آن شده بودم، محیطی که استاد اصلاً‌ چنین دیدی نسبت به دانشجو ندارد و حتی مثلاً اگر ما تعدادی کتاب از کتابخانه می‌گرفتیم و استاد به‌طور اتفاقی در راه به ما برمی‌خورد و می‌دید بارمان سنگین است، جلو می‌آمد و کتاب‌ها را از دستمان می‌گرفت و تا جایی که می‌توانست با ما می‌آمد و کمکمان می‌کرد. 
این رفتار با آن از زمین تا آسمان فرق داشت. اینها همه برای من تازگی داشت. همچنین سیستم آموزشی و نحوة برگزاری کلاس‌ها. مثلاً ما هر ماه یا هر دو هفته باید یک مقاله می‌نوشتیم. یادم هست که من اولین مقالة‌ کلاسی‌ام را برای پروفسور گیمسون نوشتم. مأخذ ما حرف‌های خود گیمسون بود و منابعی که معرفی می‌کرد.
او به ما می‌گفت از چیزهایی که شنیده‌ایم و منابعی که خوانده‌ایم برای او یک مقاله بنویسیم. یادم هست اولین باری که این تکلیف را به ما داد، من منابع او را خواندم و دیدم با چیزهایی که سر کلاس گفته مقداری اختلاف دارد، یعنی ضد و نقیض است. من مانده بودم که طرف کدام یک از اینها را بگیرم. حرف‌های گیمسون را به عنوان واقعیت بپذیرم و نقل کنم، یا مطالبی را که در منابع خوانده بودم. اینها با هم کاملاً مغایر بودند. بالاخره بعد از مدتی کلنجار رفتن با خودم فکر کردم بهتر است در مقاله‌ام حرف‌‌های گیمسون را نقل کنم و از او طرفداری کنم، چون به هر حال فرض من این است که حقیقت یکی است، یعنی یکی از این دو تا غلط است و نمی‌شود حقیقت دو تا شود. 
بنابراین، اگر من حرف‌های کتاب را واقعیت بگیرم و بگویم حرف‌های استاد درست نیست، این کار برای من خطر دارد!‌ ممکن است سر امتحان نمره ندهد و دشمنم شود و از این جور چیزها. اما مؤلفان کتاب که اینجا نیستند تا یقة مرا بگیرند و بگویند چرا از گیمسون طرفداری کردی! پس بهتر بود که از گیمسون طرفداری کنم. 
به همین خاطر آرا و نظریات گیمسون را در مقاله‌ام آوردم و سرانجام گمان کردم مقالة خیلی خوب از آب درآمده است و فکر می‌کردم حالا ممکن است گیمسون یک نمرة A و بلکه بالاتر از آن به من بدهد. ولی بعد از یکی دو هفته که مقاله‌ها را آورد و داد، دیدم که به من نمرة F داده و مقالة مرا به طور کلی رد کرده است. از این بابت خیلی تعجب کردم، چون دیدم همه‌اش حرف‌های خودش بوده است و اگر درست نیست، به من ربطی ندارد. ولی جرئت نکردم به رویش بیاورم تا اینکه در یک جلسة خصوصی به او گفتم: «ببخشید قربان، من از شما گله‌ای دارم.» گفت: «بفرمایید.» گفتم: «من مقاله‌ای برای شما نوشتم که تمام آن حرف‌هایی بود که خود شما سر کلاس زده بودید و به اعتقاد من درست است. اما شما به من F دادید. معنایش این است که مقالة من بد بوده و خلاصه قبول نشده، در حالی که همه حرف‌های خود شماست. پس یا حرف‌های شما باید F بگیرد یا اینکه…» گفت:‌ «دقیقاً من به همین دلیل به شما F دادم؛ چون شما حرف‌های مرا به خودم برگردانده‌اید. خوب، این حرف‌ها را که من خودم بلد بودم. در واقع، شما نقش یک ضبط‌صوت را بازی کرده‌اید که حرف‌های بنده را ضبط کردید و دوباره به خودم برگرداندید. مقاله‌ای که ما از دانشجو می‌خواهیم نباید به این صورت باشد.

برگرفته از روزنامه اطلاعات

 



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید