تاریخ آخرین ویرایش : یکشنبه،25-8-1399
تعداد بازدید :20

‏چشم‌ها را شستند و جور دیگر دیدند

به جامه پیشکشی شاه می‌نگرد، دودل است به گرمابه برود و دوشی بگیرد و جامه نو را تن کند یانه؛ آیا این بازپسین جامهِ نویی‎ست که خواهد پوشید؟ نمی‎‌‎تواند شاه را آن اندازه بزرگوار بپندارد که پس از برکناریش از نخست‎وزیری، برایش رختِ نو پیشکشی فرستاده باشد؛ از دیگرسو هم نمی‎تواند بپندارد که نیرنگی در کار است و بدگمان شود به کسی که مدام به وی(امیر) ابراز سرسپردگی می‌کرد.‏

هنگامی که بیدار می‌شوم روشن نیست هوا رو به سپیدی است یا تاریکی؛ تازه شب شده و باید خوابید یا بامداد است و باید آبی به چهره ‏‎زد و چند غلپ نوشید و راه ‏‎افتاد؟ آغاز ورود به شهر، بوستانی‎ست و مردمی که کم‌کم از چادرهای سفری زیر آلاچیق‌ها بیدار می‌شوند؛ انگار مانند من دیشب آمده‌اند که بتوانند سپیده‌دم نیم‌تاریک به دیدار امیر و سهراب بشتابند؛ اما چرا باید امیر را در محل به قتل رسیدن‌اش دید یا برای دیدار با سهراب به جای خانه‏‎اش، به آرامگاه‎اش رفت؟

کم‎کم خورشید از میان سپیدی یک روز تعطیل مردادی تیغ می‌کشد، ولی نه مانند تیغ نامهربانی که رگ امیر را زد؛ چهارسوی شهر به امیر می‎رسد؛ هم آزادراه، هم خیابانی پیچ‏درپیچ قدیمی و هم راه خاکی پرغبار با خانه‌های کاهگل. ‏

به درختی مانند خودش سرو تکیه زده است، پیشکشی(خعلت)شاه را در دو دست مچاله کرده و می‎فشارد؛ می‌داند در پله سوم است و ممکن است شاه بخواهد کار را تمام کند. پیشکشی را به زمین پرت می‎کند و به سوی گرمابه راه می‌افتد بی آن که حاج‌علیخان به وی گفته باشد که برود و در آن‏‎جا چشم به راه بماند تا نوکران و میرغضب بیایند؛ لُنگ را به خود می‎پیچید و روی کاشی‌ها می‏نشیند، انگار عیسی در باغ جِت‏‎سیمانی؛ که با دیدن رومیان می‎گوید برای دستگیری‌ام نیازی به لشکرکشی نبود.

حاج‎علی‎‏(فراشباشی دربار) با علی‎خان(جانشین فراشخانه)، میرزا احمد(نوکر حاج‎علی‎خان) و میرغضب(جلاد) سر می‎رسند. حاج‌علی رو به امیر: محمدتقی‌خان فراهانی آیا می‎خواهی میرغضب خفه‎ات کند یا دو لول تریاک بخوراندت یا رگ‏ات را بزند، کدام؟

امیر هنوز باور ندارد شاه چنین دستوری داده باشد و پس از دیدن دستنویس‌اش زیر لب می‌گوید:افسوس، می‎پنداشتم کشور نیازمند نخست‎وزیری شایسته است اما انگار بیش از نخست وزیر به شاهی شایسته نیاز دارد؛ و سپس بی‌هیچ سرپیچی‌از فرمان شاه، دوکف دست بر روی کاشی‌ها می‎گذارد و جلاد در می‎یابد که باید کیسه‎‌‎کش گرمابه را بخواند تا دو رگ بازویش را باز ‏‎کند.

خون شتک می‎زند و نهر سرخ دیگری در سیاهی تاریخ به راه می‌افتد؛ زمان به کندی می‎گذرد، امیر هنوز نفسی می‎کشد؛ حاج علیخان با ابرو اشاره می‎کند و دژخیم(میرغضب) لگدی به سینه امیر می‌کوبد و نقش بر کاشی‌هایش می‌کند؛ امیر به اندازه‌ای در سینه درد مردم دارد که از لگد دژخیم دردی احساس نمی‌کند؛ دژخیم لُنگ‌تن‌اش را مچاله‌می‎کند و در دهان‌اش فرو می‎برد. ‏

مردم با اتوبوس و خودرو و پیاده و با دوچرخه رهسپار باغ‌‏‎اند. به میدان‌گاهی می‌رسم که یک نگهبانِ کلاهی با پیراهن آبی، مردم را راهنمایی می‌کند؛ روشن نیست از میان یک سه‎راهی، کدام راه را باید رفت که زودتر به امیر نیم‎جان رسید، راهِ خاکی، خیابان قدیمی پر پیچ‎وخم یا بلوار نوساخت!

باید ماشین را گوشه‏‌ای گذاشت ولی جایی برای پارک در گوشه خیابان نیست همه پُر؛ بیش از این دیگر نمی‎توان پیش رفت؛ روح نازک روستای فین هم بیش از این تابِ زمختی ماشین را ندارد و باید پارکینگی یافت و در کنار انبوه خودروهای دیگر پارک کرد.

راهِ خاکی را بر می‎گزینم و از کوی و برزن قدیمی می‎گذرم، جاده‎ای تنگ و تنها به اندازه گذرِ یک خودرو. هنوز خانه‌های قدیمی بادگیرِ نیم فروریخته در کنار خانه‌های نو پایداری نشان می‌دهند. پیرزنی شاید ۱۰۰ ساله در این روز تعطیل هم دست از کار نشسته و در حالی که چهره خود را با پره کهنه‌شال‌اش پوشیده، یک کیسه پر از آشغال به دوش دارد؛ مرا که در آن بیراهه می‎بیند برایم دست تکان می‎دهد، تنها یک هزاری دارم و بهش می‌دهم، اگر امیر بود چندتا می‌داد، شاید ۱۰۰ تا.

روستای ناپدید

مانند روستای ونک که در هیاهوی پایتخت ناپدید شده، هیچ نشانی از روستای فین کهن نیست؛ در دوسوی بلوار، غذاخوری‎های مدرن و سنتی با نیمکت و صندلی‎‏ در مدارای یکدیگرند، همان مدارا که ناصرالدین‌شاه واپس‌گرا از امیرِ مدرن دریغ داشت.

آب در نهرهای پشت‌نما(شفاف) از کنار مغازه‌ها روان است و همه‌شان در مسیر خود به آب‌نماهای سنگی می‌رسد و هرزگون چرخی می‌زنند و هدر می‎روند؛ همان آب پاک که سهراب آن‌همه برایش دل می‌سوخت؛ همه آب‌ها به جوی‌های آلوده می‎ریزد و دگردیس به سم‎آب می‌شود؛ سرچشمه این آب‌ها کجاست، نکند برخلاف دیگر شهرهای تشنه کشور، کاشان همچنان سرشار از آب است!

به باغ‌شاه یا باغ فین نزدیک می‌شوم، پیش از تهیه بلیت، از بیرون و از لای در بزرگ چوبی به درون نگاه می‎کنم، مردمی انبوه کنار استخر نوبت گرفته‏‎اند که سپس به درون گرمابه بروند؛ آیا آن دوران نیز امیر این همه هوادار داشت یا کسی از وجودش خبر نداشت؟ در انتهای صفی درازدامن برای گرفتن بلیت‌می‌ایستم، یک‌بار دیگر به پشت‎سر و به مردم سرگشته نگاه می‎کنم که چه چیز آنان را شیفته شخصیت امیر و سهراب کرده است.

یکی از اراک است و دیگری از اردهال و تنها دست تقدیر آنان را هم‌شهر و هم‌درد کرده است؛ چه چیز دیگر آن دو را به هم پیوند می‏دهد؟ امیر و سهراب به همه‎چیز به چشم دیگر نگاه کردند، هر دو چشم‎هاشان را شستند و جور دیگر نگریستند و گریستند؛ بی‎گمان امیر و سهراب با خود می‎گفتند اگر دنیا بی ما خوشبخت‎تر خواهد بود به مرگ بگو بیاید؛ دیگر ویژگی این دو، نیروی آفرینندگی بود و سومی جوانمرگی؛ امیر تنها ۴۴ سال داشت که کشته شد و سهراب که درگذشت تنها ۵۲ بهار دیده بود.‏

سرگردان

با هر بار آمدن به چنین جاهایی، پشیمانی نیز از راه می‎رسد؛ بلیت در دستم سرگردان است، نمی‌توانم تو بروم؛ امیر چه دردی کشید تا زمانی که بازپسین چکه‌های خونش کاشی‌ها را رنگین‌تر کرد؛ عزت‎الدوله چه رنجی کشید هنگامی که امیرِ خود را که خونی نریخته بود، مغروق خون خویش یافت.

دلیریِ رفتن به درون را ندارم؛ سرگردان در بیرون ‏‎چرخ می‌زنم، دور-تا-دور باغ دیوار است، دیوارهایی که هم زیبایی‎های معماری را از دیدگان مردم آن روزگار پنهان می‏کرد و هم جنایت‎های شاهان را؛ بنابراین دیوارها دیگر نشان شکوه شاهانه نیست بلکه نماد شقاوت شاهانه‎ست؛ چهره بالاتر می‌گیرم، نوک سروها مرا به درون می‎خوانند؛ رو به سروها می‎گویم کاش این دیوارها و باروها نبود تا شاهان در پناه آن دست به تبهکاری نمی‎زدند؛ کاش به جای دیوار، نرده می‌گذاشتند که مردم جنایت‎ها را در می‌یافتند و جلوی کشتن‎ها را می‎گرفتند. ‏

درون باغ

از دروازه می‌گذرم، بلیت مچالیده را می‎دهم و به درون باغ‌می‎روم، آب نماهای فورانی، آب‎نماهای جوششی؛ اما این‌ها رازهای این باغ نیست؛ نگاه‌‌ام از فراز مردم به ته باغ می‎رود، جایی که سایه امیر لای درختان می‎لغزد؛ آیا هنوز زنده‎ست؟ ‏

سیاست‌مداری روشن‏اندیش بود اما کاش همچو لطف‌علی‎خان زند، شمشیرزن یلی هم بود و در گرمابه از پس دژخیمان بر می‎‌‎آمد؛ ولی خمیره‌اش از عیسی بود که بر پطرس شمشیرزن، تشر زد و دست نوازش معجزه‏گرش را به گوش بریده سرباز رومی کشید و خوبش کرد.

نمی‎دانم چرا با یادآوری امیر، شکوه باغ به تاریکی می‎رود؛ چرا هنگامی که توی باغ آمدم، آن جهان شاداب که گفته‏‎اند به پیشوازم نیامد. بر سنگفرش نه شبنم بلکه چکه‌های خون امیر است؛ آوای حوض‏‎جوش، به بازپسین ناله‌های امیر می‌ماند و رگه‏‎های سرخ در آن شاید از آن‎روست که دژخیمان پس از خفه‏‎کردن امیر در آن دست شسته‌اند؛ آیا سهراب در کنار شعر صدای آب خود، در این مورد هم شعری دارد؟

درختان گرچه سرافراز ولی انگار تیره‎پوشند و آوای گذر آب به زمختی این سنگ‏فرش زیرپای من است. از مردم دور می‌شوم و گام‌زنان به سوی انبوه درختان می‌روم؛ سایه‎اش هنوز لابه‌لای سرو و چنار دیده می‌شود؛ با کاهش حقوق درباریان، سامانی به دریافتی‎های آنان داده است؛ اینک پس از برپایی دارالفنون در تدارک فرستادن دانش‏‎پژو‌هان به غرب است، در برنامه‏اش بخش‎بندی آب کرج را دارد و نیز ساماندهی ارتش را.

گام‌هایش مانند زمان نخست‎وزیریش(صدراعظمی) استوار است، به تنها چیزی که نمی‌اندیشد مرگ خود است؛ در اندیشه تنهایی همسرش عزت‏‎الدوله دلیر پس از خویش هم نیست، تنها به ایران می‎اندیشد که سرگذشت‌اش چه خواهد شد.‏

چشم می‌گردانم، غیاث‌الدین جمشید کاشانی گوشه‏‎ای ایستاده و شیخ‏بهایی آن‌سوتر و شاه‌عباس در میان‌شان، که دستور می‌دهد برای آسیب‎نرسیدن کوشک از سیل، سدی با سنگ و ساروج در یک کیلومتری باغ بسازند؛ ناآگاه که سیلِ ناخشنودی مردم سهمناک‏‎تر خواهد بود.

همین که فتحعلی‌شاه از راه می‌رسد، نقاشباشی، پارچه ابریشمین را از روی میخ بر می‌‌کشد و چهره شاه بر دیوار کوشک نمایان می‌شود و شاعر درباری به آوای بلند چکامه‏‎‏ می‎خواند: تمثال شهن‌شه، فلک و جاه است اینر سلطان جهان فتح‌علی…‏

به سوی باغ چهره می‎گردانم، یکی دیگر از تبار باغ‏های ایرانی؛ گرچه در همه این‌ها، بنیادهای معماری هوشمندانه به کار گرفته شده تا شاهکارهایی پدید آید که پس از گذشت سالیان دراز هنوز دیدنی باشد اما همه‌شان بوی سیاست می‎دهد؛ چه می‌شد اگر تنها معماری و هنر و طبیعت بود و آلوده به جنگ قدرت نبود و بوی خون نمی‎داد.

این باغ هم نشد که گواه شکنجه و کشتار جانیان نباشد و خدمتگزاران شگفت شاهان صفوی را نبیند که مجرمان را زنده‌زنده می‌خورند. شاه‏‎عباس، زیرچشمی به خضر نهاوندی(فرماندار) خیره است؛ زیرِ لب زمزمه می‏کند:‌ای خضر، قدرت‌ات چه بیهوده، روز به روز فزونی می‎گیرد! سپس به کله‏پزی که بالای خضر ایستاده اشاره می‎کند که کار را به پایان برساند؛ پس کله‎پز کارد از کمربند چرمی بیرون می‎کشد و با دو ضربه او را از پای در می‎آورد. ‏

جوشش خون از حوض‎جوش

حوض‌جوش نماد ذهن مخیل نخبگان ایران است، همان‌گونه که امیر خلاق بود، با این تفاوت که غیاث‌الدین زنده ماند ولی امیر جان به جلاد داد؛ اما غیاث‌الدین هم اگر گرایش به سیاست می‌یافت او را نیز به جرم ساختگیِ جادوگری می‎کشتند.

غیاث‌الدین جمشید کاشانی دستور می‌دهد کف حوض‏‎جوش را از کاشی‌هایی زرین‌باف با لعاب طلا بپوشانند؛ برای شاه کنجکاو می‌گوید که در شبان مهتاب با آینه‌سان‎شدن آب حوض‌جوش، زیباآفرینی آن شگفت‏ خواهد بود؛ سپس لوله‏‎ها را در اندازه‌های متفاوت و با کلفتی و درازی نایکسان، (هر یک مهندسیِ پیچیده‌ای دارد) در بخش پنهان کار می‌گذارد؛ زیر هر ۱۶۰ سوراخ جوشنده ‏‎آب، یک لوله سفالی می‎گذارد که تا ژرفای یک‌متری پایین می‌فرستد و با ورودی آب و بخش تهیگاه پیوند می‎خورد و در برابر هر فوران آب، کارکرد سوراخ دیگر، مکش آب خواهد بود.

باز برای شاه می‎گوید: ۸۰ سوراخ فواره و ۸۰تای دیگر مکنده‌اند که سبب می‎شود حوض سرریز نشود؛ وجود جیوه در آب به هنگام رخشندگی غروبگاهی خورشید، منشور ۷رنگ در فضا باز خواهد ‌تاباند و در برخورد با شیشه‎های رنگی شاه‏‎نشین، رقص نور پدید خواهد آورد.

شاه که سردرنیاورده، با تکان سر، کار را به نام خود تمام می‎کند: آری، شاهکارِ هنرِ آبنما!‏

از میان تاریخ ۲۳ هزار متری باغ گذر می‎کنم و به دوران ایلخانان می‏رسم که مغولان می‌کوشند در کنار دانشمندان و هنرمندان ایرانی و ساخت باغ فین، هویتی برای خویش دست و پا کنند؛ وارد دوران صفوی می‎شوم، شاه‎صفی و شاه‏‎عباس و شاه‌سلیمان صفوی بر ایوان به تماشا ایستاده‌اند، بناها سرگرم ساخت سازه‎ها و حوض‎جوش و فواره‏ها و سردر ورودی و کوشک شاهی و گرمابه‌اند؛ دوران زند است و کریم‎خان سازه خلوت کریمخانی را به دیگر سازه‌های فین می‏افزاید.

معمار می‌گوید آب جاری در جوی‌ها، استخرها و حوض‏‎های باغ باید از چشمه سلیمانیه تامین ‌شود؛ از اینرو دستور می‌دهد کارگران استخری بسازند که آب چشمه نخست در پشت باغ گرد آید و سپس روانه درون باغ شود. به سخنان‎اش می‎افزاید: باید از اختلاف ارتفاع این استخر نسبت به تراز جوی‌ها استفاده کرد و فواره‌هایی ایجاد کرد که به روش ثقلی، آب را به بالا پرتاب ‌کند.

یکی از دو خارجی-که گوشه‌ای سرگرم تماشایند- در گوش دیگری می‎گوید: کیست این؟ ‏

دیگری پاسخ می‌دهد: طراح و ریاضی‌دان مشهور ایرانی، جمشید کاشانی که ۲۰۰ سال پیش‎‌‎تر از پاسکال از قانون اختلاف سطح استفاده کرده و از شیب طبیعی زمین بهره جسته‌ است.

به زمان حال می‌آیم؛ به بازویم مشت می‎کوبم که یقین کنم در اکنون و اینجایم و گواه دیدن کسانی که سیم و کابل برق و لوله‌ بتونی در زیر زمین باغ، کار می‎گذارند و پیاده‌روهای سنتی می‎سازند و بر دور درختان بتون زمخت می‎ریزند تا به بسیار درختان خشک‎شده دیگر بپیوندد.

آوای گم

قله اردهال پیداست اما غروب در گوش‌ام پچ‌پچ می‌کند که چیزی به شب نمانده است؛ در آغاز جاده رو به اردهال هستم ولی دیگر دیرشده و امکان رفتن نزد سهراب نیست، از این‌رو دور می‎زنم.‏

در راه بازگشت به پایتخت از میان تاریکی نوری کم‏‎سو از روستایی دوردست در ته دشت پیداست و زمزمه یک روستایی: صدای پای آب دلنواز نیسترآواز شقایق زندانی در تابلوی نقاشیردلِ تنهایی مردم را تازه نمی‌کندرپرده‌ها بی‌جانرحوض بی‌ماهیردل خوش کیمیارباغ‌ها نقطه برخورد قفس و آینهرمردم میوه کال خدا را می‌جوند در خوابرتنهاییِ صورت خود را به پنجره می‌چسبانندردل از غربت سنجاقک پُرردشت پُر اندوهرخانه به گمنامی علف.

علی ‌درویشی

برگرفته از دنیای اقتصاد 



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید