تاریخ آخرین ویرایش : یکشنبه،19-1-1397
تعداد بازدید :88

آبادانی‌ یا ویرانی

 

از باغ صفای کوی سرخاب که راه می‌افتادی، گوشه گوشة کوچه، پس کوچه‌هایش پوشیده بود از شاخه‌های درختان تاک، با خوشه خوشة انگورهای آویخته از گوشواره‌ها و درختان توت بی‌دانه و تبریزی و نارون سایه افکنده بر خانه‌ها. در آن میان «باغچة کدخدا» چون چراغی در میان بساتین و ریاحین محله می‌درخشید. بهار و پاییزش، تابستان و زمستانش گوشه‌ای از فردوس را می‌ماند.‌ 
چنین بود سایر کوی‌ها و محله‌ها چون: «ولیان»، «سهلان»، «ششکلان»، «اهراب»، «چرنداب»، «سرخاب»، «سیلاب» و… یک شب ما خواب بودیم! یوغون مهندس ایله‌دی طغیان ر یخدی حیاط لاری قویدی ویران! به خود که آمدیم «باغچه کدخدا» به کلبه‌های متعدد تکه‌تکه تقسیم و در معرض بیع و شری قرار گرفته بود! صحبت از دست داشتن دو سه بنگاه معاملاتی می‌شد و سوء استفاده مأمورین شهرداری و برزن آن سال‌ها که دست چسبانی داشتند!‌ 
چندی بعد چو افتاد که باغ محله، بلکه شهر یعنی «باغ صفا» در معرض تفکیک و تقطیع است. سحرگاه روزی شاهد واقعه عجیبی شدیم؟! درختان «باغ صفا» را می‌بریدند! باغی که به قول نادر میرزا: «… چون آن جایی به جهان کمتر بود» و یا به قول آن سیاح انگلیسی: «بوستان معطر، باغ‌های زیبا و جوی‌های روان را بنگر، آیا اینجا نقطه‌ای مناسب برای سکونت قهرمانان نیست، زمین به سان مخمل و هوا معطر است، گویی گل سرخ سهمی از عطر خود را به آب جویبارها نثار کرده است.» ‌به تدریج زمینش را تقطیع و تحدید و برخلاف ضوابط به معرض خرید و فروش گذاشتند. طولی نکشید که قسمتی از خیابان «سرباز شهید» و کوچه و گذر «صفا باغی» و قسمتی از گورستان «حسینیه» جایگزین باغ گردید!
این بار صحبت از ازدیاد جمعیت شهر و ترافیک و حمل و نقل می‌شد و به تازگی دو سه ماشین (شرکت اتوبوس‌رانی خط واحد) از آخر خیابان فردوسی راه می‌افتاد از بازارچة «سیدحمزه» گذشته در «قُش داشی یا قوچ داشی» توقف می‌کردند هنوز خیابان «ثقةالاسلام» و «دوچی» احداث نشده بود اما صحبت از تخریب‌ خانه‌ها و ایجاد خیابان‌های جدید بود و اینکه تبریز، دیگر، تبریز دورة قاجار، با دروازه‌ها و درب‌های هشتگانه حتی تبریز دورة غازان‌خان‌با‌با، روی ۲۴۰۰۰ گامش هم نیست. و به قول امروز کلانشهر شود ولو به هر بهایی! تبریز باید روز به روز بزرگ و بزرگتر شود، ناگهان روزی پشت‌بام حیاط‌های محلة ما، چوبی با پارچه قرمزی در گوشه‌ای قرار دادند یعنی خانه‌ها در مسیر خیابان‌اند و تخریب خواهند شد. خانه‌ها!‌‌ هاج و واج، ویلان و حیران، این در و آن در… یاد شب‌هایی که پشت‌بام‌ها ستاره‌شماری می‌کردیم، سال‌هایی که چشمان نوجوانی‌مان خود ستارة سحری بود و با چه هیجانی ستاره‌ها را نشان می‌دادیم که اینها «بش باجیلار» و آنها «یدّی قارداشلار»، دریغا که خواهران تابوت برادرشان را مشایعت می‌کردند.
آنگاه غمگین و ساکت می‌ماندیم و… شاهد اسباب‌کشی و کوچ اهل محله بودیم که به قولی: هر یک از دایرة جمع به جایی می‌رفتند خیابان «ثقةالاسلام» را که احداث کردند در ناباوری تمام خانه‌های «جمال آقا و کمال آقا و جلال آقا» را هم که منجم و ریاضی‌دان زمان خود بودند هم نابود ساختند! بی‌اینکه چون و چند کتابخانه و دفتر و دستک آن سه برادر عالم و ریاضی‌دان کوی ما را سراغ گیرند و در فکر جمع و جور آنها باشند. آخر «جمال آقا» بعد از سال‌ها تحصیل و طی مرحلة چلّه‌نشینی و رساندن غذای روزانه تنها به مغز یک بادام منجم شده و نامی در محله و شهر پیدا کرده بود، با تخریب خانه، خودشان هم دفعتاً ناپدید و فراموش شدند!‌ 
هنوز مردم محله از ضربة این خیابان‌کشی به خود نیامده بودند که چو افتاد که احداث خیابان «دوچی» در محلة معروف شتربان توسط ماژور حسین‌خان به کنترات برداشته شده که از «سه راه» تا «پل پنجم» امتداد خواهد یافت.‏
‏ «ماژور حسین خان»، که بعد از سال‌ها خدمات نظامی و افتخار دامادی باقرخان سالار ملی و شرکت در ده‌ها جنگ‌های محلی و منطقه‌ای که آخرین آن فرماندهی قوای مرکزی در ۲۱ آذر ماه ۲۵، به آذربایجان و تبریز بود حالیا در سنین کهولت و بازنشستگی شرکت ساختمانی دایر و به امر مقاطعه‌کاری می‌پرداخته از جمله احداث خیابان دوچی (شمس‌تبریزی)، روزی کارگران شرکت با بیل و کلنگ راه افتادند و خانه‌هایی که بسیاری‌شان فردوس برین را می‌ماند تخریب و به مرور باقیمانده در واقع باغ‌ها را در کناره‌های خیابان، را اهالی و مالکان به صورت مغازه و دکان درآوردند.
زیرسازی و آسفالت خیابان طوری بود که این گفته از آن زمان به‌سان مثل سایره بازماند که به قول مرحوم ناصرزاده واعظ مع‌الجماعه شهر «تیمم بر آسفالت ممکن نیست، الّا بر آسفالت‌های سرتیپ‌هاشمی چرا که خاکش بیش از ماسه، و قیرِ آن است.» اینچنین با احداث هر خیابانی، ده‌ها آثار و مأثر تاریخی و قدیمی، بسیاری از خانه‌های دست‌اندرکاران انقلاب مشروطه از مستبد و مشروطه‌خواه را فرو ریخته و تباه ساختند بی‌اینکه مسئولان فرهنگی و شهرداری و دانشگاه جدیدالاحداث در فکر تأسیس محل‌های خاصی برای نگهداری آثار هنری و مستظرفه این خاندان‌ها و خانه‌ها باشند. 
کم‌کم این نوع آبادی که در اصل جز ویرانی نبود! به فضای داخلی شهر تا نزدیکی دروازه‌ها و بعدها به گرداگرد یعنی درب‌های شهر هم رسید. روز، روزگار زمین‌خواران و زمین‌داران بود. هکتار هکتار زمین‌ها و باغ‌ها را می‌خریدند تا به مرور و به موقع متر به متر بفروشند! 
رفته‌رفته تخریب و تعریض کوچه‌ها و گذرها به خانه‌ها و کوچه پس کوچه‌ها و به کاخ‌های ولیعهدهای قاجار هم رسید. تا به خود آییم حرمخانه تخریب و ـ کون فیکون گردید و به جای آن عمارات و کاخ‌های سلطنتی، که تا سال‌های اخیر به صورت «اداره فرهنگ»، «دبیرستان دخترانه شاهدخت»، «دبستان دولتی خیام» و بعضی حیاط و ساختمان‌های آن باقی بود را نیز تخریب و ساختمان‌های امروزی استانداری و فرمانداری و بانک ملی، کارگشایی و دارایی و… را ساختند که هیچکدام حتی ساختمان‌های اداری استانداری، حداقل از لحاظ نمای خارجی هیچ با سبک اصلی و اصیل گذشته نمی‌خواند و نشانی از نمای سنتی و معماری زیبای گذشته را ندارند، دریغ از عمارات حرمخانه! کسی نگفت بالاخره قاجارها حدود یکصد و سی سال در این شهر ولایت عهدی
‌کردند و دارای عمارات و ساختمان‌ها و خانه‌هایی بودند و چه آثار هنری و مستظرفه بهتر از این کاخ‌ها، با آن سبک معماری زیبا و هنرمندانه، اگر مسئولان وقت، مردمی و دلسوز بودند ولو به خاطر نسل آینده و ارائه سندیت در راستای شهر اولین‌ها باید بسیار اینها را نگه می‌داشتند، چه آثار هنری و مهندسی و معماری و بنایی و نجاری و منبت‌کاری و رنگرزی که نیست و نابود نشدند؟ 
آخر می‌توان ادعا کرد که این شهر ولیعهدنشین بوده؟ بدون اینکه حتی نمونه‌ای از خانه‌ها و کاخ‌ها و باغ‌ها و آثار آنها را بتوانیم نشان دهیم؟ به این ترتیب شهر تبدیل به هیولای عجیب و غریبی شد و محدودة عجیب‌تری پیدا کرد! 
تبریز، بزرگ و بزرگتر می‌شد. نه‌تنها باغ‌ها نابود می‌شد، حتی روستاهای پربرکت حومة خود را هم می‌بلعید که وجود هر یک از این روستاها و محله‌های مزروعی و زراعی و کشاورزی فلسفه، حکمت و دلیلی داشتند در شرق بعد از گذر از بسیاری از روستاها تا «قزلجه میدان» رسیده، از غرب تا نزدیکی‌های صوفیان و از جنوب تا سردرود و از شمال اگر نبود پایمردی دکتر سبحان‌اللهی و عبدالعلی‌زاده در اعلام کوه‌ها و تپه‌های عینالی (عون بن علی) به عنوان پارک طبیعی، امروز خانه‌ها از «دند» هم گذشته بود! و عجیب‌تر اینکه شاهدیم که چگونه همه جا دارند تیرآهن می‌کارند.
کامیون‌ها و تریلی‌ها جز آجر و سیمان و تیرآهن به زمین نمی‌ریزند آری شهر خیلی دستخوش بساز و بفروش‌ها شده هیچ در فکر پی‌آمد سوء‌تخریب آثار و مآثر تاریخی و محیط زیست
‌که هیچ تا چه رسد درصدد بازنمایی تعداد معدودی آثار بازمانده به نسل بعدی و جوانان، نمونة بسیاری از هنرهای مستظرفه و صنایع و پیشه‌های یکصد سال گذشته را کجا باید جستجو کرد؟ آیا پا به پای تخریب این آثار، سازمان‌های مربوطه چون: «شهرداری»، «میراث»، «فرهنگ و هنر»، «ارشاد»، «دانشگاه»، «آموزش و پرورش»، «دانشگاه هنر»، و… فضایی در خور ایجاد کرده‌اند که آثار هنری و نقاشی و فرهنگی و ادبی و تجسمی را ارائه دهد؟ مغازه‌های مجیدالملک با مغازه‌ها و تأسیسات نوین‌اش گوشه‌ای از چون و چند مدرنیته در این شهر و بعدها «پاساژ خیابان پهلوی سابق»، نمونه‌هایی از نسل گذشته ما بودند که نشان می‌دادند عملاً «مدرنیته» را چگونه دریافت و پیاده کرده بودند و چگونه آن را در کنار محیط سنتی به سازش و تفاهم رسانده بودند.
در همین مغازه‌های مجیدالملک «محمدعلی هلال ناصری» کتابفروشی داشت که محل تجمع آزادگان و روشنفکران روز و بازماندگان انقلاب مشروطه و شیخ محمد خیابانی و قیام لاهوتی بود که دم از تجدد می‌زدند و نیز مؤسسات آموزشی جدید و کارگاه بعضی از هنرمندان زمان بود. نگارستان «چهره‌نگار» که در زمان خود، در خطاطی و تابلونویسی حرف اول را می‌زد، نشانی از آن تابلوها هست؟
اگر دوستدار علم و هنر و خوش‌نویسی چون شادروان جعفر سلطان القرایی، نبود چه کسی نمونه‌ای از انواع و اقسام خط «ثلث»، «نسخ»، «تعلیق»، «شکسته»، «نستعلیق» و… خطاطان گذشته را در اختیار استاد بزرگوار ما شادروان جناب دکتر «احمد تاجبخش» قرار می‌داد تا در کتاب خود: «ایران در زمان صفویه» به نمایش گذارد. سازمان‌های فوق باید در این فکر باشند که فضا و محلی برای ارائه این آثار در سطح شهر که به مثابه شهر اولین‌های کشور هست، ایجاد نمایند. نسل امروزی تبریزی می‌خواهد نمونه‌های خط برجستة فلزی «چهره‌نگار» را ببیند. جز در پستوی دکان‌ها و انبار خانه‌ها کجا می‌توان جستجو نمود و یافت؟
می‌خواهیم نمونه‌ای از کارهای گراورسازی، زنده‌یاد «حاج آقا شعاری» را آویزان از دیوارة یک «گالری ملی»، تماشا کنیم، کو خطوط زیبای این یکصد ساله اخیر از: میرزا طاهر خوشنویس، معلم خط ما، اکبرزاده، خیابانی، بخت شکوهی، هنر حکاکی، برادران حکاکباشی، تابلوهای نقاشی فریدون حدّاد و رسام، جلدسازی، مجلد نوبری و… را کجا می‌توان یافت؟ در این میان علاوه از سازمان میراث فرهنگی… وظیفه اساسی برعهدة شهرداری شهر هست. میراث با اینکه برای نگهداری بعضی آثار و مآثر، کارگاههای متعددی دایر و اقدامات چشم‌گیری در گذشته و حال انجام داده‌ و می‌دهد اما وظیفه او تنها تعمیر و ساخت و ساز نیست و چنین است شهرداری با اینکه صدها کار عمرانی و اجتماعی و هنری انجام داده و می‌دهد.
اما وظیفه‌اش تنها جمع‌آوری زباله و تعریض خیابان و آسفالت خیابان‌های اصلی و ساخت زیرگذر نیست با اینکه انجام همه اینها خوب است اما این کارها تنها توجه به کالبد فیزیکی و پوسته خارجی تنه و جسمانی شهر است. شهر تعریفی دیگری هم دارد که مربوط به شخصیت و هویت معنوی و کیفی آن است. مکرر از هویت شهر صحبت می‌شود، سئوال این است که هویت شهر تبریز چیست؟ این همه از جلب و جذب توریست دم می‌زنیم و برنامه‌ها می‌ریزیم و جلسات تشکیل و دعوت‌ها می‌کنیم، حال اگر توریستی آمد، از تبریز چه درکی خواهد داشت؟ بخش عمده تعریف شهر، مربوط به شخصیت فرهنگی و هویت آن است. در این شهر باید فضاهایی داشته باشیم که آثار بزرگان عرصة هنر و حِرَف و تجارت، زراعت و صناعت که توسط نقاشان و حکاحان، ریسندگان، خطاطان، مجسمه‌سازان، بافندگان، دوزندگان، مجلدان، مذهبان و… آفریده شده‌اند از دیوارهایش آویزان باشد تا خودش را معرفی کند. هنری که نشانة هویت و چون و چند این شهر باشد. ایجاد چنین فضاهای وسیع و متعدد در این شهر کو؟

دکتر برادران شکوهی

 



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید