تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1044

آسمان، چنار، کوه

بر دیوار دفترم قاب عکسی است؛ درون آن عکسی هوایی از تهران، مربوط به سال 1319 یعنی 73 سال پیش. این عکس شاید اولین تصویری باشد که از آسمان توانسته کلیت این شهر را یک‌جا ثبت کند. بعضی اوقات روبه‌رویش میخکوب می‌شوم و خیره به خیابان‌ها و میدان‌هایش، در ‌هزارتوی خاطره‌های خودم و این اَبَرشهر کنونی سفر می‌کنم.

یکی از دوستانم از پدرش نقل می‌کرد که در دوران جوانی از دانشگاه تهران می‌توانسته به راحتی بیمارستان ‌هزار تخت‌خوابی (بیمارستان امام‌خمینی) را ببیند. بلی، با کمی تامل در این عکس دانشگاه تهران و میدان 24 اسفند (میدان انقلاب) را می‌بینم که نقطه انتهایی شمال غربی تهران هستند. بیمارستان‌

هزار تخت‌خوابی خارج از محدوده شهر -در بیابان- و در امتداد آب کرج (بلوار کشاورز) جا خوش کرده است.

یاد عکسی از تهران قدیم می‌افتم که در آن چنارهای نحیف و جوان آن‌روزی در خلوتی خیابان ولیعصر و در ترکیب با بنای زیبای هتل هیلتون (هتل استقلال) در شمال شهر به تصویر کشیده شده است... چنارهایی که امروز به تنگی نفس افتاده‌اند و در کمال مظلومیت از ما ظالمان طلب می‌کنند که به حالشان رحمی کنیم و مثل روزگار قدیم به حال خود واگذاریمشان با ریشه‌هایی برآمده از خاک، هوایی پاکیزه در اطرافشان و آبی پاک بر پای تنه تنومندشان. این درختان تا چند سال پیش مامن و آشیان فوج گنجشگکان و کلاغ‌هایی بوده‌اند که فصل‌هایی خاص و در ساعت‌هایی معین با هیاهوی آواز جمعی خود هر صدای گوش‌خراش و دل‌آزاری را تحت‌الشعاع قرار می‌داده‌اند.

با کمی تامل، به ‌ناگاه خود را در فضای اوایل دهه 50 می‌یابم. به یاد می‌آورم که در خلوت خیابان‌های دوطرفه، تاکسی خالی با دیدن مسافری یا مسافرانی منتظر در آن‌طرف به سویشان می‌شتافت و در آنی آنان را به مقصد می‌رساند.

فاصله‌ها کوتاه بودند و ازدحام کم. هوا پاک بود و خنکای نسیم محسوس.
نسیم خنک کولر گازی بر صورت می‌زند. به خود می‌آیم.

با خود می‌اندیشم که چگونه این خنکا، چندین‌برابر خودش گرما در سطح کوچه و خیابان به وجود می‌آورد. ما بناها و فضاهایمان را خنک می‌کنیم، بی‌آن‌که توجه کنیم چه گرمایی به شهرمان می‌افزاییم. بر ماشین‌های خود می‌رانیم، بی‌آن‌که گرما و آلودگی زیست‌محیطی ناشی از آن را مورد توجه قرار دهیم.

بر صندلی خود می‌نشینم و نگاه از عکس برمی‌دارم. خاطره‌ها را به حال خود وامی‌گذارم. به این فکر می‌کنم که چه زیبا بود حاشیه شهرم را به راحتی می‌دیدم. کوه‌های شمال تهران را همیشه مانند روزهای پاک و باران‌زده تهران آن‌قدر نزدیک خود حس می‌کردم و‌ ای کاش همیشه قله دماوند را مانند روزهای پاک از خیابان فاطمی به وضوح می‌دیدم و به خود می‌بالیدم که در چنین شهری زندگی می‌کنم. بیشتر بر صندلی کارم

فرو می‌روم و بر فضای دفترم خیره می‌شوم. ساختمان را به‌سان جزو کوچکی از شهر می‌بینم. نظم و تفکری که معمار هنگام طراحی و اجرای این ساختمان سه‌طبقه به کار برده، من را به وجد می‌آورد. سن آن نیز برایم جالب است. این بنا به سال‌های ابتدایی دهه 50 تعلق دارد که شهر نیز حالت موزون‌تری داشت. ولی آیا هر آنچه به آن دوران تعلق دارد، دارای ارزش وی‍ژه و نوعی تفکر است؟ خیر، زیرا همه نیک می‌دانیم که این هرج‌ومرج امروزی حاکم بر تهران ریشه‌ای تاریخی دارد. فقط در دوره‌ای ممکن است شتاب افسارگسیختگی آن افزون شود و بشود آنچه امروز شاهدش هستیم. امروز شهری را روبه‌روی خود می‌بینیم که در آن بلندی بناها مانع از دیده شدن افق و خط آسمان برای ساکنانش می‌شود؛ شهری که امروز در آن نسل‌های مختلف و قومیت‌های متنوع در کنار هم زندگی می‌کنند، بی‌آن‌که بدانند این شهر چه گذشته‌ای داشته و چگونه به امروز رسیده، بی‌آن‌که بدانند این شهر زمانی جزو خوش‌آب‌وهواترین مناطق البرز مرکزی و دشتی پراز قریه‌های زیبا و دلنشین بوده است. با صدای زنگ تلفن به خود می‌آیم و صدایی از آن‌طرف خط من را برای جلسه‌ای کاری فرا می‌خواند که گویا موضوعش همان چیزی است که من ساعت‌ها در خلوت خود با آن درگیر بوده‌ام.

سیروس مهراندیش
به نقل از روزنامه بهار

استان مرتبط : تهران  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید