Error parsing XSLT file: \xslt\ammiBreadCrumb.xslt تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1053

آنسوی تهران

پدرم همیشه عبوس و خشمگین و ساکت بود و مادرم دائما نوحه خوان، اشک ریزان. من در میان خشم پدر و اشک مادرم رشد و نما می کردم و برای اینکه اولاد خلفی باشم، هم خشم پدر و هم اشک مادر هر دو را تا حد امکان تقلید می نمودم!

اطفالی که در کوچه همبازی من بودند، هیچکدام سرنوشتی بهتر از من نداشتند، فقط برخی از آنها که به مکتب می رفتند با داشتن معلمی که صد مرتبه از پدرشان جلادتر بود، بر دیگران مقدم و ممتاز بودند.

نه ما هیچ وقت از بازی خسته شده و نه مادرانمان هیچ وقت از کتک زدن ما آزرده می شدند، نوازش ما نفرین و بوسه ما سیلی بود، بهترین روزهای خوشی ما ایام عزاداری و شیرین ترین شب های ما شب های ماه مبارک رمضان بود!

در روزهای عزاداری، اطفال هرمحله به دور هم جمع شده حلبی های بریده را به شکل پنجه انسان بر سرچوب نموده و پارچه سیاهی زیر آن آویخته و طبل و دهل کوبان و سروسینه زنان خاک های کوچه را به سرریخته و لجن های جوی را به پیشانی و صورت مالیده شیون کنان برای یکی از بزرگترین پیشوایان مذهبی خود نوحه سرایی می کردیم. در این تعزیه داری از طرف اولیاء ما همه گونه تشویق و ترغیب به عمل می آمد و اغلب اوقات در گردش های دسته جمعی که به دور شهر با تشریفات مخصوصی برای انجام عزاداری مجزا می شد، پدرانمان ما را به جامه سیاه و پای برهنه جلوی دسته خود انداخته،پیشروکاروان عزا قرار می دادند! در ایام عزاداری بازارها، دکان ها، همگی بسته شده مردم در تکیه ها و مساجد و مکان های متبرکه ازدحام می کردند.

در وسط شهری که اقامتگاه من بود، قبرستان وسیعی وجود داشت که اطراف آن معبر کلیه اهالی شهر بود. قسمت قبرستان بیش از یک متر از کف معابر ارتفاع داشت و به این ترتیب کاملا بر خیابان ها مسلط بود. در انتهای جنوب غربی این قبرستان یکی از عالی ترین و زیباترین بناهای شرق،صحن و مرقد یکی از معصوم ترین پیشوایان مذهبی ما را تشکیل می داد و در انتهای شمال غربی مسجد بزرگی که می گفتند در ده قرن پیش بنا شده،بر تبرک این مکان شریف می افزود.

در روزهای عزا از تمام محلات شهر دسته های عزاداران حرکت نموده پس از عبور از مسجد مزبور داخل قبرستان شده و از جلو تماشاکنندگان که تمام اهالی شهر بودند گذشته و پس از گردش در صحن و طواف دور مرقد دوباره به محل های خود مراجعت می کردند. این مناظرروزانه با ترکیبات و تغییرات مدحش و غریبی خوابهای کودکان مرا ترتیب می داد.

شب ها موقعی که چشم روی هم می گذاشتیم، جسدهای پاره پاره و هیاکل غرقه به خون و زن های سیاه پوشی که موی کنان شیون و زاری می کردند، در جلو چشمم دفیله می داد.

این مناظر، با قوه و واهمه کودکانه ام مخلوط شده، خوابهای عجیبی که امروز هم از یادآوری و تصور آنها برخود می لرزم برایم ایجاد می نمود.

در ایام کودکی، فوق العاده ضعیف البنیه و علیل المزاج بودم. هیچ هفته و ماهی نمی گذشت که نصف بیشتر آن را در بستر نگذرانم.

پدرم تا حدی متجدد و علاقه مند به حکیم و دوا بود، ولی مادرم اعتقاد دیگری داشت . هرچه پدرم حکیم می آورد مادرم آنها را با ناله و نفرین متواری نموده و هرچه دوا می گرفت مادرم مخفیانه به چاه مستراح می ریخت، در مقابل! خودش همیشه در موقع کسالت بالای سرم روضه خوانی می کرد و آب باران که مخلوط با تربت بود و به آن دعاهای زیادی خوانده بودند، به حلقم می ریخت و شفای عاجلم را از صاحب عزا تقاضا می نمود. من بین مرگ و حیات سرگردان و بلاتکلیف بودم.

ساعات زیادی اتفاق می افتاد که مرا مرده تصور می کردند در این موقع پدرم گریه کنان سر به کوچه و بیابان گذاشته و مادرم اشک ریزان متوسل می شد و من در حالت ضعف و اغماء بیهوش و بی نفس افتاده بودم. روی بستر ناخوشی و کنار اطاقی که در آن خوابیده بودم، از بیرق های سیاه و علم عزا و طبل و دهل کوچک پر بود.

چند روزی که از بلند شدنم از بستر بیماری می گذشت مهیای رفتن به مدرسه می شدم. چرا از مدرسه فرار می کردم؟

رفتن به مدرسه برای من بزرگترین مصیبتها بود، ماندن در رختخواب بیماری و تحمل هرگونه تبف و دردی به مراتب آسانتر از رفتن به مدرسه و دیدار روی مربیان و اولیاء مدرسه بود . با اینکه شاگرد تنبلی نبودم، معذلک به کوچکترین بهانه ای پاهایم به فلک بسته می شد و موقعی که فراشان، نابکار با چوب آبدار به کف پایم می زدند هزار مرتبه مرگ را آرزو می کردم.

شدت سوزش و درد به قسمی بود که زیر فلک مانند مار بخود پیچیده هرچه در دست رسم بود با دندان به قسمی می جویدم که دندانهایم خورد می شد.

 Ansooye -tehran -1

خاک های کف زمین را با اشک چشم تر می نمودم، با ناخن انگشتها می کندم و دهان خود را از آن پر نموده؛ می خواستم خود را خفه کرده از شر این جلادانی که به اسم «مربی» و « ناظم» اینطور زجر کشم می کردند، خلاص شوم. گاهی اگر بخت مساعدت می کرد پای یکی از شاگردان یا فراشانی که سر فلک را به دست گرفته بودند به چنگ آورده چنان با دندانها می جویدم که خون از جای دندانهایم فواره می زد.

در قلب این دژخیمان، ابدا رحم و عاطفه وجود نداشت، نه تنها در قلب آنهائی بلکه در دلهای هیچکس ممکن نبود کوچکترین حس ترحم و نوع خواهی پیدا نمود.

چشم های همه به قدری با مناظر رقت بار انس گرفته و به اندازه ای بدن های مجروح و شکم های گرسنه و اندام برهنه و اشخاص محتضر و اشک یتیم و نعش غریب دیده بود، که زخم پاهای یک بچه علیل که به نظرشان مقصر هم بود، در مقابل آنها مورد کوچکترین توجهی نبود. تنها مسرتی که من در موقع رفتن به مدرسه داشتم، تماشای مناظری بود که در بین راه نصیبم می شد.

بریا رفتن از خانه به مدرسه معبر من همان فبرستانی بود که سابقا شرح داده ام. این شهر که محل تولد من بود از مکان های متبرک و زیارتگاه عموم مقدسین و مؤمینن بود و به همین جهت غالبا اشخاص وصیت می کردند که پس از مرگ جسد آنها در این شهر به خاک سپرده شود .

با این کیفیت مرده های خارج هم به اموات شهر اضافه شده و روزی نبود که در موقع رفتن به مدرسه روی قبرستان به خاک سپرده چندین مرده را تماشا نکنم.

تماشای ما هر روز به تفاوت مرده از یک ربع تا یکساعت و گاهی بیشتر طول می کشید، و در آن مدت بیشتر رفقای هم مدرسه خود را روی قبرها و کنار گورها ملاقات نموده همه به اتفاق هم روانه مدرسه می شدیم.

بساط مارگیرها

تماشای عصرهایمان اگرچه به اندازه صبح جالب نبود، لیکن تنوع آن زیادتری و چون ترس دیر شدن مدرسه را نداشتیم ، دلچسب تر و لذیذتر بود. از چند ساعت بعد از ظهر روی قبرستان مرکز نمایشاتی می شد که هر کدام به تنهائی می توانست چندین ساعت ایشان را مشغول و سرگرم نماید.

در یک طرف بساط مارگیری و در طرف دیگر معرکه نقال و مسئله گو و در گوشه دیگر بساط تردستی و حقه بازی گسترده شده بود .

مارگیری که خود را نظر کرده می دانست، مارهای رنگارنگ و بزرگ و کوچک را از جعبه های چوبی درآورده راجع به نوع و کیفیت و اسم و رسم هریک توضیحاتی داده، اثر سم آنها و کیفیت افسونها و دعاو طلسماتی که آنها را « منتر» می کرد، در مقابل نیاز مختصری آشکار می ساخت.

گاهی مارها از دست او فرار کرده در میان جمعیت افتاده، تولید وحشت و اظطراب می نمودند و زمانی هم در گوشه قبری سوراخی پیدا کرده، به زمین فرورفته و با صاحب قبر هم منزلی اختیار می کردند.

نقال ها رل دیگری داشتند، قصه های عجیب و غریب و داستانهای وجشت آوری که تقریبا همیشه مرده ها پهلوانان آنها بودند، سرمایه کسب و وسیله امرار معاش آنها بود. اینها پس از آنکه قصه شیرینی را با آب و تاب تمامی تا نصفه نقل می کردند، بقیه آنرا گرو کشیده ، مقداری پول جمع آوری نموده و دنباله داستان را به فردا موکول می کردند.

حقه بازها از همه ماهرتر و سرگرم کننده تر بودند، بساط تردستی آنها سفره کرباس بلندی بود که روی آن انواع و اقسام مهره ها و قوطی ها و چوبها و اسباب های مخصوص به این کار گسترده شده بود .

بساط مارگیری و نقالی و مسئله گویی و حقه بازی تا موقعی که هوا تاریک می شد، ادامه داشت . ما اطفال عجول ذوق زده از پای معرکه ای به معرکه دیگر رفته از کنار بساطی به کنار بساط دیگر کوچ می کردیم، دروغها و حقه بازیها اینها مزخرفات و خشونتهای مدرسه و معلمین را به کلی از یادمان می برد.

 

بررسی و نوشته: محمد مسعود

روزنامه اطلاعات - 24اردیبهشت 1393

تدوین و آماده سازی برای انتشار در وب سایت : شهره السادات عربشاهی

استان مرتبط : تهران  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید