تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1188

آنکه بمن آموخت

بیاد استاد سیحون

آدم وقتی که دانشکده را تمام میکنه یعنی فارغ التحصیل میشه مخصوصا اگر دانشجوی معماری باشه فکر میکنه که دیگه هیچ غصه ای نداره ودیگه هرکاری دلش میخواد میتونه بکنه . برای من که اینطوری بود . یعنی اینطوری فکر میکردم ولی اینطوری نشد . وقتی که مراسم قضاوت پروژه دیپلمم تمام شد ورئیس دانشکده در حضور اساتید ودانشجویان رای هیئت ژوری راخواند واعلام کرد که هیئت ژوری باتفاق به |پروژه دیپلم آقای مهندس .....................................همه چیز درنظرم بی حرکت شد ویادم افتاد که درست شش سال پیش چقدر اضطراب کنکور را داشتم وحالا که رئیس دانشکده منو به مهندسی قبول داره وبعنوان فارغ التحصیل به همه معرفی میکنه دیگه نه اضطرابی داشتم ونه خیلی خوشحال بودم . برای اینکه فکر میکردم از همین لحظه من دیگه به این محیطی که شش سال شب وروز توی آن زندگی کردم تعلق ندارم و کاملا مثل غریبه ای توی آن هستم. غریبه ای که حتی میتونن بمن بگن آقا اگه کاری اینجا نداری لطفا بروبیرون.که حق هم داشتن چون من دیگه آنجا کاری نداشتم .برای اینکه دیگه دانشجو نبودم وتوی دانشکده کاری نداشتم .یک مهندسی شده بودم که بدون هیچ پشتوانه ای ول شدم توی جامعه مهندسی. جامعه ایکه در آنجا نیزجائی نداشتم.

من شاگرد آتلیه مهندس غیائی بودم . همیشه بین بچه های آتلیه سیحون وغیائی رقابت وچشم همچشمی بود .خدائیش بچه های آتلیه سیحون کارشون بهتر از آتلیه های دیگه بود البته توی آتلیه ما بعضی ها کارشان حرف نداشت وخط وربطشان عالی بود . بچه های آتلیه سیحون اغلب خوب کروکی میکشیدند وبچه های آتلیه غیائی خوب ایده پردازی وطراحی میکردند .ازحق نباید گذشت که چون خود سیحون خیلی خوب کروکی می کشید بهمین جهت بچه های آتلیه وی خوبتر کار میکردند .وچون غیائی در پروژه ها بیشتر سختگیری میکرد بنا بر این ما توی پروژه بهتر بودیم .مهندس غیائی طوری رفتار میکرد که ما همیشه نسبت به اتود های خودمون وخوب وبد بودنشون شک داشتیم ویا بزبون دیگه هییچوقت از اتودمون راضی نبودیم واین نتیجه شاگرد غیائی بودن بود هنوز هم که شاید پنجاه سا ل از آن وقت میگذره این آموخته فراموشم نشده است .با اینکه من هیچوقت شاگرد اتلیه سیحون نبودم ولی بین چند تا از فارغ التحصیلان ازجمله من با آقای مهندس سیحون الفتی برقرار بود بنابراین دربعضی از سفر های چندین روزه ماهم که حالا دوره شهرسازی را طی میکردیم وایشون علاوه بر ریاست دانشکده استاد درس باغ شناسی هم بود همراه استاد وشاگردان بودیم در حالی که ما در یک وزارتخانه ای که ارتباطی هم با دانشگاه نداشت مسئولیتی داشتیم وعملا فرصتی برای این سفر ها نداشتیم .ولی باتماس استاد با مقامات به ما اجازه داده میشد در این مسافرت ها باشیم. از جمله مسافرت به شهرهای دور کویر ویا سفر به کشور عراق که طولانی هم بود. دراین سفر ها این شانس را داشتم که از او چیز هائی را بیاموزم ودر دیدن طبیعت و معماری خست نکنم وقادر باشم حداقل قسمتی از آنچه را که چشمم میبینه ومغزم حس میکنه به دستم انتقال بدهم وروی کاغذ منعکس کنم وآنوقت بخودم میگفتم که خدائیش حق بود که بچه های آتلیه سیحون از ما بهتر اسکیس بکشند .استاد سیحون وقتی برای کروکی کردن عزم میکرد درست حالت یک دانشجوی حریص برای کار را داشت سعی میکرد با زرنگی ویا فرصت طلبی بهترین محل را که بهترین دید را برای کروکی کردن داشت برای خودش انتخاب کنه وزود جا بگیره وبه بچه های دیگر هم اجازه نده که خیلی نزدیک دیدگاه اوبنشینن . او واقعا در کروکی کشیدن از بناها ویا طبیعت اطراف استاد بود خط هائی را که میکشید دقیق وسالم بود در کروکی کردن اصلا ژست نمیگرفت وتوی خودش فرو میرفت بدون آنکه از اطراف خودش غافل باشه وگهگاه بعنوان یک معلم شوخ شاگرد های خودش وحتی ما هائی راکه حالا شاگردش هم نبودیم در کروکی کردن بامزاح تحقیر کنه. شب ها که در خوابگاه برای استراحت دور هم مینشستیم با نشون دان کروکی های روزش معرکه میگرفت ومثل یک دانشجوی پر مدعا منم منم میکرد واگر فرصت هم به دستش میدادیم با خنده کارهای کروکی مارا مسخره میکرد. عشق اوبه دیدن آثار معماری وطبیعت آنقدر بود که گاهی شش صبح همه را از خواب بیدار میکرد که باید بریم وفلان بنا را کروکی بکنیم وسرپیچی ما برای نرفتن واز رختخواب بیرون نیامدن را باآب پاشیدن ویا از تختخواب پائین انداختن منتفی میکرد. او عاشق کارش بود .او با اینکه دوست نداشت کسی بهتر از خودش باشه اما نشان میداد که معمار باید حرفش را با خط ورنگ بیان کنه . در سفر به سمنان دامغان شاهرود سبزوار نیشابور بجستان بشرویه وطبس یزد وکاشان بدون خستکی پانزذه روز کروکی کرد وبه ما ها یاد میداد که باید خسته نشد . او همه جا حتی در بالا رفتن از دیوار های شکسته ابنیه از ما جلوتر بود ووقتی مینشست وبنائی را برای کروکی کردن رصد میکرد نشاط بیشتری پیدا میکرد وباهدف خط میکشید خطهائی که زیبا بود بانشاط تازه وترد وشیرین بود .او در دوچیزحساسیت زیادی داشت که دومی آن کروکی هایش بود . اوبرای من هنوزبا احترام زنده است.

یزدان هوشور

 

مجموعه مقالات مرتبط : آنکه بمن آموخت    
عضو مرتبط : یزدان هوش ور  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید