تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1167

سال پائینی، در سربالائی مراد و مریدی (آن که آموخت مرا)

پذیرفته شدن در کنکور دو مرحله ای آن زمان (سال 1342) ، یعنی شکستن شاخ غول ! ومن این شاخ را شکشته بودم و به همین دلیل با پدر و مادرم در سرافرازی و افتخاری که بر خانه حکم فرما شده بود سهام دار اصلی بودم. نامم جزو قبول شده ها در آزمون اختصاصی دانشکده هنرهای زیبا، رشته معماری اعلام شده بود.

داستان دیدن نامم که بر روی تابلو اعلانات  کنار در اصلی (بعدا فهمیدم این در، اصلیست) قرار گرفته بود ، برای خودش یکی از اتفاقاتیست که هنوز بعد از پنجاه سال تنم را می لرزاند.  این قصه پر از تنش، از آن جا شکل گرفت که در آن سال  دو نفر با نام خانوادگی "کشاورزی"  در آزمون شرکت کرده بودیم  که البته با هم فامیل  بودیم. ما قبل از کنکور و در زمان تحصیلات دبیرستانی، هفته ای دوسه بار برای  تمرین بازی بسکتبال می رفتیم و پس از تمرین ، توی زمین  به مبادله اطلاعات خود و رجز خوانی  می پرداختیم و با جمع بندی خودمان ، به این نتیجه می رسیدیم که یا هردو قبولیم، یا هردو مردود. این نتیجه با آمادگی که هردو داشتیم، منصفانه  بود.

 برابر تابلو ایستاده بودم، چشمم را فقط به ستون نام خانوادگی دوخته بودم . "کشاورزی" را دیدم ولی فقط یکی ! قدرت این که به نام کوچک نگاه کنم نداشتم. مثل گنجشکی که در مقابل مار ایستاده باشد. چشمم از گردش افتاده بود. قلبم خودش را به سینه ام می کوفت و صدایش در سرم گرومب گرومب می کرد. نمی دانم چه مدت به همین حال آن جا ایستادم. چشمهایم به سوختن افتاده بود،از گوشهایم آتش بیرون می زد، پاهایم دیگر مرا روی خود نگه نمی داشت،ستون های نام ونام خانوادگی در هم شد و خودشان تصمیم گرفتند جلوی چشمم پیچ و تاب بخورند و من مردم و زنده شدم. لحظه ای اسمم را دیدم. فکر می کنم با یک تصمیم ناگهانی و مثل این که یک توپ غیر قابل کنترل را داخل سبد شوت می کنم، مبادرت به این امر کردم. ولی عمر خوشحالی من کوتاه بود چون به شدت دلم برای فامیلم سوخت و احساسی شبیه شرمساری به من دست داد. همه این ماجراها گذشت وسال تحصیلی آغاز شد. با روحیه دانشکده آشنا بودم ولی معنی مقدماتی را کم گرفته بودم.

مقدماتی شبیه یک وسیله بود که هیچ ملاحظه و ترحمی در مورد او صادق نبود. سال بالائی هرچه از مقدماتی میخواست باید انجام می داد. دیگر بستگی داشت به انصاف آن ها. مقدماتی موظف بود هر نوع کمکی از پاک کن زدن های خسته کننده تا نقطه زدن، سیاه کردن، هاشورزدن، چسب نوار چسب را گرفتن و آن را برای کاغذ راندو آماده کردن، همراهی با کسانی شناخته شده بین دانشجویان دیگر، که با فوت کردن در شیئی به نام پیستوله که در آب مرکب و یا رنگ قرار می گرفت و برای رفله انداختن نماها به کار برده می شد و یا حتی خرید اجناس مورد نیاز و خیلی کارهای جزئی دیگر را به سال بالائی بکند. شکل ظاهری و اولیه این قانون نانوشته شبیه بهره کشی بود ولی در طول زمان  فهمیدم که چه چیزها و چه کارها یاد گرفته ام که قبل از هرچیز یاد آور می شوم که، گروهی کار کردن را آموختم. سال بالائی ها در طول انجام کارها، تجربیات علمی و عملی خودرا جلوی دید سال پائینی قرار میدادند واز این جا متابعت ها،دگر اندیشی ها، تقلید، وهر انگیزه خلاقانه ای، شکل می گرفت بدون ن که کسی آن را دیکته کرده باشد آ

آن که کسی آن ها را دیکته کرده باشد.کمک های سال بالائی های با دست قوی(این اصطلاحی بود برای دانشجویانی که پروژه ها و اسکیس ها را به خوبی ارائه می کردند.) برای سال پائینی، یک نوع آموزش بود. آموزش استادها فقط زمان کرکسیون بود. و این آتلیه بود که با در بر گرفتن همه دانشجویان از مقدماتی تا پای دیپلمی را در یک جا ،شرایط آموزش سینه به سینه را فراهم می کرد. امکان کار کردن در دفتر استادان ویا آرشیتکت های دیگر،مجالی بود برای به دست آوردن تجارب عملی در حرفه ای بسیار پیچیده که هنر و خلاقیت همراه با اجرای جزئیات بسیار اساسی برای رسیدن به یک نتیجه پایا وپویا به نام بنا و ساختمان راباهم داشته باشد. من نمی دانم که اگر سیستم دیگری بر آتلیه ها حکم فرما بود من الآن با چه تفکری به دنیای معماری نگاه می کردم ولی خوب یا بد، هم اینک من از جایگاه فکری خودم در باب امور معماری راضی هستم.  درود می فرستم به روان همه اساتید و پیش کسوتان این حرفه و آرزوی طول عمر می کنم برای همه باز ماندگان خلف آن ها.

خوب چهر کشاورزی           مهر 1393

مجموعه مقالات مرتبط : آنکه بمن آموخت    
عضو مرتبط : خوبچهر کشاورزی  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید