تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :759

آینده آبادی

در مسیر تاریخی و مردم شناسی سکون بشری در سه گانه کوچ نشینی (زندگی عشایری)، یکجا نشینی (روستا نشینی) و حکومت و دولت سازی (شهرنشینی) ظاهرا و تا چند دهه پیش این استراتژی برای بقای اصلح و تکامل داروینی بود که سرنوشت مسکن و مأوا را با پیروزی شهر بر زندگی کشاورزی و طبیعت گزینی و محو آن اعلام می کرد؛ اما بررسی سیر جامعه شناختی موقعیت و جایگاه آبادیی این روند را تایید نمی کند.

اگر کوچ نشینی بنا به صعوبت و اقتضای دوران شکار و گردآوری خوراک در محاق نیستی است، آیا یکجانشینی و هم کناری انسان و طبیعت در شیوه تولید و زندگی روستانشینی نیز چنین سرنوشتی را در انتظار خواهد داشت؟

آبادی را با «آب» نام نهاده اند و بدون آب در عصر جدید، شاید جایی را برایش نتوان متصور شد. آیا در این روند ترسیمی صرفاً آبادیهای پرآب و درخت و در نتیجه آبادان پابرجا و پایدار خواهند ماند؟ آبادیها نه به صرف آب (که شرط لازم است)، بلکه به یمن همت و تلاش و مجاهدت آبادگران و آبادسازان (یعنی انسانها و اجتماعات همیار آبادگر) که پویاگر حیات بخش آبادی اند، جان گرفته و دوام یافته اند و اگر این عامل از آنها گرفته شود، حتی با آب نشانی از آبادی نخواهند یافت.

با این توصیف اگر امروزه به آبادیهای ایران سری بزنیم، در مقایسه آبادیهای دهه 40 و 50 (مثلا در فیلم هایی چون اتوبوس یدالله صمدی 1364، گاو1348 و پستچی 1351 مهرجویی و مغولهای کیمیاوی و ...) چه تفاوتهایی دیده می شود؟ آینده این آبادیها چیست؟

آب، انسان آبادگر

مهمترین موضوع در بررسی آبادیها، در تفاوت و اختلاف پویایی و سرزندگی آبادیها در دو مقطع است که ریشه آن نه آب، بلکه انسان آبادگر است. زندگی، حیات و پویایی، برآمده از اراده و خواست و روحیه انسانهای مسکنت گزیده در اقلیم بشری است. تغییراتی که در نبض حیات و شادی و آبادی (زندگی، حیات، سبک زندگی و ...) ساکنان روستا پدید می آید، نشان دهنده آینده کیفیت حیات جمعی آن خواهد بود.

نامهایی چون ده، روستا، آبادی (هر سه واژه ریشه در زبان پهلوی دارند) و قریه از کهن زمانهای پیش برای واحدهای مکانی دربرگیرنده افراد با سکونت دائم و عمدتاً اقتصاد فروبسته و معیشتی، متمرکز بر کشاورزی و دامداری (شکل گرفته با یکجانشینی بشر و ترک شکار و گردآوری خوراک انسانهای نخستین) در ادبیات مردم شناسی مورد بررسی و مطالعه واقع شده است.

مطالعات و آمارهای نهادهای جمعیتی مانند سازمان ملل و بانک جهانی حاکی از کاهش جمعیت رووستایی به سکونت گاه های شهری است. هر چند این آمارها حاکی از کاهش جمعیت روستایی است، اما به معنی محو روستا و روستانشینی نیست. بالعکس به نظر می رسد اگر با انقلاب صنعتی و پیدایش برق خیره کننده مدرنیسم و رفاه شهری با موج مهاجرت دائم روستا به شهر (و افزایش پدیده های حاشیه نشینی، کارگران صنعتی و ...) مواجه بودیم، در انقلاب پسا صنعتی و جایگزین شدن مصرف بر تولید با موج معکوس مهاجرت موقت و متناوب شهر به روستا مواجهیم.

اما اگر در موج اول کمی، افراد مهاجر، روستائیان فراوان کم یا بی بضاعت و فاقد زمین (مثلا در اصلاحات ارضی) و جویای کار بودند، در موج معکوس کیفی دوم، تعداد افراد اندک شهری ثروتمند و مرفه و به ستوه آمده از فضای شلوغ و آلوده و در یک کلام جویای طبیعت هستند که به روستاها و مناطق ییلاقی سرازیر می شوند.

با گسترش بخش خدمات (به جای صنعت) گسترش ابزارهای ارتباطی فیزیکی (راههای آسفالته و مناسب، نهادهای بهداشتی و آموزشی و ...) و به ویژه مجازی (اینترنت، تلفن و ماهواره) و امکان کارآفرینی از راه دور و بدون نیاز به حضور فیزیکی و بهره گیری از تکنولوژیهای یکپارچه کننده و بالابرنده بهره وری و تولید کلان مقیاس (economy of scale) برای افراد باقی مانده در روستاهای دارای قابلیت نسبی (زمین، آب، جنگل، جاذبه توریسم، معدن و ...) مهاجرت به شهر پر فایده نبوده، بلکه دفاع از مکان در برابر هجوم سرمایه رفاه طلب به امری واجب و اولویت تبدیل خواهد شد. موج ویلاجویان سرمایه دار را به مناطق شمالی در نظر بگیرید و وضعیت ده سال بعد آنها را همراه با محیط زیست تخریب شده وطبیعت از رونق افتاده تصور کنید!

هجوم به روستا

می توان گفت به لحاظ اجتماعی سیاسی، روستا در دو برهه تاریخی در معرض هجوم و مصادره قرار گرفته است: یکی عصر مدرنیسم و صنعتی و بنده محافظه کاران شدن است و دوم عصر پساصنعتی و در معرض هجوم و تخریب سرمایه داران قرار داشتن.

در اقتصاد سیاسی مارکسی، روستا عمدتاً در تضاد و تقابل با شهر تعریف شده است. فیلسوف و متفکر سیاسی -مارکس- معتقد است: «مهمترین تقسیم کار مادی و ذهنی، تفکیک شهر و روستاست. تضاد میان شهر و روستا با گذار از بربریت به تمدن، از قبیله به دولت، از محلیت به ملت آغاز می شود و در کل تاریخ تمدن تا به امروز ادامه دارد.» این تضاد همان تضاد و جدایی سرمایه و مالکیت ارضی و سرآغاز پیدایش و تکامل سرمایه مستقل از مالکیت ارضی یا به عبارتی آغاز مالکیتی است که فقط بر کار و مبادله استوار است.

وی در مانیفست خود برای گذر به نظام برابر و انسانی، در اندیشه محو این تضادها با «تلفیق کشاورزی با صنایع تولیدی، محو تدریجی تمایز شهر و روستا با توزیع یکنواخت تر جمعیت در سراسر کشور» است؛ زیرا از نظر او دوران، دوران شهری شدن روستاست و نه روستایی شدن شهر، آن چنان که در عهد باستان بود.» (مارکس، گروه تدریسه جلد اول 1363 ص 479) و در راستای همان نگاه تحقیرآمیزش به روستا این بار در چند جا از واژه «دهاتی» برای نمایندگان مجلس فرانسه استفاده می کند: «دهاتی ها [منظور نمایندگان مجلس ملی فرانسه که در ورسای مجلس خود را برپا کرده بودند] خوب می دانند که سه ماه رفت و آمد میان پاریس دستخوش انقلاب کمون و ولایات کافی است تا دهقانان سر به شورش بردارند....»

زیرا این دهقانان محافظه کار سنت گرا بودند که به براندازی جمهوری توسط ناپلئون و برپایی حکومت استبدادی سلطنتی فرانسه کمک کرده بودند نه دهقانان رادیکال و پیشرو (در کتاب هجدهم برومر لویی بناپارت که کودتای او را به هیجدهم برومر یعنی تاریخ کودتای ناپلئون بناپارت عمویش تشبیه کرده است). از نظر او دلیل این همراهی با روستا با سلطنت، در شرایط اقتصادی میلیونها خانواده یا به عبارتی شبه طبقه دهقانی است که آنها را از یکدیگر جدا می سازد، و نوع زندگی، منافع و فرهنگ آنها را با زندگی، منافع و فرهنگ دیگر طبقات جامعه در تضاد می گذارد؛ اما از آنجا که بین دهقانان خرده مالک فقط پیوند عمی وجود دارد، و از آنجا که شباهت منافع آنان هیچ گونه اشتراکی، هیچ گونه ارتباط ملی با سازمان سیاسی در بین آنان نیسیت، این خانوارها طبقه محسوب نمی شوند. به همین دلیل اینان از دفاع از منافع طبقاتی خود به نام خویش ناتوان اند و نمی توانند این کار را از طریق مجلس یا با وساطت آن انجام دهند. آنان قادر نیستند خود نماینده خویش باشند و دیگری باید نمایندگی آنان را به عهده بگیرد.

از آنجا که شباهت منافع آنان موجب هیچ گونه اشتراکی، هیچ گونه ارتباط ملی یا سازمان سیاسی در بین آنان نیست، این خانوارها طبقه محسوب نمی شوند. به همین دلیل اینان دفاع از منافع طبقاتی خود به نام خویش ناتوان اند و نمی توانند این کار را از طریق مجلس یا با وساطت آن انجام دهند. آنان قادر نیستند خود نماینده خویش باشند و دیگری باید نمایندگی آنان را به عهده بگیرد.

نمایندگان نیز باید در عین حال در نظر آنان در حکم اربابشان، به مثابه اقتداری برتر، در حکم نیروی حکومتی به معنای مطلق کلمه باشند که از آنان در برابر دیگر طبقات حمایت کند و باران و هوای مساعد را از آسمان بر آنان نازل می سازد.

در گذر مدرنیسم و با تبدیل شدن ده به مجموعه واحدهای گروهی، واژه دهات یا دهاتی طنینی اجتماعی و بعضاً سیاسی و فرهنگی می یابد؛ زیرا از حیطه اقتصادی و معیشت به حوزه روابط و اجتماع وارد می گردد و دوباره به منازعه شهر و ده در حوزه فرهنگ پای می گذارد و در برهه ای به اسباب شدید نگرشهای قوم مدارانه و تحقیر فرهنگی تبدیل می شوند. کم نیستند که با تکیه بر تحلیل مارکس در تبدیل روستا به ارتش و پیاده نظام استبداد محافظه کاری و توسعه نیافته بودنش، تمام کاستی ها و ناکارایی های نظام شهری را به حکومت روستاییان در شهر منزل گزیده نسبت می دهند!

استثمار نوین روستا

اما در مقابل این فقدان آگاهی طبقاتی و استثمار از سوی احزاب محافظه کار یا فئودالیسم در طلیعه مدرنیسم و انقلاب صنعتی در عصر پساصنعتی و غلبه مصرف بر تولیدی که روستا جایگاه اصلی اش بود، روستا با استثمار نوین سرمایه داری مواجه می شود. دهات که زمانی در نقد چپ و روشنفکران به ناسزای مکانی فرهنگی بدل شده بود، با تخریب محیط زیست شهری، ورساندن امواج مصرف گرایی شهری به ان و وداع با طبیعت و آرامش کوهستان به بهشت خلوت سرمایه و سرمایه داری (نئولیبرال) بدل می گردد.

خاصه فرآیند جهانی شدن و امکان حضور بی زمان و مکان در لامکان که برای سرمایه پدید آمده، روستا را به دفتر مرکزی و حیات خلوت سکنی و استراحت وی و خانواده بدل می کند: بگذار تا محافظه کاران روستا در فراغ توسعه چونان شهریان نالان «استان کن استان کن» شعار «شهر کن شهر کن» سر دهند و زمینها را به پولهای ایشان فرو نهند! آینده از آن سرمایه است. بدین ترتیب سرمایه تخریبگر که با موج بوم رامگی تخریب محیط زیست از سوی خودش مواجه شده، در مکانیسم بازتولید گرانه سرمایه داری، روستا را دوباره بر می گزیند و دلالی زمین و املاک روستایی و بر صدر نشاندن مصرف گرایی قوت و قدرت بیشتر می یابد. اینک این روستاییان هستند که باید به جای زمینهای شهری و تولید خودبسنده همنوایی با طبیعت، در فکر غصب و چپاول زمینها و طبیعت بکر اما در حال تخریب خود و ویلاسازی و اشرافیت در ان توسط جریان سرمایه باشند.

راه برون رفت

اما راه برون رفت از این جریان معکوس استعمار روستا چیست؟ ظاهراً به کارگیری ابزار سرمایه علیه خودش. خالی نکردن میدان، فقدان فاصله از طبیعت و انسان و نیفتادن در دام دوگانه انگاری های شهری دهاتی و در یک کلام انسان طبیعت. باهم بودگی، اجتماعات و تعاونیهای همیار و همراه،و یکپارچه کننده زمین و بالابرنده تولید و کیفیت محصول، اینترنت و ارتباطات، خود ابزار کوتاهی فواصل و حل مشکلات مکانی است؛ اما در غیاب اجتماعات قوی، نیروی انسانی فکور، بااراده، مولد و راهگشا این جبهه را باید فرو نهاد.

نمونه های موفق و نیمه موفق زیادند. برای جهانی شدن نیاز به تمام امکانات نیست. ابیانه و پاریز در دل کویر کرمان و نطنز نمونه ای از روستاهای جهانی شده به یمن نیروی انسانی و استعداد شکوفا و جهانگیرند (هر چند هر کدام به نحوی در دام تفکر موزه ای شدن فرهنگ می افتند). شخصیت ها و نیروی فکور تحصیل کرده این دو ده در مرور زمان توانست فرهنگ، لباس و سنت و نام ابیانه و پاریز را نام آشنا کند.

بد نیست به روستاهایی در اروپا و آمریکا هم نظری بیفکنیم که با کم شدن سکنه و یکپارچه و مکانیزه شدن کشاورزی آن به قطبهای توریسم و فرهنگ و تاریخ نیز بدل شده اند: نمونه روستای لورماران در فرانسه محل سکونت البر کامو برنده جایزه نوبل یا سکونت هایدگری که در روستای مسکیرش متولد و در کلبه مشهورش در جنگل های سیاه توتنائوبرگ فرایبورگ آلمان به وجود و زمان می اندیشید. شاید اندیشه ای از نوع همین متفکران نیز بتوانند به انسان و البته جهانی شدن روستا و نجات آن از یورش سرمایه نیز یاری رسانند.

بررسی و نوشته: محمدرضا مهدیزاده
تدوین و آماده سازی برای انتشار در وب سایت : شهره السادات عربشاهی




 



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید