Error parsing XSLT file: \xslt\ammiBreadCrumb.xslt تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :890

نگاهی به ادب و فرهنگ ایرانیان

مقالات گذشته-فروردین 1363

عقیده ما براین است که معماری هر سرزمین ریشه در ادب و فرهنگ آن سرزمین دارد. بدون شناخت گسترده ادب و فرهنگ مردمانی که در پهنه آن سرزمین زیسته اند نمی توان به چونی ها و چندی های آفرینش معماری آنان پی برد. و این نکته را بدین قصد بیان کردیم که به کم حاصل بودن و محدود بودن بحث های کلی که به گزینش تصویرهایی هرچند زنده از نقاط مختلف جهان می پردازد - اشاره کرده باشیم. و هم چنین یادآور شویم که نقش این گونه مباحث تنها در گشودن موضوع و بحث مفید تواند بود نه بیش از این.

تا آن جا که بحث به موضوع معماری سنتی یا بومی ایران مربوط است (و حتی این موضوع را به عنوان نمونه ای از طریقه نزدیک شدن به بحث معماری سنتی و بومی مطرح می کنیم) قصد داریم از روش های کلی بررسی که تا به امروز رایج بوده است، گامی جلوتر برداریم. و این نه بدان معناست که چنین مطلبی را به کمال بررسی کرده یا آن را به عنوان پژوهشی کامل در این میدان وسیع عرضه کرده ایم.

دو رشته اصلی اندیشه و عمل را، در ادب و فرهنگ زندگانی ایرانیانی که از قرن سوم هجری تا چند دهه پیش در سرزمین های مختلف کشورمان زیسته اند، می توان باز شناخت. دو رشته ای که در پیوند با یکدیگر، در تقابل با یکدیگر و در تاثیرگذاری مستمر بر یکدیگر، رهنمون به تعادلی می گردند که انسان را در ابعاد زندگی فردی و اجتماعی - هم خاکی و هم آسمانی - نگه می دارد. این تعادل دست نایافتنی و آرمانی، جهان معنویات را بر جهان مادیات پیروز می خواهد، و انسان دوستدار بهره وری را تابعی فعال از اندیشه می شناسد، و ارزش های معنوی را مایه و حیات بخش رابطه های کاربردی می داند. این دو رشته یکی ساختن است و آن یک اندیشیدن. ساختن در جهان کالبدی؛ و اندیشیدن، در شکل دادن به رفتارها  در محیط انسانی.

به این رباعی که مانند آن را می توان به آسانی نزد همه اندیشه پردازان ایران در طول تاریخ کشورمان یافت دقت کنید:

«صد خانه اگر به طاعت آباد کنی             به زان نبود خاطری شاد کنی»

«گر بنده کنی ز لطف آزادی را                        بهتر که هزار بنده آزاد کنی»

عمران و آزاد ساختن بی قید شرط (والبته مقدس و گرامی) در تقابل با شاد ساختن خاطرها و ایجاد پیوندهای انسانی و عاطفی تابع است - گرچه مقدس و گرامی در حد احکام الهی. تایید و تاکیدهای شیخ علاءالدوله سمنانی بر لزوم تکیه بر معنویات، در جهان فردی - اجتماعی، شواهدی متعدد است بر سبب حیات، و مایه تغذیه مادی حیات.

« مگذار که عمرت به تمنا برود                   وین جان عزیز  از پی سودا برود»

« آن کس که نشست با تو دی دوش برفت         امروز هر آن که ماند فرا برود»

در لزوم توجه به ساختن، سمنانی، انسان های « سرگردان پرگار صفت» را به امری توصیه می کند که تنها بزرگان وارسته و دانایانی که به راهی غیر از راه نادیده گرفتن به کم قدر بودن مادیات رسیده اند توانند گفت: « ترک عمارت و معطل گذاشتن زمین» که موجب « خراب شدن اسباب خداوندی است» که « به حکمت آفریده تا فایده ای به خلق رسد»، نزد علاءالدوله سمنانی گناه است. یادآور شویم فضیلت سمنانی تا جایی است که او را در زمره معدود دانشمندانی قرار می دهد که برای گردش روزگار و برای مراحل سیر وجود انسانی در عالم هستی صاحب نظریه اند.

دو رشته اصلی، رشته اندیشه و رشته ساختن ها، مجموعه ای از ارزش ها و رابطه ها و وصلت های معنوی است که در طول زندگی ایرانی پیوسته وجود داشته و نقش ساز بوده است. مجموعه ای از فعالیت ها که زیر عنوان «عمارت» قرار می گیرد و آنگاه که از یکدیگر تفکیک می شوند تا به عالم معنا راه دهند و معین شود که کدام بر دیگری ارجح است مایه جاودانگی حیات این جهان به شمار می رود. گاه به عنوان نور و ظلمت ، گاه نیکی و بدی و گاه پاکی و پلیدی - و در معنا همه اینها با هم - در طول تاریخ ادب و فرهنگ ایران، مایه تمیز بوده اند. ایرانیان دانسته بودند که در رابطه با خصیصه هایی که انسان در ذات خود دارد جهان مادی، که خود تغذیه دهنده انسان هاست، می تواند عامل آن اندازه از تباهی و پلیدی و گردد که نور ایزدی را زیر ابر برد و - اگرچه گذرا و در سرزمینی محدود - پیشرفت جهان معنوی را سد کند. از همین روست که ایرانیان از گذشته هایی بسیار دور، نور را خصیصه ای اصلی تا حد انطباق با ذات خداوندی می پنداشتند و می دانستند که برای از میان برداشتن تاریکی جز نور به کار نتواند آمد.

می دانیم که توان های نهفته در جهان اندیشه، نزد ایرانیان، همیشه نتوانسته اند به عالم واقعیات راه یابند و به نیرو تبدیل شوند. و می دانیم که طلیعه های روشنایی در ایران کارشان به شهاب کشیده شده است و هر بار، با دلیل و بهانه ای متناسب با روز، برای کتمان حقیقت ها پرده ای میان نور و ظلمت، میان نیکی و بدی و میان پاکی و پلیدی کشیده شده تا مبادا نور، به نیروی ایزدی خویش، بر جهان تاریکی ها سلطه یابد.

اما بازگردیم به جهان معماری های و به ویژگی هایی که به معماری سنتی یا بومی ایران نسبت می دهیم. برای بازگشتن به این مطلب، اکنون راحت تر می توان از اندیشمند بزرگ قرن هفتم هجری ایران استمداد جست. پس ببینیم که عزیزالدین نسفی، که«نور» را «جان عالم» می داند چگونه به پدیده خلقت در عالم طبیعت می اندیشید، و آنگاه ببینیم نزد او کدام وجوه مشترک میان آفرینش در جهان طبیعت و آفرینش در جهان معماری وجود تواند داشت. شاید بتوانیم از این راه به ادراک فضای ساخته شده در ادب و فرهنگ دیروز ایران نزدیک شویم.

نسفی در کتاب «الانسان الکامل» چنین می گوید:

«ای درویش! چون دانستی که یک نور است که جان عالم است و عالم مالامال این نور است، اکنون بدان که امتیاز چیزها از یکدیگر به صورت و صفت است. از جهت آن که یک نور است که جان عالم است؛ اما این یک نور صفات بسیار داشت، مظاهر بسیاری می بایست تا صفات این نور تمام ظاهر شود. این نور تجلی کرد و به چندین هزار صورت ظاهر شد. هر صورت مظهر صفتی شد. و هر صفتی به صورتی مخصوص گشت تا صفات این نور تمام ظاهر شدند. آن صورت همیشه با آن صفت و آن صفت پیوسته با آن صورت خواهد بود.»

پیوستگس میان صورت و صفت خصیصه ای است که به موجودات شخصیت و هویت می بخشد؛ شخصیت و هویتی که، همزمان پایدار و گذرا است. چه، در اصل، نطفه ای است که در آغاز زندگی اش شکلی دارد خاص همان لحظه. و این شکل در طول زمان و به تدریج که دارای صفت هایی گوناگون می شود، تغییر می کند و «مظاهر» بسیار می یابد. پایدار بودن شخصیت و هویت هر موجود زنده نه به اعتبار آن تشابهاتی است که میان «صورت و صفت» هر یک از لحظه ها با «صورت و صفت» های پیشین و پسین آن وجود دارد، بلکه ناشی از استمرار یا جاودانگی «نوری» است که زاییده آن است - چیزی که «اثبات یک وجود می کند». ناپایدار بودن و گذرا بودن موجود یا موضوع آفرینش امری است که در جامعیت آن، چگونگی وجود، قابل درک و قابل قبول تواند بود. چه، «افراد موجودات مظاهر صفات این نوراند».

«مظاهر هر صفات» از تنوعی بی پایان، به تعداد شمار لایتناهی موجودات عالم، برخوردارند. چنانچه نسفی تایید می کند که آفریننده، «از هیچ دواتی دو بار مداد برنداشت، و هیچ کلمه را دو بار ننوشت و این کلمات هرگز به آخر و نهایت نرسیده است و نرسد.» دواتی که «هریک» کاتب و روح و قلم با خود دارند و از خود دارند، و «طبیعت قلم موالید است.»

با اتکا بر این مبانی - که غور در چگونگی های توصیفی دنیای غنی و ظریفش را به خواننده وامی گذاریم تا بسیار از این بیش از آن بهره گیرد - نسفی به ترسیم مراحلی می پردازد که رشد موجودات در طول آنها تحقق می یابد و در طی آنها گذر از «عالم اجمال» به «عالم تفصیل» صورت می پذیرد. مثال «درخت گندم» که نمونه ای است از عالم موجودات - شاهدی که شاید بیش ازهر مثالی در عالم حیوانات بتواند شناخت دامنه گسترده نظریه نسفی را میسر بدارد - شایان توجه و تعمق است.

نسفی برای «درخت گندم»، همانند هر موجود دیگر، سه مرتبه رشد قابل است: «مرتبه ذات»، «مرتبه وجه» و «مرتبه نفس»: مرتبه های گذر از «عالم اجمال» به «عالم تفصیل». در «مرتبه ذات تقدیر همه چیز کرده اند» و «اندازه همه چیز معین گردانیده اند» اما « جمله مجمل» یعنی «ساق و شاخ و برگ و میوه» و «صورت متفرقه» - «متفرق و منفصل» - که «جمله پوشیده بودند و مجمل» در «مرتبه وجه» متظاهر می گردند. و آنچه قلم زده شده بود و معین گردیده بود بالاخره در «مرتبه نفس» به «فعلیت» در می آید و جامعیت کاربردی می یابد.

در «مرتبه ذات» صفات و در «مرتبه وجه» اسامی و در «مرتبه نفس» افعال متظاهر می گردند. و بر اساس این تایید است که نسفی گامی دیگر نظریه خود را پیش برده و صفت را صلاحیت، اسم را علامت و فعل را خاصیت بر می شمرد تا جهان پیوستگی ها و رابطه های به تدریج ملموس تر و نزدیک تر به عالم تفصیل را که زاده مرحله بندی روند شکل گیری موجودات است بازگوید.

آنچه از نظریه بالا برداشت توانیم کرد - در رابطه با مطلبی که به بررسی پرداختیم - چنین مختصر تواند شد: از آغاز که نطفه در مرتبه ذات موجودیت پیدا می کند تا مرتبه پیدایش، اولین علامت هایی که در حقیقت معرف ذات اند و بیان وجه می کنند، تا آنجا که همه چیز به واقعیت می رسد تا حقیقت زندگی روزمره را بسازد، همه چیز طبق نظدامی خاص و براساس روندی معین متظاهر می شود. هر پدیده آفرینش را آغاز و مرتبه هایی است پیاپی.

حال بازگردیم به تعریفی که نسفی از مرتبه های «ذات» و «وجه» و «نفس» می کند:

«بدان که تخم گندم چون در زمین انداختند آن تخم ذات درخت گندم است. وچون درخت گندم از عالم اجمال به عالم تفصیل آید و به نهایت خود رسد. آن نهایت درخت گندم، وجه درخت گندم است؛و مجموع هر دو مرتبه نفس درخت گندم...»

پوشش مرتبه سوم بر مرتبه های نخست و دوم، به نظر ما، بیانگر اصلی بسیار شایان توجه است. چگونه روند شکل گیری یک موجود زنده که از نقطه ای معین در زمان زمان آغاز شده و مرحله به مرحله رفته، از توان بازگشت به گذشته خود برخوردار است و الزاماً می تواند بر آن تاثیر گذار باشد؟ ما که عادت داریم به زمان در طول خطی اش و در راستای حرکتش بنگریم، چگونه می توانیم در پی گیری آن به مفهومی متفاوت از زمان معتقد شویم؟ تا اینجا، به وجود چنین مفهومی از زمان نزد عزیزالدین نسفی بسنده می کنیم و پی گیری مطلبی چنین پر قدر را به فرصتی دیگر وا می گذاریم.

مطلب دیگری که ضمن گذر از پهنه بخشی از نظرات نسفی دیدیم این است که بع اعتقاد او رمزی است در زمینه در شکل گیری موجودات موالید بی چهار چیز - چهار دوات: مزاج، حبه، بیضه و نطفه - امکان موجود شدن ندارند و این چهار «هریک برزخی اند میان عالم تفرید و عالم ترکیب.» در اینجا نیز گذر از عالم اجمال به عالم تفصیل به یاد می آید که این بار به تخیلی بیشتر برده شده، و در صفات پیشین دیدیم و به یاد داریم که نسفی را اعتقاد بر آن است که «طبیعت قلم موالید است.»

در پایان اشارتی گذرا - و بیشتر مبتنی بر دعوتی که از خواننده می شود تا به اصل مراجعه کند تا بسیار بیش از آنچه ما عنوان کرده ایم دریابد - به نظریه های نسفی، به پیوند فکری ای توجه می دهیم که میان اندیشه های نسفی و راه و روش اندیشیدن به وجود و به شکل گیری موجودات، نزد ایرانیان  قابل بازشناسی است. نگرشی نه بسان نگرش جهان منطق اروپاییان از رنسانس به این سو که نسبت به مفهوم زمان و دخیل دانستن «طبیعت» در شکل دادن به موجودات دارد. مداخله ای که «هیچ کلمه ای را دو بار» ننویسد. و این هنگامی است که می دانیم که «یک نور است که جان عالم است و عالم مالامال این نور است.»

بی جا نیست اگر در یادآوری این که نسفی در سرزمین کشورمان در انزوا زیسته و فرهنگ کهن ایران نیز او را در عالم عرفان تغذیه کرده و از او نیز بهره برده است، بیتی از شیخ محمود شبستری را بازنویسیم که در آن به «نور و گسترش حضور آن» پرداخته:

«جهان را سربه سر آئینه ای دان            به هر یک ذره ای صد مهر تابان»

آیا حق داریم آفرینش موجودات را نسخه اصل و آفرینش فرآورده های دست انسان را در ایران نسخه ای بازنویسی شده و تقلید از اصل بشناسیم؟ اگر تبعیت (یا بهتر، میل به تبعیت) از طبیعت را در ایران اصل ندانیم کدام الگوی دیگری را می توان بافت که ایرانیان به جای آن و همتراز با آن به کار برده اند؟

اعتقاد ما بر این است که در معماری ایران چنان قدرتی از تجلی معنویات دیده می شود که جز حاکی از بیشترین پیوند با فرهنگ زنده مردمان این سرزمین نتواند بود. بررسی هایی که درباره چگونگی تشکل پیکره ها و جزئیات معماری - شهری کرده ایم ما را صاحب این اندیشه کرده است که هرگز، در گذر از عالم کاربردهای روزمره به عالم شکل های کالبدی بناها و شهرها، راه خطی طی نشده و هرگز، برای به وجود آوردن چیزی که پی گیر و زاده اندیشه بوده. نه مدل های کاربردی و نه مدل های کالبدی، الگوی عمل قرار نگرفته اند.

 

بررسی و نوشته:محمد منصور فلامکی

تدوین و آماده سازی برای انتشار در وب سایت : شهره السادات عربشاهی



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید