تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1216

سفرنامه: از ایران تا هند

سرزمینى با پوشیه هاى آبى بر بستر خاک

افغانستان سرزمین مردهاى مسلح مهربان است که با سخاوت خوشه انگور را به چشم هاى من نزدیک مى کنند و مى گویند: «تو ایرانى هستى... خواهر ما... بفرمایید.» یا سرزمین زنان برقع پوشى است که از پشت پوشیه هاى آبى و سفیدرنگ شان، با بى اعتمادى به لنز دوربین من خیره مى مانند؟ افغانستان کجا است؟ پایتخت هروئین؟

جزیره زنان تنهاى خانه نشین و کودکان آفتاب سوخته پابرهنه که کتاب و مداد به دست در مسیر طولانى و باریک کوهستانى مى دوند تا چادرهاى سازمان ملل؟ یا شاید افغانستان کوهستان وحشى مردان خاک آلودى است که با عمیق ترین نگاه، اسلحه هایشان را به سمت من نشانه مى روند و مى گویند: «ببین! در خانه هر پنج شیرى سه تا از اینها هست. ما پنج شیرى ها هنوز شیر هستیم! غیرت داریم!» سفر سه ماهه من و تنها همسفرم، ربکا استینگل، دختر آمریکایى از روستاهاى ایالت یوتا که ده ماه در موسسه دهخداى تهران، زبان و ادبیات فارسى خوانده بود از افغانستان شروع شد: دقیقاً از مرز زمینى تایباد- هرات.

۱۲/۴/ ۱۳۸۴. در کمتر از سه دیدار طرح سفر ریخته شد. قرار این بود: «ما از طریق مرز زمینى تایباد- هرات وارد افغانستان مى شویم. بعد از افغانستان به روش «اتو استاپ» از تاجیکستان به قرقیزستان، چین و تبت مى رویم. بعد از طریق ترکمنستان از مرز زمینى استان گلستان دوباره وارد خاک ایران مى شویم.» سفر طورى طراحى شد که ما مى توانستیم روز اول مهرماه، دوباره وارد خاک ایران شویم. همه چیز روبه راه بود جز اینکه هیچ کدام چندان مطمئن نبودیم که آیا ربکا مى تواند در زمان معین ویزاى مجددى براى ورود به خاک ایران بگیرد و اینکه آیا ما تا پایان سفر، همراه یکدیگر باقى مى ماندیم یا نه؟

مرز

از ناشیگرى ما بود که کوله پشتى هایمان را تا آن حد سنگین کرده بودیم. هر کدام چیزى حدود سى کیلو! ربکا با قد بلند و صورت سفید و من با قد متوسط و صورت سبزه با آن کوله پشتى هاى بزرگ، در مرز افغانستان، کاملاً جلب توجه مى کردیم. هر چقدر هم که روسرى هایمان را جلو مى دادیم، فایده نداشت. درست بلافاصله وقتى از در ورودى مرز افغانستان به خاک آنجا وارد شدیم، ده ها، نه؛ صدها مرد و نوجوان و پسر بچه در کمتر از پنج دقیقه ما را دوره کردند. همه یا راننده بودند یا مسافر و صراف. صراف ها دوره مان مى کردند: «دلار دارى یا تومن؟ هر دلار ۵۰ افغانى!» جالب بود. پول افغانستان ارزش بیشترى از پول ایران داشت! لهجه ناب آنها را مى شنیدم؛ فارسى درى. وقتى دیدم که ناخودآگاه همه واژه هاى آنها را که اغلب فارسى قرن ۱۱ و ۱۲ هجرى بود، مى فهمم براى اولین بار خوشحال شدم که در دانشگاه رشته ادبیات فارسى خوانده ام. آنها به زبان ناصرالدین شاه حرف مى زنند! ترمینال شامل ده ها اتومبیل- اغلب تویوتا و هیوندا کورولا- با شیشه هاى اغلب ترک خورده بود که به صورت آشفته و درهم و برهم در یک محوطه ۷۰۰ مترى پارک شده بود. فرمان بعضى از ماشین ها سمت راست بود و فرمان بعضى دیگر سمت چپ. قرار بر این بود که نترسیم. پس از هیچ چیز هراسى نداشتیم.صورت هاى سیاه، صورت هاى سفید. دست هاى بزرگ، دست هاى کوچک. چهره هاى معصوم، چهره هاى خشن و نگاه هایى که مشترکاً به یک اندازه کنجکاو بودند: «چى؟ دختر ایرانى! تنها! بى مرد! اینجا، در خاک افغانستان؟!» به ربکا گفته بودم: «حواست باشه! تو اینجا، ایرانى هستى. هیچ اسمى از آمریکا نبر... ممکنه تو ترک یا رشتى باشى چون هم با لهجه حرف مى زنى و هم بلوندى!» با آنکه دوستان افغانى ام در ایران به من گفته بودند که افغانى ها با آمریکایى ها دشمنى ندارند، با این حال، یک حس غریزى به من مى گفت که همه مردم دنیا از هر نوع حضور اجبارى بیگانگان در خاکشان، بیزارند؛ چه این حضور به نام آزادى باشد چه... حس کردن این موضوع کار دشوارى نبود. فقط کافى بود که خودم را جاى آنها بگذارم.توى یک تویوتاى مدل جدید اما با شیشه هاى ترک خورده، سر مرز افغانستان نشسته بودیم و مردها و مردها و مردها و مردها- آخر افغانستان حقیقتاً سرزمین مردها است- خودشان را پهن کرده بودند روى ماشین ما! ده ها صورت و دست، با قمیزهاى بلند و خاک آلود و صورت هاى عرق کرده، خودشان را به شیشه هاى ماشین چسبانده بودند؛ هوا داغ داغ بود و من شیشه ها را بالا داده بودم. هنوز حسرت مى خورم که چرا از آن صحنه عکس نگرفتم؛ از صورت هاى کنجکاو، خشم آلود، ساده لوح یا تهدیدآمیز چسبیده به شیشه! یاد شعر دوستى مى افتم که او پیش از سفر براى من نوشته بود. او نوشته بود که این شعر را به «مسافر ناشى» تقدیم مى کند. راست مى گفت... مرد پاسبانى که اول با نگاه تهدیدآمیز، بعد با خشونت و سر آخر با احساس مسئولیت و مهربانى هر چه تمام تر با من حرف زد، تقریباً داشت خودش را به آب و آتش مى زد تا مردها را از کنار ماشین ما پراکنده کند. البته بى فایده بود و مردها هر کدام از پشت شیشه چیزى از ما مى پرسیدند. ما با همان پوششى که در ایران هستیم، یعنى مانتو، شلوار و روسرى به آنجا رفتیم. حتى ربکا مقنعه به سر داشت. با این حال یکى از آنها گفت: «این سیاه سرها چرا لخت هستند!»... سئوال ها تمامى نداشت: «تو ایرانى هستى؟ کجاى ایران؟ قرچک؟ مشهد؟ ورامین؟ ساوه؟ تهران؟ اصفهان؟ چى؟! تهران؟ من خودم تهران بودم... ده سال... پنج سال... دو سال... تهران به آن خوبى را رها کردى آمدى اینجا که چه؟ مرد تو کجا است؟ بچه هم دارى؟ چند تا؟ دو تا بچه دارى؟ مرد تو چرا نیامد؟...» سئوال ها تمامى نداشت. در آنجا اقتضا مى کرد که من شوهر داشته باشم و دو بچه. ربکا هم همین طور. بعدها در کشورهاى دیگر هم زیاد پیش آمد: هم من و هم ربکا شوهر و بچه اى داشتیم که در شهر یا در کشور بعدى منتظر ما بودند!

قرار بر این بود که ما در طول سفر به ارزان ترین روش ممکن سفر کنیم اما در همان شروع سفر، زیر قرارمان زدیم. ما مى خواستیم با تویوتاهاى بزرگ ترى که حکم مینى بوس را در افغانستان دارد به هرات برویم اما مرد پاسبان براى حفظ ما، تقریباً ما را به داخل آن تویوتاى سوارى هل داد و به ما التماس کرد که پول یک مسافر دیگر را هم بدهیم تا ماشین حرکت کند! آخر مردهاى افغانى اگر سرشان را هم بزنى، کنار یک زن در ماشین نمى نشینند... اوضاع جداً تهدید آمیز شده بود. به راننده گفتیم زودتر حرکت کند.

هرات

از مرز تا هرات ۲۰۰ کیلومتر راه آسفالته عالى است. این شروع خوبى بود براى کشورى که به ما گفته بودند در آن خبرى از جاده نیست! راننده به ما گفت که این جاده اخیراً به وسیله دولت ایران ساخته شده است. به هرات رسیدیم. شهرى که با چهار مناره عظیم تاریخى ولى محاصره شده در زباله و دود و مغازه ها و خانه هاى توسرى خورده و ازدحام آدم ها و دوچرخه ها و گارى ها، گم شده بود. وقتى به هرات رسیدیم، به راننده گفتیم ما را به یک مسافرخانه خیلى خیلى ارزان ببر. باورش نمى شد. اصرار داشت که بهترین هتل شهرش را به ما معرفى کند. مسافرخانه ما یک توالت و حمام داشت براى بیش از ده اتاق و دوش حمام را هم برداشته بودند تا مبادا مسافران در آن حمام کنند! از قرار شبى ۴۵۰۰ تومان به پول ما. صاحب مسافرخانه ایرانى بود. او تا فهمید ما از ایران آمده ایم، چشم هایش برقى زد و باد به غبغب انداخت و گفت: «من هم ایرانى هستم. اهل تایباد!» با خودم فکر کردم؛ اصلاً تا پیش از این سفر مى دانستم که در ایران جایى به نام تایباد وجود دارد. جایى که مردمانش به ایرانى بودن خود فخر مى کنند؟! دو شب در آن مسافرخانه بودیم و هر دو شب تا صبح از گرما بال بال زدیم. من و ربکا در هر دو شب با لباس زیر لوله آب سرد مى رفتیم- گفتم که دوش را برداشته بودند تا مبادا مردم حمام کنند- و با همان لباس خیس خیس زیر پنکه دراز مى کشیدیم به این امید که خنک شویم و خوابمان ببرد اما غافل از اینکه بعد از دقایقى اتاق به یک سوناى تمام عیار تبدیل مى شد. بخار لباس هاى ما در اتاق باقى مى ماند و ما باز هم تا صبح زیر پنکه کوچک ساخت پاکستان بال بال مى زدیم و به وضعیت موجود مى خندیدیم... هرات شهر کوچکى است با یک خیابان عریض در وسط، بدون چراغ راهنما و خطوط راهنمایى که نیمى از آن آسفالت است و نیمى خاکى. و گرد و غبارى که در هر ساعت از شبانه روز تا ارتفاع سه مترى از سطح زمین، در هوا معلق است و بو و بو و بو. هوا آمیخته است به بوى ادرار و زیره و عرق تن و کباب افغانى! افغانى ها عاشق زیره و کباب افغانى هستند... تاکسى هاى آبى و زرد تویوتا و هیوندا با شیشه هاى اغلب ترک خورده، گارى با خر و اسب، دوچرخه و تک و توک موتور، تنها وسایل حمل و نقل شهرى هستند. ماشین ها با آرامش تمام از لاین هاى راست و چپ یکدیگر عبور مى کردند بى آنکه تصادف کنند.بازار در همین بخش از شهر واقع است و از میدان اصلى شهر شروع مى شود. مغازه ها به شکل حجره هاى قدیم بازار تهران است و مغازه داران و خریدارن یا روى سکوى مغازه ها مى نشینند یا کفش هایشان را درمى آورند و مى روند تو، چهارزانو مى نشینند و معامله مى کنند. درست در فاصله اى کمتر از یک متر جلوى مغازه ها در پیاده رو، چادرها و گارى هاى کوچک دست فروش ها به راه است. اگر گارى ها کمى بزرگ باشند، فروشنده همان تو دراز مى کشد یا مى نشیند و جنس هایش را مى فروشد. در بازار بیشتر از هر چیز گارى هاى میوه، صندوق چوبى، خنزرپنزر و قابلمه هاى رویى دیده مى شد و مردهایى که از چپ و راست ما را صدا مى کردند و به ما که دوربین دستمان بود مى گفتند: «مادام، پیکچر، پیکچر.» بعد جلوى دوربین ژست مى گرفتند و با مهربان ترین لبخند دنیا، چشم از لنز دوربین بر نمى داشتند. به قول خودشان آنها فکر مى کردند که ما خارجى هستیم، نه ایرانى! کمى بالاتر از بازار، چیزى شبیه یک بلوار با بوته گل هاى آشفته و پلاسیده و دو کتابفروشى و موزه ملى هرات واقع است. به کتابفروشى رفتم و دیدم که حدود شصت درصد کتاب ها، کتاب هاى ایرانى هستند. کتاب هایى که در تهران یا مشهد چاپ شده اند: پله پله تا ملاقات خدا، مثنوى معنوى، دیوان شمس، هشت کتاب سهراب سپهرى، دیوان پروین اعتصامى، فروغ فرخزاد، صورخیال در شعر فارسى... کتاب فروش به من گفت: «در سراسر افغانستان فقط دو شرکت انتشاراتى هست که آنها هم دولتى هستند. هیچ شاعر و نویسنده اى نمى تواند کتاب هایش را در افغانستان به راحتى چاپ کند. در افغانستان جمله «من ایرانى هستم» مثل اجى مجى لاترجى است. یکهو همه به سمتت مى آیند و از چپ و راست به تو لبخند مى زنند و تو را به صرف یک فنجان چاى سبز یا غذاى معروفشان «آش» دعوت مى کنند یا از تو مى خواهند که اخبار جدید ایران و انتخابات یا نظر شخصى ات را در مورد ریاست جمهورى جدید ایران بگویى. یکى از بازارى ها که من به دعوت او در مغازه فرش فروشى اش نشسته بودم- او هم پانزده سالى را در ساوه گذرانده بود- با آنکه مى دانست من قصد خرید ندارم، یکى یکى قالى هاى خوش آب و رنگش را باز و بسته مى کرد و با صورت برافروخته از هیجان، مى گفت: «اگر شما مى دانستید که وقتى مسابقات تیم ملى فوتبال ایران برگزار مى شود، در هرات چه خبر مى شود، آن وقت مى فهمیدید که ما افغانى ها تا چه حد خودمان را ایرانى مى دانیم.» او گفت: «روزهاى فوتبال همه مغازه ها تعطیل مى شود و همه کسبه جمع مى شوند در مغازه آنهایى که تلویزیون دارند. این روزها، مثل روز عید، مردم در کوچه و خیابان شادى مى کنند.»مرد دیگرى که من به دعوت او در مغازه اش چاى سبز مى نوشیدم، گفت: «ما مردم افغانستان، اصلا ًافغانى نیستیم. ما ایرانى هستیم. کشور ما چهارصد، پانصد سال پیش از خاک ایران جدا شد.» بعد مکثى کرد و ادامه داد: «اصلاً به نظر شما نباید مرز هرات را بردارند و خاک ما با خاک کشور ایران یکى شود؟» تصور این موضوع دشوار بود اما گفتم: «راست مى گویید واقعاً ایده عالى اى است.»من در موزه هرات با وزیر سابق فرهنگ افغانستان، آقاى خوشبین و آقاى بهاء الدین، مرد فرهنگ دوست هراتى و مسئول آرشیو موزه آشنا شدم. حدود دو ساعت با آنها در مورد ادبیات و تاریخ مشترک افغانستان و ایران حرف زدیم و با آنها عکس گرفتیم و آنها در کمال مهربانى شماره هایشان را به ما دادند. آنها هم مثل بقیه مردم این شهر، بارها به ایران آمده بودند. یکى از خاطره هاى جالبم در افغانستان شماره دادن و شماره گرفتن بود. تا با کسى هم کلام مى شدى یا شماره تلفن خودش را با اصرار و مهربانى مى داد یا شماره تو را با اصرار و مهربانى مى خواست.

کابل و کنسول مهربان ایرانى

قرار بر این بود که همه سفر از طریق راه هاى زمینى انجام شود. اما تقدیر بر این بود که از همان آغاز سفر ما زیر وعده هاى خودمان به خودمان بزنیم! همه هراتى هایى که با آنها آشنا شده بودیم به ما گفتند که تنها یک جاده براى رسیدن به کابل وجود دارد که آن هم جاده قندهار است و در قندهار هم امنیت نیست براى اینکه هنوز طالبان در آنجا به خرابکارى مشغول است. درست چند روز پیش از شروع سفر ما هم روزنامه هاى ایرانى خبر ربودن یک خبرنگار دیگر را در قندهار داده بودند. من حواسم بود که اصلاً کارت خبرنگارى ام را رو نکنم. همانطور که ربکا نباید مى گفت آمریکایى است من هم نباید مى گفتم که خبرنگار هستم. این طور مردم راحت تر به ما اعتماد مى کردند. بالاخره ما با هواپیما در حالى که هیچ کدام تا آخرین لحظه بلیت نداشتیم، به کابل رسیدیم. خوب است بدانید که هواپیماى هرات- کابل چیزى شبیه اتوبوس هاى شهررى- شاه عبدالعظیم است که هر وقت پر شد حرکت مى کند و تاریخ و ساعت دقیقى براى حرکت ندارد!

در فرودگاه کابل دوست دوران کودکى ربکا به نام لین با ماشین یکى از موسسه هاى زیر نظر سازمان ملل به استقبال ما آمد. او و ربکا بعد از سه سال همدیگر را مى دیدند. لین براى موسسه اى که زیر نظر سازمان ملل است در کابل کار مى کرد. آن طور که لین توضیح داد، برنامه این موسسه آماده سازى مردم افغانستان براى شرکت در انتخابات اخیر مجلس افغانستان بود... وضعیت اجتماعى کابل در مقایسه با دیگر شهرهاى این کشور کمى متفاوت است. آنقدر که افغانى ها به آن مى گویند: دولت کابلى! در کابل تعداد زنانى که در خیابان دیده مى شوند از هرات بیشتر است. زن ها مى توانند بى حجاب باشند و با بلوز و شلوار در خیابان بگردند. اتومبیل هاى سفید و بى سیم دار سازمان ملل مدام از این سر شهر به آن سر شهر کابل در رفت و آمد هستند و با این حال در تمام مدتى که من در افغانستان بودم، حتى یک کارمند سازمان ملل را ندیدم که در میان مردم و بدون اتومبیل حضور داشته باشد. شهر کابل چهره شهرى ترى دارد و مى توان در آن پاساژ لباس هاى کمى جدید تر هم دید. زنان مانتو و شلوار پوش هم بیشتر هستند. یکى از این زن ها که روسرى اش روى شانه هایش افتاده بود به من گفت: «این مانتو ها از ایران مى آید. اغلب از مشهد!» کابل بازار عتیقه و صنایع دستى بسیار زیبایى هم دارد. خیابان مرغ فروشى یک سر این بازار است. پارچه، تکه دوزى، زیورآلات، عقیق معروف افغانستان، گلیم، قالى، ظروف نقاشى شده و ده ها چیز دیگر، چشم هر هنردوستى را به خود خیره مى کند و همه چیز ارزان است. به خصوص اگر بتوان با یک افغانى به بازار رفت، حتماً مى توان با پولى ناچیز لوازم بسیار ارزشمندى خرید.

چهار شبانه روز در خانه ویلایى و زیباى یک زن آمریکایى که او هم براى سازمانى مشابه سازمان دوست ربکا کار مى کرد، همان اندک خستگى آغاز سفر را از تنمان به در کرد. به همان زودى لباس هایمان بو گرفته بود. گفتم که چه بویى! همان بوى رایج در شهرهاى افغانستان. لین به ما گفت که زن صاحبخانه حدود بیست سال پیش با همسر آمریکایى اش بر حسب اتفاق در افغانستان آشنا شده و چون هر دو عاشق افغانستان بودند، در همانجا خانه اى مى سازند و زندگى مى کنند و از چند سال پیش خانه خود را به دیگر کارمندان موقت سازمان ملل در کابل هم اجاره مى دهند. در این خانه حدود ۱۵ زن و مرد آمریکایى و اروپایى اقامت داشتند که هر کدام از آنها در یکى از زمینه هاى علوم سیاسى یا اجتماعى تحصیل کرده بودند. در یکى از بعدازظهرها که همه دور هم نشسته بودیم، بعد از اینکه در مورد ایران و اوضاع اجتماعى و سیاسى آن صحبت ها و هیجانات و سئوال ها به پایان رسید، در مورد سازمان ملل و انتخابات افغانستان که آن زمان در پیش رو بود، صحبت شد. من به فارسى پرسیدم و ربکا ترجمه کرد: «وقتى شما در ماشین هاى حفاظت شده سازمان ملل از این سر شهر به آن سر شهر مى روید، وقتى رستوران و استخر و... ویژه خود دارید و هیچ وقت رابطه مستقیم و نزدیک با افغانى ها ایجاد نمى کنید، چه طور مى توانید آنها را بشناسید و روى آنها در ایده هاى انتخاباتى یا فرهنگى اثر بگذارید؟» لین که دانشجوى رشته مدیریت در آمریکا هم هست، گفت: «من مى دانم که وقتى بیش از ۸۰ درصد مردم افغانستان بى سواد هستند و در عین حال کاندیداهاى انتخاباتى این دوره بیش از ۶۰۰۰ نفر هستند، در حقیقت ما فقط سر خودمان را گرم مى کنیم. ما نمى توانیم به میان مردم برویم چون واقعاً احساس امنیت نمى کنیم.» یک مرد بوسنیایى نیز گفت: «ما اگر هم بخواهیم که شخصاً با مردم ارتباط برقرار کنیم، از طرف سازمان اجازه نداریم. چون آنها براى ما احساس مسئولیت مى کنند. ما از محدوده مشخصى در شهر نمى توانیم خارج شویم و فقط یک روز در هفته مى توانیم به استخر یا رستوران هاى ویژه خودمان برویم.»یکى از آنها نیز با صراحت گفت: «من در اینجا هستم چون ماهانه ۳۰۰۰ دلار مى گیرم و این پول خوبى براى من است!»

من به ربکا گفتم: «مى خواهم به هر کشورى که رسیدیم، بهانه اى پیدا کنم و بروم به سفارت ایران در آن کشور و ببینم که رفتارشان با من به عنوان یک زن ایرانى جهانگرد چه طور است! با کوله پشتى هایمان رفتیم سفارت ایران در کابل. راهم را از میان ده ها افغانى که جلوى کنسولگرى ما در کابل ایستاده و نشسته بودند، باز کردم و گفتم: «من ایرانى هستم و مى خواهم کسى را ببینم که مرا در مورد مسیر کابل به بامیان راهنمایى کند.» به ما گفته بودند که بخشى از این جاده را هفته ها پیش سیل برده و نمى توان از آن عبور کرد. در کمتر از پنج دقیقه در آهنى بزرگ باز شد و ما با آن کوله هاى بزرگمان رفتیم تو. مردى کوتاه قد و سبزه رو با کت و شلوار خاکسترى جلوى ما بود که ما را به اتاق مبله کوچکى راهنمایى کرد. خودش هم نشست. او کنسول ما بود؛ آقاى واحدپور. رفتار صمیمى و بى تکلفى داشت و خیلى تند حرف مى زد. او تند و تند از ما سئوال کرد که کى هستیم و اینجا چه کار مى کنیم و برنامه سفرمان چیست و وقتى خوب گوش داد گفت که خودش هم اهل کوهنوردى است و اهل حال و از دیدن روحیه ما خیلى خوشش آمده. بعد گفت: «من دوست ندارم به شما بگویم که افغانستان خطرناک است و دیوانگى کردید که اینجا آمدید، اما فقط بهتان مى گویم که هواى همدیگر را داشته باشید و در مواقع خطر همدیگر را تنها نگذارید. همین.» هنوز ۱۵ دقیقه از دیدار ما نگذشته بود که او از اتاق بیرون رفت و دوباره برگشت و دستش را دراز کرد و در دست هاى من معادل ۱۰۰ دلار پول افغانى گذاشت! و گفت: «دوست دارم به حرکت قشنگ شما، کمک کوچکى کنم.»

پنجشیر دره تناقض ها

تا این قسمت از سفرنامه مسافران ما را خواندید که هنوز در افغانستان بودند. پیش از این چگونگى ورود آنها به افغانستان و واکنش مردم افغانستان را با آنها خواندید. در این قسمت سفر آنها به پنجشیر روایت شده است.

افغانى ها مى گفتند: «مى خواهید به دره پنجشیر بروید؟ مگر از جانتان سیر شده اید؟ پنجشیرى ها تفنگ دارند.
هیچ کسى را به خودشان راه نمى دهند. به آنجا نروید.» اما پنجشیرى هایى که تا آن روز ما آنها را دیده بودیم، به ما گفته بودند: «اگر در هیچ کجاى افغانستان امنیت نباشد، در پنجشیر حتى براى دو زن تنها! هم امنیت هست. پنجشیرى ها با فرهنگ هستند. شما حتى مى توانید در آنجا چادر بزنید و شب با خیال راحت بخوابید. مگر نمى دانید، پنجشیر سرزمین شاه مسعود است!» و تصویر شاه مسعود در همه جاى شهر بود. در بیلبوردها، بر دیوارهاى شهر و شیشه تاکسى ها و مغازه ها. پس ما به پنجشیر رفتیم. دره اى که مى گفتند آنقدر سرسبز است که شبیه شمال ایران است! اما پنجشیر دره عمیقى بود که وقتى مى خواستى به آنجا بروى، یک چرخ اتومبیل ات در آب رودخانه پنجشیر بود و یک چرخ دیگر در سنگ هاى دیواره کوه... این جاده هم مثل همه جاده هاى بین استانى و شهرى دیگر افغانستان، خاکى، پر دست انداز و سنگلاخ است. ما دیگر فهمیده بودیم که در حقیقت در سراسر افغانستان فقط یک جاده اصلى وجود دارد؛ جاده اى که از مرز ایران شروع مى شود و بهترین آسفالت کشور را تا هرات دارد و همان جاده به قندهار در جنوب کشیده مى شود و از آنجا دوباره مى رود تا کابل در حدود شرق کشور و از آنجا تا مزار شریف و قندوز در شمال کشور. همین جاده هم کاملاً آسفالت نیست. در حقیقت بین دیگر استان ها و شهرستان هاى افغانستان هنوز هیچ جاده آسفالته یا شوسه مناسبى وجود ندارد. مثلاً مردم مى گویند که فلان جا، جاده است و تو مى روى و مى بینى که منظور آنها در حقیقت بیابانى است که جاى لاستیک چند ماشین بر آن مانده و اگر باد و توفان شود- که در افغانستان هم زیاد توفان باد مى آید- همان جاى چند لاستیک ماشین هم از بین مى رود و تو مى مانى و یک بیابان مین زدایى نشده! وقتى وارد دره پنجشیر شدیم متوجه شدیم که آنجا به خاطر موقعیت جغرافیایى ویژه اش، در حقیقت یک قلعه بزرگ نظامى است که از یک سو رودخانه خروشان و گل آلود پنجشیر و از سوى دیگر کوهستان مرتفع و عظیم آن، اجازه ورود هر کسى را به جز از طریق جاده اصلى مى گیرد. شاید پنجشیرى ها براى همین تا این اندازه به خود مغرور هستند؛ همه آنها در خانه هایشان اسلحه دارند و حتى اسلحه خرید و فروش مى کنند. نه کسى مى تواند بدون دیده شدن از دره خارج شود و نه وارد. پس همه چیز تحت کنترل کامل است. مردى که ما شب در خانه او ماندیم، حمید ع. براى

مهمان نوازى از من- آخر مدام مى گفت که من سال ها مهمان کشور تو بودم و حالا تو یک شب مهمان من هستى- مسلسلش را روى پشت بام آورد و به سمت کوه نشانه رفت. گفتم: «خود شما نگران نیستید که همه مردم اسلحه دارند؟» گفت: «نه. کسى از اینها در نزاع هاى خانوادگى و فامیلى استفاده نمى کند.» پرسیدم: «یعنى مردم اینجا تا این حد روى رفتار خودشان کنترل دارند؟ تا به حال پیش نیامده که در دعواها کسى را با اسلحه بکشند؟» گفت: «خب... چرا پیش آمده. اما همه ما به او مى گوییم، نامرد! این اسلحه ها فقط براى جنگ است، نه دعوا.» گفتم: «خب، جنگ که تمام شده. چرا آنها را تحویل نمى دهید؟» خیلى ساده جواب داد: «ما دیگر دوست نداریم بجنگیم اما این به این معنى نیست که جنگ تمام شده! صد سال پیش انگلیس ها در خاک ما بودند. بعد روس ها. بعد از آن طالبان آمد و حالا هم آمریکاها. به نظر تو جنگ تمام شده!» بعد چشم هایش را تنگ کرد و به طرف نقطه نامعلومى در کوه نشانه رفت و: تتتتق... تتتتق... ما یک شب در خانه او ماندیم. شبى عجیب در فضاى تعلیق، میان خوف و رجا... حمید که مردى سى ودو ساله بود به ما گفت که نامش حمیدع. است. بعد از مدتى گفت که در پنجشیر هیچ کس اسم حقیقى اش را به غریبه ها نمى گوید... اول به ما گفته بود که زن او ایرانى است و از دیدن ما در خانه اش خوشحال مى شود اما وقتى به خانه اش نزدیک شدیم کنار گوش من- او خیلى خوب به لحن محاوره اى ایرانى حرف مى زد- گفت: «مرا جلوى این دختر آمریکایى ضایع نکن. زن اول من ایرانى بود اما وقتى جنگ تمام شد و من خواستم برگردم او از من طلاق گرفت و من هم دو تا پسرم را برداشتم و بى خبر آمدم اینجا...» بعد وقتى که سر شب، سه اسلحه اش را به من نشان داد، هفت تیرش را رو به من نشانه رفت و گفت: «نترس، ضامنش را کشیده ام. اما در خانه همه پنجشیرى ها از اینها پر است!» بعد هر هر خندید. من هم خندیدم. کار دیگرى هم مى توانستم بکنم؟!

او در کمتر از یک دقیقه سه اسلحه به ما نشان داد. یک کلت را از جیب اورکتش درآورد، یک ژسه از پشت پشتى اى که من به آن تکیه داده بودم و یک مسلسل از پشت یک جعبه بزرگ! کودکان و زنان و مردان پنجشیرى در این محیط زندگى مى کنند. در محیطى که هنوز مین هاى حیاط خانه هایشان پاکسازى نشده! حالا دیگر سه سال است که جنگ تمام شده و سازمان ملل و موسسه هاى فرانسوى و اروپایى و آسیایى براى حمایت از زنان، کودکان، سالمندان، رعایت حقوق بشر، خوداشتغالى و ... به افغانستان آمده اند تا این کشور سراسر خاک را آباد کنند. اما در تمام طول سفر ۱۱ روزه من به افغانستان، در هیچ کدام از شهرهاى هرات، کابل، پنجشیر، مزار شریف و قندوز، من هیچ اراده جدى براى آبادانى این کشور ندیدم. حتى در هیچ جاده اى ندیدم که کارگران مشغول بازسازى جاده اى ویران شده، مین زدایى از حاشیه جاده ها، ساخت و ساز بناهاى جدید یا حمل و جمع آورى تانک ها و اسلحه هاى باقى مانده از جنگ باشند! آنچه بود همان بود که بود؛ تلى از ویرانه و خاک و مین و تانک که گوشه و کنار جاده ها بود و اسلحه هایى که هنوز دست به دست آدم ها مى شد و شب ها آنها را در خانه هایشان معامله مى کردند... در پنجشیر اگرچه به خاطر موقعیت جغرافیایى خاصش ویرانه ها کمتر بود اما بى آبى و بى برقى بود و اسلحه هایى که در هر خانه بود. براى رسیدن به خانه حمید که گفته بود بیست وچهار سال در ایران بوده، از روى پلى چوبى رد شدیم که تکان تکان مى خورد و طناب یک سرش پاره شده بود و در نتیجه به سمت رودخانه، شیب داشت. وقتى با کوله ام از روى این پل رد شدم و به آن طرف رسیدم، متوجه شدم که دو زن، برقع هاى آبى رنگشان را بالا داده اند و هاج و واج به من نگاه مى کنند. به آنها لبخند زدم . یکى از آنها گفت: «تو نترسیدى؟!» گفتم: «اصلا! همه پل ها در ایران همین طورى هستند!» هر دو خندیدند و موقع خندیدن، برقع هایشان را روى صورتشان کشیدند؛ شاید کسى نباید خنده مثل ماه آنها را مى دید...

در خانه حمید، خودش زندگى مى کرد با دو پسربچه اش از زن اول ایرانى، زن دوم افغانى او با یک نوزاد، خواهرش با سه بچه و برادر بزرگش با یازده بچه! برادر بزرگ، همین دو سه سال پیش در باغچه خانه روى مین رفت و یک پا و یک دستش را از دست داد... وقتى او با گاو آهن ساعت سه صبح مزرعه را شخم مى زد، چه کسى باور مى کرد که او یک پا و یک دست ندارد؟ بعد از ظهر در باغ هاى ده قدم مى زدیم که همین برادر بزرگ تر به من گفت: «این زن، زن سوم من است. اولى سر زا رفت. دومى را طلاق دادم و این سومى را هفت سالى هست که دارم. زن سر به راهى است.» بعد چشم هایش برقى زد و گفت: «من فقط ۴۲ سال عمر دارم اما خدا به من تا به حال ۱۷ بچه داده که از آنها ۱۱ تایش به خواست خدا زنده است!» او تحصیل کرده این خانواده بود و لیسانس علوم سیاسى از دانشگاه کابل داشت! بعدازظهر، خواهر حمید که با سه فرزندش در همان خانه زندگى مى کرد، در حالى که از روى پشت بام خانه اش به من ده کنار دستى را نشان مى داد، گفت: «تا به حال پایم را از ده خودمان بیرون نگذاشته ام. حتى به آن ده هم نرفته ام.» زندگى براى زنان پنجشیرى از این قرار است. از کودکى کار مى کنند، از نوجوانى برقع مى پوشند و شوهر مى کنند. از جوانى تا میان سالى زایمان مى کنند و کودک دارى. و در تمام عمر حتى از خود نمى پرسند: از آن ده بغل دستى چه خبر؟ و اغلب نمى دانند که چند سال دارند. از هر زنى که مى پرسیدم چند سال دارى، دقایقى طولانى به فکر مى رفت یا از خنده ریسه مى رفت و بالاخره بعد از چندبار سرخ و سفید شدن، مى گفت که واقعاً به خاطر ندارد. یا سنى را با شک و تردید مى گفت که معلوم بود به او نمى آید...

افغانستان سرزمین عجیبى است. جنگ ها و نزاع هاى مذهبى آن، شهره آفاق است و با این حال من مساجد کمى را در شهرها و به خصوص روستاهاى آن دیدم. همین طور مردم کمى را دیدم که به وقت اذان در مساجد جمع شوند. با این حال در سراسر آن شب که مردهاى ده، یک به یک یا دو به دو تا دیر وقت شب براى دیدن ما و برطرف شدن حس کنجکاوى شان به خانه حمید مى آمدند، اول از همه این سئوال را مى کردند: «شما مسلمان هستید؟ شیعه یا سنى؟ شما قرآن را خوانده اید؟» بعد رو به من مى کردند و مى پرسیدند: «تو این سیاه سر خارجى را مى خواهى مسلمان کنى؟ این کار ثواب زیادى دارد.» حمید فهمیده بود که ربکا ایرانى نیست. او بیست و چهار سال در ایران زندگى کرده بود نمى شد به او دروغ گفت. من در خانه آنها کتاب قرآن ندیدم و ندیدم که هیچ کسى نماز بخواند. از آن مردى هم که پرسیده بود شما قرآن را خوانده اید، وقتى پرسیدم که شما سواد دارید؟ صادقانه جواب داد: «نه.» بعد همان برادر بزرگتر خندید و گفت: «اسلام ما همین طورى است... با این حال ما براى همین ها که بهش اعتقاد داریم، جانمان را هم مى دهیم.»

شكوفه آذر - به نقل از سایت انسان شناسی و فرهنگ

موضوعات مرتبط : میراث مشترک    


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید