تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1678

از روز شیخ بهایی تا روز معمار

 از روز شیخ بهایی تا روز معمار

نمیدانم چرا هر سال این موقع یاد "روز پدر" میافتم؟

شما و دیگران را نمیدانم ولی در خانه من هیچ وقت کسی ندانست روز پدر چه روزیست و در آن روز چه باید کرد؟

روز زن ومادر را اگر ندانید چه روزیست، در طول روزی در سال، دیدن افراد نه چندان کمی در شهربا شاخه گلی در دست، شما را نا خودآگاه با شاخه گلی به سوی عزیزی، روانه خانه میکند.

در روز بزرگداشت شیخ بهایی، چه چیزی ما را یاد آور معماریست؟

هفته پیش پیامکی دریافت کردم که با محبت میگفت، "معمار عزیز، آیا میدانید بزرگداشت شیخ بهایی، روز ملی معمار است؟"

و همان روز یک ساعت بعد، پیغامی دیگر،"معمار گرامی، روز معمار را با هم پاس خواهیم داشت. ثبت نام از فردا در..."

و پیامک روز بعد میگفت: "معمار گرامی با سپاس از حمایت روز  ملی معمار، ثبت نام آغاز شد."

و ندانستم نقش من معمار در این میان چیست و چه باید بکنم؟ شاید باید ثبت نام کنم ولی برای چه؟ نمیدانم.

سعی کردم از افکار منفی دوری گزینم و به دنبال شیخ بهایی رفتم تا شاید پاسخی بیابم.

مطالب بسیاری یافتم که شاید با روز معمار بی رابطه نباشد و بدون درج ماخذ، برداشتی آزاد از آنچه برایم جالب بود را برایتان نقل مینمایم.

 

"خرافاتى نيستم، اما وقتى به گذشته و سرنوشتى كه برايمان رقم خورد فكر مى كنم، احساس مى كنم در وراى همه آن رخدادها، يك نيرو و يك اراده والا نهفته بود. چه شد كه اين خانه، آن همه حوادث ويرانگر را از سرگذراند و تاب آورد؟ فكرش را بكن، چهار صد سال! كم نيست."

"اصلا چه كسى ما تهرانى زاده ها را از مونيخ به اصفهان كشاند و در خانه شيخ جا داد؟"

اينها را خانم جلالى مى گويد؛ كنار همسرش و رو به پنجره اى كه در نگاه او زيباترين پنجره دنياست. در قاب اين پنجره هيچ نيست جز گنبد مسجد جامع و مناره هايش.

شيخ بهايى اين گنبد را هر روز مى ديده، گنبد نيز شيخ را بسيار ديده، …

تلفن زنگ مى زند و دقايقى به حرف هاى مادرانه مى گذرد.... "دختر بزرگم بود، هر روز از آلمان زنگ مى زند كه حال من و آقا را بپرسد. از وقتى آقا چشمش را عمل كرده، خيلى دلواپس است. آن دو تاى ديگر هم همين طور. هر سه تايشان مقيم آلمان هستند، هر سه تا شوهر آلمانى دارند و هر كدامشان دو پسر! تقدير را مى بينى؟ به خاطر همين دختر بزرگم كه با شوهرش مستندهاى فرهنگى مى سازد، گاه و بى گاه به اصفهان مى آمديم و همين شد كه اين خانه را خريديم.... آقا! امروز خيلى ساكتى، شما هم يك چيزى بگو."

 از روز شیخ بهایی تا روز معمار

عبدالعظيم جلالى فراهانى بيش از آن كه با زبانش سخن بگويد با چشمان نافذ و ژرفاى نگاهش حرف مى زند. ۱۴ سال پيش كه اين خانه را خريد، نه فقط اندوخته ساليان عمر را -كه از پس سال ها تدريس در دانشگاه بدست آورده بود- به پايش ريخت، بلكه هرچه رمق به تن داشت، صرف تعميرش كرد. آن هنگام ۶۷ ساله بود، اما گويى عشق به شيخ و خانه اش، نيروى جوانى را در وجودش زنده كرده بود.

"كارگرها به اين راحتى كار نمى كردند. حق هم داشتند، اين خانه مخروبه تمام بود. زيرزمينش تا سقف پر از خاك شده بود، فرغون فرغون خاك پر مى كردند و مى بردند سركوچه كه با ماشين ببرند. يك در و پنجره سالم نمانده بود. اين گچ برى ها مثل تاريكى شب سياه بود. اگر خودم آستين بالا نمى زدم و سرشان نمى ايستادم و شب و روز كار نمى كردم، كار تمام نمى شد." ..

"و براستى اين شيخ كه بود كه بايد اين همه عشق به پاى خانه اش ريخت؟ اين شيخ نيز مثل آقا و خانم جلالى از دوردست آمده بود. در بعلبک لبنان به دنيا آمد، اما در ايران پرورش يافت. خانواده اش از سرشناسان شيعيان لبنان بودند و چون با بى مهرى حكومت سنى مذهب عثمانى روبرو شدند، به اميد آزادى در قلمرو دولت شيعه مذهب صفوى به ايران كوچيدند و خيلى زود به دربار صفوى نزديک شدند.

شيخ بهايى، كودكى و جوانى را در قزوين سپرى كرد و چون شاه عباس بزرگ پايتخت را از قزوين به اصفهان برد، به اين شهر آمد و در مقام مشاور شاه، شهرسازى اصفهان و تقسيم آب زاينده رود را پى ريخت. در واقع، آن چه اصفهان را در مقام نصف جهان نشاند، قدرت و ثروت شاه و نبوغ شيخ بود.

در زمان خود كشكولى از علوم گوناگون بود. چندان كه در فلسفه، فقه، كلام، تفسير قرآن، شعر و ادب، نجوم، رياضيات و معمارى تبحر فراوان داشت. اما خلقياتش با محيط پرطمطراق و آكنده از دسيسه دربار صفوى جور در نمى آمد، بدين سبب يكچند مناصب دولتى، از جمله شيخ الاسلامى دربار را وانهاد و در لباس درويشان در مصر و حجاز و عراق و شام و سيلان به گردش درآمد. آن گاه به ايران بازآمد، اين بار نه در قامت ديوانسالارى سياست پيشه يا مهندسى پرجنب و جوش كه در كسوت عارفى درويش مسلک."

خواندن و تدوین این مطالب، سوالات بی پاسخ بسیاری را برایم طرح کرد.

چگونه این شخصیت، کودکی و جوانی را در قزوین گذراند و بعد به همراه شاه عباس بزرگ، در اصفهان، نصف جهان را ساخت؟

اگر اصفهان را ندیده بودم و با خود نمیگفتم، "به هر حال کسی باید این کارها را کرده باشد!" هرگز نمیتوانستم با خود کنار بیایم که چگونه است که امروزه با این همه امکانات، کتابخانه های راستین و مجازی، اساتید خون دل خورده این خاک و یا از فرنگ برگشته، صدها دانشکده معماری. خانواده ها "بردگان همیشه درخدمت" و علم روانشناسی همه جا حاضر که، "نکند جوان افسرده گردد." جوانی را نمیشناسیم که معماری بخواند و لا اقل "این معمار معماری نخوانده" را بشناسد و بداند که شیخ بهایی هم با تمام دانسته هایش و در اوج موفقیت "نا بسامانیها و ظواهر رنگارنگ دربار را تحمل نکرد و ماسک معمار بزرگ را از صورت برداشت و لباس درویشان به تن کرد و رفت!

واما ما، با داشتن تاریخی چنین پر بار، تعریف شده یا نه، پر از دانسته ها و نا دانسته ها، انسان ها و انسانیت هایی در سایه و گاه در صحنه. ما، مایی که معماریم و طراح.

چه کنیم که از این روز شیخ بهایی تا روز معمار یکی از این سالها، کسی از این مردمان، به خانه خراب ما عشق بورزد و سالهای پر ارزش آخر عمرش را پای آبادی آن ...

 

روز معمار همه عزیزان، مبارک
داريوش زمانى - ارديبهشت نودوسه "روز معمار"

 

 

موضوعات مرتبط : روز معمار    
عضو مرتبط : داریوش زمانی  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید