تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1609

از «روستا» تا « شهر»

اسم پدربزرگ من گل محمد بود، ساکن روستای دورباش در چهار کیلومتری تکاب(تکان تپه سابق). گل محمد کشاورزی می کرد، باغ داشت و علاوه بر آن سراجی هم می کرد. زین اسب می ساخت و اسب نعل می کرد. گل محمد در روزگار کودکی پدرم، علی اصغر، درگذشته بود. نیای مادریم، ملانقی، در کسوت روحانیان بود. در زمان رضاشاه با مسئله کشف حجاب مخالفت کرده و مورد غضب واقع شده بود. مادرم، طاهره، تحت سرپرستی او خواندن و نوشتن و مقدماتی از معلومات را یاد گرفته بود. از این رو جزء معدود زنان با سواد تکاب به شمار می رفت.

پدرم در 1278 هجری در دورباش زاده شده بود. تحت سرپرستی برادر بزرگش به مکتب خانه رفته، خواندن و نوشتن آموخته بود. در اواخر دوره قاجاریه از دورباش به تکاب آمده، دکانی دایر کرده بود . جوان با استعدادی بوده که توانسته بود در اندک مدتی به کسب خود رونق بخشیده با بزرگان منطقه ارتباط پیدا کرده باشد. در سفرهایی که به شهرها کرده بود، زود آداب شهرنشینی و تجدد را فرا گرفته بود. بسیار تمیز و منظم و خوش لباس بود. کفشش همیشه واکس زده بود . در زمستان ها که کوچه ها پرگل و لای می شد، روش کفش گالش می پوشید.

در دکان پدر از فاستونی اعلای انگلیسی تا یراق اسب و برنج و کشمش به فروش می رسید. مشتریان او علاوه بر خریداران متفرقه، چند تن از خان های اطراف بودند. در واقع دکان پدر بیشتر مایحتاج آنان را فراهم می آورد. پدر اسم دکانش را تجارت خانه گذاشته بود. سربرگی چاپ کرده بود در بالای آن با خط نسخ سایه دار عبارت تجارت خانه علی اصغر انوری به چشم می خورد. او کالای دکانش را از شهرهای زنجان، همدان، تبریز و تهران وارد می کرد. در هر کدام از این شهرها طرف تجاری داشت از جمله کالای منطقه را برای آنان می فرستاد و کالای شهری از آنان دریافت می کرد. صادرات عمده او روغن حیوانی و پشم بود. قند، چای ، برنج و اجناس دیگر، از وارداتش بود. سالی یک بار نیز برای خرید کلی به ویژه منسوجات به تهران سفر می کرد یا به یکی از این شهرها . علاوه بر تجارت، دکان پدر مرکز ارتباطات خان ها با خارج از منطقه هم بود . روزنامه ها و مجلات به آدرس دکان ما می رسید و به روستاها فرستاده می شد. همچنین تلگرافات خان ها از طریق دکان ما رد و بدل می شد.

وقتی که او از دورباش به تکاب آمده بود، هنوز نام خانوادگی معمول نبود. در اوایل قرن چهارده شمسی، دولت نام خانوادگی را اجباری کرد. آن موقع نام خانوادگی را در بیجار گروس می دادند. پدرم برای گرفتن نام خانوادگی به بیجار رفته بود . خواسته بود نام فردوسی یا سعدی را به او بدهند امتناع کرده بودند و او نام انوری(شاعر قرن ششم) را انتخاب کرده بود . تکاب نه تنها در این اوقات تا سال های بعد که من دوران کودکی را سپری می کردم، شهری دورافتاده، محصور در میان ارتفاعات صعب العبور، بدون راه شوسه بود . راه ماشین رو نداشت . ارتباطات اقتصادی و صادرات و واردات از طریق کاروان های قاطرچی انجام می گرفت. قاطرچی ها کالاهایی چون قند، چای، پارچه، نفت، کفش و نظایر آن ها را از همدان یا از زنجان می آوردند و در مقابل روغن حیوانی، پشم و بعضی امتعه دیگر محلی را به آن دو شهر یا به تبریز می بردند. وقتی زندگی آن روزگار را با این اوقات که این خاطرات را می نویسم(1381) مقایسه می کنم به این نتیجه می رسم که ما در قرون وسطی زندگی می کردیم بدون این که قرون وسطایی باشیم. از مظاهر جدید تمدن جز نفت برای روشنایی و وجود تلگراف خانه و تلفن خانه و طرز لباس پوشیدن مردم که رضاشاه به اجبار آن را تغییر داده بود و مردان کت و شلوار می پوشیدند و نیز وجود یک مدرسه ابتدایی به سبک جدید و رسیدن روزنامه از طریق پست، بقعه امور زندگی همان بود که در قرون گذشته جاری بود.

خانه ما دو حیاط اندرونی و بیرونی داشت. ضلع شمالی اندرون پنج اطاق در کنار هم ساخته شده بود . از اطاق اول به عنوان انبار آذوقه استفاده می شد. اطاق دومی مخصوص مهمانان خودی بود. اطاق سوم اطاق نشیمن و خواب بود. در اطاق چهارم مادربزرگم می خوابید. اطاق پنجم محل استراحت خدمتکاران بود. در جلو این اطاق ها حیاط بزرگی بود با دو باغچه و تعدادی درخت سیب و زردآلو گل سرخ و هلو. در جنوب حیاط آشپزخانه بزرگی بود که به آن کارخانه می گفتیم.

در گوشه ای از آشپزخانه تنور بودو در طرف دیگر کندوی آرد بود. آرد مصرف یک ساله را در آن می ریختند و هرروز از دریچه پایینی آن به مقدار مصرف روزانه بیرون می آوردند. هرروز نان می پختند. در کنار و پشت آشپزخانه انباری بود که به بخش بیرونی خانه راه می گشود و انبار علوفه و هیزم بود. دالانی اندرونی و بیرونی را از هم جدا می کرد. در ضلع شرقی بیرونی سه اطاق بود که مخصوص مهمانان غیرخودی بود که شب ها در خانه ما می ماندند. در طرف غربی حیاط طویله بزرگی بود که علاوه بر اسب و گاو، مرکب های مهمانان از اسب و الاغ و قاطر در آن جای می گرفتند.

نظام اجتماعی در منطقه بر مبنای اصل ارباب و رعیتی یعنی فئودالیسم ایرانی بود. تمام منطقه تکاب و شاهین دژ که اینک (1383) هرکدام یک شهرستان را تشکیل می دهند، پیش از تقسیم اراضی محمدرضا شاه در دست یک خانواده بود. تکاب و بیشتر دهات اطراف در دست مالک بزرگ منطقه سردار افشار (حسین علی خان)، شاهین دژ و روستاهای اطراف اغلب در دست برادر دیگر سردار به نام یمین لشگر(علی نقش افشار) بود. دیگر برادران رشیدالدوله (حسن خان)،افتخارالملک(یحیی خان) و فتح الملک (فتح الله افشار) هرکدام یک یا چند ده داشتند. پسرعموهای اینان نیز امیرمکرم، ابراهیم خان، مهدی خان، موسی خان معروف به سالار اکرم ، ابوالحسن خان و عیسی خان نیز یکی دو ده داشتند یا جزء خرده مالکین بودند. موقوفات سلیمان خان افشار نیز البته بود که به اولاد سیدکاظم رشتی شاگرد و جانشین شیخ احمد احسائی معروف وقف شده بود .

اکثریت مردم بی سواد بودند. جهل و خرافات به شدت رایج بود. تنها مدرسه تکاب در همین سال ها دبستان ملی (خصوصی) محمدیه بود که از طریق شهریه دانش آموزان اداره می شد. امتیاز مدرسه با ابوالحسن هاشمی بود. هاشمی را سردار افشار همراه با حسن نوعی از تبریز فراخوانده بود که در تکاب مدرسه دایر کنند .

هاشمی مردی فرهیخته و روشن فکر بود . کورسویی بود که در آن تاریکی جهل و خرافات سوسو می زد. کمی عربی ، کمی فرانسه می دانست. کتاب های ترکی عثمانی را به خط قدیم (عربی) می خواند. کتاب هایی داشت چاپ عثمانی . مخصوصا ترجمه ای به ترکی که منتخباتی از ولتر و ژان ژاک روسو در آن بود که گاهی از آن برای ما می خواند. من با پسر دوم او حسین هاشمی (دکتر حسین هاشمی استاد ریاضیات بعدها) هم کلاسی و دوست بودم. این بود که به خانه ابوالحسن هاشمی راهی داشتم. به علاوه چون همیشه شاگرد اول بودم، مورد محبتش بودم. نوعی در سال 1338 در تکاب و هاشمی در سال 1361 در زنجان درگذشتند. در سال های بعد در آغاز دهه سی، دبستان دخترانه به نام دبستان زند و دبیرستان باکلاس هفتم دایر گردید.

پدرم در سال 1310با طاهره حسن زاده ازدواج کرده بود. من اولین فرزندشان بودم که در 10/12/1312 متولد شده بودم. جریان زندگی به خوبی و خوشی ادامه داشت ودو خواهر برای من به دنیا آمده بود که در شهریور 1320اوضاع کشور آشفته شد و ورق برگشت.

در اوایل مهر 1320روزی من و مادرم با خواهرها دم در خانه ایستاده بودیم. بچه ها از مدرسه برمی گشتند. کریم ذبیحی پسر همسایه چند خانه آن طرف که از جلو خانه رد می شد، مادر به او گفت: کریم فردا صبح که به مدرسه می روی بیا حسن را هم با خودت ببر. فردا صبح مادرم مرا آماده کرد. مداد و دفتری به من داد. همین که کریم در را زد من بیرون پریدم و به همراه او به مدرسه رفتم و در کلاس اول نشستم. نه ثبت نامی در جریان بود نه آمدن پدر یا مادر به مدرسه. من شاگرد کلاس اول دبستان ملی محمدیه شده بودم. تنها مدرسه شش کلاسه تکاب. مدرسه را سردار افشار فئودال بزرگ منطقه در 1297 ساخته بود و دو آموزگار از تبریز استخدام کرده بود . چنان که گفتم: ابوالحسن هاشمی و حسن نوعی. درباره اینها دیرتر هم سخن خواهم گفت. بقیه آموزگاران از افراد محلی بودند یا بعدتر از فارغ التحصیلان همان مدرسه. اوضاع کشور روبه وخامت می رفت و منطقه آشفته تر می شد. قوای متفقین از شمال و جنوب وارد کشور شده بودند. رضاشاه را انگلیسی ها برده بودند. نیروهای محلی که بیست سال بود از ترس حکومت مرکزی دم درکشیده بودند، سربلند کرده بود. محمدرشید که در تکاب به « حمه رشیدخان» معروف بود، از سوی کردستان قصد حمله به تکاب را داشت، فئودال ها نیرو جمع کرده و به مقابله او پرداخته بودند. تکاب در معرض حمله و غارت بود. خیلی ها بیرون رفته بودند. پدرم ما را ابتدا به روستای اسدکندی برد. مدتی آنجا مهمان مالک ده به نام فتحعلی بیک یادگاری بودیم. بعد در اوایل زمستان راهی همدان شدیم. خاطره این سفر هرگز از ذهنم بیرون نمی رود. سفر با اسب و قاطر انجام گرفت. هر روز حدود 30تا 40کیلومتر راه می رفتیم و در دهی اتراق می کردیم. نه روز طول کشید تا به بهار همدان رسیدیم . پدرم اسب ها و قاطرها و همراهان را برگرداند و ما از بهار تا همدان را با درشکه رفتیم. همدان سال 20و21 با میدانی که به نظرم بسیار باشکوه می آمد و بازار سرپوشیده و تیم ها و حجره ها در نظرم (که جز قصبه تکاب جایی را ندیده بودم) جلوه ای داشتند. مادرم به مداوای اگزمای دست هایش پرداخت و پدرم اغلب به حجره عنایت الله معدنچی می رفت که طرف تجاری او در همدان بود علاوه بر خانواده ما، گروهی دیگر نیز از تکاب به همدان کوچیده بودند. از جمله آنها سردار افشار فئودال بزرگ بود. پدرم گاهی به خانه آنها می رفت، آنها در منزل مجللی سکونت کرده بودند. اما ما در خانه کوچکی در کوچه کبابیان. خانه ای با حیاط کوچک که در وسط حیاط حوض کوچکی بود درکنار آن چاهی و بر روی چاه تلمبه ای . دو اطاق نمور و غیر قابل سکونت در پایین و دو اطاق کوچک در بالا (طبقه دوم) که ما از این دو اطاق استفاده می کردیم. دست های مادرم زخم بود و نمی توانست کار بکند. عمه (خواهر بزرگ پدرم) همراه ما بود و کارهای خانه را او انجام می داد. قرار بود اقامت ما در همدان موقتی باشد به همین دلیل مرا به مدرسه نفرستادند.

در اواخر فروردین بود یا اوایل اردیبهشت که پدرم و بعضی دیگر از مهاجران قصد بازگشت کردند. زمستان سپری شده و راه ها از برف پاک شده بود . اتوبوسی گرفتند و دسته جمعی تا بیجار گروس با اتوبوس آمدیم، اما تکاب راه ماشین رو نداشت، ناچار با اسب و قاطر، منزل به منزل، به تکاب رسیدیم. تکاب دهی بزرگ یا شهری کوچک، با دو خیابان که یکدیگر را به صورت عمودی قطع می کردند، با چهارراهی که از تقاطع حاصل شده بود و محل تجمع فروشندگان دوره گرد بود، با جمعیت اندکی بیشتر از چهار هزار. دوباره باید به مدرسه بروم.

اما به آخر سال تحصیلی چیزی نمانده و چیزی از کتاب فارسی اول دبیرستان نخوانده ام. سال تحصیلی بیشتر در سفر و هجرت گذشته. اینک مهرماه 1321 و دوباره کلاس اول، از آنجا که مایه پیشین از کلاس اول داشتم از دانش آموزان دیگر جلو افتادم. آموزگار کلاس اول سید علی علوی بود. مردی با قدی بلند و با تحصیلات مکتبی اما دارای تجربه در آموزش الفبا و کلاس اول. آخر هرهفته نمره های بچه ها را جمع می زد و معدل می گرفت و برای هفته بعد به ترتیب معدل می نوشت از شاگرد اول تا آخر، نام من در بالای اسامی قرار می گرفت. شاگرد اول در تمام هفته های سال تحصیلی. پدرم به درس و مشق من توجهی نداشت در تمام پنج سالی که به مدرسه می رفتم یک بار به مدرسه نیامد. شاید برای آن بود که به این کار نیازی نمی دید. زیرا مدیر و معلمان مدرسه را هر روز در کوچه و بازار می دید. علاوه بر این با مدیر مدرسه دوست بود. لااقل هفته ای یک بار ابوالحسن هاشمی به دکان پدرم می آمد با هم می نشستند و اختلاط می کردند. لابد پدرم از او می شنید که حسن همیشه شاگرد اول است، مادرم به عکس پدرم توجه زیادی به درس و مشق من داشت. حتی قبل از رفتن به مدرسه الفبا را به من آموخته بود. اولین غزل حافظ را او به من در ده سالگی تلقین کرد و خواست که حفظ بکنم.

مادرم دختر آخوند ملانقی توتونچیان بود. ملانقی از آخوندهای خوش فکر بود، با رضاشاه مخالف بود،به همین دلیل مورد ایذا و آزار قرار گرفته بود. ملانقی باسواد شدن دختران را جایز یا لازم می دانست. خودش به دخترش( که مادر من باشد) سوادآموخته بود. مادرم علاوه بر سواد فارسی، سواد ترکی هم داشت،کتاب های ترکی را می خواند. ملانقی اصلا از ده دره وی بود و در زنجان طلبگی کرده بود. او در حدود سال های 1315 تا 1317 درگذشت. تاریخ دقیق فوتش در خاطرم نیست.

مادرم در ایام سوگواری ماه محرم گاهی به مسجد نمی رفت، در خانه می ماند، کتاب سحاب الدموع را که به ترکی است، می خواند. منظره ای جلوچشم حافظه ام هست که هرگز فراموش نمی کنم.

مادرم باصدای حزن انگیز داستان بریده شدن دستان ابوالفضل (ع) را می خواند در حالی که اشک از چشمانش جاری است. من کودک پنج ساله در برابر او نشسته ام، با حیرت او را تماشا می کنم. خواهرانم در کنار کرسی خوابیده اند. شاگرداولی تا آخر سال پنجم ادامه داشت. کارنامه های این سال ها را نگه داشته ام. بعد از نیم قرن به آنها نگاه می کنم: شاگرد اول در ثلث اول، شاگرد اول در ثلث دوم، شاگرد اول در ثلث سوم.

یکی از عوامل بیماری و سرایت در تکاب، حمام ها بود. حمام ها در آن وقت دارای خزینه بود. استحمام کنندگان داخل آن می شدند خود را شستشو می دادند یا غسل می کردند. در تکاب سه حمام وجود داشت: حمام عمومی مسلمان ها، حمام اربابی، حمام یهودی ها، یهودی های تکاب حدود یک سوم جمعیت بودند. اغلب آنها در خیابان دکان داشتند. متمول ترین آنها، شخصی بود به نام حاجی ابراهیم کلیمی، .

کلیمی های متمول به زیارت بیت المقدس می رفتند و با عنوان حاجی برمی گشتند. یهودی های مدرسه، حمام و عبادت گاه برای خود داشتند. مدرسه آنها پنج کلاسه بود به نام گنج دانش. یکی از معلمان این مدرسه، مردی بود از ده اغول بیگ. صبح ها که به دکان پدرم می رفتم او را می دیدم که با کت و شلوار و کراوات سوار بر الاغ از خیابان عبور می کند.

بعدها او را بیشتر شناخته و با من همکار و دوست شد. نامش میرزا رحیم رسولی بود. حاجی ابراهیم کلیمی وقتی توراتی به من هدیه داد. توران به زبان فارسی و چاپ لندن است. هنوز این کتاب را دارم. وقتی هم پدرم بره ای از آن مرا به حاجی ابراهیم بخشید و من بسیار ناراحت شدم. یکی از دوستان پدرم بره ای برای من فرستاده بود. بره با من مانوس شده بود همچون گوسفند بوستان سعدی، هرجا می رفتم به دنبالم می آمد. از دست من علف و پوست هندوانه می خورد و در کنار من می خوابید. پدرم روزی شخصی را فرستاده بود خانه، بره را ببرد. من نمی خواستم بره را از دست بدهم. در اطراف حیاط خانه می دویدم و بره پشت سرمن می دوید و نمی توانستند بره را بگیرند. آخر سر من و بره هردو خسته شدیم و بره به مذبح رفت و مرا به فراق خود گرفتار ساخت. یهودی های تکاب ، وقتی دولت اسرائیل تشکیل شد، از آنجا رفتند. فقرا به اسرائیل رفتند و ثروتمندها در همدان و تهران ماندگار شدند.

زمستان سال 23 حصبه گرفتم. روزها در بستر بیماری با تب شدید دست و پنجه نرم می کردم. در تکاب پزشک نبود. مرا با داروهای سنتی معالجه می کردند. از جمله توصیف کرده بودند شیر الاغ بخورم. پسر عمه ام از ده برایم شیر الاغ آورد. اما افاقه ای نکرد، تب روز به روز بیشتر می شد. اغلب هذیان می گفتم. یکی از دوستانپدرم تازه فوت کرده بود. در حال تب، توهم داشتم که او نمرده بلکه در بدن من حلول کرده است. فریاد می زدم جانعلی را از تن من خارج کنید. بعد از بهبودی بسیار در این باره فکر کردم: انسان می تواند هم خودش باشد و هم نباشد. مگر نه این که یک تب می تواند کسی دیگر را در بدن آدم حلول دهد.

 

بررسی و نوشته: دکتر حسن انوری
تدوین و آماده سازی برای انتشار در وب سایت : شهره السادات عربشاهی

 

 

موضوعات مرتبط : شهر و روستا    


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید