تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :2091

دو سال است که داریوش میرفندرسکی بین ما نیست و در این مدت مسائل حاد زیادی به میدان آمده است. اگر این جا بود کمتر پراکنده و بیشتر از ما روی چند مساله ی اصلی تمرکز می کرد. بیشتر به گفتگو نیاز داشت، بیشتر به گفتگو می پرداخت و ما را هم بیشتر به دنبال می کشاند. بیشتر ایده ی موزه را بعنوان دانشگاه زنده ی تاریخ بسط می داد. بیشتر به اصفهان می پرداخت و از خشک شدن درخت های شرق زاینده رود غصه می خورد و از راه و روش گستاخانه و بی پروای متروی اصفهان آزرده می شد و می گفت "مگر ممکن است؟!"، و بیشتر از همه، از نیمه کار ماندن ساخت موزه ی بزرگ خراسان برآشفته و دلخور می شد. حتما سفری برای بازدید از باغ جهان نمای شیراز می رفت تا نتیجه ی تبدیل باغ به پارک را ببیند و دلیل خشک شدن کاج های بلند را نشان دهد. به باغ فین کاشان می رفت تا از نزدیک دلایل خزان زودرس درختانش را ببیند و از آنهمه ساخت وساز چسبیده به آن شکایت کند و همسرش، دکتر فتانه نراقی را که از ساخت استادیوم ورزشی شکایت می کند تنها نگذارد. او همیشه به دنبال جنبه ی مثبت در هر چیزی می گشت تا برجسته اش کند و از ثبت جهانی باغ ایرانی و 9 باغ مشخص دیگر در یونسکو خوشحالی می کرد و ما را به مناسبتش به صرف چای و شیرینی دعوت می نمود. و سئوال می کرد: پس از ثبت باغ ایرانی چه برنامه ای بریزیم و پیش ببریم؟ برای حفظ حریم باغ شاهزاده در برابر هجوم بزرگراه چهار بانده می توان کاری کرد؟ در برابر همین استادیوم ورزشی چسبیده به باغ چکار می توان کرد؟ مگر نه این که ضرر را از هر کجا بگیریم منفعت است؟ اگر تونل بزرگ 65 کیلومتری انحراف آب از بهشت آباد شهر کرد که بنابر گفته مسئولان محلی ممکن است بهشتشان را " کور" کند یک ضرر باشد چرا نتوان آن را متوقف کرد و بجایش مثلا لوله کشی کرد؟ احتمالا او هم انگشت روی حق آبه ها می گذاشت و می گفت چرا پشت سد پر از آب است اما رودخانه ها خشکند، یا رودخانه ها پر آبند اما دریاچه ها خشکند؟! داریوش میرفندرسکی در برابر پیشنهاد یکی از مسئولان محلی آذربایجان شرقی برای کشاندن خط لوله ی آب از دریای مازندران به دریاچه ی ارومیه، با اختلاف سطح 13خخ متر و طول چند صد کیلومتر و جنس شور آب شاکی می شد و می گفت مگر قرار نبود آب شیرین یکی از سرشاخه های روی ارس را به دریاچه بریزند؟ او پیشنهاد می کرد درباره ی مدیریت آب مطالعه کنیم و راه حل بدهیم. از این جنس مطلب گزارش جالبی را از روزنامه ی ایران 21 تیر نقل قول می کنم :

محمد تقی توکلی- کارشناس ارشد مدیریت منابع آب

لزوم توجه به مديريت آب

قرارگرفتن كشور ما در كمربند خشك و نيمه خشك جهان، محدوديت‌هاي اقليمي ناگزيري را بر ما تحميل كرده است كه از همه مهم‌تر محدوديت منابع آب است. اما آنچه آن را تشديد مي‌كند نامتناسب بودن بارش در كشور است. متوسط بارندگي كشور حدود 250 ميلي‌متر است كه كمتر از يك سوم متوسط بارندگي سالانه دنياست، اما از اين مقدار اندك نيز حدود 90درصد در فصول سرد و مرطوب و عمدتاً در مناطق شمال و غرب كشور اتفاق مي‌افتد و حدود 52 درصد باران و برف سالانه در 25 درصد از سطح كشور ريزش مي‌كند، اين مسئله پاره‌اي از مناطق كشور را با مشكل كم‌آبي و در آينده با بحران آب مواجه خواهد كرد.

ميزان منابع آب تجديدپذير كشور بطور متوسط 130ميليارد مترمكعب برآورد شده كه 92 ميليارد مترمكعب آن به صورت روان آب سطحي در كشور جاري مي‌شود و 25 ميليارد مترمكعب آن نيز وارد سفره‌هاي زيرزميني مي‌شود.

در حال حاضر با بهره برداري از 118 سد مخزني حدود 41ميليارد مترمكعب از منابع آب سطحي مهار شده كه البته از اين ميزان حدود 30 ميليارد مترمكعب قابل برنامه‌ريزي و بهره‌برداري و اصطلاحاً قابل تنظيم است. در آينده با احداث 116 سد در دست اجرا و 153 سد در دست مطالعه كوچك، ميزان آب سطحي قابل تنظيم به حدود 56 ميليارد مترمكعب خواهد رسيد و اين حالت يعني حداكثر مجاز بهره‌برداري از منابع آب سطحي. از سوي ديگر وضعيت محدوده‌هاي مطالعاتي كشور از نظر بهره‌برداري از منابع آب زيرزميني رضايت‌بخش نبوده و همواره با كاهش ظرفيت منابع آب روبه‌رو هستيم، بطوري كه از 609 محدوده مطالعاتي فقط 63 محدوده داراي امكان توسعه آب و بقيه محدوده‌ها يا امكان توسعه ندارند يا بدتر از آن با كاهش حجم آبخوان مواجه هستند.

در يك نگاه كلي در حال حاضر حدود 97 ميليارد مترمكعب از منابع آب تجديدشونده مصرف مي شود؛ 34 ميليارد آن از منابع آب سطحي و حدود 63ميليارد مترمكعب از منابع آب زيرزميني تأمين مي‌شود كه در بخش شرب، صنعت، كشاورزي و ساير مصارف استفاده مي‌شود.

اگر بخواهيم تحليلي از وضعيت منابع و مصارف آب كشور داشته باشيم بايد اذعان كرد در برخي از مناطق كشور سرانه آب به كمتر از 500 مترمكعب براي هر نفر در سال رسيده است. اين در حالي است كه مطابق شاخص‌هاي علمي اگر سرانه آب به كمتر از 1300 مترمكعب در سال براي هر نفر برسد آن منطقه در وضعيت بحراني آب قرار دارد. در حال حاضر اگرچه سرانه آب در كشور با در نظر گرفتن 70 ميليون نفر جمعيت به حدود 1850 مترمكعب رسيده اما با توجه به نرخ رشد جمعيت پيش‌بيني مي‌شود در سال 1405 با 95 ميليون نفر جمعيت سرانه آب به حدود 1300 مترمكعب برسد كه در آن زمان رسماً وارد مرحله بحران آبي خواهيم شد.

چشم‌انداز آب كشور با توجه به ساختار و شيوه فعلي مصرف، نگران‌كننده است. گسترش روزافزون نيازها و تقاضاها در جامعه كه ناشي از رشد جمعيت و گسترش فعاليت‌هاي كشاورزي، صنعتي، توسعه شهرنشيني و ارتقاي رفاه عمومي مي‌باشد از يك طرف و ثابت بودن منابع آب تجديدپذير (بدون لحاظ كردن آثار تغييرات آب و هوايي و يا خشكسالي‌ها) و ورود آلودگي‌هاي ناشي از فاضلاب‌هاي توليدي در بخش‌هاي مختلف از طرف ديگر، موجب محدوديت توسعه منابع آب مي‌شود، ضمن آنكه ايجاد تعادل در عرضه و تقاضاي آب و پايداري در حوضه‌هاي آبريز روز به روز مشكل‌تر شده و به چالش اصلي مديريت آب كشور تبديل شده است. مديريت آب كشور از دهه گذشته با تغيير رويكرد از مديريت تأمين و عرضه به مديريت توأمان عرضه و تقاضا و در تكميل آن به مديريت يكپارچه و به هم پيوسته منابع آب سوق پيدا كرده است.

اما با وجود اقدامات مؤثر در مديريت آب كشور هنوز برخي از چالش‌هاي مديريت منابع آب به قوت خود باقي است.

او و فتانه که تز دکترای دانشکده ی فلورانس را در باره ی بازسازی سر پل تجریش داده بودند، چند سال بعد هم با دقت و هنر بسیار، با یک اکیپ کامل از همکاران پروژه ی ارسباران را طراحی کردند، یا باغ شهر یکی از محله های ساری را با شرکت مردم محل به مدت چهار سال طراحی کردند و به تصویب سازمان مسکن و شهرسازی رساندند، که وزیر وقت درباره ی این طراحی شهری گفته بود از آنچه انتظار داشته بیشتر است و خودش به عنوان یک پروژه ی پیلوت کلنگش را می زند، چگونه می توانست در برابر خطر خشک شدن طولانی مدت زاینده رود ساکت بماند و دست روی شالیزارهای پر آب غرب زاینده رود نگذارد و مساله ی مدیریت آب را مرکز توجه قرار ندهد و برای یافتن راه حل آن پیش قدم نگردد؟.

از او نظرش را در باره ی عبور مترو از زیر چهار باغ پرسیده بودند و دوبار نظرمرا هم پرسید اما نتوانستم پاسخ بدهم و بار دوم خودش گفت " لابد برای این که وقتی توریست ها از ایستگاه مترو جلوی مسجد مادر شاه بیرون می آیند در برابر شگفتی آن زیبایی شرقی خشکشان بزند و بگویند وای! چه زیباست! در گفته اش طنز بود و موافق کار متروی اصفهان نبود و نماند بقیه اش را ببیند و سر بجنباند و از این رسوایی بزرگ شاکی نشود. بعدها ماجرای تونلی در شهر رم را شنیدم که از وسط کاخ مدفون همسر نرون، امپراتور روم گذشته بود، به فکر زیر خاکی ها افتادم، و وقتی برش زمین و لایه های آن را نزدیک میدان قدیم دیدم این حدسم تقویت شد. حالا که مترو از زیر میدان نقش جهان عبور کرد، برای ساختمان های تاریخی آن سنسور لرزه نگار می گذارند تا درجه لرزش آن ها را هنگام عبور مترو بسنجند .

او عادتش بود روی مسائل مشخص و ملموس انگشت بگذارد و فشار را نگه دارد تا جوابش را بیابد. فیلسوف بود. شاعر بود. اهل سینما و اهل تاریخ بود اما در هوا میان زمین و آسمان دست و پا نمی زد، فلسفه بافی نمی کرد و بیشتر از ما غصه می خورد چون درگیر مساله می شد و لای چرخ دنده هایش گیر می کرد. طنز مناسب به کمکش می آمد تا چرخ دنده های خشک را روغن کاری کند و از شدت اصطکاک کم کند. مهندس اشکان غلامپور تعریف می کند در جلسه ای با مسئول میراث فرهنگی، فکر کنم در باره ی معماری داخلی موزه ی بزرگ خراسان، داریوش برافروخته بود و شکایت می کرد. این بار طنز از طرف مقابل به کمک آمد و آن مدیر پرسیده بود "شما فکر می کنید پدرهای ما همدیگر را می شناختند؟". باید داریوش را تصور کنیم که غافلگیر شده، لحظه ای صبر کرده دلیل این سئوال عجیب را بفهمد و بعد گفته فکر نمی کنم! و مدیر مسئول گفته " پس چرا فکر می کنید ما با هم پدر کشتگی داریم؟". زده بود روی رگ طنز خود داریوش و می توان حدس زد چگونه شکفته شده باشد.

گرچه روغن کاری چرخ دنده های بورکراسی کفایت نداد و داریوش میرفندرسکی از اصطکاکش سوخت اما ما توانایی طنز را با ظرفیت و خصوصیات یک فرد اندازه می گیریم نه با مقیاس چرخ دنده های بزرگ ماشین بی احساس و کند و کودن بورکراسی. برای انسانی کردن دیوان سالاری تاریخ نه ظرفیت یک فرد یا افراد، گرچه توانا مانند داریوش میرفندرسکی، که یک جنبش فرهنگی و اجتماعی نضج یافته و با برنامه لازم است تا مدیریت بر خودش را کم کم به دست بگیرد و دم ودستگاه را مستحیل کند. در ضمن، طنز هست و طنز. طنز نباید زننده باشد. طنزی که به دیگران آسیب برساند طنز نیست، ریشخند و تمسخر است و به همین خاطر قسمتی از نوشته ی کالو ماریا چیپولا، تاریخ نگار ایتالیایی را در باره ی طنز می آورم :

زندگي مساله اي جدي و اغلب تراژدي است، اما گاهي هم خنده‌دار ميشود.
يوناني‌هاي باستان، معناي تراژدي زندگي را عميقا حس ميكردند و آن را پرورش ميدادند. رومي‌هاي باستان، كه بيشتر اهل عمل بودند، به زندگي مانند يك تراژدي نگاه نمي‌كردند اما آنرا جدي ميگرفتند، در نتيجه از ميان تمام كيفيات انساني بطور خاصي وخامتها و جنبه‌هاي سنگين آنرا پر بها ميدادند و سبكبالي را كمتر در نظر ميگرفتند.

تعريف و درك تراژدي كار مشكلي نيست و اگر كسي به سرش بزند قيافه‌ا‌ي تراژيك بخود بگيرد زياد دچار درد سر نخواهد شد، حتي اگر طبيعت پيشاپيش كمكي به اين نياز او نكرده باشد. جدي بودن هم كيفيتي است كه نسبتا آسان ميتوان فهميد و تعريف كرد و به عبارتي عمل به‌آن هم آسان است. اما آن چه كه تعريفش مشكل است و هركسي توانائي درك و احساس آن را ندارد و نميتواند به آن ارزش بدهد كميك بودن و خنده آور بودن است. طنز، كه عبارت است از توانائي فهميدن و ارزش نهادن و بيان چيزهاي خنده‌آور و كميك، استعدادي است كه در ميان نوع بشر تقريبا كمياب مي باشد.

روشن است كه طنز پيش پا افتاده و زمخت و عاميانه و پيشاپيش ساخته شده (مانند جوك و شوخي) در دسترس همه است اما طنز واقعي اينها نيستند. اينها جنس بدلي طنز‌ند. كلمه‌ي طنز umorismo از كلمه‌ي umore به معناي خلق و خو برگرفته شده و اشاره به يك آمادگي ذهني ظريف و شادي است كه معمولا بر تعادل رواني و سلامت بدن متكي مي باشد. گروه‌هاي زيادي از نويسندگان و فيلسوف‌هاي علوم (epistemologia) و زبان شناسان پيوسته كوشيده‌اند تا طنز را تعريف كنند و آن را توضيح بدهند. اما ارائه‌ي تعريفي از طنز كاري است سخت، يا شايد غير ممكن. به اين دليل كه اگر معناي يك شوخي طنزآلود را نگيرد، توضيح آن عملا بي‌فايده است و ميتواند نتيجه‌ي معكوس داشته باشد. بديهي است كه طنز عبارت از توانائي هوشمندانه و نازك بينانه‌اي است كه ميتواند جنبه‌هاي خنده آور و كميك واقعيت را برجسته كرده و به نمايش بگذارد.

اما مطلب ازاين هم شورتر است. قبل از هر چيز، و همانطور كهDevoto و Oli نوشته‌اند، طنز نبايد موضعي مخالف و دشمنانه داشته باشد، برعكس، بايد خونگرمي انساني ژرف و حتي بخشاينده و پر انعطاف داشته باشد. مضافا اين كه طنز گو به درك غريزي از زمان و مكاني كه طنز در آن دارد بيان ميشود نياز دارد. مثلا شوخي بر بالين كسي كه در حال جان كندن است در باره‌ي شرايط بد و كوتاه مدت بودن عمر بشر، طنز نيست. از طرف ديگر، آن نجيب زاده‌ي فرانسوي ( دانتون) كه داشت از پله‌هاي داربست گيوتين بالا ميرفت و پايش به پله گير كرد و سكندري خورد،و به طرف جلاد برگشته و گفته شنيده‌ام كسي كه پايش گير كند و سكندري بخورد بد مي آورد، لياقت اين كه سرش روي بدنش بماند را داشت.

طنز به قدري به انتخاب دقيق و مشخص لغاتي كه با آن بيان ميشود بستگي دارد كه به سختي ميتوان آنرا از زباني به زبان ديگر ترجمه كرد، و اين بدان معناست كه يك طنز بقدري آغشته به خلق و خو و فرهنگي كه در آن شكل گرفته هست كه اگر به محيط فرهنگي ديگري برده شود كاملا غير قابل درك ميشود.

طنز از شوخي جداست. هنگام شوخي آدم به ديگران مي خندد اما هنگام طنز همه با هم ميخندند. شوخي كشمكش و تنش بوجود ميآورد. اگر طنز به اندازه و به موقع گفته شود (يعني اگر باندازه و بموقع گفته نشود، طنز نيست) عاليترين وسيله براي كاهش تنش و گشودن اوضاعي درد‌آور و آسان كردن روابط انساني است.

بنابراين، من عميقا اعتقاد دارم كه هرگاه فرصتي براي بكار بردنن طنز بدست آيد، وظيفه‌ي اجتماعي حكم ميكند كه آنرااز دست ندهيم. اين ملاحظه‌ل ساده باعث شد كه اين دو مقاله‌ي كوچك را بنويسم. در اصل، سالها پيش، در 1973 و در 1976، اين دو مقاله به زبان انگليسي منتشر شد و فقط براي گروه محدودي از دوستان به چاپ رسيد.

به یاد نمی آورم وقتی موضوع جابجایی پایتخت مطرح شد داریوش هنوز بین ما بود یا نه. اما از آن جایی که این موضوع باز هم و به شدت با مساله ی دم و دستگاه عریض و طویل بورکراسی طفیلی سر و کار دارد و میرفندرسکی چه از نظر تاریخی و چه در زمینه ی مشخص و ملموس ایرانی آن راخوب می شناخت، به احتمال زیاد مورد موشکافی او قرار داشت. بالاخره، کلان شهر تهران را که مانند یک شخص بیمار بسیار فربه زیرش را پاک نمی کند و آسم و تصلب شرائن دارد و بزک هم می کند خوشگل بنمایاند، یا باید تحت یک رژیم سخت قرار داد تا لاغز شود، پا شود تا زیرش را تمیز کنند یا باید بحال خودش گذاشت و رفت سراغ یک شخص جوان و چابک. فعلا از حرارت این موضوع کاسته شده و مسائل حادتر جایگزین شده اند. جابجایی پایتخت یا به عبارت دیگر ساختن یک شهر مدرن جدید که مناسب یک پایخت به روز، دینامیک و الکترونیک در مقیاس کشوری و منطقه و بین المللی باشد، برای سوداگران ایرانی و خارجی لذت زیادی داشت و اشتهای فراوانی را تحریک می کرد و به احتمال زیاد در مراحل نخست اجرای زیر ساخت ها و تاسیسات معوق می ماند.

احمدی نژاد موضوع را وارونه کرد و پشنهاد داد اداراتی که محل کارشان در تهران نیست بروند جایی که فعالیت دارند و برای این کار هزینه و تسهیلات گذاشت، اما با مقاومت منفی عملی و ادبی دستگاه، این ایده که جنبه ی اصلاحی مثل رژیم سخت غذایی و کمی هم درمانی با جراحی های کوچک موضعی داشت و نقش هویج بیشتر از وزن چماقش بود، منتفی شد و طرح پیش نرفت و در پیچ و خم های اداری و دسته بندی و خانوادگی گیر کرد. این کلاف سردرگم برای مغز متفکر و درگیر داریوش میرفندرسکی موضوعی داغ برای دست و پنجه نرم کردن می شد که احتمالا با مساله ی ادغام وزارتخانه ها به روز نیز می شد. موضوعی میان اصلاح یا انقلاب، اصلاحی مناسب یا انقلابی ممکن، و دیگران را هم درگیر می کرد. گفتگو به راه می انداخت و گوش می داد. گوش دادن کیفیت بزرگی است، یعنی دیگران را، هرکه باشد و همانطور که هست قبول دارد و حتما هم مجبور نیست حرف آخر را بزند. چشم به زیر می انداخت و به فکر فرو می رفت، سبک و سنگین می کرد، حتی اگر در مساله گم شود و زمان را فراموش کند تا پاسخ مناسب را بیابد. می بایست او را به زور مجبور می کردیم زمان را بخاطر بیاورد و روی زمین برگردد، و این کار بسیار مشکلی بود و زیر بار نمی رفت و ظاهرا حق با ما بود اما آخرش حق با او بود، چون آن قدر که ما زور زدیم تا پروژه ی موزه بزرگ خراسان را در موعد مقرر تحویل بدهیم، چند سال طول کشید تا کار راه بیفتد و تمام مصالح و اجزای آن بسیار گرانتر شده بود.

وزه ی بزرگ خراسان. مشهد مقدس- کوه سنگی

پروژه ی موزه ی بزرگ خراسان- کوه سنگی برای او زیاد مهم بود. مثل این بود که حاصل تمام زندگی حرفه ای و هنری او باشد و بارها در کشمکش هایم با داریوش برسر اجرایی کردن پروژه، که در کلیاتش دائما بلند و کوتاه و چاق و لاغر می شد و در جزئیاتش که واویلا! او می گفت ما همین موزه را داریم تا به بهترین شکل به سرانجام برسانیم و باید بهترین ها باشد و هربار می کوشید من را به ادامه کار ترغیب کند، و در حقیقت یک قرارداد شش ماهه هجده ماه طول کشید و مرتب اتفاقات و درگیریها پیش می آمد و سرها افتاد و مهندس چراغ زاده هنوز هم دلخور است. یکی از مهمترین مشکلات موزه این بود که، برخلاف ایده ی یکپارچه ی پروژه با ستون های زیبای استوانه ای به قطر 85 سانتیمتر، مهندس سازه آن را به پنج تکه تقسیم کرد پر از درزهای انقطاع و انبساط، و پلان ستون هایش هم مربع با اضلاع 120 سانتیمتری و تیرهای کت و کلفت و سنگین و سرگیر. این جنگ شاید یکسال طول کشید و مهندس سازه کوتاه نمی آمد. دکتر گاهی عاصی می شد و به من می گفت مگر مهندس سازه شمایی؟ برای اطمینان از امکان عملی یکپارچگی سازه قبلا به رفسنجان رفته و موزه ی آن را همراه با مهندس شهوند بررسی کرده بودم. بالاخره با کمک مهندس محاسب در مورد یکپارچگی سازه ی بتنی، و کمک مهندس ژیانفر برای بالا بردن مقاومت بتن از 220 به 300 به نتیجه رسیدیم، درزها از بین رفتند و قطر ستون ها به 80 سانتیمتر برگشت و پروژه با 200 شیت بزرگ معماری چاپ و در روز قرارداد، اول بهمن، تحویل داده شد. می ارزد که سیر آفرینش ایده ی این موزه ی بزرگ، بعنوان یک اثر ملی، دلایل تاریخی، معماری، هنری و اجتماعی آن ارزیابی شود تا معمایی نباشد که چو حل گشت آسان شود. شاهد مستقیم و دائم این پروژه ی منطقه ای با اهمیت ملی، خانم دکتر نراقی این روند را توضیح می دهند اما به چند نکته اشاره می کنم.

مکان موزه.

چیزی نمانده بود که به علت دست اندازی های شهرداری وقت، که سازه های خصوصی موجود را بر نمی داشت، جای موزه به یک باغ دور دست منتقل شود. بعید نیست اگر چنین اتفاقی نیز می افتاد، وزن مخصوص و نیروی ثقل و هاله ی مغناطیسی موزه باعث شود آن مکان شاخص شود. اما جای موزه، گیریم بر حسب اتفاق، کنار کوه سنگی بود و همان جا ماند. گرچه این موزه بخشی از پروژه ی یک پارک بزرگ بود که مهندس پاسبان حضرت و دفتر او طراحی کرده بود اما آن نیز اتفاقی نبود. آخرسر گفتنی، وجود کوه سنگی را هم در آن مکان نمی توان اتفاقی دانست. این کوه سنگی، چه اسیدی، قلیایی یا خنثی، نوک برآمده ی هیکل بس بزرگی است که ریشه در لایه های سنگی زیرین قشر زمین دارد، اما چرا این جا سر برآورده است را یا از خود کوه باید پرسید یا از لایه های بالایی روپوش زمین. بدون شک چنین قله هایی که به نظر یتیم و تنها می آیند، برآمده از رگه های طولانی قشر یا حتی روپوش زمین اند و دارای نیروی ثقل و مغناطیس و حرارت خاص خود هستند، که جاذب و جذاب می باشند.

اما شکل و مفهوم معمارانه ی آن می توانست هر شکلی باشد زیرا محیط طبیعی یا مصنوعی مکان شکل خاصی را دیکته نمی کرد. درک شهودی میرفندرسکی و انسجام ایدئولوژیک او مانند یک مهره ی تلفیق و ترکیب میان سنت، حکمت، تاریخ، با معماری مدرن و نیازهای بالفعل و بالقوه جامعه ای پویا، متحرک و متحول، در جستجوی فرهنگ و هوویت ادبی و تاریخی و حال خود، باعث شد سازه ی نادری قصر خورشید بعنوان الگو برگزیده شود. این شناخت و این انتخاب آنقدر نیرومند و قوی بود که بتواند از طرف برگزار کنندگان میراث فرهنگی و احتمالا آستان قدس رضوی انتخاب شود. بعد ها بر این انتخاب ایراد گرفته شد که شاید استوانه ی سنگی قصر خورسید نیمه تمام بوده و گنبد بلند اصلی، مانند گنبد دو پوسته ی گور امیر تیمور در پایتخت زیبایش سمرقند، ساخته نشده. اتفاقا در جایی یک طراحی قدیمی از چنین برج مشابه و بدون گنبدی دیدم و همان زمان این موضوع بجا مانده در ذهنم حل شد و اگر داریوش بود به او نشان می دادم و نظرش را می پرسیدم. شاید می گفت می دانستم!

داریوش به کالبد فضایی موزه احاطه ی کامل داشت و باعث می شد همیشه غافلگیر شویم و تحسینش کنیم. شکل استوانه ی دو لایه ی مرکزی موزه با پر و خالی ها و برش های متوالی همیشه باعث می شد در آن گم شویم و مجبور بودیم برای درک موقعیت اجزا، به مختصات اصلی رجوع کنیم، در حالی که داریوش هر نقطه ای از آن را در هر طبقه و ارتفاع و موقعیت بلافاصله و به راحتی درک می کرد و تصور می نمود و پاسخ آن را آماده داشت.

امروز که دچار اینهمه معماری بولهوسانه شده ایم داشتن بهانه ای برای صحبت از معماری و از افکار یک معمار فرهیخته به نام محمد امین- داریوش میرفندرسکی بسیار نیکو و بجاست. این بهانه را بدست بیاوریم و مکان و سازمانی برای این که با او باشیم و ایده هایش را بپرورانیم درست کنیم. و، اگر داریوش بود می گفت فرخ اینقدر حرف نزن! یا بگو آیا توسعه ی پایدار در مکانیسم نظام سرمایه داری ممکن است یا آنتی تز آن هست؟

فرخ باور - 21 تیر 90



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید