Error parsing XSLT file: \xslt\ammiBreadCrumb.xslt تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1143

ایران عهد قاجار - قسمت ششم

کوششهایم برای پیدا یک سگ، که موقع سفر به درد نگهبانی بخورد، به نتیجه نرسید و چون در تمام کریم خان فقط دو سگ وجود داشت از پیدا کردن سگ منصرف شدم.

در حالی که از نحوه سپری شدن روز و از اطلاعاتی که راجع به اولین روزهای سفر در کویر به دست آورده بودم، راضی بودم، موقعی که خورشید مثل گل آتش غروب می کرد به چادرم برگشتم. شب کاملاً روشن و آرام بود و مهتاب باشکوه بود. تازه ساعت نه بود که حرارت هوا 2/7 درجه زیر صفر بود. اگر هوا همین طور بماند سفر با موفقیتی خواهیم داشت. ابوالقاسم که در خلال روز خواب آلود است، شبها سرزنده می شود و داستانهایی تعریف می کند، که رفقایش از شنیدن آنها از خنده روده بر می شوند.

من پیش بینی می کردم، شاید روز یکشنبه، هفتم ژانویه نتوانیم حرکت بکنیم و به این دلیل وقتی که ساعت 5/6 صبح ابوالقاسم و کدخدا مرا بیدار کردند، تا به من پیشنهاد بکنند، که به خاطر تدارکات سفر چهارروزه کویر از سفر امروز صرف نظر بکنم، تعجب نکردم.

آن قدر خسته بودم که با پیشنهاد موافقت کردم و بی میل نبودم، که طبق معمول همیشه دستگاههای هواشناسی را ببینم و بعد دو ساعت دیگر بخوابم. این اقامت یک روزه خیلی لازم بود ، چون تصمیم گرفتم، سعی کنم تا ببینم آیا می توانم ذخیره بیشتری از علف خشک و کاه دست و پا کنم. این ذخیره می بایست از قلعه نو و دیگر روستاهای اطراف تهیه می شد، که پیش از غروب آفتاب دست نمی داد. از چشمه ای که در فاصله یک فرسخ و نیمی ده بود آب شیرین خوبی آورده شد. دو مشک بزرگ و چهار کیسه مشک مانند، که از پوست گوسفند درست شده بود، به اندازه دوبار سنگین شتر.

من خودم قسمت زیادی از روز را در خانه کدخدا، که در همسایگی چادرهای ما قرار داشت به سر بردم. این خانه ساختمانی است گلی و کم ارتفاع که به صورت چهارگوش ساخته شده است و سقف هر اتاق گنبدی است از خشت، چون در این جا در حاشیه کویر برای سقف ساختمان چوب وجود ندارد. این سقفها که شبیه لایه زنبور است، مشخصه همه روستاهای کوچکی است، که در سر راهمان، در شرق خواهیم دید. این گنبدها بهترین راه عملی مسئله است و بهترین روش است برای استفاده از وسایل ساختمانی موجود در محل، علاوه بر این فایده بزرگ این گنبدها که از خشتهای کلفتی ساخته شده است، این است که در تابستان سوزان و خشک داخل کلبه خنک می ماند.

ایران عهد قاجار

 
در وسط اتاق نشیمن، که وقتی من وارد شدم، بانوی خانه مشغول تمیز کردن آن بود، میزی قرار دارد که یک پا ارتفاع دارد و رویش لحافی انداخته شده است که از هر طرف مقداری روی زمین افتاده است. زیر کرسی زمین کمی گود شده است و در این گودی منقلی با گل آتش قرار دارد.

دور کرسی می نشینند و لحاف را روی زانو می کشند و آن را از دو طرف زیر رانهایشان می چپانند و به این ترتیب تمام پایین تنه به خوبی گرم می شود و در این حالت غذا می خورند، با کارهای دستی خودشان را مشغول می کنند، با همدیگر گپ می زنند و یا آن قدر بیکار می نشینند تا ریششان سفید بشود.

زیر سقف یک گنبد خراب مطبخ قرار داشتدر این جا زنی مشغول پختن نان بود. او تکه ای از خمیر می کند و آن را روی قطعه سنگ صاف و گردی قرار می داد، کمی آرد رویش می پاشید و بعد با نوردی چوبی خمیر را پهن می کرد تا به صورت ورقه ای به کلفتی یک نمد درآید. بعد با حرکت ماهرانه ای طوری خمیر را بین نورد دست در هوا این طرف و آن طرف می برد تا مثل کاغذ نازک بشود و بعد آن را روی ساجی که روی اجاقی پر از گل آتش تپاله بود، می کوبید. لواش دیگری روی لواش اولی قرار می گرفت و بعد هر دو با هم برگردانده می شد، به طوری که از هر لواش فقط یک روز سرخ می شد. برای پولی که پرداختم، هنوز شب نشده این زن نجیب دو کیسه نان برایم پخته بود.

بعد من دو ساعت دیگر روی یک کیسه آرد، جلوی خانه کدخدا، نشستم و کدخدا و چند مرد و زن دختر را نقاشی کردم دخترها همه لباسهای سبک سرخ رنگ به تن داشتند و لچکی به سر بسته بودند. آنها یا پابرهنه بودندو یا کفشهای بد چوبی به پا داشتند.

دو تا از دخترها به نظرم خیلی زیبا بودند، اما این زیبایی شاید به این خاطر بود که در این سرزمین که همه چادر به سر می کنند، به ندرت یک چهره زنانه دیده می شود. موهای آنها سیاه است، موج ندارد و بیشتر وز کرده و بافته است. چشمهایشان قهوه ای تیره و تقریبا سیاه است و مژه های سیاه به چشمها سایه می اندازد و آنها را سیاه تر می کند. دندانهای سفید و سالم در میان لبهای سرخ برق می زند. دستها را کار سخت و زیاد خراب کرده است.

مطلب دیگری که در مورد این مخلوقات می توان گفت، این است که پاهایشان خیلی کثیف است، دخترها کمی خجول بودند، اما چشمهایشان به رنگ ذغال برق می زد و با این که بشاشت خود را پنهان می کردند، شیطنت از چشمهایشان می بارید. آنها کم کم آن قدر در آتلیه نقاشی من جمع شدند، که با رسیدن غروب که مجلس را به پایان رسانید، از نقاشی صورتها فارغ شدم.

در اطراف جمع خانمها پیرمردها و پیرزنهایی جمع شده بودند؛ که با مقایسه با بشاشت دیگران، حرکات مضحکی داشتند. مطالعه این گیاه های تازه و جوان و پوست قهوه ای دنیای دست نخورده، که در زمینی خشک، میان نخلها و واحه ها رشد می کنند، لذت آور بود. زندگی معنوی آنها در دست زندگی خاکیشان نبود، اما بی خیال هر چه برایشان پیش می آید خوش است.

با کنجکاوی زیادی مرا زیر نظر داشتند و تاوقتی که مداد من در حرکت بود، لحظه ای نگاهشان را از آن برنگرفتند. یک بار وقتی یک قربانی جدید، که من از میان جمع انتخاب کرده بودم، نتوانست فوراً تصمیم بگیرد، که مدل من بشود، از طرف هم قبیله ایهایش به طرف کیسه آردی که روبروی کیسه آرد من بود کشانده شد.

روز به این ترتیب سپری شد و وقتی که به اتراق برگشتم خورشید داشت غروب می کرد و مردان مشغول گرفتن سوراخ مشکها و به هم پیوستن آنها بودند. البرز با شکوه تر از همیشه روی زمین قد علم کرده بود. شب سرد هوا را باز هم تمیزتر کرده بود. در حالی که تمامی منطقه مدتی بود، که در سایه قرار داشت و نفس نسیم که خنکی بسیار ناچیزی داشت، -این پیک پیشتاز شب- وزیدن گرفته بود، انعکاس ضعیفی از سرخی شفق هنوز مشغول نوازش کوه عظیم الجثه بود. قلعه دماوند آخرین نقطه ای است در افق که با خورشید فراری وداع می کند.

در سمت جنوب راه دوازده امام مثل تصویر سایه تیره و پررنگی به چشم می خورد و سیاه کوه بیشتر از دیروز خودش را نشان می داد. که حالا منتظر ما بود. وقتی از میزبانمان اسم کویر را پرسیدم، جواب داد «بیابان»، کلمه ای که معنیش در حقیقت بی آبی است و از این نظر معمولاً به جای کلمه کویر به کار می رود.

در انجمن مردگان

در زمینی تقریباً هموار، که گاهی وسیله میانه چای زیر آب می ماند، از روی پل باشکوهی، که از سنگ و آجر ساخته شده است می گذریم. روی پل سنگ فرش است و دیوار کوتاه طرفین پل از آجر است. در قسمت جنوبی با تیرهای تلگراف انگلیسی در دیوار پل کار گذاشته شده است. حالا فقط یک دهم از بستر رودخانه پوشیده از آب بود. در شمال و شمال شرقی دروازه سنگی دره ای که کوهها را شکافته است به چشم می خورد. موقتا یکی از بازوهای قافلانکوه ما را از قزل اوزن جدا می کند.

قافلانکوه به رنگ تیره و حالتی تهدید کننده روبروی ما سر کشیده است. سربالایی کتل اصلی شروع می شود، اما طبق معمول، جاده با پیچ و خم از کوه بالا نمی رود، بلکه در امتداد نهری، که از کوه پایین می آید و در حاشیه سمت چپ دامنه کوه روان است، قرار دارد.

راه گاهی چنان باریک می شود که اسبها به سختی در ان جای می گیرند. یک مرتبه اسب کناری به طرف لبه راه فشرده شد، اما چون بایراق به اسبهای دیگر بسته بود، در لحظه ای حساس، دوباره خود را از سرازیری بالا کشید. از میانه سه تا عمله چابک با خودم آورده بودم، تا پیاده ما را همراهی کرده و همواره آماده خدمت باشند و در مواقع ضروری درشکه را هل بدهند و وقتی که اسبها دیگر قدرت بالارفتن را ندارند و درشکه اجباراً عقب عقب می رود، زیر چرخها سنگ بگذارند. با کمک این عمله ها در مدتی کمتر از دو ساعت به بالای کتل رسیدیم.

در بالای کتل، آن جا که به دو زائر کربلا، که در حال بازگشت به خانه هایشان بودند برمی خوریم، برش عمیق و مشخص دره قزل اوزن، میان کوههای شیب تند، چشم انداز بسیار باشکوهی دارد. بعد دوباره با سرعت سرازیر می شویم. طوری که دو چرخ عقب بایستی محکم بسته شوند، تا بتوانیم ترمز بکنیم. روی رودخانه ای که آبش به مراتب بیشتر از میانه چای است، پلی سه طاقه قرار دارد، که آب بافشار از میان طاقها می گذرد. قسمتهایی از پل خراب بود و اگر این پل به موقع تعمیر نشود، تمام پل فرو خواهد ریخت.

مدتی چند از راه از آبگرفتگی سکو مانند ساحل سمت راست می گذرد، که قسمتهایی از آن را آب برده است و مجبور می شویم که از بیراهه های کوچکی استفاده بکنیم. در جنوب جنوب غربی بستر رودخانه دیده می شود، که ما آن را حالا در سمت راست پشت سر می گذاریم، تا دوباره به زحمت از شیب تند تنگه دیگر بالا برویم. راه پیچ و خمی که از میان تپه ها و دره ها می گذرد، بالاخره ما را به دهکده تیره رنگ جمال آباد می رساند.

در این جا من طبق معمول در چاپارخانه منزل می کنم. با این که از جمال آباد تا میانه چندان فاصله ای نیست، در این دره از مله -کنه ای که از آن یاد کردم- خبری نیست. این کنه، که در خانه هایی قدیمی یافت می شود، وقتی می گزد قربانیش را از چهل روز تا دو ماه مریض می کند.

رفته رفته راه هموار می شود. البته باز هم تپه هایی چند به چشم می خورد، اما هر چه بیشتر به طرف جنوب می رویم، گرایش تپه ها به هموار شدن و هم سطح گشتن با زمین بیشتر می شود. صحرا با بوته ها و خارهای زرد و تیره و گاهی با لکه های چمنش، با حالتی که مخصوص کویر است، با رنگی زرد و تیره و سرخ به چشم می نشیند. مسافرین که تعدادشان چندان هم کم نیست، هم برای سواری و هم برای حمل بار، فقط از الاغ استفاده می کنند. ما حالا خیلی آهسته از ساحل سمت راست زنجان رود، که در نزدیکی قافلانکوه به قزل اوزن می ریزد بالا می رویم.

بین چند چنار و بید انگشت شمار دهکده سرچم قرار دارد، که تنها خیابانش چندین کاروانسرا دارد. به نظر تنها اهمیت سرچم در این باشد، که به کسانی که بین تهران و تبریز و طرابوزان سفر می کنند، محلی برای استراحت در اختیار می گذارد.

در محوطه چهار گوش کاروانسرا، گروههای مختلفی از مردم مذهبی، که مسافر کربلا بودند و بازرگانان همراه غلامانشان و مسافرین دیگر و سربازها که عازم تبریز بودند، دیده می شود. جز این دهکده ارام و خاموش بود و قسمت بزرگی از این ده، که در عین حال جاده هم بود، عبارت از خانه هایی که از باران به سختی آسیب دیده اند و دیوارهایی که رو به ویرانی است. در چاپارخانه ده از آدمیزاد خبری نبود، ناچار به راه خود ادامه دادیم و از کاروانسرایی که روی یک بلندی قرار داشت و به فرمان شاه عباس ساخته شده بود گذشتیم.

راه وارد بستر رودخانه می شود که پر است از سنگ و شن. در این جا دوباره راه رودخانه را می برد. در این موقع از سال آب رودخانه تقریباً شش متر مکعب در ساعت است. بیابان ناآباد و خشک و خالی است. فقط هر کجا که نهر یا جویباری به رودخانه برمی خورد، باتلاقهای کوچکی به وجود می اید. تزه کند [تازه کند] در کنار جاده قهوه خانه ای دارد. رفت و آمد جان می گیرد.

حالا اغلب به دسته های کوچک سرباز برمی خوریم، که پس از پایان خدمت سربازیشان در تهران به تبریز برمی گردند. آنها هست و نیستشان را بار شتر و الاغ کرده اند. اما این مدافعین آب و خاک چقدر فقیر و کثیف هستند. با کفش های خاک گرفته و شلوارهای نخ نما شده و کتهای پاره پوره در جاده ها ول هستند! لباس فرم این سربازها هزار چیز کم دارد و در کلاهشان به ندرت علامت و نشانی به چشم می خورد، که عبارت از شیر و خورشید است.

گاهی گله ای گوسفند بیابان را از حالت یک نواختش بیرون می آورد، اما این بیابان در مجموع نشانه ای است از کویر بزرگ ایران در شرق کشور، نشانه ای از آن سرزمین هموار و وسیعی که ویران و بی سبزه و خاکستری است و به ندرت یک قطعه سرزنده با یک واحه در آن دیده می شود.

در این ناحیه اقلاً یک بار یک حالت غیرعادی در یک نواختی جاده به وجود می آید: در یک از پیچهای راه دو وسیله نقلیه با سرعت از روبرو پیدا می شود. وسیله اولی آن قدر پر بود، که امکان سوار کردن یک نفر دیگر وجود نداشت. دو زن، دو غلام، چند بچه و شاگرد راننده که در عقب نشسته بود. از قیافه یکی از زنها -با این که با باشلق سرش را محکم پیچیده بود - به آسانی پیدا بود که اروپایی است، ما حدس زده بودیم، که بین راه تبریز-تهران، در جایی با همدیگر برخورد خواهیم کرد. چون آقای آورس شوهر این خانم، وقتی که من نداشتم.

مطالب مرتبط :

بررسی و نوشته:  سون هدین  ترجمه: دکتر رجبی
تدوین و آماده سازی برای انتشار در وب سایت : شهره السادات عربشاهی

 



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید