Error parsing XSLT file: \xslt\ammiBreadCrumb.xslt تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1334

ایران عهد قاجار - قسمت هفتم

تبریز را ترک می کردم، تازه وارد شده بود و قرار بود که جای آقای مورنارد ر بگیرد. زن او کاملاً جذاب و مهربان بود. ما ده دقیقه وسط جاده نگه داشتیم. در دقیقه اول خود را به همدیگر را معرفی کردیم و نه دقیقه بعد را با هم صحبت کردیم. خانم آورس نیمه سخت راه را در پیش داشت و من نیمه آسان را و بعد او مانند یک سراب در ابری از غبار از چشم ناپدید شد و من از نو سکوت وحتی را به اطراف پراکندم! تنها نشانی از تمدن، که هنوز در نزدیکیم قرار دارد -پس از سپری شدن دمی که چند لحظه پیش داشتم- خط تلگراف انگلیسی است، که سمهایش حامل رازهای بزرگی از هن دوستان است.

دلم می خواهد از این تیرهای پی در پی تلگراف، که مرا یاد توری بی روح، که فرهنگ اروپا دور دنیای اشنا یافته است می اندازد، دور شوم. می خواهم وارد راه های ناشناخته شوم، جایی که در ان از رازهای سیمهای گویا خبری نیست. در خاک آسیا هر روز به طرف جنوب شرقی روانم. مثل این که موقع بازکردن نقشه آسیا -که به اندازه طبیعی آسیا است- حضور دارم و مشتاق دیده سرزمینهایی هستم، که از آنها هنوز نقشه ای در دست نیست.

 گاهی یک مزرعه تنها پیدا می شود، اما از مزارع آباد و روستاها خبری نیست. فقط سمت چپ ردخانه درخت دارد. دوباره راه می افتد به بستر رودخانه و چرخها نخواسته شسته می شود، که خیلی هم واجب است.

پس از این درشکه چی پول مهتر را، که تاکنون با صمیمیت کنارش نشسته بود اما به خاطر دعوایی که کردن بیکارش کرد، پرداخت به قهوه خانه دهکده علی آباد رسیدیم و مدتی استراحت کردیم، تا چند تا تخم مرغ بپزیم و چای و نان تازه بسیار عالی بخوریم.

از این محل تا مهمانخانه نیک پی [نیک بگ] چندان راهی نبود. تمام اتاقهای مهمانخانه پر از سرباز بود، که دوستانه قبول کردند برای شب جایی برای من دست و پا بکنند. در این اواخر از اسکورت خبری نبود، اما حالا می دیدم که وزیر همایون حاکم زنجان چهار سوار برای همراهی من فرستاده است. این سوارها بایستی آدمهای نزدیک بینی بوده باشند، چون موفق نشده بودند درشکه مرا در راه بببینند. شاید هم در کاروانسرایی خوابیده بودند.

صبح روز دهم دسامبر سید مهتری که اخراج شده بود، مجدداً خودش را معرفی کرد. لابد او با اکبر درشکه چی دوباره اشتی کرده بود. چون وقتی که راه افتادیم، آنها در کمال صلح و صفا، جلو درشکه، در کنار هم نشسته بودند. در این بین، برای پاسداری به رسم احترام، سه سوار دریافت کرده بودم و این سبب می شد، همه سربازانی که از رو به رو می آمدند نسبت به من مراسم احترام به جای بیاورند.

به سلامتی از روی پلی سوراخ سوراخ، که روی دره ای عمیق ساخته شده بود، عبور کردیم، اما پس از طی مسافتی کوتاه، با ضربت بزرگی که به درشکه وارد امد، فنر سمت راست چرخ جلو شکست. درشکه به کمک یک میله و یک طناب وصله شد. با خودم فکر کردم، جای خوشبختی است که این اتفاق زودتر روی نداد.

آن طرف آبادی ینگچه، اسبها چون از دیدن اسبی که پرت شده بود و پوستش را کنده بودند وحشت کرده بودند، بدون توقف به راه ادامه می دادند. خوب می توانستم حس کنم، که دیدن لاشه اسب مرده برای آنها خیلی ناراحت کننده بود. سواران همراهم بهترین هنرشان را عرضه کردند.

آنها انواع کارهای خطرناک را روی اسب انجام دادند. خودشان را سواره آن قدر خم می کردند که با دست زمین را لمس می کردند و در حالی که پایشان را روی گردن اسب می انداختند، با هم دیگر گلاویز می شدند و تفنگهایشان را می چرخاندند.

در پایین دره، در سمت راست چپار شروع می شود. یک ردیف ده و باغ در ساحل زنجان چای. دره تنگتر می شود. امروز هم مثل دیروز تمام روز را سربالا رانده ایم. باد تندی که از جهت مخالف می وزد سبب می شود که هوا سرد به نظر بیاید. رو به رویمان، حدود خاکستری خانه ها و دیوارهای گلی زنجان از دور پیدا می شود. از گورستان شهر می گذریم، که سنگهای پست و خوابیده ای قبرهای آن را از هم مشخص می سازد. گور دو سید از اعقاب امام، هر کدام با گنبدی از کاشی سبز آراسته شده است.

خیابانی به مدخل یک بازار سرپوشیده منتهی می شود. جلو بازار را به انحصار خود درنیاوریم. بازار بی نهایت الوان بود و به شیوه ای شرقی و اصیل از دکانها و کارگاه هایی مغاک مانند، که در دو طرف بازار قرار داشت تشکیل می یافت. هر مغازه یا کارگاه دارای یک گنبد است، که بر درون آن تاریخی حکمفرما است.

اکبر با سرعت می راند و آنهایی را که از زیر رفتن پایشان نمی ترسیددند با فریاد به خود می آورد. بعد دوباره به روشنایی می رسیم و پس از فاصله ای چند جلوی عالی قاپو نگه می داریم، که محل اقامت وزیر همایون مهدی خن است، در حدود صد غلام، با تشریفاتی خاص مرا وارد دو سالن می کنند، که مفروش است اما در آنها از مبل خبری نیست و از من خواهش می کنند که کمی صبر بکنیم، عالیجناب در حمام است، اما به زودی خواهد آمد. مهدی خان با تمام خودآگاهی و ئتخص یک کارمند عالی رتبه وارد می شود. او مردی است چهل ساله و در سفر اروپای ناصرالدین شاه در التزام رکاب بوده است.

او میل زیادی دارد با اطلاعات عجیبی که راجع به مسائل اروپایی دارد در من، در لباس خاک آلودم، تاثیر بگذارد. جزء حاضرین معتمدش یکی دکتر یونان پزشک مخصوص او است، که مردی است کلدانی از ارومیه که در شیکاگو تحصیل کرده است و با اندوخته ای بی پایان از حکمت آمریکایی چاشنی مجلس است.

با این وصف من میل دارم اطلاعاتی واجب تر کسب بکنم و از جمعیت زنجان می پرسم، که می گویند 50000 نفراست، که این رقم به نظرم خیلی اغراق آمیز می آید. می رسم، درآمد شهر چقدر است؟ می گویند، مالیات 86000 تومن، گندم و جو 10500 خروار و کاه 10000 خروار. از بزرگی پادگان می پرسم -20000 پیاده نظام و 1300 سوار، اما این عده را در مواقع ضروری می توان تا دو برابر افزایش داد.

 فقط پنج درصد از سکنه زنجان فارس هستند. این ولادت که خمسه نامیده می شود، دارای 18 بخش است. هر کدام از این بخش ها به اسم بزرگترین رودخانه اش نامگذاری شده است و از در هم آمیختن تصنعی مردم مختلف تشکیل یافته است و در این بخشها علاوه بر مردمی از مناطق همسایه مانند گیلان، قزوین و همدان، عشایری هم از ایل و قبیله های مختلف مانند دویران، که 500 سوار دارد و افشار و اینانلو، که قشلاق و ییلاقشان در منطقه ای به طول سی فرسخ صورت می گیرد، زندگی می کنند.

قره بورشلو و اکراد دو عشیره فقیری هستند، که حکومت مرکزی آنها را وادار کرده است که به خمسه کوچ کرده و در انجا زندگی بکنند، تا در نتیجه اختلافی که بین آنها و مردم بومی وجود دارد، حکومن بتواند به هر دو دسته تسلط داشته باشد.

در حینی که ما صحبت می کردیم سفره حاضر شد و مهدی خان با لبخندی دوستانه از من دعوت کرد که به اتاق غذاخوری بروم. خوشبختانه غذاها کاملا ایرانی بودند. اما سرویس و طریقه پذیرایی اروپایی بود و شراب سفید و شامپانی به این مهمانی غیرمنتظره حالت باشکوهی می داد. من قصد داشتم یک ساعت بمانم، اما یک ساعت شش ساعت شد. تازه میزبان هنوز هم می کوشید، که مرا وادار به ماندن بکند، تا بتوانم شب به ترنم موسیقی گوش بدهم، اما پایداری کردم. دستور احضار رئیس پست داده شد و به او امر شد که درشکه ای فراهم بکند، چون من از اکبر و درشکه اش، که قبل از رسیدن به زنجان قصد بازگشت به تبریز را داشت، در زنجان خداحافظی کرده بودم.

درشکه جدید برای من و بارم خیلی کوچک بود، ناچار یک چمدان بزرگ و یک بسته برگ که عبارت بود از تختخواب سفری و بالش و پتوهای نمدی پشت یک اسب گذاشته شد. بعد دوباره سفر شروع شد. این سفر سفری بود تراژدی کمپک.

یک سوارکار افسار اسب باریم را می کشید. این اسب خیلی بد راه می رفت، به طوری که بارش مرتب به طرفی آویزان می شد و می بایستی از نو طناب پیچ می شد. بالاخره مجبور شدیم که روی درشکه برای چمدان جایی دست و پا کنیم و چاپار شاگرد قرار شد که لوازم خوابم را جلو خود، روی زین بگیرد. به این ترتیب سفر کمی آسان تر شد.

هوا سرد بود. در بیتشر جویها آب یخ بسته بود. با آن که ماه همه جا را روشن کرده بود، از روی تپه ها فقط مرز اشیا قابل تشخیص بود. صدایی شکستن تیر میان اسب ها را اعلام کرد و اگر سوارکاری، که رختخواب را میان بازوانش داشت جلوی اسب های درشکه نبود و آنها را وادار به ایستادن نمی کرد، اسب ها از صدای شکستن تیر ترسیده بودند، درشکه را با خود می بردند.

برای ترمیم این شکستگی جلو قهوه خانه بیناب توقف کردیم و از موقعیت استفاده کره با چند فنجان چای خودمان را گرم کردیم. بعد از راهی خوب دوباره به سفر خود ادامه دادیم، تا سکوت شب در چاپارخانه محقر قارابولاغ ما را میان بازوانش جای داد.

این جا در بلندی، خانه های روستایی خیلی سرد است و وقتی که ما روز یازدهم دسامبر به راه افتادیم، ساعت هفت صبح حرارت هوا 2/2 درجه بود. تقریبا در نزدیکی کوه های جنوبی، شهر سلطانیه و گنبد سبز آرامگاه خدابنده به چشم می خورد و بعد خیلی زود در انبوه دود که از آتش صبحگاهان به وجود می اید و مثل چادری روی شهر کشیده می شود شهر از نظر پنهان می شود. چشم انداز خیلی یک نواخت است و ظرف دو روز گذشته تغییر قابل ذکری در آن به وجود نیامده است. همان سلسله کوه های شمالی، همان زنجان چای و همان صحرا با جاده و کاروان های کوچک.

حالا ما از مرزهای ترکی  و فارسی گذشته ایم و اسم های  دیگر همه فارسی هستند. در این آذربایجان به تبریز، تربیز می گویند و به زنجان، زنگان.

در قهوه خانه امیرآباد به اتفاق چهار جنازه تبریزی به استراحت می پردازیم، که سفری دراز در پیش دارند آنها را به کربلا می بردند، تا در جوار تربت حسین به خاک بسپارند. به قول همراهان مرده ها و آنها تا کربلا 35 روز دیگر راه در پیش داشتند.

هرکدام از این مرده ها به جعبه چوبی درازی چپانده شده بود. این جعبه که در قسمت پای مرده، مثل جعبه ویلن باریکتر می شود، طناب پیچ شده بود. لاشه ها جفت جفت به اسب ها بسته شده بودند، به این ترتیب که انهارا به هم بسته و از دو طرف اسب ها، به طور مایل آویزان کرده و به اسب ها بسته بودند و قسمت پای لاشه ها، در پایین از هم فاصله گرفته بودند.  که علاوه براین روی یکی از اسب ها یک دیوانه سرخوش، میان همسفرهای مرده اش چمباتمه زده بود.

این که مرده ها در این موقع از سال بوی تعفن ندارند، شاید مربوط به فصل باشد، اما کاملاً به یاد دارم که تابستان 1886 که بینکرمانشاه و همدان به کاروان مرده ها برخوردم، آنها بوی تعفن غیرقابل تحملی از خود پخش می کردند.

شیعیان عقیده دارند، که هر چه آرامگاه ابدی کسی به قبر اما حسین نزدیکتر باشد، آن قدر پس از مرگ کارش اسان تر است و به دست شهید مقدس به باغ بهشت وارد خواهد شد. به این خاطر همه آنهایی که از نظر مالی خیالشان تخت است، معمولاً در وصیتنامه خود مبلغی را برای خرید قبری در کربلا تعیین می کنند. البته قیمت این قبر در اطراف مرکز خوشبختی متفاوت است و مبلغی را هم باید برای حمل مرده در نظر گرفت.

چون کسانی که مرده ها را در آخرین سفر دنیاییشان همراهی می کنند، برای کاری که انجام می دهند پول زیادی مطالبه می کنند. البته به ندرت مقرون به صرفه است، که برای یک مرده وارد این سفر طولانی شد. پس مرده ها بایستی منتظر همدیگر بمانند و پس از این که انجمن مناسبی پیدا کردند، از طریق روستاهای زندگان سفرشان را شروع می کنند.

ما از حوزه دراز پهن گذاشته ایم و زنجان چای راه که بی نهایت مسطح است و به سختی می توان آن را تشخیص داد، پشت سرگذاشته ایم و الان در حوزه ابهررود، که به طرف مشرق جریان دارد، قرار داریم، مزارع آباد بیشتر از پیش به چشم می خورد، اما در این جا هیزم بایستی بسیار کمیاب باشد، چون زنها و بچه ها مشغول جمع کردن تاپاله راه هستند، همان کاری که در راه های چین شمالی می شود.

خرم دره اسم دهکده بزرگی است، که اطرافش را باغهای زیادی پوشانده اشت. کاخ ناتمامی که پیشتاکش بیشتر از نجره است تا از دیوار، متعلق به ولیعهد است. لابد وقتی که او در راه سفر دشوارش به تهران، برای نشستن بر تخت سلطنت است، بایستی در این کاخ استراحت بکند. در حالی که در کوههای جنوبی برف می بارد، ماه مانند نقره درخشان بالا می آید. هوا همه جا صاف است. کوه های جنوبی همه سفیدند و کوه های شمالی با فصل مشترک های سیاهی به چشم می خورند. زمان می گذرد.

اسب ها می دوند. چرخ های درشکه صدا می دهند. آدم خواب آلود می شود و احساسکسالت می کند و سرش از این سفر بی انتهای جاده های آسیا سنگین می شود. وقتی که درشکه بالاخره توقف کرد و درشکه چی گفت، که ما به غروه، به منزل شبانه خود رسیده ایم، خوشحال شدیم. جلو دیوار غروه یک دسته شتر، در حالی که نشخوار می کردند، نشسته بودند.

  مطالب مرتبط:

قسمت پنجم مقاله ایران عهد قاجار قسمت ششم مقاله ایران عهد قاجار

بررسی و نوشته:  سون هدین  ترجمه: دکتر رجبی
تدوین و آماده سازی برای انتشار در وب سایت : شهره السادات عربشاهی

 

 



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید