Error parsing XSLT file: \xslt\ammiBreadCrumb.xslt تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1580

ایران عهد قاجار (4)

اینجا احتیاج به آبیاری دارد تا از تمام زمین باغی یک پارچه به وجود بیاورد که مزارع پراکنده ای را در میان می گیرد، در این سرزمین خواب آلود ثروتهای زیادی پنهان است، اما به آب کافی دسترسی نیست و مشکل به نظر می رسد، که بتوان از کوهها، از راهی دور، آب کافی فراهم آورد.

همه جا نا آبادان و ساکت است. فقط زنگها در گوشهایم طنین انداخته است. به دهکده تجره، با کلبه های گلی سقف گنبدی و دیوارهای زردرنگ و باغهای انگور نزدیک می شویم. این ده آب انباری دارد که بامش به شکل پلکان است. در کنار نهری که روی آن دو تا اردک جست و خیز می کردند، دو نفر از ساکنین ده ایستاده بودند. آنها با تعجب آشکاری حرکت قطار کاروان را زیر نظر داشتند و شاید مبهوت بودند از این که ما در این دنیا به کجا می رویم و این فکر نامعقول اصلا چطور به سرمان افتاده است. به جای استفاده از جاده بزرگ و عالی مشهد یا راه کاروانروی یزد و کرمان، که آن هم به سیستان منتهی می شد، داریم خودمان را به کام کویر می اندازیم. می شد حدس زد که آنها در دلشان فکر می کنند که «خدا و علی صحرا ما را از خطر حفظ بکند.»

ما دوباره از آبادی خارج شده ایم و در بیابان هستیم. دهکده کوچک پشت سرمان گم می شود. راه خوب و تقریباً صاف است و زمین با شیب کمی به طرف جنوب شرقی سرازیر است، اما طوری که این سرازیری با چشم دیده نمی شود. اینجا در منطقه ای هستیم که آب را - برای جلوگیری از تبخیر - وسیله قنات هدایت می کنند. این قنات ها را می توان از یک ردیف تپه های کوچک خاکی، که نشانه های چاهی عمودی به قنات است، بازشناخت. از این سوراخ ها می توان به قنات داخل شد و آن را لایروبی کرد. گاهی از قنات هایی می گذریم که به نظر متروک است. چون همه چاه ها فروریخته است.

شتر اول قطار، که دو تا از صندوق های تبت مرا حمل می کند، تنبل است و برای غلامحسین دردسر شده است. او مجبور است که همواره پای پیاده، طنابی را به گردن شتر بسته شده است، محکم بکشد. به این خاطر او دنبال شتر راهنمای دیگری می گردد، که بدون این که احتیاج به کشیدن سفت و سخت طناب باشد، بی زحمت راه برود.

ایران عهد قاجار

وقتی وارد قلعه نو شدیم، پنج ساعت و نیم بود که در راه بودیم و فاصله ای را پشت سر گذاشته بودیم سه فرسخ بود. به طور کلی می گویند، که شتری که بار حمل می کند، هر فرسخ را در دو ساعت طی می کند . یک فرسخ یا یک پاراسنگ، به طور متوسط کمی بیشتر از شش کیلومتر است، اما در جاهای مختلف این اختلاف قابل توجه است. معمولاً یک فرسخ در راهی صاف و هموار بیشتر از یک فرسخ راهی کوهستانی است. در راه کوهستانی یک فرسخ حداکثر به پنج کیلومتر می رسد. از ارتفاع 921 متری که در ورامین داشتیم، در خلال روز 67 متر کاسته شده بود. قلعه نو به طور مطلق 854 متر از سطح دریا ارتفاع دارد.

در ساعت آخر سفر امروز باد تقریباً خنکی شروع به وزیدن کرده بود و وقتی که ما مشغول برافراشتن چادرها بودیم، باد هر لحظه شدت می گرفت، طوری که مردها از من پرسیدند، آیا بهتر نیست که در سرایی، در کنار دهکده پناه بگیریم. اما این استراحتگاه ویران تر و زشت تر از آن بود که آنها بتوانند مرا وادار به صرف نظر کردن از چادر زیبایم بکنند.

بادی که برخاسته بود آن چنان از گرد و خاک اشباع بود، که مثل مهی همه چیز را در خود پوشانده بود. توده های گرد و خاک مانند ابر در سطح زمین در حرکت بود. گرد و غبار از دیوار چادر به داخل نفوذ می کرد و روی هر چیزی که در چادر بود می نشست و قطر خاک هر لحظه کلفت تر می شد. ظرف یک دقیقه شیشه عینکم تبدیل به شیشه ای مات شد و مجبور بودم لاینقطع آن را پاک بکنم. وقتی که ناهارم را آوردند، که عبارت بود از یک مرغ سرخ کرده و به تکه ای نان پیچیده شده بود، مجبور بودم پیش از این که غذا به وسیله گرد و خاک غیرقابل استفاده بشود، در خوردنش عجله بکنم.

فنجان چای کافی بود که برای مدت کوتاهی بدون سرپوش بماند، تا مزه ای تند و شور پیدا بکند. تازه از خوردن فارغ شده بود، که یکی از اهالی مهربان ده با دو تا پسربچه وارد چادرشد. او برایم یک هندوانه تازه و پر آب آورده بود، که پس از تنفس این هوای خاک آلود، که تا اعماق گلو را خشکانده بود، بهترین دسر ممکن بود.

هوا گرگ و میش و بعد تاریک شد و امشب تاریکتر از معمول بود. در چادر مردها صدای گفتگو مدتی است که قطع شده است. در یک چنین هوایی واقعاً چیزی بهتر از خوابیدن نمی توان پیشه کرد. اما مدتی تنها می نشینم و به زمزمه قدیمی و آشنای ترانه ای شکوه و صدای نفیری که بیرون از چادر در طنین است گوش می دهم، که خاطرات زیادی از سال هایی که تنها در بیابان های آسیا به سر برده بودم در من بیدار می کند. من می دانستم که در نیمه راه یک برنامه جدید بودم و می دانستم حالا در دنیا هیچ چیز نمی توانست مرا وادار به بازگشت بکند. به هدف می شد فقط با گذشت و صرف نظر کردن از خیلی چیزها رسید. در این باره صدای نفیر این اولین باد به من هشدار می داد.

در شب هولناک زمستانی این احساس را داشتم که من یهودی سرگردانی هستم که سرنوشتش این است که بدون قرار و آرام روی زمین بگردد و در خانه آرزوی بیابان ها را داشته باشد و در خارج از خانه همواره نگاه های مشتاقی به افق های میهنش بیندازد.

مهمان همه جا، و بیگانه ای که همه جا و هیچ جا در خانه نیست و در هیچ جا مکان ثابتی ندارد. زائری بی کس و غریب که جلوی آتشی که رو به خاکستر شدن یود، نشسته بود و به خاطرات مات حدود هزار شب سال های گذشته فکر می کرد و از شکیبایی اش در عجب بود، که با آن همواره انتظار چیزهای نو را می کشید و مشتاق رسیدن به آنها بود، چون چیزی که شبح وار بی صدا و آرام روی زمین در حرکت بود، همیشه به صورت یک تصویر خیالی برایش باقی می ماند. آری تعجب می کردم که از کویر لوت جان سالم به در برده بودم و توانسته بودم همه توفان های تاکلامکان را تحمل بکنم.

حتی راه طرابوزان که خاطراتش هنوز در ذهنم تازه بود، به نظرم سفری می آمد به حد غیرقابل تحمل کم سرعت و مشکل. با این وصف باز شوق دیدار کویر را داشتم. قدرت عرفانی بی صدا و توصیف ناپذیر کویر مرا با قدرتی، که سلب مقاومت می کرد، به سوی خود می کشید. فکر می کردم که صداهای اسرارآمیزی می شنوم، که از اعماق خود مرا می خواندند: «برگرد خانه»

آن طرف کویر بزرگ، کوه های بلند آبی و پوشیده از برف تبت را می دیدم، اما می بایست کویر را تسخیر می کردم. بیشتر از تبت مشتاق دیدار کویر بودم. چند روز دیگر افق بی انتها و هموار کویر را که به هر طرف امتداد می یابد می دیدم و بعد از قدم های زیاد پررنجی که برداشته می شد، نخل های طبس را مثل یک لکه سبز در زردی جاودانه. پس از سالیان درازی مشتاق دیدار طبس بودم. آن واحه عجیبی که حتی روی نقشه این قدر غریب و فراموش شده به نظر می آمد.

حتی در زمان مارکوپولو، بیشتر از ششصد سال پیش، قسمت شرقی ایران از کویر بزرگی تشکیل می شد، که آدم وقتی می توانست از آن عبور بکند، که آب همراه بر می داشت و راه های مستقیم بین واحه ها را انتخاب می کرد. این مسئله که در زمان ما جریان امر بهتر نشده است، چیزی است که به زودی آن را خواهیم دید. مسئله حتی مشکل تر شده است، چون آب و هوا حالا در دوره خشک شدن است و این خشکی توسعه کویرها را آسان تر می سازد. شهرها و اسم هایی را که مسافر ونیزی در سفرنامه خود می آورد، هنوز هم در دست است. هم کرمان و هم کوبنان وهمچنین تون و قاین. منطقه ای که امروز تون و طبس خوانده می شود.

مرد دهاتی برایم تعریف کرد، که قلعه نو از 16 کلبه تشکیل می یابد و محصولش عبارت است از گندم، جو، هندوانه، انار، انگور، سیب، گلابی و توت. اما کره و پنیر و روغن هم تهیه می شود. بادی که الان از شمال غربی در جریان است، در این وقت از سال اغلب می وزد. مرد دهاتی گفت، چنانچه وزش باد تا فردا بعدازظهر ادامه پیدا بکند، باد به توفان تبدیل خواهد شد، که سه روز دوام خواهد یافت، اما اگر قبل از این موقع قطع شود، چهار روز تمام بادی نخواهد وزید، او باد را تیفون (توفان) می نامید. عجیب است که این کلمه چینی حتی این جا نفوذ کرده است! او چهار جهت اصلی را این طور می نامید: برای جنوب سرپایین. برای شمال سربالا. برای مغرب قبله یا مکه و برای مشرق، طرف امام رضا. چون قبر این امام در مشهد است، که در شرق قرار دارد. البته او به شرق و غرب، آفتاب زدن و آفتاب غروب هم می گفت.

بستر جاجرود تا این جا ادامه پیدا می کند. بیشتر آب رودخانه از کوه می آید و در نهرها تقسیم می شود. برای 25 روز دیگر انتظار برف می رود. در این جا برف بایستی اغلب دو پا ارتفاع داشته باشد. پس از باران زمین گِل می شود و بعد در این منطقه رفت و آمد کاروان شتر تقریباً غیرممکن می گردد، در حالی که پوششی از برف تاثیری در حرکت کاروان ندارد.

آخرین دهکده حاشیه کویر

ساعت 7 صبح روز ششم ژانویه به طور کاملاً ناگهانی باد قطع شد و همین که مرا بیدار کردند، دیدم داخل چادر منظره غم انگیزی دارد. هر چه در چادر بود، آن چنان زیر خاک مانده بود، که رنگ دیگری جز زرد تیره به چشم نمی خورد، قطب نما، ساعت، وسایل دیگر، نقشه و کتابها، پوتین ولباسها همه با هم همسطح شده و زیر این خاک نرم مخفی شده بود. خاکی که تمام شب لاینقطع از دیوار چادر به داخل راه یافته بود. وقتی در جایم خودم را تکان دادم، پتوهای نمدی ام در ابری از غبار قرار گرفتند و کم مانده بود که خاک چشمهایم را به هم بچسباند. پیش از این که طبق معمول صبح ها بتوانم خود ا بشویم، لازم بود که نوکرم داخل چادر را گردگیری کرده و همه چیز را تکان بدهد. میرزا یکی یکی وسایل داخل را به بیرون از چادر می برد، اما شن آن چنان به جان اشیا نشسته بود ، که فقط می شد آنها را با هوا دادن طولانی از خاک و شن نجات داد. تازه امروز پس از چهار سال شن نرمی در میان اوراق دفتر یادداشت قرار دارد. دفتری که من در حین توفان در آن می نوشتم.

قله آتشفشانی دماوند با شکوه و جلال در N131/O20 سر به آسمان کشیده بود و تمامی خطالرأس کوههای البرز مشخص و روشن در افق به دید می آید.

کوه های کوچکی در همسایگی قرار داشت، که با رنگ های مشخصی، با همه جزئیات برهنه و با دره ها و آبرفتگی های خشک و قله های خشن، بدون کوچکترین نشانی از برف در پهنه آسمان خودی نشان می دادند. در آن دورها، در جنوب غربی، خط الرأسی برف گرفته که هنوز پشت شهر قم قرار دارد، به زحمت دیده می شود.

در هوای صاف و پاک و آرام صبحگاهی صدای انعکاس تا دورها می پیچد.

صدای زنگوله های کاروانی از الاغ، پس از این که الاغها از چشم ما ناپدید شده بودند، هنوز به راحتی شنیده می شد. صدای این زنگ ها خیلی خوشایند بود، مثل این که خورشیدی که تازه طلوع کرده است قصد مداحی دارد. خورشید براق و خیره کننده و روشن در افق بالا آمد. تماشای تدارکات سفر و حرکت در این صبح عالی لذت آور بود. همه رنگ ها خالص و صاف بود و همه خطوط به وضوح پدیدار بود.

شترها بیشتر از همه سرحال بودند و نور براق در چشمهایشان تشعشع داشت و مثل این بود که چشمدان ها با چراغ الکتریکی از داخل روشن شده بودند. تصویر خورشید در چشم های قهوه ای آنها منعکس بود. فقط در اطراف پوزه شان موقع بازدم توده ای از بخار قرار می گرفت و موهای روی لبها، مثل شبنم یخ زده، سفید و براق بود.

من خودم در حال کشیدن سیگار برگ هستم و نگاهم را در دایره بی پایان افق و در میان کوه های کوچک و جدا از هم می گردانم. این کوهها مثل صخره ها و جزیره های کوچکی که پیش از سواحل فنلاند و سوئد قرار دارد، سر راه کویر را فرا گرفته است.

ما به طرف شرق جنوب شرقی در حرکتیم، یعنی به طرف سمت راست شاخه های سیاه کوه، که مثل دیواری به رنگ کبود، بی نقش و بی آن که بتوان رنگ ها را تشخیص داد، به چشم می نشیند. کاملاً در سمت چپ، در نزدیکیمان، انتهای سلسله جبالی که در جنوب راه تهران - سمنان قرار دارد، قدعلم کرده است. دماوند به تمام منطقه مسلط است و مثل یک چراغ دیده بانی عظیم، کویر را زیر نظر گرفته است.

تیغه های البرز که در پایان دماوند و یا این طرف تر قرار دارد، کاملاً بی برف است، اما خود آتشفشان عظیم، در قسمت جنوبیش، به خاطر خط های سیاهی که در برف دارد، به شکل چنگال به نظر می آید. روزی، مثل امروز، تماشا از قله دماوند زیبایی با شکوه و ابهتی می توانسته است داشته باشد و با این که از روزی که من در آن بالا بودم پانزده سال گذشته است، هنوز افسوس می خورم که تصادفاً روز یازدهم جولای 1890 روز گرفته ای بود.

هنوز مسافت زیادی از قله دور نشده ایم که مزارع کوچک چهارگوش که با جوبهای آبیاریش موج دار به نظر می آید، تمام می شود و حالا یک مرتبه تمام منطقه شکل کویر به خود می گیرد. زمین گاهی کاملاً برهنه است و طبقه نازک و سفیدی از بلورهای نمک آن را پوشانیده است و گاهی چند بوته نازک و کوچک در مبارزه هستی است.

 

مطالب مرتبط :

 

بررسی و نوشته: سون هدین، ترجمه: دکتر رجبی
تدوین و آماده سازی برای انتشار در وب سایت : شهره السادات عربشاهی



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید