Error parsing XSLT file: \xslt\ammiBreadCrumb.xslt تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1153

ایران عهد قاجار - قسمت اول

 شب تحویل سال 1905 در تهران حسابی جشن گرفته شد. پس از آخرین ناهار راحتی که در خدمت آقا و خانم گرانت دوف صرف شد، به عمارت سفارت فرانسه رفتم، جایی که در آنجا گراف داپشیه همه فرانسویان مقیم تهران را جمع کرده بودو حضار با نوای آهنگ های آشنا رقص کنان، سبک و نرم، در سالن های زیبا این طرف و آن طرف می شدند.

همین که ساعت نیمه شب را اعلام کرد، آقای گراف حاضرین را دعوت به شنیدن کرد و در حالی که مهمانها با گیلاس های شامپانی خود دور او جمع می شدند، او ضمن یک سخنرانی خوب، با کلمات فصیحی برای میهنش و برای همه حاضرین و برای تمام فرانسه در غرب دور آرزوی یک سال خوب کرد.جشن خوب از آب درآمده بود  و مثل مجلس رقص کریسمس چند روز پیش از طرف گرانت دوف برای انگلیسی های مقیم تهران ترتیب داده شده بود، با شادی و خوشحالی همراه بود. بعد در ساعات پس از نیمه شب در جشن شب ژانویه گراف رکس شرکت کردم. در این جا میزبان گیلاس مشروب سوئدی خود را به سلامتی من خورد و برایم آرزوی سفر خوبی کرد.

شب عید واقعاً پربرنامه ای بود، که آدم از کثرت مشغولیت خسته می شد.

مخصوصاً که بیشتر وقت روز گذشته را صرف خداحافظی از دوستانم کرده بودم و پس از بازگشت از آخرین جشن شبانه ام هنوز می بایستی بسته بندی می کردم. اما صبح زود روز اول سال 1906 بیدار بودم و می دیدم که شترها چطور بار می شوند و وقتی که آنها به هم بسته شدند و در سه قسمت، با صدای زنگهایشان، حرکت کرده و به طرف دروازه شاه عبدالعظیم راه افتادند، حضور داشتم. پس از این که آخرین صبحانه ام را با گرانت دوف خوردم از او برای مهمان نوازی بزرگی که در حقم روا داشته بود تشکر کردم و درست موقعی که دید و بازدید عید شروع می شد، سوار درشکه ای که تا ورامین کرایه کرده بودم شدم و چهار اسب به سرعت مرا از خیابانهای تهران با خود بردند.

درشکه در حالی که گداها در تعقیبش بودند از شهر خارج شد. یک کوه کوچک در سمت چپ می ماند و در سمت راست آرامگاه شاه عبدالعظیم با مسجدهای شاهان قاجار از چشم ناپدید می شود. در قسمت جلوی برج ری، که زمانی بسیار باشکوه بوده است و حالا به صورت ابتدایی و اسف انگیزی بازسازی شده است، پیدا می شود. برج شهری که قبلاً در کتاب توبیاس به آن اشاره شده است و چنگیزخان آن را در آغاز قرن سیزدهم با خاک یکسان ساخت.

بعد بیابان زردتر و خراب تر و یکنواخت تر می شودو جاده بی نقص از میان کلبه های گلی ویران و دیوارها عبور می کند. دهکده حسین آباد متعلق به شعاع السلطنه، یکی از پسران شاه است. پس از این که تقی آباد را پشت سر می گذاریم، بعد از یک سفر دو ساعته، به فیروزآباد می رسیم. جایی که کاروان در باغ زیبایی اتراق کرده است. میرزا چادرم را تا جایی که ممکن بود خیلی خوب و راحت برپا کرد. تختخواب سفری در قسمت عقب قرار داشت و از دو بالش به جای میز استفاده شده بود و میان تخت و دیرک چادر یک قالیچه آویخته بود. بیرون از چادر شترها دایره وار نشسته بودند و مشغول خوردن بودند. چند نمد روی انباشته بار کشیده شده بود و آن را از برف سبکی که می بارید محافظت می کرد. چون به طوری که می گفتند، دزدها امنیت این ناحیه را به هم می زدند، یک پست نگهبانی برقرار کردیم. فیروزآباد 989 متر از سطح دریا ارتفاع دارد.

1

اگر هم سفر این روز کوتاه بود، در عین حال برایم مهم بود، چون در برابر اولین قدم قطعی ام به کویر قرار داشت. من ایستگاه ماقبل آخر تمدن را برای مدتی طولانی پشت سر گذاشته بودم. البته در تهران روزهای خوشی را گذرانده بودم. روزها در تهران خیلی سریع گذشته بود و برایم گرفتاریهای گوناگونی به همراه داشت. اما در هر حال حالا همه چیزهای وقت کش را پشت سردارم و آزادی و تنهایی در اعماق کویر در اختیارم بود. حالا جلد جدید سفر نامه ام شروع می شد. جلد پیشین با خاطرات من از باطوم پریشان و طرابوزان رنگارنگ و اطراف آرارات تاریخی دیگر بسته بندی و مهر و موم شده بود و کیسه پستی سفارت انگلیس با پست مخصوص به لندن و استکهلم فرستاده شده بود.

در اولین صفحه جدید نوشتم: اول ژانویه 1906 این روز بایستی برای سفر روز خوبی می بود. از خودم می پرسیدم، راستی در آینده چه مطالبی در صفحات بعدی نوشته خواهد شد، هنوز صدای موزیک نظامی شب ژانویه در گوشهایم بود.

این جا در میان درختان بی برگ سکوت جاودانی و خیال انگیز حکمفرما بود. این سکوت مرا به کویر بی انتها دعوت می کرد. یک نوار ضعیف زراعی به طرف جنوب امتداد داشت. دماغه ای زراعی که به دریای کویر سرکشیده بود، اما ظرف چند روز آینده آخرین ده را پشت سر می گذاشتیم و بعد در سرزمینی گم می شدیم، که هیچ صدایی به آن راه نمی یابد. جایی که هیچ گیاهی در آن نمی روید، اما در عین حال از یک حالت جاودانی اسرارآمیز و غیر مدلل سرشار است. در آن جا فقط بادهای آسمان شکوه خود را برای لانه های شغالها و درنده ها و کفتارها می خوانند. از این روی خوشحال بودم که در راه کویر هستم و دیدن اشتهای شترها برایم لذت آور بود. در این جا نباید در مورد تغذیه آنها غفلت بشود، حالا که ما در چند روز آینده در حاشیه کویر خواهیم بود و دیگر نخواهم توانست علف و کاه از روستاها تهیه بکنم، باید آنها آن قدر که می توانند بخورند تا چاق و سرحال بشوند. همه چیز تابع آنها بود. آخر آنها قرار بود که من و هستی مرا تا مرز امپراطوری مغول بزرگ برسانند.

سه سال و نیم بود که در چادر نخوابیده بودم، در عین حال شب اول را خیلی راحت خوابیدم. میرزا صبح زود روز دوم ژانویه مرا بیدار کرد و پس از مدتی کوتاه صبحانه ام را آورد، در حالی که آنهای دیگر مشغول جمع کردن بار و بنه و بار زدن شترها بودند.

آنها دو ساعت وقت لازم داشتند، تا کارشان را تمام بکنند. این مدت در ابتدای کار زیاد نبود؛ من به تجربه می دانستم، که بعدها سریع تر از این خواهد بود حداقل حرارت 2/6 درجه زیر صفر بود و محوطه اطراف را پوششی از برف پوشانیده بود، که البته حدود ساعت ده از این برف خبری نبود. جنرال کنسول هوتوم شیندلر و پریس، که بهترین سالهای عمر خود را در ایران سپری کرده بودند، می ترسیدند که در کویر بارشهای زمستانی مانع کار من بشود و زمین خالی بی علف و پرنمک برای شترها خیلی لغزان باشد، اما من امید داشتم که همیشه نوعی کمک پیدا بکنم.

حداکثر اگر باران یا برف طوری می بارید که مانع از حرکت می شد، می توانستیم از حاشیه شیبهای لغزان کویر نمک بگذریم.

آسمان صافی درخشانی داشت و در سمت شمال زمینه نیلی رنگ کوههای البرز به چشم می خورد، که روی آن نواری از برف قرار داشت و با دماوند یا دیوبند باشکوه، که من در سال 1890 تا بالاترین نقطه تارکش صعود کردم، به اوج خود می رسید.

شترها آماده حرکت ایستاده بودند و به سرپرستی مشهدی عباس اولین قسمت کاروان به راه افتاد. این قسمت بقیه انجمن را هم به دنبال خود کشید. من هم کمی بعد از این که شش تومن پول اتراق در فیروزآباد را برای علف و تخم مرغ و مرغ و شیر و غیره پرداختم، همراه میرزا و رحیم، خدمتگزار سفارت انگلیس حرکت کردم. به زودی به منطقه ای می رسیدیم که اتراق ارزان تر بود.

ظرف چند دقیقه از کمربند زراعی فیروزآباد خارج شدیم و حالا دوباره در بیابان ویران هستیم که یک نواختیش هر از چندی به خاطر یک مزرعه و یا یک جویبار به هم می خورد، این منطقه به طور غیرقابل محسوسی به طرف جنوب سرازیر می شود. حدود ظهر باد نسبتاً شدیدی از طرف شمال غربی برخاست، که توده گرد و خاک غلیظی را در امتداد جاده به وجود می آورد و بیابان اطراف را در خودش پنهان می کرد. نشانه ای کوچک از وضعیتی که در کویر در انتظار ما بود.

 زمین از خاک زرد رنگ متمایل به خاکستری تشکیل یافته است و عادتاً کوچکترین نشانه ای از گیاه در آن وجود ندارد. اما گاهی باغهایی کوچک و یا درختهای تبریزی و بید  به شکل واحه ای در میان توده گرد و خاک به چشم می خورد. آنها از وجود ده های غریبی آگاهی می دهند. این منطقه بی نهایت کم جمعیت است و آدم اگر کاروانهای کوچک الاغ و قاطر و شتر را نبیند، که با بار کاه و گندم عازم تهران می باشند، نمی تواند نزدیک بودن یک شهر بزرگ را حدس بزند.

راه برای وسیله نقلیه مناسب نیست، در قسمتهایی خوب و هموار است، اما اغلب مجبور بودیم که از نهرهایی، که کناره های خاکی داشتند و بر رویشان پلی وجود نداشت بگذریم و اگر گاهی واقعا الواری روی کانال گذاشته شده است، عبور از روی آن با درشکه استقبال از خطر است. اما بدتر از همه وقتی است که نهری از وسط راه گذشته و آن را پوشانیده است و درشکه مجبور است از روی یخ برود. یخها از فشار چرخها می شکند.

در دو محل که از این قماش بود، در گل و لای فروماندیم و یک بار هم، وقتی قطعات یخ چرخها را محکم نگه داشته بود، فنر جلو درشکه شکست. پس از این به نحوی این فنر را اصلاح کردیم، دوباره توانستیم به سختی به راه خود ادامه بدهیم.

حالا روبه رویمان در جنوب شرقی، اندام باریک و لاغر درختهای زیادی به چشم می خورد که طبق معمول چنار است و بید: چند درخت به قدر کفایت در اطراف مزارع. بعد کلبه های گلی به چشم می خورد و دیوارها و خرابه ها و مسجدی که در این میان جلوه می فروشد وارد اولین کوچه باریک ورامین می شویم و باید از روی خندقی بگذریم. در این جا مجبور به توقف شدیم. درشکه از جایش تکان نخورد. هر چهار اسب با تمام نیرو درشکه را می کشیدند و هر دو فنر جلو درشکه چنان شکستند، که در جای خود، به طور طولی، از هم در رفتند و با چرخهای جلو و میله میان دوچرخ زیر درشکه افتادند.

هرگز یک وسیله نقلیه در یک لحظه حساس به دو نیم نشده بود! این آخرین سفر من با درشکه از طرابوزان به این طرف بود از ورامین قرار بود که سوار یکی از شترها بشوم. درشکه چی برای سفر به ورامین 25 تومن خواسته بود، اما من حالا با دیدن درشکه چی، که با هدیه ای از بنده و طناب پیچ، با احتیاط به طرف اولین آهنگر در حرکت بود، با قیمت سرسام آوری آشتی می کنم.

من امروز صبح از شترها جلو زده بودم، بنابراین وقت کافی داشتم که از ده ورامین، که ساکنینش به آن شهر ورامین می گویند دیدن بکنم. در هر حال در شهر کاروانسرایی بود، که سرپرستش از ما خواست که داخل شویم. اما این تنها مسافرخانه، خیلی پرتر و خیلی کثیف تر از آن بود، که اجازه یک استراحت حال آور را بدهد. پس از جستجوی زیادی باغ بازی پیدا کردیم، که فقط با چند چناری که داشت قدرت عرض اندام داشت.

وقتی که همه رسیدند در این باغ چادرها را برافراشتیم. در این جا خواستم دو روز بمانم تا تجهیزات کامل بشود و شترها فرصت داشته باشند، که خود را سیر بکنند و برای سفر کویر نیرو ذخیره بکنند. دور و بر را خرابه هایی از زمان های بسیار دوری فراگرفته بود. زمان هایی که ورامین هنوز مثل ری شهر بود و از نظر بزرگی و زیبایی هنر معماریش -به قضاوت بعضی از این خرابه ها- اهمیتی داشت. آن زمان می شد اینجا را شهر ورامین خواند در حالی که الان ورامین فقط دهکده ای است کوچک و پراکنده.

نزدیک باغ و نزدیک بازار ده مقبره بسیار زیبایی قرار دارد که منار نامیده می شود. مقطع این بنا گرد است و دیوار اطرافش مضرس. درست به شکل برج ری. اما سقفی مخروطی دارد که بر بالای آن یک جفت لک لک خانه خود را ساخته اند. شاید برج ری هم در گذشته سقفی به این شکل داشته است. مردی که 40 سال است در ورامین زندگی می کند گفت، که این بنا سرداب و یا حفاظی است که در زیر آن چشمه ای قرار داشته است.

مسجد جمعه مسجدی است بزرگ و زیبا که بیشترش ویران شده است. پیشتاک این مسجد با کاشی های قشنگی زینت داده شده است که نیمی از این کاشی ها به زحمت بر جای مانده است. جنب این مسجد حیاطی است که دارای چهار پیشتاک از این نوع بوده است. در قسمت غربی، زیر گنبدی که هنوز هم سالم است، شبستان مسجد قرار دارد، خیلی با سلیقه به کتیبه های عربانه مزین بوده است، که هنوز هم قطعات بیشماری از آن ها برجای مانده است. در دهکده ای که در قسمت جنوبی ورامین است و کهنه گل نامیده می شود، آرامگاه امامزاده یحیی قرار دارد، که کاشی های گران قیمتش را شخصی دزدیده است، تا غنیمتش را در تهران به اروپایی ها بفروشد. ننگ یک چنین عملی برای خریدار بیشتر است تا خود دزد. کاملاً در نزدیکی مسجد بزرگ سید عبدالحسن قرار دارد، مقبره ای کوچک با یک گنبد.

 

قسمت دوم مقاله ایران عهد قاجار

بررسی و نوشته: سون هدین   ، ترجمه: دکتر رجبی
تدوین و آماده سازی برای انتشار در وب سایت : شهره السادات عربشاهی

 

 



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید