Error parsing XSLT file: \xslt\ammiBreadCrumb.xslt تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1237

ایران عهد قاجار - قسمت سوم

علت این که ورامین حالا تبدیل به یک دهکده بی اهمیت شده است، بیشتر از هر چیز مربوط است به سقوط کلی در سطح مملکت و حکومت فلاکت بارش، اما مسامحه در آبیاری و تنبلی مردم هم در این تنزل نقشی داشته است.

در دفترچه یادداشتم اسم در حدود پنجاه دهکده کوچک این منطقه خالی از آدمیزاد و فراموش شده را ثبت کردم. این روستاها را جاجرود مشروب می کند. نهر بزرگی، که به جویبارهای زیادی که هر لحظه باریکتر می شوند و به سوی روستاها و مزارع جریان دارند، تقسیم می شود. هر وقت که در زمستان برف به حد کافی می بارد، آب رودخانه در بهار زیاد می شود، وضع مردم رو به بهبود می گذارد و قیمت مایحتاج زندگی تنزل می کند. وضع ده در حال حاضر مثل این که نامناسب تر از گذشته است. به هر حال، همان طور که انتظار می رود، در ورامین کمتر از تهران برف می بارد. چون تهران بلندتر است و نزدیک به کوهستان. سال گذشته در تهران 12 بار باریده بود، در صورتی که در ورامین فقط پنج مرتبه برف آمده بود. علاوه بر این، این ده از بادهای قوی شمال غربی، که همه چیز را خشک می کند، صدمه دیده بود. در هر حال برف بیشتر پیش از ژانویه و فوریه می بارد و در ماه مارس باران شروع می شود. باران فقط در بهار و پاییز می بارد و تابستان ها تقریباً هرگز باران نمی آید.

روای قابل اطمینانی عقیده داشت، که ورامین 500 نفر جمعیت دارد، اما گاهی در اطراف ورامین و راه سیاه کوه هم چادرنشین هایی از کاشان و اصفهان و حتی از عشایر بختیاری پیدایشان می شود. در ورامین و روستاهای اطراف گندم، برنج، جو، نخود، لوبیا و میوه از هر نوع، خربزه، انار، بادام و پسته و غیره به عمل می آید، بیشتر این محصولات به تهران فرستاده می شود، که به هر چیز که عرضه شود احتیاج دارد. غیر از این ها، از این جا پنیر، دوغ و روغن به تهران حمل می شود. روغن با نمک و شیره انگور مخلوط شده و به مشک گوسفند ریخته می شود، که به صورت ماده ای منجمد در می آید. غذای اصلی، که همراهان من از این جا همراه بر می دارند روغن است.

عجب است که اطلاعات اهل ورامین از کویر، که همسایه شرقیشان است، بسیار کم است. آن ها می گفتند، در کویر کاری ندارند و از قلب کویر نمی توان چیزی آورد. در حاشیه تا کلاماکان اغلب آدم هایی یافت می شدند، که به جاهای ناشناخته رفته بودند، که دنبال طلا بگردند. اما در این جا جریان از قرار دیگر بود. آن ها فقط راه های حمل و نقل و کوره راه های حاشیه کویر را می شناختند و می توانستند فقط درباره یک سفر سه یا چهار روزه اطلاعاتی در اختیارم بگذارند و اسم جاهایی را بگویند، که ما می بایستی در آنجا اتراق بکنیم. دیگر این که برای کویر احترام بزرگی قائل بودند و نمی توانستند بفهمند، که مقصود ما از سفر به کویر چیست.

ظرف رو روز استراحت از انجام هیچ کاری غفلت نکردیم. هنوز همه چیز در دسترس داشتیم و می توانستیم از محصولات روستاها زندگی بکنیم، آب صافی که از کوه های برف دار و چشمه ها می آمد در نهری، که در کنار چادرها قرار داشت، جریان داشت.

لازم نبود که ما در مصرف آب صرفه جویی بکینم، اما شاید زمانی می رسید، که ما از یک قطره آب هم نمی توانستیم صرف نظر بکنیم. تازه این قطره ها، شور هم خواهد بود، اینجا از نظر گوشت گوسفند، مرغ، تخم مرغ،  نان، شیر و دوغ و میوه کمبودی ندارد. یک بغل پر از علف جلو شترها انباشته می شود. دندان شترها صدای چرخ خرمن کوب می دهد و آدم به وضوح می بیند که حیوان ها باد می کنند و چاق تر می شوند.

سوخت بیشتر از احتیاج در اختیار داریم و داخل چادرها گرم و راحت است. از این بابت هم ممکن است روزی در مضیقه باشیم و مجبور شویم، به گیاهان خشک و برهنه ای که صحرا عرضه می کند، قناعت بکنیم.

شب روز سوم ژانویه ماه در میان ابرهای تیره با حالت سرد و رنگ باخته ای می تابد. در اطراف آتش اتراق من مردها سرحال نشسته بودند و با هم دیگر شوخی می کردند و دود می کردند و غذایشان را می پختند. آن ها هم مثل من خوشحال بودند که در راه سفر بودیم.

در راه های کاروانرو، روحیه بشاش و زندگی متنوع، در خون همه ایرانی ها وجود دارد. آن ها حالا بررسی می کردند که روز بعد چه چیزهایی باید بخرند. چون ورامین آخرین نقطه ای بود که ما می توانستیم آذوقه خود رادر آنجا تکمیل بکنیم و از همین الان می دیدیم که در شروع سفر بار آن قدر سنگین خواهد بود که همه جز من مجبور خواهند بود که پیاده بروند.

روز چهارم ژانویه در چادرهایمان زندگی شادی حکمفرما بود. بروبیایی بود تمام نشدنی. ایرانی ها یک طرف کیسه های بزرگ را حمل می کردند، که جلو چادرهای خدمتکارانم انباشته می شد و این طرف به شدت چانه زده می شد و صدای فرمان هایی که صادر می شد به گوش می رسید. پیش از غروب آفتاب می بایستی دست به جیب می بردم و پول چیزهایی را که خریده شده بود، مخصوصاً پنبه دانه و گندم را، که چهل تومن بود، می پرداختم.

بعد همه مردها را به چادرم خواستم، تا رضا در حضورشان فرمانهایی را بخواند که من از صدر اعظم و مظفرالدین شاه گرفته بودم. سه تا از این فرمان ها به عنوان حکام طبس و قم و سیستان بود. یکی دیگر نامه ای بود سرگشاده به مقامات اداری خراسان از فرمان پنجم می شد در ایران به طور دلخواه استفاده کرد. نامه های حکام قم و خراسان جبنه احتیاطی داشت تا در صورتی که در صحرا با مشکلات بزرگی روبه رو می شدیم و به خاطر موقعیتی که پیش می آمد، مجبور می شدیم که از راه های بزرگ و مناطق آباد استفاده بکنیم، از آن ها استفاده بکنیم. میرزا به صدای بلند می خواند و دیگران با دقت گوش می کردند.

ایران عهد قاجار

نامه ها اداری بود و به حکم آن می بایستی از من تا حد ممکن با مهمان نوازی پذیرایی شود و به همه تقاضاهایم از کوچک تا بزرگ پاسخ داده شود و در صورت لزوم آذوقه و حیوان بارکش و راهنما در اختیارم گذاشته شود. خلاصه بگویم، می باستی همه کار می شد تا من از هر نظر راضی می شدم. نوشته های عالیقدر اثرات عمیقی در مردان گذاشت. تازه حالا کاملاً برایشان روشن شد که من یک مسافر عادی نیستم و به نفع آنها است، که نسبت به من خدمتکاری وفادار و مطمئن باشند.

آن ها به درستی نمی دانستند که جریان از چه قرار است و موضوع چیست البته آنها می دانستند که مقصد ما سیستان است، اما نمی دانستند که حتماً قصد دارم که از مشکل ترین قسمت کویر بگذریم.

به این ترتیب من آنها را آماده کردم و درضمن مطمئنشان ساختم، که در سفر به هیچ وجه خطر مرگ وجود ندارد. چون، هرگز از یک آبادی آن قدر فاصله نخواهیم داشت، که نتوانیم حتی بدون آذوقه، پیاده به آن جا برویم. در این ضمن مردی از ورامین تعریف کرد، که چهار سال پیش کاروانی که از قم بود راه گم کرده و سر از حوزه سیاه کوه درآورده است. در حدود ده فرسخ به کوهستان مانده کاروان به شورآب رسیده است و همه شترها با بارشان، بی آنکه نشانی از آنها مانده باشد، گم شده اند. آنها به زمین نرم رفته اند. دو تا از راهنماها یخ زده اند و سه نفر دیگر خودشان را به روستاهای اطراف رسانیده اند تا کمک بیاورند. وقتی که همه دوباره به محل حادثه رسیدند، همه کوششها برای نجات بی نتیجه ماند. همین مرد عقیده داشت، که اگر در میان کویر بزرگ دچار باران شدیدی بشویم، وضع ناهنجاری خواهیم داشت. چون باران زمین اطراف را آن چنان نرم خواهد کرد، که ما قادر به حرکت به هیچ طرفی نخواهیم بود.

اما ما هنوز در منطقه آباد بودیم و تمام روز صدای باز زنگ کاروانهایی مه از تهران می آمدند و یا به تهران بازمی گشتند، شنیده می شد. یک شب دیگر اتراق ما را تاریک کرد. در نزدیکی کویر بزرگ همه جا به حد غیرقابل توصیفی ساکت بود.

استراحت شبانه ام چند دفعه به خاطر گربه ای که در چادرم جا خوش کرده بود و روی پاهایم می رفت به هم خورد. برای این گربه بهتر بود که جای سرپوشیده ای داشته باشد، چون بیرون از چادر باران نم نم می بارید.

رحیم که در تهران به همه تجهیزات نظارت داشت، پس از دریافت انعام مناسب و گواهینامه های کتبی معمول مرخص شد. او قرار بود با درشکه ای که صدمع دیده بود برگردد و آخرین پست مرا همراه ببرد. او در حین انجام همه وظایفی که به عهده اش بود حتما به حساب من معاملات خوبی کرده بود، در غیر این صورت او یک ایرانی نبود.

چهار صندوق پشت یکی از قوی ترین شترها بسته شدو دو صندوق و هر دو چادر روی یک شتر دیگر گذاشته شد. شتر سومی وسایل آشپزخانه را حمل می کرد و به همین ترتیب همه شترها با بار زیاد آماده حرکت شدند. قطار مجللی بود، که همراه زنگ شتر از ده خارج شد. حالا شترها به دو قسمت تقسیم شده بودند. غلامحسین قسمت اول را به عهده داشت و عباس قسمت دوم را. سر هر قطار یکی از بزرگترین شترها در حرکت بود، که با منگوله و نوارهای سرخ زینت داده داده شده بود و بند زنگوله داری روی سینه شان قرار داشت و زنگهای بزرگ دیگری از دوصندوقی که روی هر شتر بود آویزان بود.

کوچه های ورامین تنگ است. هرازگاهی یکی از صندوقها به دیوار گلی کثیف مالیده می شود. ردیف فشرده شترها گذرهای باریک را کاملاً پر می کرد. یک دسته از مردم کنجکاو به دنبال ما راه افتاده بودند و با میل درباره این منظره غیرطبیعی صحبت می کردند؛ اما کم کم از تعداد کلبه ها کاسته شد. خرابه ها را پشت سر گذاشتیم و بدرقه کنندگان کنجکاو یکی بعد از دیگری گم شدند و صحرای بزرگ جلوی ما قرار گرفت.

در کنار آخرین جویبار خارج  ورامین  برای این که بتوانم سوار شتر بشوم و در جای که میان دو کوهان شتر و روی باری که از دو طرف آویزان بود قرار داشت، جای بگیرم، می بایستی یکی از شترهای قسمت دوم زانو بزند. در این جا من مثل این که روی یک صندلی راحت نشسته باشم، نرم و راحت نشسته بودم. پاهایم را به دو طرف کوهان جلو آویزان کردم. در حالی که قطب نما و ساعت در دسترسم بود و یک دسته کاغذ رسم جلویم قرار داشت، شروع کردم به کشیدن نقشه ای از راه. این نقشه می بایستی راهم را تا نوشکی نشان می داد طول راه به کمک قدمهای شتر من تعیین می شد. هر روز در خطی 200 متری طول قدمهای شترم را اندازه می گرفتم.

در سمت شرقی آخرین قسمت شاخه کوچکی از البرز، با قله جالبی به چشم می خورد. هیکل مات سیاه کوه، مقصد بعدی ما، در جنوب شرقی سر به آسمان کشیده است؛ اما با این که تمام روز را به طرف این کوه می رانیم و بیست کیلومتر و نیم راه پشت سر گذاریم، به نظر نمی آید که به طور محسوسی به آن نزدیک شده باشیم. کوه کوچک هنوز به زحمت دیده می شود و مثل توده ابر نیلی زنگ در سطح زمین به نظر می آید. به آدم این احساس دست می دهد که با فاصله بزرگی سر و کار دارد. در سمت دیگر، کویر شروع می شود و بعد... بعد چه فاصله زیادی داریم تا واحه طبس که فقط یک منزل از راه من به هندوستان است.

روز خوب و ملایمی بود. اصلاً باد نمی آمد و همه آسمان را ابر پوشانیده بود؛ اما نه باران می آمد و نه برف. قله دماوند در پشت ابرهای سبکی پنهان می شد، اما چشم بدون مانع تا انتهای افق را می دید و من در جایگاه مطالعه ام، که تلوتلو می خورد، نشسته بودم و بی آن که مزاحمی داشته باشم مشغول رسم و نقاشی بودم.

مدتها بود که سوار شتر نشده بودم. البته در پایان روز اول آدم در پشت خود احساس بخصوصی دارد. اما عضلات خشک شده و کم کم نرم می شوند. آدم عادت می کند و رفته رفته از حرکت گهواره ای چیزی متوجه نمی شود جلوی من یک زنگ بزرگ با هر قدم حمل کننده اش دلنگ دلنگ جاودانیش را می نوازد. پشت سرم زنگ دیگری نواخته می شود و این آهنگ در کویر همراه با وفای من است. هر قدم مرا از زمینی که از برکت آب و علف برخوردار است دورتر می کند. از سرزمین اهورامزدا دورم می سازد و به سرزمین فراموش شده اهریمن نزدیک می کند. جایی که فقط بیابان و خشکی حاکم است.

جلویمان نقطه ای ظاهر می شود که رفته رفته بزرگتر می گردد.کاروان قاطر است از خاوه، که بارش بوته و خار است و در کیسه های توری به تهران حمل می شود. در دنبال این کاروان گله ای است از گوسفند سیاه که در راه قصابیهای پایتخت است و بعد قطاری از 20 شتر با بار علف ظاهر می شود، که با وقار و آهسته به طرف شمال در حرکت است. هرازگاهی دهکده تنهایی که از چند کلبه گلی و چند درخت تشکیل شده است، در سمت راست یا چپ راه می ماند، اما هرگز کسی پیدا نمی شود که از او بتوان اسم محلی را پرسید.

 

مطالب مرتبط :

 

بررسی و نوشته: سون هدین   ، ترجمه: دکتر رجبی
تدوین و آماده سازی برای انتشار در وب سایت : شهره السادات عربشاهی

 

 



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید