تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :996

با متفکران ایرانی

بایزید که بر فراز آرامگاهش، بین شاهرود و نیشابور، بال گشودم و پرواز کردم، همچنان خاطره ای صاعقه آسا را در اسلام زنده نگاه داشته است. بسطامی که روحاً سامی شده بود و به عربی نیایش می کرد، گفت و گوی خود با خدایش را به صورت شطحیات کوتاه فارسی آغاز کرد، شطحیاتی که می توانم بگویم با چنان ذکاوت و طغیانی آمیخته بود که از هر دعایی فراتر می رفت، زیرا در اینجا با هجومی غضبناک بر ضد اقتدار مواجه می شویم که هیچ سامی ای جرأت ابراز آن را به خود نمی داد، چه بیم آن داشت که مبادا خود ا برتر از پیغمبر بینگارد. این صفت به غایت ایرانی است، یعنی این نوع همنوایی درونی، این مواجهه رودررو.

در واقع تمام فرهنگ لغات عرفان اسلامی از همین جهش اول نشأت می گیرد، این نخستین کوشش ایرانیان بود برای تسخیر زبان الهی. در حالیکه حس جذبه توام با هیبت سامی، خدا را کاملاً دست نیافتنی می پندارد، عرق ایرانی حاوی زبانی نرم تر و شیوه تفکر متهورانه تری است، و می کوشد به عمق عریان کلام خدا رخنه کند، یعنی به زبان سامی عربی که زبان آیین اسلام است.

این جهش بایزید بسطامی در عرفای دیگر ایران هم دیده می شود. من درباره یکی از آنها به دقت مطالعه کرده ام: منصور حلاج در دو دوره از زندگی اش. بعضی ها گمان کرده اند که در نظریه عشق الهی او (که موجب شهادتش شد) بقایای تفکر مزدایی و نوافلاطونی را می توان یافت. برای حلاج محبتی که او آن را عشق می خواند، فقط به خالق کیهان اشاره ندارد، بلکه ذات اصلی خداوند را نشانه می گیرد و حلاج برای تبیین آن از یک کلمه قدیمی عربی استفاده می کند: «عشق»، کلمه ای بعدها در مکتب حسن بصری به کار رفته است. کلمه عشق با تعبیر حلاجی اش، نزد تمامی شاعران ایران بر عشق ناب دلالت دارد، از ابوسعید تا حافظ.
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق        ثبت است بر جریده عالم دوام ما

منظورم از یادآوری شعر حافظ آن بود که توجه شما را به رسوخ کلام الهی در ژرفای قلب جلب کنم و این که چگونه این رسوخ کلام در قلب، به واسطه عشق ابراز می شود. سیبویه بزرگ ترین دستور زبان نویس عرب، مانند حلاج در بیضای فارس زاده شد. در همان قریه ایرانی که ساکنانش توسط عرب های یمنی بالحارث به اسلام گرویده و تحت نفوذ مسلمانان درآمده بودند. سیبویه برای بیان مفاهیم به زبان عربی، ذهناً خودش را سامی کرد همانطور که حلاج برای تحقق بخشیدن به اصالت وحی قرآنی، خود را یک عارف بزرگ سامی ساخت و همچنان برای ایرانیان منبع قهرمانانه رودخانه بزرگ شعر ماند، از عطار تا مولانا. درست همان گونه که شاهد شفافیت و امانت ترجمه های یونانی ای هستیم (بالاخص ترجمه های یونانیزه شده پولُس طرطروسی) که به واسطه اعتبار بین المللی مسیحیت توجیه می شوند، به همان ترتیب نیز به موجب بین المذهبی و بین المللی تصوف، به رسالت اسلام در خارج از کشورهای عربی پی می بریم، رسالتی که به سبب فن و شیوه شفاهی زبانی که ایرانیان به مبلغین اسلامی آموختند محقق شد، به همان سان که یونان به مبلغان مسیحی آموخت. شاید آنچه زبان آرامی  در ترگم ها (ترجمه های تورات) کم داشت فقدان مفسران زبان آریایی بود تا موجبات ایفای نقش بین المللی را برای آنان فراهم آورد.

حال می خواهیم چند مثال بیاورم و بر برخی نکات تاکید کنم.
برای اولین متفکران ایرانی که به زبان عربی می نوشتند، غرض صرفاً  ترجمه متون ساسانی و فارسی نبود، بلکه این اندیشمندان به ترجمه متون یونانی هم کمر همّت بستند. در واقع علم یونان در ایران رسوخ کرده بود و ایرانیان به خوبی می دانستند که یونانیان در این زمینه بر آنان برتری دارند... آرامی ها به زبان سریانی می نوشتند که خصوصیات ساختاری آن توسط مبلغان مسیحی شکل گرفته بود؛ آرامی زبانی است که نحو آن نخست تحت تاثیر ایران بود و سپس از یونان تاثیر گرفت. این مترجمان که از ایرانیانی تشکیل می شدند که با عناصر سامی آرامی اُخت بودند آمادگی داشتند که ارزش بین المللی عناصر اسلامی را به مدد زبان عربی منتقل کنند، همانطور که عناصر مسیحی در زبان یونانی شکل گرفت.

این نثر ایرانیزه در نحوه عرضه خود نوعی عربی خاص است. انتقال یک مفهوم به زبان عربی بسیار دشوار است زیرا در زبان های سامی زمان فعل به خود فعل و نه به فاعل آن بستگی دارد. طبیعتا نیت فردی که سخن می گوید با فردی که مخاطب قرار می گیرد چندان مشخص نیست. چون وضوح کامل ندارد و منظور گوینده را باید با حدس و گمان و یا به کمک اشارات تفهیم کرد. در زبان های هند و اروپایی برعکس چون زمان فعل با فاعل نسبت دارد و ساختار جمله واضح تر و فردیت جمله پیشرفته تر است، پس گزینش کلمه الزامی است،و در نتیجه کلمات دوپهلو نیستند.

پس ایرانیان مسلمان شده، به علت زبان مادریشان -زبانی که با آن به مراقبه درون می پرداختند بی آنکه هنوز با آن بنویسند- ناگزیر شدند که از مفهوم دوپهلوی کلمات عربی ابهام زدایی کنند.

من نمونه هایی چند از این ابهام زدایی را در کنفرانسی که در سال 1945 در تهران ایراد کردم، آوردم. در اینجا تنها به ذکر یک نمونه بسنده می کنم: من بیشتر عربی خوانده ام تا فارسی، ولی اروپائیان یا آریائیانی چون من، هرگاه که بخواهیم ریشه واژه ای عربی را به صورت ملموس و انضمامی به کار بندیم به لغتنامه فارسی رجوع می کنیم، برای اینکه ایرانی قبلاً «انتخاب کرده است». می دانیم که ترک ها هم در فرهنگ لغات خود همان معانی را ضبط کرده اند که ایرانیان برگزیده اند. زبان فارسی، به زبان عربی وضوح بخشید.

این همان نیاز به متافیزیک است که فردی چون محمد اقبال را واداشت تا اهمیت ایرانیان را در بسط تفکر اسلامی نشان دهد. ایرانیان نیاز داشتند به متافیزیک بپردازند، پس نخست آن را عربی کردند، ولی با حفظ کیفیات خاص نژاد ایرانی.

همانطور که گفتم نویسندگان عرب ایرانی تبار در مقابل ریشه های مبهم عربی، از دو معنای متعارض، یک کلمه تخصصی و فنی را انتخاب می کردند. پس ایرانیان بانی کلمات فنی تمدن عرب بودند.

مثال دیگر: اسامی طیف های مختلف رنگ ها، نه فقط در هنرهایی چون نقاشی بلکه در هنر چینی سازی نیز اغلب فارسی اند. کلمه آزور در زبان فرانسه، از رنگ لاجوردی آسمان می آید. (در نشان های خانوادگی اشراف هم کلمه گول gueules از لغت فارسی گل می آید.) و می دانیم که هر آنچه مربوط به رنگ آبی می شود، پیروزی زیبایی ایرانی است، خدا می داند که چقدر طیف مختلف آبی در این سرزمین وجود دارد؛ رنگ آبی در گنبدها، طاق ها و ترمه های کشمیر ستودنی است، به ویژه در زمان شیخ بدرام و در سلطانیه. از قرن نهم میلادی در بغداد، فرهنگ فنی عرب برای بیان رنگ آبی آسمان، از کلمه آسمانگونه فارسی استفاده می کرد. عرب ها کلمه دیگری برای این منظور نیافتند، زیرا در زبانشان کلمه ای که بتواند رنگ آبی را مشخص کند نادر و نامعلوم و مبهم بود.

همچنین است در حوزه موسیقی. پیش تر در حوزه موسیقی فقط فرضیه های هلنی وجود داشت، فرضیه های جالبی که از یونان می آمد. ولی زمانی که قرار شد به عرصه موضوع های ملموس وارد شویم و برای هنرمندان دستگاه های موسیقی را تعریف کنیم، به قول ایرانی ها آوازها و به قول عرب ها مقامات، برای نام گذاری کلمات فارسی را انتخاب کردیم و اکنون صدها واژه فارسی در تمام جهان اسلامی، از آندلس تا مراکش امروز و ترکیه و هند، در همه جا کاربرد دارد. در قرن یازدهم میلادی فقط نُه دستگاه اصلی وجود داشت که سه تا از آنها به نام های نوا، اصفهان، سلمکی راست در کتاب ابن سینا آمده که در آن تئوری های یونانی درباره موسیقی عرضه شده است. عنصری انضمامی و تجربی، و یک عنصر بسط تزئینی و هنری در این کتاب آمده که با کلمات فارسی ادا شده اند، در حالیکه متن به زبان عربی نوشته شده است. اینجا نقش نبوغ ایرانی است که موفق شد بر کلماتی تاکید کند که مولد ساختاری فلسفی و کلامی بودند، و همین نقش است که برتری اسلام را بر ترکستان و هند تضمین کرد.

البته تعاملات دیگری هم هست که می توان آنها را تشریح کرد. درباره آنچه به موسیقی مربوط می شود و می خواهم اکنون درباره آن صحبت کنم، می توان از خود پرسید که آیا این ایران نیست -منظور عرفای ایرانی و غیره- که تمام تأکید و نیروی خود را روی شنونده اعمال می کند زیرا که موسیقی اسلامی فقط از ریتم های ضربی تشکیل نشده بلکه بیشتر مدیون دستگاه هاست، فی المثل نهاوند که دستگاهی اندوهناک است، متشکل از یک مجموعه پرده و نیم پرده، که توالی آن را ایرانی ها انتخاب کرده اند:

چینش آن با ربع پرده ها عبارت است از 3+5+2+4+4+2+4 (= پنجم درست که قبل از چهارم نامنظم می آید). در واقع نبوغ ایرانی است که به بیان موسیقی در تمام جهان اسلامی هیات خود را بخشید. منظور من اصلاً این نیست که ایرانی ها این نظم و قاعده را بر هم زده اند، بلکه برعکس به آن شکل داده اند.

بررسی و نوشته: لویی ماسینیون
تدوین و آماده سازی برای انتشار در وب سایت : شهره السادات عربشاهی

 



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید