تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1890

برفراز البرز

در سال تحصیلی 1312 در کالج البرز، ریاست کتابخانه این دبیرستان را داشتم. عصر یکی از روزهای آخر سال پستچی بسته ای از کتاب های خارجی را که کمربندی به دور آنها پیچیده بود به کتابخانه آورد. من کمربند را از آنها باز کردم که تحویل بگیرم. میان آنها کتابی به نام «The vally of the assassins» یافتم نظرم را جلب کرد و آن را به خانه بردم و شبانه کتاب را تورق کردم متوجه شدم که خانمی انگلیسی به نام «فریا استارک» از لندن به راه افتاده و پس از روزها سیروسفر خود را به قلعه الموت رسانده و مدتی در آنجا  مانده و منطقه الموت را مورد بررسی قرار داده است.

پیش خود گفتم «چه مرد کززنی کم بود» به رگ غیرت مخلص برخورد و من هم تصمیم گرفتم چون او عمل کنم. آخر سال تحصیلی بود . امتحان ها هم به خاتمه رسیده بود دست به دامن رفقای همکلاس خود شدم از محمدعلی شیخ الاسلامی و ابوالحسن معدل و موسی عمو اوغلی یاری گرفتم و نیکلا چکنس یونانی را - که رئیس دفتر دبیرستان بود - به ریاست خود پذیرفتم و از شبانه روزی کالج آمریکایی مسیر خود را طبق نقشه خانم استارک که از قسمتی از رشته البرز تهیه کرده بود تعیین کردیم.

 بار سفر بستیم و به راه افتادیم از طهران به طرشت و کاظم آباد خراجه و باغ فیض و کن و سولقان رسیدیم چون کوله بارها سنگین بود  احساس خستگی کردیم و شب در یکی از باغ های سولقان که کنار جاده بود استراحت کردیم. فردای آن روز از راه غیرمتعارف تالون خود را به گردنه لونیز رساندیم و سرازیر شدیم و به دهکده لونیز و دوآب شهرستانک رسیدیم و شب کردیم و در دوآب خوابیدیم.

از اینجا به چالوس افتادیم جاده ای چاروا داری بود هنوز به دستورر ضاشاه ماشینی نشده بود و از اتومبیل در این راه خبری نبود به خلاف امروز (سال 1387) که هر دقیقه سی ماشین در حال آمد و رفت است. از میدانک و و سرخه در و گرمو گذشتیم و حسنک در و ملک فالیز (مرگالیز) درآمدیم و از نسا که فقط یک کوره آهک پزی داشت گذشتیم و به شاه پل و وله رسیدیم از وله راه را گرداندیم و به طرف کهنه ده (کانه ده) و آزادبر رو آوردیم.

 در آزادبر شب را ماندیم و مهمان کدخدا اسدالله شدیم. این مرد خدا، تمام شب را صرف ما کرد. چاک گیوه های پاره ما را دوخت بند ساک های پاره شده ما را تعمیر کرد و حلقه آهنی به ته هر یک از چوب دست های ما کوبید و ما را مرد راه کرد و سفارش کرد در گرآب به منزل حاج ایوب گرابی برویم.

در شیب گردنه اسلک به کهنه قبرستانی برخوردیم که پایه های چهارطاق های آن برجا بود و دو سه سنگ قبر مورخ 920 و 931 و 940 داشت سرانجام به گراب رسیدیم. ساکنان گراب بر بام ها برآمده بودند و فریاد می کردند «هوی ارمنی - هوی ارمنی». از پیرزنی که سر راه بود منزل حاج ایوب گرابی را جویا شدیم. پیرزن پیش افتاد و ما را به منزل حاج ایوب رساند.

در را کوبید و حاج ایوب را خواست. مردی سفیدپوش، عرقچین به سر که موی سر و ریش او سفید بود در را گشود و ما را به داخل دعوت کرد. خانه تمیز و آراسته، رختخواب ها در چادرشب پیچیده و به دیوار اطاق تکیه داده و کف اطاق از قالی مفروش بود.

گفتگوی مخلص با حاج ایوب شروع شد. حاجی از نجوم اطلاعی داشت و سخن از عطارد و مشتری و مریخ به میان آمد، اما از اورانوس و نپتون خبری نداشت. شکل مدار زمین را به دور خورشید پرسید. کاغذ و قلمی خواستم و برای او ترسیم کردم. خلاصه شام آوردند و خوردیم و خوابیدیم. صبح برخاستم و پس از ادای فریضه صبحانه خوردیم و به راه افتادیم و به دهکده «گنه ده» رسیدیم. در این دهکده به چند خانوار بهایی برخوردیم.

از آنجا به «لمبران» و «جوستان» رسیدیم. جوستان جوزستان بوده است و درختان گردوی کهن فراوان داشت. استراحتی کردیم و چای خوردیم. از جوزستان به «تکیه» رسیدیم که امازاده ای داشت و دو جفت درهای کنده کاری داشت که دیدنی بود. راه را ادامه دادیم و آرام آرام خود را به «شهرک» طالقان رساندیم.

کولباره های  سنگین نفس مارا قطع کرده بود برای صرف چای به قهوه خانه ده رفتیم در قهوه خانه به شکرالله چاروادار برخوردیم سه قاطر او را به کرا گرفتیم. هر قاطر به یک تومان که ما را به گازرخان برساند. گردنه «الورز» در سر راه است و بالا رفتن از آن کار حضرت فیل، به چشمه«عزیز و نگار» که گوسفندسرا بود رسیدیم شب را در گوسفندسرا خوابیدیم و فردا پای در راه گردنه نهادیم.

بر فراز البرز

 هر چه می رفتیم راه بود. سرانجام به بالای گردنه رسیدیم و شاهد یکی از مناظر زیبای طبیعت شدیم. مه از دهانه منجیل بالا آمده بود و دره ها را پر کرده بود و سرکوه ها از میان مه با آدمی سلام و علیک می کرد. پس از محو در زیبایی های طبیعت سرازیر شدیم و میان راه به آوه رسیدیمو منزل مشهدی حکمت رفتیم. مردی مهربان و آرام و پذیرای مهمان، شب را در منزل او ماندیم و فردا صبح به راه افتادیم و خود را به «شترخان» و «گازرخان» رساندیم. در گازرخان منزل شیخ مرتضی الموتی وارد شدیم.

مردی بلندقد و ورزیده با لباس دهقانی و گیوه ای محلی به پا داشت که آن را «گیوه سنگ شکن» می گفتند. ورنکشیده راحت تر از کوه بالا می رفت، ننه سکینه زنش بود و بچه نیاورده بود و به تازگی شیخ مرتضی به «شترخان» رفته بود و دختری جوان را به ازدواج درآورده بود و گاه گاهی به او سر می زد. ننه سکینه از این جریان ناراحت بود و هر وقت سرشوهر را دور می دید دادش بلند بود.

 شیخ مرتضی قصه های شنیدنی  و حکایت های گفتنی زیادی داشت از جمله آمدن حسن صباح به «گازرخان» و خریدن یک پوست گاو زمین برای خواندن نماز و دوال کردن این پوست و به دور قلعه الموت کشیدن و تصاحب کردن آن را با آب و تاب شرح می داد.

برای سنجیدن هوش و ذکاوت مردم به وسیله حسن صباح می گفت که حسن صباح در خزینه حمام مشغول شستن تن و بدن خود بود و پنج شش نفر دیگر در خزینه بودند، ناگاه حسن صباح گفت: « بوی سوختگی می آد» این پنج شش نفر گمان کردند لنگ های آنان سوخته است ناگهان از خزینه بیرون آمدند.

 حسن صباح فهمید که اینان از هوش و ذکاوت عاری اند و همین جا می توان بساط را پهن کرد. و صدها قصه دیگر که به اطاله کلام می افزاید. شیخ مرتضی پنج شش بار ما را به قلعه برد و آنچه از دیگران شنیده بود و در حافظه داشت برای ما بیان می کرد.

اطاق حسن صباح را به ما نشان می داد و می گفت این همان اطاق است که حسن صباح بیست و چهار سال و سه ماه در این اطاق مانده و نقشه های خود را یکی پس از دیگری عملی می کرده. درخت مو را کنار حوض نشان می داد و می گفت این درخت به دست حسن صباح کاشته شده است.

الخ در همین روزها بود که مرحوم میرزا محمدخان قزوینی مشغول تصحیح و چاپ مجلد سوم تاریخ جهانگشا در اوقاف گیب بود و اشکالاتی در آن پیدا کرده بود و اشکالات را از مرحوم الموتی بزرگ پرسیده بود و او هم نامه را به نشانی شیخ مرتضی فرستاده بود و شیخ مرتضی مشغول تجسس بود. دور به پایان رسید و ما مجبور بودیم به طهران بازگردیم شیخ مرتضی سه قاطر برای ما گرفت. بار و بندیل ما را بار کردند و خود شیخ مرتضی دو سه کیلومتری با ما همراهی کرد، در ضمن راه به ماری برخورد مار وحشت زده شد و به طرف سوراخش رفت. مار بدو و شیخ مرتضی بدو.

 یک سوم مار داخل سوراخ شده شیخ مرتضی رسید و دم مار را گرفت شیخ مرتضی بکش و مار بکش بالاخره دم مار پاره شد و به دست شیخ مرتضی ماند و مار خود را از شر شیخ مرتضی خلاص کرد. دو سه کیلومتری با ما آمد و ما را به خدا سپرد ما هم از راه آشنستان و کورمانه به قزوین آمدیم و با اتوبوس به طهران وطن خوبان منزلگه مهرویان رسیدیم.

 سفر به رشته جبال البرز

 پیش از اینکه به کار بررسی آثار تاریخی کوهستان گیلان بپردازم سه سفر به دهکده های نواحی دیلمان رفته بود. در سال 1327 شمسی، پانزده روز در دیلمان و اسپیلی و کوههای اطراف، به گردآوری گیاه ها و حشرات پرداختم و پس از یازدید از یکی دو نقطه ییلاق نشین عمارلو، از راه کلیشم به پل انبوه و از راه چنارک و کماسار به اسماعیل آباد و قزوین رفتم.

سه چهار سال بعد با چند تن از دوستان، پیاده از املش به راه عمومی مالرو افتادیم و به بلاردکان و هلو دشت و خرکال و ناتش کوه و میکال و دیلمان رفتیم و از کنار شیم رود، خود را به سیاهکل و بازکیاگوراب رساندیم. در سفر دیگر با جمعی از رفیقان موافق و یاران صادق، در قهوه خانه کتله کنار سفیدرود بار انداختیم و پس از سوار شدن قایق و گذشتن از آب، به راه مالروی کنار گوهررود که امروز ماشین رو شده است، درآمدیم و پس از طی فرسنگ ها راه به ناش و آسیاب بر و دیلمان رسیدیم و از راه کنار شیم رود به سیاهکل رفتیم. با این سفرها، ناحیه دیلمان را کم و بیش می شناختم و با مردم آن سامان آشنایی داشتم.

مطالعه آثار تاریخی گیلان

در امرداد ماه سال 1346، برای تحقیق در آثار تاریخی نواحی سمام و پیرکوه  و شاهجان سفری ترتیب دادم و به اتفاق آقای علی جنایی و افشین ستوده -فرزند نگارنده- از املش با پنج قاطر که به کرا گرفته بودیم به راه افتادیم و دو هفته تمام، نقاط کوهستانی زیر را بازدید کردیم و خود را به رحیم آباد رساندیم.املش- کهستان- لات لیل- گرسک- بلاردکان- هلودشت- میان لنگه-خرکال- خسیل دشت- لتاکون- اربوداردشت- کرف کش- شارسمام- بابوجان دره- سرتربت امام- زرچاک- بهارسرا- سوماسرا- خوش خوانی- مربو- لرد- کاک رود- گرماب ور- بته زمین- بهارنشین- تلاسری- تورار- گرچاک- گاوخس- آرده سامان- سیه دشت- باچو- لشکستان- گردکول- کمنی- گیلارکش- شاهجان- هفتابد- مازی کوتی- فیروزکوه- کل مازی- پی نود- بینکی- گورچی فلاکوتی- گورج- ناسم کو- ریاب- پرامکوه- تویلا- جیرتویلا- سی پرد- زیار- دیورود- سیاکشان- پلام- جیرپلام- دیمابن- زیارخوانی لات- درازلات- تول لات- هرات بر- بالنگا- رحیم آباد.

 درتیر ماه سال 1347 با همراهی افشین ستوده- پسرم- به باقی مانده آبادی های سمام سری زدیم و به دیدن دو بقعه ای که بر بلندترین کوه های این نواحی است رفتیم و پس از بازدید بقعه لسپو که قدمتی دارد، به مسجد رودبارک که در زمان امام ناصرالحق - از ائمه زیدیه- ساخته شده است، رسیدیم و از یکایک دهکده های نامبرده زیر که بر سر راه ما واقع بودند، دیدن کردیم: رحیم آباد- بالنگا- هرات بر- تول لات- درازلات- سوگاور- دیمابن- سجاره- پلام- سیاکشان- دیورود- زیاز- اغوزکندسر- لامشکس- گره گاور- رزگردن- شوک- تارش- پرامکوه- ریاب- هردورود- کیاسه- برمه کوه- ابرمحله- ایزدین- ریسن- هیه کو- چم تو- بلکوت- خنه سر- تلیسن- سوخته ای کش- تلابنک- ملاخروشه- سوری- زراکی- دشتک- گلایه- لسپو- شفیع آباد- مومن زمین- برگام- دتوره سر- کلکاموس- شوئیل- لرده- سولکابن- توسه چال- رودبارک- لیماگوور- ترپو- آسیاب دره- سی پرد- سلم داربن- زیاز- دیورود- از این محل دهکده هایی که در سفرهای پیش ذکر شد گذشتیم و به رحیم آباد رسیدیم.

در تابستان سال 1349، به قصد عکس برداری و اندازه گیری از پل انبوه، با ماشین به اتفاق «افشین» از خلیل آباد رودبار به راه افتادیم و پس از طی راهی دراز و پرنشیب و فراز به کلیشم رسیدیم. ماشین را به قهوه چی کلیشم سپردیم و راه دراز میان کلیشم و کرپی انبوه را در نصف روز طی کردیم و شبی را در سرپل، با پشه و گرما گذراندیم که خاطره جانگزای آن فراموش نشدنی است.

 در پاییز همان سال به اتفاق آقای امیر کاشفی، با اتومیبل از راه خلیل آباد، رودبار به چراکوه آمدیم. از اینجا با قاطر، مدت یک هفته سراسر خاک دیلمان را گردش کردیم. در این مدت نگارنده توانست تا سرحد امکان، بناها و آثار تاریخی خاک دیلمان را از قلعه کوتیها و گورستانهای قدیمی (که بیشتر حفاری شده و دست خورده است) و امامزاده ها و حمامها و کاروانسراها و راه های قدیمی را بررسی کند و شرحی درباره هر یک بنویسد.

 برای شناسایی و بررسی آثار تاریخی دهکده های جیر ولایت اشکور و سیارسیاق ییلاقی و بالااشکور، روز اول امرداد سال 1350 بع اتفاق آقای سید ابوالحسن مرتضوی و افشین ستوده به راه افتادیم و دهکده ها و محل ییلاقی نامبرده زیر را یکی پس از دیگری از نزدیک دیدیم: رحیم آباد- بالنگا- هرات بر- تول لات- دراز لات- سوگاور- دیلمان- سجیران- لیما- قلعه لیما- دزماشین- کاکرود- مایستان سفلی- سارم- سیارستاق محله- سنگسه رود- پرندان- درگاه (طوسن)- گیری- کیت- تمل- نارنه- یازن- سپارده- سیاگول سرا- گوگا- کلام خوانی سر- کلام شوره- کلام سرده- امام زاده سام و لام بر قله سواته کوه- زبران- لسپو گردن- ایری کش- دتوره سر- شوئیل- لرده- رومه دشت- تاش سر- سی پرد- سلم دار - زیاز- دیورود- سیاکشان- دیماین- از اینجا از آبادی هایی که بر سر راه ییلاق است و در اول سفر نام بردیم گذشتیم و به رحیم آباد آمدیم. این سیر و سفر نه روز به درازا کشید.

 در اواخر امرداد ماه همان سال که مشغول چاپ کتاب از آستارا تا استارباد بودم، در مطالب تاریخی سمام به اشکالاتی برخوردم که راه حل آنها،دیدار دوباره از سر تربت امام بود. به اتفاق آقای سید ابوالحسن مرتضوی به املش آمدیم و پیاده به راه افتادیم و از محل های بلاردکان و هلودشت و میان لنگه و خسیل دشت گذشتیم.

از اینجا راه را منحرف کرده و خود را به سر تربت رساندیم. پس از مطالعه و رفع اشکالات که ساعتها به درازا کشید، به دهکده اما رفتیم و پس از بازدید از خانه های قدیمی اربابی و بررسی امام زاده ها به کاکرود و کجید آمدیم. بارندگی شدید مانع کار شد و ما را به طرف راهی که آمده بودیم، راند.

آب بر سر و پای در گل ، پس از هشت ساعت راهپیمایی مداوم، خود را به پلاردکان رساندیم و پس از کمی استراحت، پیاده به املش رسیدیم. اگر یکی دو اثر تاریخی و قابل ذکر را ندیده بگیریم، در مناطق کوهستانی سمام و شاهجان و پایین اشکور  و سیارستاق و بالااشکور، از بناها و آثار تاریخی نشانی نیست. آثار تمدن های پیش از تاریخ در این مناطق فراوان است و از حفاری های سطحی و غیرعلمی که کرده اند، می توان به سابقه تمدن و گذشته پیش رفته این نقاط پی برد.

ولی از آثار دوران اسلامی بنایی که قابل بررسی و جالب نظر باشد، نمی توان یافت. تا جایی که اطلاع داریم در این صفحات قلعه های مستحکم و کاخهای سلطنتی در لوسن(درگاه) و دیلمان و شارسمام برپای بوده است.

 به نظر نگارنده کشمکشهای محلی و اختلافات مذهبی، علت اصلی از میان رفتن آثار گذشته، در این نواحی بوده است. جدال ائمه زیدی و پیشوایان اسماعیلی با خاندانهای قدیمی و سلسله های سلاطین محلی، بسیاری از این آثار را از میان برد.

سرانجام سادات زیدی بر بیشتر این صفحات مسلط شدند. پس از این شیعیان اثنی عشری، بر سادات زیدی دست یافتند و ایشان نیز به نوبه خود، به خرابی این صفحات کوشیدند.

بررسی و نوشته: منوچهر ستوده
تدوین و آماده سازی برای انتشار در وب سایت : شهره السادات عربشاهی

استان مرتبط : گیلان  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید