تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1063

بر آستانه، سمت چپ، روی پله

    بر آستانه، سمت چپ، روی پله

روی نمایشگر گوشی همراهم این چنین آمده بود:   "با سلام وتبریک سال نو، چنانچه نظرتان را در 2 صفحه در مورد(انتخاب شهردار توسط مردم یا شورای شهر؟) برای درج در سایت انجمن مرقوم بفرمائید، کماکان سپاسگزارم.  قهاری".  

منهم جواب دادم "چشم، امیدوارم دلائل قانع کننده ای داشته باشم". یا چیزی شبیه این.

چند روزی از این مکالمه، به وسیله موبایل گذشته، اما نه معمولی و خیلی عادی، بلکه دائم در چالش پیدا کردن دلائل قانع کننده، یعنی این که حد اقل در ابتدا، خودم را  بتوانم قانع کنم، ولی نشد که نشد. به دلائل مختلف پیچیده تر هم شد.   وقتی در روزنامه خواندم که  "متاسفانه شورای شهر وارد فاز انفعالی شده است". ویا این که رئیس شورای شهر گفته: "این نهاد شهری باید بر اجرای دقیق مصوبات نظارت داشته باشد و گفته اگر بعضی از مصوبات شهر تهران به درستی اجرا نمی شود همه موظف هستیم قضیه را تا حصول نتیجه، پیگیری و دنبال کنیم". ومن مانده ام که چگونه و با چه ملاحظاتی، می توان گذاشت این مسائل که کم هم نیستند، زیر چشمشان اتفاق بیفتد وبعد آنها، در دیرترین زمان، پیگیری کنند. بالا وپائین که می کنم می بینم شواهد نشان می دهد،  زیاد هم نمی شود به گزینه هاشان اعتماد داشت. ضمن این که هنوز قانع به آن هم نشده ام که مردم، که خودم هم یکی از آنها هستم از کجا می تواند به کسانی رای دهد که اصلا نمی داند از کجا پیدایشان می شود و به کجا وصلند.  و هزاران اما و اگر دیگر که شاید محافظه کاری تاریخی و ریشه دار، موجب می شود که نگذارد این مقوله بیشتر در ذهنم و نوشتارم، شکل بگیرد یعنی باز هم به همان جای نخستین می رسم که،  نمی شود که نمی شود. پس خودم را قانع کردم یعنی مجبور کردم قانع شوم که این مسئله را، بزرگان معماری  و نیز کارشناسان سیاسی و اجتماعی با اطلاعات ویژه و فرمولهائی که در دست دارند، حتی اگر فقط گوشه چشمی به سرزمینمان داشته باشند،بهتر می توانند تجزیه و تحلیل کنند و به نتیجه برسند. ضمن این که بعد از سفر چند روزه ای که به بیرجند داشتیم و تقریبا هم زمان با ارسال پیامک بود، چیزی اسرار آمیز روی شاهین ترازوی ماه تولدم (مهر ماه)، خود را به رخ من می کشید که به مراتب از عملکرد کفه های ترازوی فکر و ذهنم در ارتباط با چالشی که در بالا ذکر آن رفت، استوارتر بود تا آنجا که هیچگونه مقاومتی در برابر آن نتوانستم بکنم و این شد که شد که از چیزی و از تجربه ای بنویسم که هیچ ربطی به اصل سوال ندارد. ولی آن راهنمای اسرارآمیز ِ روی شاهین ترازو، اینچنین می خواهد و اشاره دارد به این که،  شاید دیگران هیچگاه راجع به این مسئله که شاید به شدت زنانه تلقی شود، حرفی نزنند و چیزی ننویسند. و من هم که دیگر قانع شده بودم، برای پیشگیری از پشیمانی ِ ناشی از بار مسئولیت ِ چشم گفتنم، باکنشی انفجاری شروع کردم به نوشتن.

ولی ناباورانه و با همان کنش، در همان اول کار، خودم را سرزنش کردم و گفتم مگر تا به حال که کسی چنین موضوعی آنهم در یک سایت علمی معماری، پیش نکشیده، اتفاقی افتاده یا کسی خرده ای گرفته؟.    شنیدم: هر انسانی در علم آمار فقط عدد یک (1) را به خود نسبت می دهد در حالی که در بیان شخصیت و ایجاد مراتبی که در اطرافش به وجود می آید، تا حد میلیون ها می رسد و اثرگذاری این مراتب درامر معماری و شعور معمار مهم است.

کلنجار رفتم، گفتم هر موضوعی که اینچنین گستره وسیعی را در بر بگیرد، خواهی نخواهی در هاله ای سیاسی فرو می لغزد و واقعیت وجودی خود را از دست می دهد و ترا هم سکه یک پول خواهد کرد. جواب بسیار قانع کننده ای شنیدم. گفت:

              پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت          ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم

و اکنون دارم آن را به کمتر از جویی می فروشم. چون مسئله ای که می خواهم به شرح کوتاهی از آن بپردازم بوی ناخلفی دارد.

در سفرمان به بیرجند به شهر خوسف هم رفتیم و در بعداز ظهری بهاری (4 فروردین 94) به مقبره ابن حسام خوسفی، شاعر و عارف قرن نهم رسیدیم.  از منظر پائین، این بنا بر بالای تپه ، به زیبائی خودنمائی و دلبری میکرد. پس از طی تپه که مشرف به مناظر بسیار زیبائی بود، به شوق ورود به مقبره و پس از در آودن کفشهایم، به احترام، در آستانه و درگاه ایستادم، یعنی پاهایم ایستاد ولی چشم هایم، نه.  و به همین دلیل در سمت چپ درگاه، روی پله ورودی به مقبره، سنگ قبری با نامی آشنا جلب نظرم کرد. راهنما فوری فهمید و گفت: "این قبر عموی سیما بیناست".

 و این شد که ما از آنجا و با پارتی بازی، به خانه پدری سیما بینا رفتیم. خواننده ای که در ترانه هایش زیبائی های موسیقی محلی و الگوئی ازمردم شناسی را باهم و با مهارت کامل، و به همت پدرش، ارائه می کرد.  در آن دم، فضای خانه، ما را به همه بخش های ذهنی و وجودیمان در نوجوانی، راه برد، تا آنجا که ترانه ای را مثل ورد زمزمه کردم.

الله بده تو بارون،    به حق دیم کارون،   گلهای سرخ لاله،   در زیر خاک می ناله،   چوپون پنیرمایه،   زنش خمیرمایه،

سگش فطیرمایه،   بزغاله شیرمایه.

باپوزش، باز هم می گویم که مبحثی که قصد باز کردن آن را دارم هیچ همخوانی با سوال پیامک ندارد، ولی من فقط با طرح این مسئله میخواهم کمی به یکی از جزئیاتی اشاره کنم که در آسیب های اجتماعی ما بسیار تکرار می شوند و موجب می شوند همه نظریه ها و آرا به بیراهه بروند واعتماد از بین برود و نوعی بی تفاوتی و نیروی تسلیم شونده، جایگزین نیروهای برانگیزاننده شود. پس برای تسلیم نشدن، از چنگ ودندانم هم بهره می گیرم، یعنی سعی می کنم نتایج رنج جنسیتی خود را به سودی برای دیگران، دگرگون کنم، شاید ناشیانه باشد ولی ادامه می دهم.

جائی که به ما نشان دادند و با فاصله کمی از مقبره قرار داشت، خانه ای بسیار ساده بود، با باغچه ای و درختانی، و در کناره هایش،بوته های نرگس خوسفی با آن زیبائی وبوی بی بدیلشان.  و ورودی قبلی از خیابان به حیاط خانه عبارت بود از  دری قدیمی و یک دالان، که اکنون بسیار غم انگیز بود و پر از خرت وپرت های کثیف وچشم آزار. ومن غمگینانه با خودم فکر می کردم روزگاری این در و دالان، محل عبور خانواده ای با فرهنگ و اهل موسیقی و اشاعه دهنده این هنر بوده است و غم انگیزتر این که، ما چه کج سلیقه شده ایم.

                        کی باشد آن زمانی، گوید مرا فلانی      کای بی خبر فنا شو، "ای با خبر" به رقص آی   (مولانا)

من به هیچ وجه قصد آن ندارم که از اسمی حمایت کنم، ولی از اصولی ازلی نمی توان گذشت.آمیزش جوهرها، به گونه ای است که باید تعهدی واقعی و اخلاقی نسبت به دگرگونی های مشترک داشت.  حکمت های ازلی وجوهری را هرگز نمی توان نادیده گرفت.ما در روایات باستانی خود حتی درباره چگونگی بانگ ها شرح وتفصیل داریم. مانند "چشارک بانگ، که چون پرهیزکار ِ نالان را کار فرمایند، چنین نالان شود. زیرا پرهیزکار را چون از اهریمن بدی برآمده باشد،ناله باید کردن که مرا بَهمان چیز باید، یا مرا بَهمان بدی است، و برای فرونشاندن آن بدی، هرچیزی را در گیتی کار باید فرمودن" .و این بانگ در مقام موسیقی و برای فرو نشاندن بدی اهریمن،بدون تمایز جنسیتی،حُکمش خوانندگی است. از شرح وتفسیر وین بانک، سنگ بانگ، آب بانگ، گیاه بانگ، زمین بانگ، که سببی برای پیدایش "هفت خسروانی"، "سی لحن"، و "سیصد و شصت دستان"، می شود به سبب طولانی شدن مطلب چشم پوشی می کنم.

 موسیقی را باید درک کرد. "علم درک" را باید فهمید. از این راه است که می توان بدون آن که احساس گناه را تقویت کنیم، انرژی های روانی را سامان دهی کنیم. شرط آن تعهدست و نه جنسیت. همان گونه تعهدی که در قرار دادهای مهم بین المللی، یک رفتار دو سویه است.  احترام گذاشتن بجای حس برتری، شرط لازم برای طرفین است. شوربختانه در این عصر، برای کسانی که می خواهند خودی نشان دهند، از پاپ کاتولیک تر شدن هم ،مسئله ای شده که، نه تنها نادُرست، که خالی از پارسائی هم است.

باز هم من از روایات کمک می گیرم که در احکام ازلی وجوهری آمده: بَرکتی که از آن استفاده نشود، به نکبت بَدَل میشود.وما در این عصر چقدر از برکت های خوب خدا را به نکبت تبدیل می کنیم تا دامنگیرمان شود و نتوانیم لحظه ای پا را، از خودمان فراتر بگذاریم تا شرایط جدیدی را بسازیم و آنها را تجربه کنیم. ببینیم خوسفی عارف و همشهری خانواده بینا، چگونه این احوال پر برکت را شرح می دهد:

            باز چو مستان، از سر دستان، رفته به بستان، بلبل محرم     نغمه سرایان، رقص نمایان، خرم و خندان، خوشدل و بی غم

          هم به تصوف، هم به تکلف، هم به نظافت، هم به لطافت       جوهر ازهر، جان منور، جسم مطهر، روح مجسم

راستی اگر بلبل ِ مَحرم را، به عنوان یک حقیقت، به نامَحرم دگرگون می کردیم و بر آن پا می فشردیم، هیچکدام از اتفاقات الهی بالا رخ می داد؟ و آنگاه بود که اهریمن چه شادی ها میکرد ومن هم نمی توانستم به دلیل دوران آمیختگی، جوابی صحیح و معتبر به سوالی  که با پیامک از من شده بود، بدهم و این شد که شد. و من نفهمیدم کدام زمان، نیروی مرموز روی شاهین ترازویم  ناپدید شد.

 آن وقتها "سیما بینا" از آوازهای سرحدی جنوب خراسان،  چنین می خواند:

           بیا تا عهد عشقی تازه سازیم

          محبت را بلند آوازه سازیم

           رگ از جان ِ من و، تاری ز زلفت

          کتاب عشق را شیرازه سازیم

فروردین 1394     خوبچهر کشاورزی

 

 

         

عضو مرتبط : خوبچهر کشاورزی  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید