تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1216

به باغ همسفران

در ابعاد این عصرخاموش
من از طعم تصنیف در متن ادارک یک کوچه تنها ترم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

در ابتدای یک روز زرد پائیزی، هنگامی که برای اولین بار نام کوشک جهانی را شنیدم، این شعر سهراب سپهری در ذهنم تداعی شد، همانگونه که هر باغ می تواند تداعی یک خاطره از یاد رفته باشد. باغی پر از درختان بلند، جوی-های روان، عطر گل ها و کوشکی در میان.

اینگونه بود که آن روز پائیزی رشته های خیال فارغ از همهمه و کار روزانه در جستجوی مفهومی، شاید هم خاطره ای در مسیر نامعلومی شکل گرفتند؛ اندیشیدم چقدر آرامش دهنده است تصویر فضایی که انسان ها از هر قوم و ملیتی و با هر زبان و فرهنگی در آن جمع شوند و عواطف انسانی، اندیشه و احساس و نگاه خود را با هم قسمت کنند، از جوهره درونی خود که برآمده از ناخودآگاه آنهاست با هم سخن بگویند و سعادتمند و سبز با جهان یکی شوند...

با گنگی به دنبال تجسم معمارانه فضا بودم که خطوط ناموزون اندیشه ام همانند همیشه به بیراهه رفت؛ یادم آمد آن غروب دلتنگ پنجشنبه را با دوستی که سال های طول و درازی یار و همراهم بوده در شهرستان زادگاه او پرسان پرسان در دل کوچه پس کوچه های قدیمی به دنبال خانه ای می گشتیم که زمانی بسیار دور مأمن خاطرات کودکی او بود، که اگر چه برای من چنین نبود ولی من نیز همراه حس اشتیاق و دلهره و هیجان او در لایه های ذهن و درون دلم یادهای کودکی خود را زنده می کردم. کوچه را خانه به خانه گشتیم و از هر جایی که ممکن بود بالا رفتیم تا درون خانه ها را ببینیم و سرانجام پیدایش کردیم.

آن سرای زیبای کهن دیگر حریمی نداشت، انتهای تاریک و وحشت آور یک کوچه بن بست، تنها و بدون حفاظ مانده بود. بعدها فهمیدم دیوار آن را خراب و حیاط آن را تقسیم کرده اند و در آنها خانه های نوساز و بی روحی را ساخته اند که کنار کوچه دیده بودیم. با نور چراغ اتومبیل با وضوح بیشتری به آن نگریستم.

اگر چه هیبت با شکوه آن را تقدیرش در هم شکسته بود، اما وقار و متانت و استواری ایوان زیبا و ستون های برافراشته اش هنوز نظر را جلب می کرد. با کمک یک چراغ دستی داخل شدیم، اتاق ها را یک به یک وارسی کردیم، درها باز و پنجره غبار آلود و شکسته بود.

او با وسواس و دلسوزی وصف ناپذیری در گوشه گوشه ی آن خانه، تمام خاطرات کودکی خود را که در هر طاقچه و صندوقخانه و پستویی نهفته بود تعریف می کرد و من، هراسان غرق این پندار بودم که چگونه این بخش عظیم و دل-انگیز خاطره های مشترک و فرهنگ خویشاوندی کسانی که روزگارانی در این خانه شاد زیسته بودند اکنون پاره پاره و دور ریخته شده بود و اینکه این روزها هیچ پناهی نبود تا آنها فارغ از همه دنیا مانند کودکی زیر آن جمع شوند و از آرزوها و خواب ها و خیال هایشان با هم صحبت کنند.

خاطرم می آید آنقدر خطوط اندیشه ام دور شده بودند که یادم رفته بود کجای کار بودم. به هر حال آن روز و بعدها بسیار به آن کوشک اندیشیدم.

به اینکه در دنیا انسان هایی هستند که هم رنگ، هم نژاد و هم زبان نیستند، کیلومترها دور از هم زندگی می کنند و یکدیگر را نمی شناسند، اما پس زمینه معنوی آنها، پندارهای درونی آنها و آنچه که در ناخودآگاه ذهن آنهاست و جوهره و مفهوم واقعی درونی آنها را شکل می دهد ایشان را به سوی هم راهنمایی می کند تا بتوانند ناب ترین اندیشه هایشان را در کنار هم تکرار کنند.

در یادم زنده شد که در روزهای تلخ و دردناک و سیاه و زمستانی سال 82، آنگاه که در سوگ بم به عزا نشسته بودیم، انسان هایی بودند از تمام قوم ها که چه ساده و چه مهربان غم هایمان را شریک شدند و تنهایمان نگذاشتند. دست هم را گرفتیم، همراه شدیم و یکدیگر را یاری کردیم تا پناهی باشیم و تکیه گاهی برای آنهایی که آن روزها برخاستن و ایستادنشان دیگر کار خودشان نبود و کار دستان تنهای ما نیز هم. همراهی کردیم و همراهیمان کردند تا درد خاموششان را مرهمی باشیم و یاوری و بنا گذاشتیم خشتی را که پایه و اساسش دوستی بود و یکی شدن و غم-های مشترک.

به قول امیر هوشنگ اردلان که چه زیبا و دلنشین می نویسد و نوشته هایش مصداق بارز آن کلام است که سخنی که از دل برآید همانا بر دل نشیند «آدم های با غم های مشترک، آرمان های مشترک و افق های مشترک، نیاز نیست پیچیده گفتگو کنند. گفتگویشان خیلی طبیعی، خیلی ساده و با درکی تا عمق و ریشه هر مطلب و مضمون و بسیار مختصر و کوتاه است. نگاه هایشان در همه جای دنیا به یک زبان سخن می گوید نگاه به یک آشنا و از یک تیره و قبیله»

ساعتی گذشته بود، من همچنان غرق در اندیشه هایم بودم و درگیر تارهای ذهن و فکرم که هر لحظه به سویی کشیده می شدند.
به مفاهیمی می اندیشیدم که این سال ها از لابه لای صفحات کتاب ها و مجلات و سایت های اینترنتی برای دانستن مفهوم جهانی شدن هنر و معماری و مکاتب هنری امروز بیرون کشیده بودم. چقدر پیچیده و مبهم بودند و تا چه حد نامفهوم و گنگ، غافل از اینکه یکی شدن با جهان و گفتگوی آزاد از تاثیر و نفوذ هر نوع زبان و اندیشه و سیاستی چندان هم دور و دست نیافتنی نیست و بی هیچ واسطه ای در دل و روح خود می توان به آن دست یافت.

در جستجوی آن پناه ذهنم را کنکاش کردم، عناصر، نمادها و فصول از ذهنم می گذشتند و جابه جا می شدند. فرم ها و فضاها ساده شدند. آنقدر ساده و بی پیرایه و خالص که همه انسان ها معنی آنها را در ناخودآگاه روان خود حس کنند و مفهوم مشترکی به دست آورند و شگفت و حیرت آور اینکه فرم ها پا از حدود ظاهری خود فراتر گذاشته و مفهوم راستینی یافته بودند. همه چیز به اصل و ذات خویش برگشته بود. انگار هنوز تمدن متولد نشده بود. تمدنی که با قوانین دست و پا گیر خود انسان ها را از هم جدا کرده و عاطفه و مهر را از آنها گرفته بود و ای کاش که هنوز تمدن متولد نشده بود.

انگار در رویا با خشت های ساده ای معنایی راخلق می کردم، معنایی متشکل از اشکالی که ورای پوسته ظاهری خود در بین ابرها شناور بودند. شبیه تمام خاطرات کودکی، نوجوانی و جوانی ام بودند و شبیه هیچ چیز نبودند. نمی خواستم آنها را به جایی وابسته کنم حتی به یکدیگر هم وصل نشدند. آزاد و بی پروا از هر سنت و فرهنگ و قوم و مکانی ... ناب و با شکوه.

این خیال در ذهن من ثبت شد. اما مثل بنا نبود، هیبت معماری نداشت، برقرار بر ستون و سقف و دیوار نبود، اندیشیدم که آنچه روی ستون های منطقی و حساب شده استوار است تنها مفهوم بنا نیست. تنها هنر معماری نیست. بنا باید تجسم یک معنا باشد، معنایی که برچهار ستون احساس و هویت انسانی، دوستی و همراهی، نور و زیبایی و سعادت و شادی برقرار است، معنایی که نوایی آشنا برای تمامی مردم جهان ساز کند.

این معنا روحی است که اگر در کالبد بی جان بنا دمیده شود زنده می شود، مانند گلدانی که از آفتاب جان می گیرد، رشد می کند، حرف می زند، حرکت می کند در روح و جان انسان هایی که سرگشته و گمشده می جویند مأوا و هدفی را که یاریشان کند تا سعادتمند و سبز و زیبا، همراه هم و با هم زندگی کنند.

مانند معنایی که سال های دراز در معماری ایران تداوم داشت، اگرچه شکل ظاهری بنا تغییر می کرد. معنایی که رد و اثرش در طول تاریخ در معماری این خاک کهن دیده می شود. معنایی که در باغ های خیال جاری است. هنگامی که مانند کودکی خردسال به آینده می اندیشیم در جستجوی آن حس غریب تعلق که این روزها نداشته ایم و چه تنها بوده ایم و هنگامی که بی دخالت آن خودآگاه منطقی و سرد به کودکی از یاد رفته می اندیشیم و به مهر بی پایان آغوش مادر، به باغ خیالی که همان هویت ماست.

این بار خیلی نزدیک شده بودم به آن مهفومی که در جستجوی آن ذهنم را کنکاش می کردم، نزدیک شده بودم به آن معنای سبز، شاد و رها، به آن معنای درونی و ناخودآگاه که ترسیم کردنی نبود. آنچه که باید روح یک بنا باشد تا معماری زنده شود، تا کوشکی شود آشنا برای تمام انسان ها تا در پناه آن در کنار هم و با هم به آن باغ خیال انگیزی بنگرند که همیشه بهار است و سبز و راستین.

گرچه راهی است پر از بیم زما تا بر دوست
رفتن آسان بود از واقف منزل باشی
حافظ
منابع:
  1. پیرنیا، محمد کریم، سبک شناسی معماری ایرانی 1382.
  2. سلطان زاده، حسین، تداوم طراحی باغ ایرانی در تاج محل 1378.
  3. ا.م، گورکیان، ژ.پ، سیگر، باغ های خیال (هفت قرن مینیاتور ایران). ترجمه پرویز مرزبان 1377.
  4. پژار، ارژنگ، مقاله از اهانی آرمانشهر، معماری و شهرسازی شماره 1382 ، 64 ـ 65. 65-64. 1382
  5. Charles W. Moore, water And Architecture. 1994
  6. Levrault - Berger, Architectures de la Mediterranee. 1983

محمدمهدی محمودی ـ نیلوفر نیکقدم
به نقل از وب سایت موسسه مطالعات منظر پایدار

عضو مرتبط :   


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید