تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1586

تجاربی از هم اندیشی

هم اندیشی و دیالوگ صحنه ی تداخل متغیّرهای بسیار فعال و دینامیک، یا برعکس، ایستا، سربار و مزاحم است که فقط به اراده ی کسانی که قصد هم اندیشی دارند مربوط نمی شود و ما خود تابع آنها هستیم. در مقطع کنونی چند متغیّر منفی نیز بوجود آمده که در جهت خلاف عمل می کند، که در بسیاری از کشورها کمتر موثرند.

  1. در ایران تضاد بزرگ میان تمدن و ادبیات کهن و سنت با نو آوری های سده ی اخیر هنوز درهم نیامیخته و یک سنتز فرهنگی جامع و فراگیر بیرون نداده است
  2. نقش ایران در صحنه ی آسیا، خاورمیانه و جهان بسیار فعال است و آهنگ رشد آن بیشتر از ظرفیت ها و یا هماهنگی های فرهنگی جامعه ی نخبگان آنست و این نیز بر تضاد و ناهماهنگی می افزاید.
  3. از زمانی که زبان فارسی جز این که زبان مردم و ادبیات خود ایران بزرگ بود، زبان رسمی و ادبی دولتهای هند و عثمانی نیز بوده تا کنون، حیطه زبان فارسی نه تنها تنگتر شده که همزمان، فرهنگ اروپایی توسط زبان و ترجمه ی آن ها به فرهنگ ایرانی اضافه شده و عدم تجانس زیاد بوجود آورده است.

بجز تفاوت میان زبان و فرهنگ و عادات و رسوم و رفتاراقوام دیگر ایرانی، آذری و کرد و بلوچ و عرب و ترکمن، یا شکل زندگی و معیشت مانند عشایر کوچ رو و روستایی و شهرنشینان حاشیه ای، در خود زبان فارسی مشکلاتی تازه پیدا شده که نه تنها برطرف نشده، با آن برخورد هم نشده است. این موضوعات را باید یک به یک مطرح نمود و کم کم بر طرف کرد تا بتوانیم زبان همدیگر را بفهمیم. در یکی دو سال نخست پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی نیز چنین مساله ای بوجود آمده بود. ترجمه ی اسپیریتو سانتو

Spirito-Santo به ایتالیایی یعنی روح القدس. یک مترجم تازه کار روسی آن را اینطور ترجمه کرد. اسپیریتو به معنای الکل هم هست. سانتو در ضمن یک نوع لیکور شیرین به نام وین سانتو هست و روح القدس به یک لیکور الکلی تبدیل شد. اگر آن مترجم روسی به جمله نگاه می کرد متوجه بی ربط بودنش می شد اما نه او و نه دیگران زیاد به جزئیات نمی پرداختند زیرا بسیار عجله داشتند.

مساله ی ترجمه از منابع اروپایی به فارسی از طرفی به باز شدن بینش و دانش ما افزوده اما با خود آشغال هم زیاد آورده که بی شباهت به نمونه ی روسی اش نیست. در یک کتاب ترجمه شده به فارسی، مترجم به لغت تامرلان که رسید و نمی دانست یعنی تیمور لنگ، همان تامرلان را نوشت و اگر خواننده ی ایرانی نداند تامرلان چیست یا کیست، آن همه زحمت بی فایده می ماند. ورمیشل یک نوع سوپ شیک و درباری فرانسوی به نظر می آید که نمونه تشخص و با کلاس بودن است در حالی که معنای آن یعنی کرمک است، و اگر برای ایرانی های غرب زده داشتن چنین سوپی سر میز مهمانی مایه ی مباهات است، ورمیشل! در ایتالیا هر روستایی ساده می داند موضوع برسر کرم های کوچکی است که از زیر پنیر و گوشت فاسد براه می افتد. تیتر یکی از کتابهای ارنست همینگ وی، نویسنده ی مبارز آمریکایی که در جنگ های داخلی اسپانیا در دفاع از انقلاب اجتماعی علیه فاشیسم شرکت کرده بود، "زنگ ها برای کی به صدا در می آیند؟" هیچ معنایی ندارد. در فرهنگ مسیحی، تک زنگ ناقوس با صدای بم صدای مرگ است و ترجمه ی آن می توانست این باشد: "این بار کی مرده؟". " این صدای ناقوس مرگ کیست؟". بدتر از لغاتی که نفهمیده به خورد یکدیگر می دهیم، محتوی خود کتابهایی است که مترجم به آن آگاه نیست و وارد ادبیات ما شده و به عنوان کتاب مرجع نیز پذیرفته می شود. برای مثال، کتاب اسرار ساختمانی هرم بزرگ جیزه، که گیزا نوشته شده. گرد آورنده: استاد ممتاز دانشگاه تهران.( این طور نوشته شده). کتاب بسیار جالب و ممتاز و کار ترجمه نیز بسیار خوب، مفید و ارزنده. اما نویسنده یا نویسنده هایش کی هستند؟ هرکه هست یا هستند تاریخ را تحریف کرده اند و خواننده اگر خواندن نداند یا حواسش نباشد آن را می پذیرد. جزو نویسنده هایی که برای مطالعه پیشنهاد می کند لئونارد کوترل نیز هست که مانند جورجو روفّولو ایتالیایی، سومرها را سامی و اهل همان جا معرفی می کند. مترجم نیز ندانسته ترجمه می کند و در دانشگاه به ادبیات ما ورود پیدا می کند. حالا بیا و درستش کن. مثل خون لخته شده حرکت می کند و به جایی می رسد که دردسر ساز می شود. این کتاب، در صفحه ی 274، قتل زن دانشمند، فیلسوف و ستاره شناس پرآوازه ی مکتب یونانی اسکندریه، هیپاتزیا، یا هیپاتریس (370 تا 415 بعد از میلاد مسیح) را به اعراب نسبت می دهد که گویا سنگسارش کرده اند، در حالی که بنابر دو کتاب مربوط به هیپاتزیا یا ایپاتزیا، و فیلم آمریکایی آن به نام اگورا (که خشونت قتل را نشان نمی دهد)، قتل او توسط اسقف کلیسای اسکندریه، چیریلــّو، و نه سیسیل، با بستن زن جوان به چهار اسب و رماندن آن ها بوده است. در آن زمان مسیحیت به ایدئولوژی امپراتوری تبدیل شده بود و از گسترش دانش و علم نجوم جلوگیری می کرد و استفاده از اسطرلاب کاری شیطانی بود. اما بدتر از آن اینست که این واقعه را نویسنده تقریبا 700 سال جابجا کرده تا آن را به دوران صلاح الدین ایوبی رسانده، او را هم تخریب کند. در کتابهای تاریخ اروپایی نوشته شده هنگامی که عمر به اسکندریه رسید از کتابخانه ی معروف اسکندریه اثری باقی نمانده بود، اما این کتاب، تخریب آن را باآب و تاب زیاد به اعراب نسبت می دهد. مثال چنین انحراف هایی آنقدر زیاد است که می توان به غرض و مرض و نه فقط مسامحه نیز فکر کرد، و به همین سادگی وارد ادبیات فارسی و ایران شده و مانند ویروس عمل می کند و طبیعتا از هماهنگی نسبی که برای درک لغات و جمله ها و ادبیاتی که برای هم اندیشی لازم هستند جلوگیری میکند. ماکیاولیسم و مانیکئیسم و هدف که وسیله را توجیه می کند یا نمی کند! با این ها چه کنیم وقتی مانند یک کلیشه وارد ادبیات ما شده و بدون تعمق تکرار می شود و تلفظ آن نه تنها موجب پز دادن هم می شود، که جلوی تردید و ایراد را هم می گیرد؟

ماکیاولی بد اخلاقی را سفارش نمی کند. بی اخلاقی را توضیح می دهد و سیاست را از اخلاق و از کلیسا جدا می کند. انگار که قبلا امپراتور از پاپ جدا نبود یا آن هر دو اخلاق را رعایت می کردند و کسی که پیوسته محکوم می شود ماکیاولی هست نه کثافات کلیسا و جنگ ها و توطئه ها و جنایات بی وقفه اش. جنبش مانی که علیه ظلم و ستم هر دو امپراتوری مبارزه ای منفی می کرد، و حتی گندم را درو نمی کردند زیرا معتقد بودند گندم از درد گریه می کند، در ادبیات مسیحیت امپراتوری روم به نام مانیکئیزم به معنای بد و منفی سیاه یا سفید دیدن هرچیزی جا افتاد و هنوز هم ادامه دارد و آن را از بستر تاریخ آن زمان جدا می کنند . کدام هم اندیشی، هنگامی که یک مهندس که هر هفته چند کتاب می خواند و پز آن را می دهد، از ماکیاولی این را فهمیده که "هدف وسیله را توجیه می کند"!. و اتفاقا رفتار بی پرنسیپ و غیر اصولی او بر همین درک او استوار و باعث شد اخلاق حرفه ای را بجا نیاورد و پروژه ی یک معمار را به دست یک دزد بسپرد. اولا این جمله از ماکیاولی نیست و به ژزوئیت ها، یک فرقه ی سختگیرقدیمی مسیحیت برمی گردد، دوم هم این که از نظر آن ها "هدف وسیله را توجیه نمی کند"، یعنی برای رسیدن به هدفی والا و معتبر نمی توان و نباید از وسیله ی ناجوانمردانه و دروغ و خیانت و جنایت استفاده کرد.

آیا برای فهمیدن همدیگر باید از الفبا حرکت کنیم چون نه برسر لغات و نه جملات توافق نداریم. کپی گچی منشور همورابی در موزه ایران باستان موجود است و ما نگران این هستیم که اگر در شوش پیدا شده و "مال ما ایرانی هاست پس چرا در موزه ی لوور قرار دارد"؟. اما ترجمه ای در کنارش نیست و نمی دانیم چه می گوید و چرا این قدر مهم است. و تازه، همورابی پادشاه بابل بوده و ایرانی یا ایلامی نبوده که به غیرت ملی ما بر بخورد. این اختلاف نظر ها مربوط به دو نفر یا چند نفر آدم معمولی نمی شود؟! مربوط به دو جریان، دو طرز فکر نیرومند در دستگاه ها و بنیاد ها و در جامعه است که بجای دیالوگ و هم اندیشی، حتی برسر مطالب مشخص و ملموس و کنکرت، سپرهایشان را در برابر هم بلند می کنند. دو سده پیش در اروپا، هنگامی که جر و بحث میان ماتریالیست ها و ایده آلیست ها داغ بود و این ها ادعا می کردند همه چیز ساخته ذهن انسان است، یک ماتریالیست، برای اثبات حرف خود بچه گربه ای را روی صورتش انداخت و در برابر فریادش گفت "این فقط در ذهن توست!" و آن، یک نمونه ی هم اندیش آن زمان آن ها بود. آیا ما هنوز در آن مرحله از درک متقابل هستیم؟ در دروس دانشکده ی ما ترجمه های کهنه ی چندین و چند ساله از کتاب تاریخ راهنمایی دبیرستان ایتالیا تدریس می شود. اعتراض کنید می گویند همینش را هم نداریم! آن ها از ترس این که جعبه ی پاندورا باز شود، با هر تجدید حیاتی مخالفت می کنند و انحصار مدیریت را در دست خود گرفته اند. این را هم باید اضافه کرد که در همان ایتالیا فرقی میان یک سپور با یک تحصیل کرده وجود ندارد و چنین پارگی و از هم گسستگی میان بالا و پایین جامعه وجود ندارد. ده ها سال است که دانشگاهیان برای شرکت در جلسات کارگران باید از آن ها اجازه بگیرند! و اگر اجازه ی شرکت یافتند حق صحبت نخواهند داشت مگر این که نماینده باشند. ادغام و آمیزش میان طبقات اجتماعی طوری است که روشنفکر و کارگر و روستایی برابر شده اند و همین درجه از تداخل نشان می دهد زبان همدیگر را تا حد زیادی فهمیده اند و روشنفکران و آقایان دکتر جلوی دیگران نمی توانند باد کنند.

ما هنوز یکطرفه صحبت می کنیم. تقریبا هرکس برای خودش. در سایت ، "آموزش معماری و شهرسازی و مرمت" از قول استاد می آید شهر فلورانس دارای شش دیوار و حصار است! در حالی که سه دیوار بیشتر ندارد و حالا بیا و درستش کن! آیا جهانشاه پاکزاد می پذیرد دستش خط خورده، معلوم نیست از کجا آورده، سر نخ کجاست؟ یا خود این سایت که علیه کیوان خسروانی که جفنگی گفته اووووه! خودش را خفه کرده و به هر دری زده، می پذیرد این شیوه گفتگو و دیالوگ نیست؟ امروزه، بخاطر سرعت حوادث، درحالی به تنگنای حقیقت نزدیک می شویم که هنوز نه به توافقی رسیده ایم نه زبان مشترکی پیدا کرده ایم. منظور توافق میان روشنفکران است چون مردم عادی همدیگر را خیلی بیشتر درک می کنند و همدیگر را همراهی می کنند اگرچه در شرایط مادی سخت تری بسر می برند. غیر انتفاعی یعنی خصوصی و پر منفعت ترین موسسه. ندامتگاه یعنی جایی که نه تنها از ندامت خبری نیست که آن چه را هم که هنوز نمی دانیم یاد می گیریم. مرخصی هم می رویم تا برویم تسویه حساب کنیم. چپ یعنی راست. راست یعنی چیز... . دو روز دیگرهمه جا فقط از تحصیل کرده ها پر می شود تا از منافع زحمتکشان دفاع کنند اما در برابر کی؟ در برابر خودشان. "کارگر که سرش نمی شود از حقوق و منافع خودش دفاع کند چه برسد به این که نماینده ی منافع و نظرات دیگران هم باشد! روستایی که برود بچرّد! عشایر هم مایه ی آبرو ریزی! در آخر، اگر ما باستان شناس خوب داشته باشیم، تاریخ نویس هنوز نداریم و مجبوریم از دیگران سیتاد بیآوریم. بنابر هر منبع خارجی، سیتاد هایمان با هم اختلاف پیدا می کند و برای هم اندیشی مشکل ایجاد می کنند. ببینیم آیا می شود آزاد اندیشی و دروس انسانی را در دانشگاه گسترش دهیم و دست استادان مجانی کار مدعو را جایی بند کنیم تا در مدیریت و برنامه ریزی، کنار نمایندگان دانشجویان حق سخن و اظهار نظر داشته باشند؟ تلاش جناب قهاری زیباست و همین که همدیگر را تحمل کنیم کیفیتی بالاست. زیرا بسیارند که همین تحمل را هم ندارند و رفتارشان مانند جنگ داخلی در مقیاس ریز و بدون اسلحه ی سرد و گرم است اما همین تحمل یکدیگر می تواند به آرامش در جامعه نیز کمک کند.

فرخ باور - 23 دی ماه 1390

مجموعه مقالات مرتبط : تجاربی از هم اندیشی    
عضو مرتبط : فرخ باور  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید