تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1992

تحلیل مفهوم زیبایی و سنت

مقدمه

سنت گرایان عموماً از نوعی زیبایی در آثار هنری یاد می کنند که شانی وجودی دارد و در تقابل با آن رشته از دانش است که با واژه aesthetics مشتق از واژه aesthesis یونانی به معنای حسی است. زیبایی شناسی جدید از قرن هجدهم و بواسطه مباحثات فیلسوف آلمانی یعنی بومگارتن در کتابش به نام Aesthetics مبتنی بر نوعی از دانش است که حول محور شناخت زیبایی مستقل از الهیات و علوم مابعدالطبیعه می تواند باشد. البته بنظر می رسد که بن هیثم (1039-965) بعنوان یکی از متفکرین مسلمان قرون وسطا «مقدم بر اندیشمندان دوران مدرن، سوال در باب زیبایی شناسی را به نوعی جدا از حوزه الهیات مطرح کرده و آن را در شرایط یک هستی شناسی صرفاً انسانی بررسی کرده است. بعبارت دیگر شاید از این منظر بتوان او را نخستین زیبایی شناس دانست در صورتی که فعالیت او را از چشم انداز تفکر اثباتی معاصر تحلیل کنیم.»

با این اوصاف آنچه در این بحث حایز اهمیت است عدم وجود چنین تفکری در پیشینه فرهنگی و سنتی فرهنگی ایران در بحث از زیبایی است. جستجو در باب مفهوم زیبایی آنچنان که بومگارتن مراد داشته است در سنت فکری و تاریخی ما عموماً بی نتیجه خواهد بود، اما با رویکردهای منبعث از تفکرات عرفانی می توان بحثهایی در باب نوعی از زیبایی یافت که شان و جایگاه آن با آنچه که بومگارتن یا سایر متفکران مدرن در نظر داشته اند متفاوت است. بحث و اختلاف نظر در خصوص اینکه آیا اساساً می توان به دانشی تحت عنوان زیبایی شناسی اسلامی قائل بود یا خیر بسیار است، البته بنظر می رسد بخش قابل توجهی از چنین مناقشاتی رویکردی ضد تجدد خواهی و توسعه دارند.

شک نیست که پژوهش درباره هنرهای اسلامی امری بدیهی و از ضرورتهای دنیای امروز ماست، و بهرحال منظری که از آن چنین پژوهش هایی صورت می گیرد وابسته به رویکردهای است که بر خواسته از دامان دانش های تخصصی شده نظام مدرنیته است گریز از چنین واقعیتی امکان پذیر نیست مگر اینکه بطور کامل دستاوردهای این نظام فراگیر را ترک گوییم تا شاید بتوانیم از منظری صرفاً سنتی به ماجرای هنر گذشته و امروزمان نگاه کنیم که چنین امری نیز به نظر ناممکن است. به هر حال زمانی که در سده هجدهم اصطلاحی با عنوان استتیک رواج یافت دیگر پسوندی با عنوان مسیحی یا اسلامی نداشت، چرا که اساساً یکی از دلایل رواج چنین دانشی کمرنگ شدن گستره ی نفوذ الهیات در حیطه زندگی بشری است. تا زمانی که زیبایی در پیوند با الهیات و توحید بود، به مثابه امری الهی و ابژکتیو نیازی به تعریف نداشت؛ اما همزمان با گسترش نظام مدرنیته و تخصصی شدن علوم و از طرفیافول تسلط الهیات و مابعدالطبیعه، زیبایی نیز بعنوان امری انسانی به تعریف و تحلیلی دیگرگون نیاز پیدا کرد. در فرهنگ و سنت ایرانی این مسئله با حواشی و چالشهایی همراه بوده است. آنچه در پیشینه فرهنگی ما از ان با عنوان هنر یاد می کنند با آنچه امروز معادل واژه art می دانیم متفاوت است، و از طرف دیگر بکارگیری اصول و مبانی نظری هنرهای سنتی با تفسیر غالب ایدئولوژیکی که از هنر معاصرمان را فراهم آورد. بنابر وجود چنین مسائلی است که، تحلیل مفاهیم زیبایی و سنت در کنار یکدیگر ضرورت می یابد.

در بحث پیرامون مفهوم زیبایی در سطور پیش رو، برای تفهیم این مفهوم، نگارنده ناچار و به کرات به مفهوم زیبایی از نظر برخی متفکرین غیر سنتی ارجاع داده است، این خصیصه از دو جهت صورت پذیرفته است؛ نخست آنکه تفهیم شایسته برخی مفاهیم جز به شکلی تقابلی امکان پذیر نمی باشد (گرچه این خود نشان از سلطه مفاهیم دوران مدرن در تحلیلهای امروزی است). دوم آنکه ضرورت بحث پیرامون رویکردهای سنتی به زیبایی از آنجا اهمیت دارد که، امروزه به عنوان نوعی سیاستگذاری در عرصه مبانی نظری هنر از سنت بحث می شود و تقابل آن با زیبایی شناسی غالب دوران مدرن بخشی عمده ای از چالش های پیش روی چنین سیاستی است.

تحلیل مفهوم زیبایی از منظر سنت عرفانی

پیش از آغاز بحث در این باره، لازم به یادآوری است که عرفان به عنوان طریقی شهودی چندان سر سازگاری با نگاه پژوهشی امروزین که درصدد نظام مند و قاعده مند کرده همه امور است ندارد، پس چنین نگاهی بالذاته از منظر عرفان فاقد اعتبار است. چرا که آنچه در طی طریق و سر سپردگی حاصل می آید به هیچ عنوان به کلام در نمی آید، چه رسد به اینکه از آن بعنوان موضوعی قابل تحلیل در نظام زبانی یاد کرد. ذکر این نکته وضعیت ما و جایگاهی که بر آن ایستاده ایم را به مراتب روشنتر می کند.

یکی از مهمترین نکات در زمینه مفهوم زیبایی در عرفان اسلامی عینی بودن ان است؛ بدین معنا که زیبایی امری دارای وجه وجودشناسانه است، به عبارتی دیگر زیبایی از وجود موجودات و هستی، جدایی ناپذیر است. این تعبیر از زیبایی اولین چالش در هنر معاصر است، البته زمانی که می گوییم اولین چالش منظور زمانی است که بنا بر ضرورت می خواهیم هنر امروزمان را مبتنی بر سنت هنری مان بنا نهیم؛ در چنین حالتی زیبایی دیگر نمی تواند بعنوان مشخصه ای برای هنر معاصر در نظر گرفته شود، مگر آن که خلاقیت را بعنوان یک رکن برای هنر امروز در نظر نیاوریم. بعبارت دیگر اگر بپذیریم خلق زیبایی و نوآوری، بخشی از مبانی نظری هنر معاصر را تشکیل می دهد خواسته یا ناخواسته به زیبایی شانی ذهنی داده ایم که از ذهن سوژه کسب اعتبار می کند، این خصیصه مغایر با رکن مهم زیبایی از منظر سنت عرفانی است. بنابر رویکردهای عرفانی زیبایی عین خلقت و تجلی خداوند است، بنابراین هستی مخلوق خداوند است و تجلی گاه او است پس تمامیت هستی زیباست. زیبایی جز تجلی خالق نیست و از دید عارف مسلمان هیچ چیز زیباتر از پیوند با معشوق نیست، «هیچ چیز نه برگها و نه گیاهان شکفته پس از باران، نه درخشش گلها پس از گذار ابرهای بارانی، نه نجوای بهاران بین شاخساران غرق در شکوفه، نه زیبایی کاخهای سفید آرمیده در میان باغهای سبز بهتر از وحدت با محبوب نیست.» این مفهومی است که عرفان اسلامی از زیبایی اختیار می کند.

اگر چه تمامی هستی حضور خداوند است اما پیوند با این محبوب از تمامی این زیبایی ها فراتر است. زیبایی ذات خداوند و خلقت ظهور آن است، بنابراین زیبایی از چیزی اعتبار نمی گیرد تا که معنا یابد، بلکه خود عین معنا و حقیقتی موجود و فی النفسه دارای اعتبار است. بنابراین نوآوری از این منظر اعتباری ندارد، چرا که برای هنرمند سنت گرا «هنر تابع نوعی حکمت و معرفت بود که همچون دیگر سنن الهی ثابت و لایتغیر بود.»

پس هیچ چیز نمی تواند نوآورانه تر و کامل تر از خلقت الهی باشد. صفات خداوند نیز از نظر عرفان اسلامی عین زیبایی است چنان که متفکر مسلمان اندلسی قرون وسطا یعنی ابن حزم (1064-994م) می گوید: «هیچ چیز بهتر از وحدت با محبوب نیست، مادامی که صفات و ذات او خشنود از توست و توقدردان بخششهای فطری او، و صفات او هرکدام همسان با زیبایی است.»

در عرفان اسلامی زیبایی برابر با ظهور حقیقت است و این ظهور همان خلقت است. چنان که پیش از این ذکر شد این مشخصه در تقابل با مفهوم غالب زیبایی در دوران مدرن است؛ بر مبنای نظر کانت زیبایی امری سویژکتیو بوده که هویت خود را بواسطه ذهن سوژه می یابد. بموجب چنین حکمی زیبایی از کیفیتی اعتباری و نسبی برخوردار می شود، یعنی اینکه جهان به خودی خود نه زشت است و نه زیبا، بلکه اطلاق چنین صفاتی فقط بواسطه منظر و ذهن سوژه حائز اعتبار می شود.

اما بنابر حکم سنت گرایان ظهور حقیقت و ادراک زیبایی بی ارتباط با نقش هنرمند در عرفان اسلامی نیست. هنرمند در عالم اسلام ادراک کننده این حقیقت زیباست و نقش هنرمندانه او به معنای نوعی فضیلت اخلاقی و عرفانی تنها در اینجا اهمیت می یابد. نقش او رسیدن به چنان مرتبه ای از خلوص و یگانگی است که بتواند پذیرای نقش حقیقت ازلی باشد. از چنین منظری هنرمند باید وجود خود را از هرگونه نقش و تصوری پاک کند، به عبارت دیگر از خود عاری شود تا به مجرایی پاک برای جاری شدن جریان حقیقت تبدیل شود. هنرمند از منظر سنت عرفانی خالق نیست بلکه تنها یک رسانه است. این در حالی است که امروزه artist بودن بیش از هر چیز بر سوژه فاعل و برخوردار از نبوغ دلالت دارد. هنرمند درک می کند اما خلق نمی کند، چرا که به زعم متفکرین سنت گرا هیچگاه نمی تواند فراتر از آن حقیقت غایی را درک کند. (بر خوانندگان ظریف، نزدیکی این گونه مناسبات فکری به سنت فکری یونانی و بویژه نگاه افلاطون به هنر پوشیده نیست.) بوضوح طبعات کاربست چنین رویکردی بدون تفسیری در خور دوران و شرایط از آن، جز انفعال به معنای که امروز مد نظر است نخواهد بود، که نه تنها مشکلی از هنر معاصر و مبانی نظری آن حل نمی کند بلکه اساساً همان شعله رو به زوال را نیز خاموش می کند.

مناسبت میان هنر و هنرمندی با بی هنری در سنت عرفانی از همینجا نشات می گیرد؛ چرا که هنرمند پیش از هر چیز باید از هرگونه هنر به مثابه فن و مهارت با تصور محدود به ذهن مادی اش عاری گردد، تا که بتواند نقش حقیقی خود یعنی درک و انتقال حقیقت را به کمال ایفا کند. مولانا از چنین عمل بی عملی و یا همان هنر بی هنری بسیار یاد می کند و بنابر رای او نیز مادامی که انسان بعنوان یک فاعل عمل کند فعل ازلی جریان نمی یابد.

اساساً «در دوره باستان، هنر، اعم از هنر شرقی و یونانی و قرون وسطا، اصولاً به غیر از هنر مدرن، هیچگاه مولود خلاقیت ذهن انسانی به شمار نمی آمد؛ هنر الهام الهی بود و هنرمند کاشف آن؛ هنرمند کشف حقیقت می کرد و حجاب از چهره برمی داشت و در اثر هنری آن را به نمایش می­گذاشت.» در چنین حالتی هنرمند بعنوان یک نابغه خلاق فاقد معناست و چنین رویکردی پیش از آنکه در گفتمان هنری امروز کارآیی و ارتباط داشته باشد با عرفان و فضایل اخلاقی مرتبط است. دست کم از حیث نظری آنچه را که امروزه هنر می دانیم دال بر گفتمانی جدید و یکسر متفاوت با مفهوم سنتی هنر است و یکسان انگاشتن آنها و احیاناً بکار گرفتن آن مفهوم سنتی بر هنر امروز چندان موجه نمی نماید. مگر آنکه تاویل ما از مفاهیم سنتی با در نظر گرفتن اقتضائات دوران باشد.

چنان که گفته آمد هنرمند در سنت عرفانی امانت دار اصولی مقدس تلقی می گردد، که او را به سکون و عدم دخالت در آن امانت فرا می خواند. اما چنین تاویلی از مفهوم زیبایی و هنر در عرفان از کجا ریشه می گیرد و بسط می یابد تا هنر و نظریه زیبایی را در بر گیرد؟ باید اذعان داشت که غالب بحث هایی که هنر و زیبایی را در هنرهای سنتی دارای شانی ثابت و وحیانی می دانند ریشه در تعریف سنت گرایان از مفهوم سنت دارد، بر همین اساس است که چنین تاویلی از هنر و زیبایی در سنت عرفان اسلامی رایج ترین رویکرد می گردد. آنچه که این نوع از هنرها در صدد انتقال آن هستند و در عین حال آنچه که موجودیت آنها را نیز همزمان در بردارد - به نظر سنت گرایان- همان مفهوم سنت است. از این منظر وجه قدسی و وحیانی این هنرها با رجعت و در نظر داشت به مغهوم سنت است که معنا می یابد و در غیر از آن این آثار اعتبار و شانی به اصطلاح مابعدالطبیعه ای ندارند. اما با تمام این اوصاف باید اذعان داشت که مفهوم زیبای در عرفان اسلامی بیشتر به نوعی فضیلت عرفانی و اخلاقی دلالت دارد و ارتباط دادن آن با گفتمان های هنر امروز امری موجه نیست. مفهوم زیبایی در عرفان حاصل طی طریقت و شهودی صرفاً عرفانی است که در نزد فرقه های عرفانی و اهل تصوف نیز با زیبایی مورد نظر در زیبایی شناسی مدرن اختلاف ماهوی دارد. بنظر می رسد که چنین اعتبار بخشیدنی به شان هنرهای سنتی پیش از آنکه مبین ویژگی های واقعی این هنرها باشد، درصدد حمایت و زمینه سازی برای نوعی از سنت گرایی ایدئولوژیک است که مبتنی بر تفسیری تمامیت خواه و یکجانبه از مفهوم سنت است. چنین رویکردی اگرچه ارزشهای قابل توجهی را برای این هنرها در نظر می گیرد، اما تداوم و جایگاه انها را در دنیای معاصر به مثابه چیزی مربوط به گذشته که با شئون زندگی و هنر امروز بیگانه است با مشکل مواجه می کند.

نگاهی به مفهوم سنت از منظر سنت گرایان

امروزه بیش از هر دوران دیگری درباره سنت سخن به میان می آید، مادامی که در منابع پیشینیان جستجو می کنیم استفاده از این مفهوم و ارجاع دادن سایر امور به آن بسیار کمتر از دوران معاصر است. این مسئله بیشتر از آن جهت است که در گذشته سنت چنان در روح زندگی تنیده بود که به مثابه امری جدای از زندگی بدان نگریسته نمی شد.

بسیاری از اندیشمندان ریشه های گسست از بطن زندگی را از زمانی می دانند که سوژه اندیشنده دکارتی موجودیت خود را به مثابه ایژه ای بیرونی در جهت شناسایی نگریست، و موجبات گسست میان سوژه و انچه که به آن می اندیشید را فراهم آورد که سرآغاز انقلاب مدرنیته را نیز رقم زد. به نظر صاحبنظران سنت گرا «زیانهای گوناگون پیش از دوران مدرن، اصطلاحی که دقیقاً با Tradition هماهنگ باشد، به کار نمی بردند، این نکته توسط طرفداران دیدگاه سنتی بعنوان مشخصه دوران پیش - مدرن توصیف شده است. انسان پیش مدرن به قدری در جهان مخلوق سنت غرق شده بود که نیازی به تعریف این اصطلاح نداشت.»

به هر حال مسئله ای که امروزه در عرصه زندگی و بخصوص هنر به شکلی مناقشه آمیز با آن مواجهیم گسست از سنت و نهایتاً تعریف هایی است که از آن ارائه شده است، که نه تنها جایگاه هنرهای سنتی را بی اعتبار و غیر کاربردی می کند بلکه هنر معاصر را نیز غیر معتبر می داند. علاوه بر چنین تبعاتی بشر امروز در مقابل سو تعبیرها و کج فهمی ها از مفهوم سنت به کرات بهای سنگین پرداخته است. بحث برانگیز بودن تعریف امر سنتی از آنجایی آغاز می شود که برخی سنت گرایان به احیای سنت به عنوان حقیقتی مطلق و لایتغیر همچنان که در قرنهای پیش بوده است (به نظر آنان) اصرار دارند، به طبع کاربست چنین نظریاتی در حوزه هنر و بطور کلی تر اجتماعات امروزی زمینه های پیدایش بحران هایی جدی را رقم خواهد زد. عموماً سنت گرایان مفهوم سنت را بعنوان امری که از آن بتوان تاویلهایی گوناگون ارائه کرد نمی پذیرند. چرایی این عدم پذیرش به عنوان حکمی مناقشه برانگیز ادامه این گفتار را تشکیل می دهد.

از نظر لغوی Tradition به معنای انتقال است که در فارسی به سنت ترجمه شده، به نظر می رسد این ترجمه که عرفاً متداول گردیده چندان درست نباشد اما بهر حال امروزه سنت متضمن تمام آن خصوصیاتی است که از لفظ Tradition اراده می شود. لفظ «سنت ناظر بر ارزش عنصری که از نسلی به نسل دیگر انتقال یافته، مثلاً آداب و رسوم یک قوم یا مردم یک ناحیه، شیوه و روش رفتاری است که جنبه عادت پذیرفته است... عمل کنندگان بدانها در برخی موارد در ارزشمند بودن آنها جد نمی کنند و ممکن است بسیاری از آنها تصدیق کنند که این آداب و رسوم بی اهمیت و حتی مایه تاثرند.» بنابراین به شکلی عام مفهوم سنت صرفاً بیان کننده وجوه قدسی و مابعدالطبیعه نیست گرچه می توان چنین فحوایی را نیز از آن استخراج کرد.

چنان که در معماری اسلامی قرون آغازین اسلامی ساخت ابنیه و مساجد ساده و بدون تزیینات یک سنت بود که این سنت در قرون بعد به اشکال متفاوت تغییر کرد. اما با اینحال امروزه هم برای آن سادگی و هم برای تغییرات بعدی شانی وحیانی قائل می شوند. اگر چه ممکن است برخی به رسوم و امور انتقال یافته سنتی چندان پایبند نباشند اما با این حال سنت «اندیشه و ایده ای است که ارزشی را بیان می کند. ما بعضی از آداب را خوب می شماریم و بعضی ترتیبات را مطلوب می دانیم: سنت حفظ و تایید این داوری هاست.» اما نکته حائز اهمیت این است که داوری در خصوص ارزشها و تایید آنها چگونه باید باشد؟ بنابر رای صاحبنظران سنت گرا چنین داوری تنها باید بر حسب نزدیکی بیشتر به حقیقت قدسی و ذات الهی صورت گیرد.

چنان که از منظر آنان آنجایی که خصوصیات و مبانی فکر در هنرهای سنتی به چنین حقیقتی نزدیک است و اساساً منبعث از آن است باید نسل به نسل به صورت اصلی ثابت و امانتی گرانبها انتقال یابد و تلاش و همت هنرمند نیز تنها باید در جهت عدم دخالت در این سنت هنری باشد. اما چنین مصلحت اندیشی به سهولت می تواند منافع ایدئولوژیک گروه یا دسته ای خاص را به حقیقت نسبت دهد که نمونه های فراوانی از چنین احکامی در تاریخ موجود است. اما منظر دیگری وجود دارد که سنت گرایان ایدئولوژیک چندان سر سازگاری با آن ندارند، بر آن اساس داوری در خصوص ارزشها و تایید آنها امری انسانی و وابسته به شرایط اجتماعی است و بنا بر همین شرایط است که امر انتقال صورت می یابد؛ چه در غیر اینصورت فعل انتقال صورت نمی پذیرد.

سنت گرایان عموماً چنین رویکردی را نشات گرفته از تحولات اومانیستی می دانند که در بحث و تفهیم سنت از نظر آنان چندان حائز اعتبار نیستند. بنابر اذعان آنان «سنت متضمن حقایقی است که دارای یک ماهیت فرافردی هستند که در ذات چنین حقیقتی ریشه دوانده است، tradition یا سنت یک اسطوره شناسی منسوخ شده و بچگانه نیست بلکه علمی است که بسیار حقیقی است. سنت مانند دین هم حقیقت دارد و هم حضور... آن از منبعی می آید که هر چیزی از آن نشأت می گیرد و هر چیزی به آن باز می گردد.»

بنابراین رویکرد، سنت کلیتی فراگیر است که تمامی اجزا را به مثابه جریانی ناب و اصیل از حقیقتی ازلی در بر می گیرد. با استناد به این رای، تفاوتهای میان سنن بشری آنقدر نیستند که در ذات آنها تضاد ایجاد کنند. بنابراین «همه سنت ها متفق القولند در اینکه سنت به معنای حقایقی است که سرچشمه اش از قلمروی معنوی، از خدا، و به زبان مابعدالطبیعی از حقیقتی غایی است که در هر تمدن دینی - تاریخی، جزییات و نحوه انتقال ویژه ای داشته است.» بنابراین تفاوتها تنها بیانگر نحوه انتقال بوده و تداوم امر سنتی نیز مرهون همین انتقال است. بنابر چنین برهانهایی است که برای هنرهای سنتی نیز منبعی قدسی و وحیانی را متصور شده که پیش از آنکه با ماخذی انسانی ارتباط داشته باشند از عوالم دیگری جز این جهان نشأت می گیرند که بصورت وحی و الهام تنها بر اشخاص برگزیده نزول می یابد؛ تغییر در امور وحیانی جایز نیست و حفظ چنین امانتی به عنوان ودیعه ای که نشان از رحمت الهی است ضرورت دارد.

اگرچه چنین نظریاتی با آنچه بعنوان مبانی زیبایی در هنر و عرفان اسلامی در صفحات پیشین از آن یاد شد هماهنگی و سازگاری دارد، اما از نارسایهایی نیز برخوردار است، از جمله اینکه جریانی چنین فراگیر که از ذات ربوبیت نشأت می گیرد چگونه در کلام می گنجد؟ ضرورت چنین تعریفی متضمن انتقال سنت است، این در حالی است که در اکثر آثار در باب سنت کمتر بتوان تعریفی دقیق، جامع و قاعده مند یافت و اکثر تعاریف در این مورد به کلی گویی می رسند. درک مفهوم سنت در نزد سنت گرایان تنها زمانی به وضوح آشکار و عیان می گردد که در تقابل با آنچه تجددگرایی نامیده می شود بررسی گردد. اساساً بنظر می رسد این نوع سنت گرایی پیش از آنکه ضرورتها و اصول واقعی یک گفتمان سنتی تبعیت کند واکنشی به تجددگرایی نظام مدرنیته است.

سید حسن نصر بعنوان یکی از صاحبنظران جریان ساز در عرصه سنت گرایی در تعریف سنت دو عامل را مهم می داند «یکی همان حقایقی که ریشه در نظامی متعالی دارد و از رهگذر اشراق بودا، نزول اوه تاره های آیین هندو، و دریافت نبوی در ادیان توحیدی و مانند اینها از خداوند سرچشمه گرفته است. پس از آن پیوستگی سنت است که همواره مستلزم انتقال است؛ پیوستگی و اعمال اصول الهی مبدای الهی در طول سده ها در چارچوب تمدنی خاص که همان وحی یا الهام اولیه، سنگ بنای آن را می گذارد... به این ترتیب به معنای متداول کلمه سنت نه تنها به معنای دین است بلکه در دل آن جای دارد.» چنین سنتی در بردارنده تمام شئون زندگی است و فقط معطوف به برخی فرایض یا امور یا مناسک خاص نیست. بنابراین از همین روست که سنت با تمام جوانب آن - از قبیل هنر سنتی، طب سنتی، معماری سنتی ...- در تقابل روی دیگرماجرا که تجدد خواهی است قرار می گیرد. شاید مهمترین وجه ممیزه سنت گرایی از تجدد خواهی از دوران رنسانس رقم خورد که آن مبنای مطلق و وحیانی که تمام جوانب زندگی را در بر داشت جای خود را به نوعی خرد انسانی داد. بنابراین تغییر و زندگی این جهانی اعتبار بیشتری یافت.

کوگیتو دکارتی cogito ergo sum پیش از هر چیز ارجحیت و اصالت حقیقتی متعالی و متافیزیکی را از آن سلب می کند و نقطه آغاز دیگری با منطق و خرد این جهانی انسان را جایگزین آن کرد. جریان تجددخواهی از زمان رنسانس در هنر شروع شده بود و بارزترین نمود آن کاربست اصول پرسپکتیو و توجه به پیکر انسان و مطالعه وجوه مادی آن در نقاشی و پیکرتراشی بود.

با جیگزینی این اصول بود که سنت هنری غرب با تفسیرها و تغییراتی متنوع مواجه شد که مبنای حرکتهای هنری در چند سده بعد را رقم زد. پس مبنای هنر جدید نیز همین تجددخواهی شد. گرچه بنا بر رای سنتگرایان این تجددخواهی جز سقوطی دیگر برای انسان در جهان مادی نبود، چرا که با کنار نهادن سنت مقدس انسان بر نور حقیقت نیز چشم فرو بست. در نهایت اگر وجه ممیزه تجددگرایی را از سنت گرایی، نوعی اومانیزم مبتنی بر خردباوری بدانیم، می توان یکی از وجوه تفکر سنتی را مبتنی بر گونه ای حقیقت واحد و ازلی دانست که انسان قرار نیست بواسطه وجود خود آن را تفسیر کند و بدان معنا بخشد، بلکه خود از آن معنا می گیرد.

بنابراین چنین استنباط می شود که «سنت آن حقیقت واحدی است که قلب و سرچشمه تمام حقایق است، تمام سنتها تجلیات زمینی الگوهایی آسمانی هستند که نهایتاً به آن الگوی پایدار سنت ازلی متصل اند.» این حقیقت در هنرهای سنتی همان فنونی است که دارای شانی مقدس اند و ابتدا بر انبیا نازل شده اند بر این مبنا و به عنوان مثال معماری سنتی اسلامی ریشه ای الهی دارد که بنا بر روایات سنت گرایان، و تاریخ انفسی اولین بار اصول معماری بر ابراهیم (ع) الهام شد.

شرح چنین روایاتی را می توان در منایع مکتوب با عنوان فتوت نامه ها یافت که در آنها اصول فنی شدن و مبانی فنون مختلف قید شده است. با استناد به چنین منابعی شان انسانی فنون و هنرها دیگر اعتباری ندارد و انسان فقط حامل پیام آسمانی است که در نهایت این پیام نیز باید تفسیری مابعدالطبیعه ای پذیرد. به طبع چنین تفسیری نیز نه تنها از هر کسی ساخته نیست بلکه تنها مفسرینی خاص قادر به درک و تفسیر آن هستند. بنابراین به همین خاطر سنت گرایان بدون در نظر داشت هر گونه ضرورت و یا وضعیتی در دوران معاصر، خواستار احیای سنت با همان صورت گذشته در هنر و زندگی هستند.

از دیگر وجوه مهم تقابلی سنت با تجددگرایی، ثبات و تغییر ناپذیری مفهوم سنت در نزد سنت گرایان است. بنابر حکم آنان حقیقت ازلی امری نیست که بتوان آن را به هر گونه تفسیر و تاویل کرد. مادامی که سنت منشا ازلی دارد و به عنوان حقیقتی مطلق انگاشته می شود که هر گونه تغییر در آن جز تنزل حقیقت نیست، مطلقاً تنها یک تاویل نهایی از آن دارای اعتبار است که آن هم فقط از عهده برخی صاحبنظران بر می آید. این تفسیر از سنت یکی از چالشهای مهم دوران ماست.

ارتباط دادن مفاهیم و امور سنتی به امری مطلق و غایی که ریشه وحیانی دارد بستر اصلی بسیاری از مناقشات دوران ما و خصوصاً اجتماع امروز ایران در بحث از هنر و فرهنگ است. حتی اگر توصیفات متفکرین سنت گرا از سنت دارای اعتبار هم باشد بکارگیری آن در عرصه زندگی امروز به نظر ناممکن می آید.

نظریه احیای چنین سنتی در عرصه زندگی نیازمند تعریفی دیگر از زندگی و اجتماع است. اما به نظر می رسد چنین نظریاتی نه تنها ارزش تلاشهای انسانی پیشینیان را نادیده می انگارد، بلکه از هرگونه پیوند با زندگی بعنوان امری انسانی و ملموس نیز عاری است. نباید فراموش کرد که به هر حال هنرهای سنتی حتی اگر نوعی الهام هم باشد در قالب این جهان مادی و بواسطه ادراک و مفاهیم انسانی تجلی یافته است نه بعنوان امری صددرصد انتزاعی؛ که در این صورت در حیطه فهم انسان نمی گنجید. کاربست چنین نگاه ایدئولوژیکی از سنت مانع از هرگونه نوآوری در اثر هنری است، چرا که اصالت و هویت خود را از سنتی جاودان می گیرد؛ بنابراین رویکرد به هنر علاوه بر آنکه کارکردهای ملموس و انسانی را نادیده می گیرد، منجر به ایجاد شکاف میان زندگی و متن هنری نیز خواهد شد.

با این اوصاف این دسته از متفکرین چندان خود را در بند پاسخگویی به برخی سوالات در این باره هم نمی دانند، از جمله اینکه تحولات سنتی چه در حیطه فرهنگ و چه در حیطه هنر را چگونه توجیه می کنند؟ آیا تمامی آنها برگرفته از وحی و الهام هنری بودند؟ دخالت تجربه و و توان ذهنی انسان در این آثار به چه میزان بوده است؟ آیا میان مسجد فهرج یزد و مسجد شیخ لطف الله نمی توان سیری از نبوغ و خلاقیت و تغییر را احساس کرد؟ اگر مبنا را تنها برخی ماخذ عرفانی و فتوت نامه ها قرار دهیم، پس چنین تحولاتی را باید عاری از اعتبار و بر خلاف سنت دانست. آیا با استناد به منابع عرفانی - که از شناختی کاملاً شهودی بهره می گیرند- موجبات بی اعتبار شدن بسیاری از وجوه هنر و فرهنگ گذشتگان را فراهم نمی آورد؟ آیا کم بوده اند اندیشمندان، هنرمندان و حتی عارفانی که پا از مرز سنتهای غالب و تعریف شده دوران خود فراتر گذاشته اند و به معنای حقیقی تجددگرا بوده اند؟

متفکرین سنت گرا چندان دربند ارائه پاسخی روشن و درخور که تضادهایی این چنین را از دامان فرهنگ و سنت برچیند نبوده اند. بنابراین به نظر می رسد سنت گرایی پیش از آنکه درصدد احیای سنت به عنوان امری زنده و با وجوه معرفتی خاص باشد، در صدد است تا با استفاده از نوعی تفکر رادیکال و تمامیت خواه و با اتکا به تفسیری یگانه و غایی، مسئله کثرت و افقهای متفاوت را در تاویل و تفسیر سنت امری باطل جلوه دهد؛ از رهگذار چنین تفکری، تاویل امر سنتی نیز فقط در اختیار برخی متفکرین سنت گرا است که به اصطلاح چنین صلاحیت و دانشی را در اختیار دارند. بنابراین یا باید پذیرفت که سیر تمامی تحولات در فرهنگهای بشری و حتی سنتی سیری نزولی بوده است و یا اینکه احیای سنت بعنوان امری زنده، پویا و نه مطلق و لایتغیر امری ضروری است که می توان از افقهای تاویلی متفاوت به آن نگریست.

نتیجه

به حتم آموزه های سنتی بالذاته به مثابه نفی آفاق و تجربه های تازه بر روی بشر نیستند، چرا که هر سنتی خود از جریانهای مختلفی تشکیل شده است که هر کدام از آن ها در زمان تاسیس نه تنها گفتمانی سنتی نبوده اند بلکه در بسیاری موارد سنت شکن نیز بوده اند.

علاوه بر این «گاهی سنتی که جنبه مذهبی ندارند، اما به موضوعات تاریخی مربوطند، تابع سنن مذهبی می شوند و با آن ارتباط می یابند.» نمونه های چنین پیوندهایی در تاریخ کم نیستند که بر مبنای آنها ضرورتی اجتماعی، سیاسی، اقتصادی ... به سنتی غایی و وحیانی تبدیل شده باشد. بنابراین به نظر می رسد تسری دادن مفهوم سنت به امری ازلی بیشتر رویکردی نقادانه به دنیای مدرن را در سرلوحه عملکرد خود قرار داده است که آن را چندان نمی توان از بنیادگرایی جدا کرد.

شک نیست که «بنیادگرایی نوعی اضطراب بیمارگونه است که بموجب آن بدون امری غایی و متعالی اساساً همه چیز فاقد معنا و بی اساس است. این رویکرد صرفاً روی دیگر سکه نهیلیسم است.» پس بدون در نظر گرفتن سنت بعنوان حقیقتی نهایی همه چیز رنگ می بازد، هم زندگی سنتی هم هنر سنتی. گویی هیچ کدام از اینها بخودی خود ارزشی ندارند و تنها وجودی وحیانی است که به آنها اعتبار می بخشد. نمود بارز چنین رویکردی هنر چند سده اخیر است که بواسطه استقلال از بستر الهیات و اتکا بر تجربه انسانی از نگاه سنت گرایان به رغم تمام ارزشهای انسانی و حتی تجربیات معنویش فاقد ارزش است.

شاید ما به عنوان مردمی با تاریخی قابل توجه، پیوسته -وخصوصاً اکنون- درگیر با خطایی تاریخی بوده ایم که بواسطه آن پیوسته به یکی از دو روی این سکه رجعت کرده ایم. غافل از آن که هر طرف آن ما را به یک بن بست رهنمون می شود. یا سنت را به مثابه امری منجمد بپذیریم که هیچگونه تفسیری خارج از الگوی پیشینی از آن امکان پذیر نیست و یا اساساً با اتکا به روی دیگر سکه کاملاً ریشه از سنت برکنیم. چگونه ممکن است امری منجمد و خشک نسل به نسل بتواند در فراز و نشیب تاریخ تداوم یابد؟ بنظر می رسد سنت بعنوان چنین حقیقتی بیشتر رویکردی معاصر و انحصار طلب باشد که هنر را در همه اشکال آن چه سنتی و چه مدرن را به ورطه فنا می کشاند.

مگر نه اینکه در هیچ دوره ای به اندازه امروز از سنت و هنرهای سنتی سو تعبیر صورت نگرفته است و به همان مقدار نیز در هیچ دوره ای به اندازه امروز فرهنگ ایرانی عاری از ارزشهای حقیقی گذشته خود نبوده است. آیا خالی شدن رگهای اجتماع و زندگی مان از خون ارزشهای فرهنگی مان بنا بر همین یک جانبه نگری ها و سوتعبیرها نبوده است؟

دریافت ارزشهای فرهنگی و هنری به معنای «آن نیست که مرده ریگهای گذشته را به روش شرق شناسی و باستان شناسی جمع و جور کنیم، بلکه باید آنها را از نو تفسیر کنیم و معنا بدهیم.» شک نیست که چنین تفسیر و معنا دادنی باید متناسب با وضعیت و شرایط امروز باشد، که می تواند به این پیکر نیمه جان، جانی در خور ببخشد. بنابراین امروز مهمترین فریضه فکری برای یک ایرانی و یا «یک مسلمان اندیشیدن در چگونگی به انجام رسانیدن روشنگری تاریخی و بررسی نوین سنت و قرآن و احیای تفکر تجربی تاریخی اسلام پس از چهارده قرن است.»

تلاش برای گنجاندن امری که با دوران نسبتی ندارد امری عبث است. اگر سنت و هنرهای سنتی به همان صورت سده های پیشین در زندگی کنونی قابلیت اعمال نداشته باشد به معنای آن نیست که زندگی و هنر امروز ما سطحی است، چرا که زندگی و هنر تنها از سنت اعتبار نمی گیرند. از طرف دیگر می توان سنتی را از نو احیا کرد اما نه با مقتضیات سده های پیشین بلکه در خور و شایسته دوران. نه به عنوان معنایی غایی و مطلق بلکه بعنوان امری زنده که توان جذب تحلیل و دفع کردن دارد. «معنای معناها بنیاد محکمی نیست بلکه توهمی سرکوب گر است.

زیستن بدون نیاز به این قبیل تضمین ها، آزاد بودن است.» تمامی تفسیرها و تاویل ها فرآورده هایی ذهنی هستند، بنابراین شایسته تر می نماید بجای آنکه درصدد نهایی نشان دادن برخی تفاسیر وابسته به مواضعی خاص، در جستجوی شناخت ساختار و مکانیزم تفسیر باشیم. هیچ تفسیری نمی تواند از تاثیر شرایط فرهنگی، ایدئولوژیک ... دوران خود مبرا باشد؛ چرا که ادراک انسانی همیشه متاثر از شرایط بیرونی است. درک بعنوان امری انتزاعی نه تنها میسر نخواهد بود بلکه فاقد کارآیی در زندگی نیز هست. آگاهی از غایی نبودن تاوویل ها می تواند راه بر بسیاری مناقشات ببندد. نسبت دادن هنرهای سنتی صرفاً به عرفان و عالم غیب نه تنها ان را از فهم انسانی متنزع می کند بلکه راه هر گونه توسعه را نیز بر آن می بندد.

بررسی و نوشته: علی اکبر جهانگرد
ماهنامه علمی تخصصی اطلاعات حکمت و معرفت - شماره 11-بهمن 1391
تدوین و آماده سازی برای انتشار در وب سایت : شهره السادات عربشاهی





نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید