تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1666

جشن مهرگان و باغ ایرانی- داستان

در عصرها لحظه ای هست که هوا گرگ و میش می شود. بیشتر تاریک است تا روشن. به نظر می رسد همه چیز برای لحظه ای متوقف می شود. پرندگان نمی خوانند. درختان سبز تقریبا به زحمت از آسمان آبی تشخیص داده می شوند. شاید کمی نفس هم حبس شود. شب آغاز می گردد. شب روپوش روز را از روی ستارگان بر می دارد و آن ها دوباره نمایان می کند. واقعیتی که روز پوشانده بود نمایان می کند. اما این هم دروغ است که خورشید نیست. خورشید هست اما این جا نیست.

نیمه ی دوم سال آغاز می شود. زیاد طول نمی کشد تا نیمه ی دوم سال آغاز شود. به طرف زمستان می رویم. پائیز ناگهان می رسد و اگر نجمبیم آنقدر سرد می شود که فرصت چیدن گردوها هم نمی ماند. در کوهستان که این طور است و در فلات بلند ایران هم همین طور است. بعضی از میوه ها فرصت نمی کنند رسیده شوند و روی درخت خشک می شوند.بعضی از انسان ها هم همین طورند و نرسیده می میرند. باد سرد به زودی وزیدن می گیرد و تندتر و سردتر می شود. می گویند زوزه می کشد. باد ها گرگ، گرگ هم مثل باد. طبیعت زود به خواب فرو می رود. برگهای سبز که لنف زندگی در آن ها در جریان است از تپش باز می ماند. رنگ مرگ آن ها زیباست و به زودی فرو می ریزند. مهر می آید. تا شب یلدا فاصله زیاد است. شب یلدا امید است چون به آن رسیده ایم و از آن جا به بعد روز بلند و بلندتر می شود. هوا سردتر می شود و برف سهمگین همه جا را می پوشاند. خرس ها هم مثل ریشه ی درختان در جایی کمتر سرد و در پناه سوز باد به خواب می روند. روز بسی کوتاه است. آن هایی که می توانند به جنوب کوچ کرده اند. از فلات بلند رفته اند پایین کنار دریا یا نزدیک آن. آب دریا هنوز گرم است و به این زودی ها سرد نمی شود. یخ نمی زند. بعضی ها به میان رودان رفته اند. کنار کاخ پادشاهان و انبارهایشان. آن جا هم سوز می آید اما از برف خبری نیست.

آن هایی که در فلات مانده اند برای زمستان همه چیز را تدارک دیده و آماده کرده اند. باید جنبید. زمانی می رسد که دیگر نمی توان از خانه بیرون رفت. نان را هم همین جا در خانه باید پخت. کف اطاق اجاق هست. زیر اطاق طویله هست. طویله گرممان می کند. اجاق را معلق درست کرده ایم طوری که تمام گرمایش به درون اطاق بیاید. پخت نان که تمام شد روی تنور کرسی می گذاریم. فعلا لحاف ها را آفتاب می دهیم. آماده می کنیم. لازم باشد دود می دهیم شپش ها بروند. چوب وهیزم به اندازه ی کافی جمع کرده ایم. خشک خشک. از بلوط و شاه بلوط و چوب هایی که هنگام سوختن جرقه نزنند. میوه های کاج را یکجا انبار کرده ایم. آن ها صمغ دارند و زود آتش می گیرند، آتششان تند است، داغ است و زیاد میماند و چوب های دیگر را آتش می زند. الیاف و کاه خشک هم هست. سنگ چخماق با آن بوی خوبش توی طاقچه هست. خاک ذغال را با آب خمیر می کنیم. حالا وقتش هست. آن ها را گلوله کرده و در آفتاب می گذاریم خشک شود. بعد زیر سقف انبار می گذاریم. پشم گوسفندان را قبلا چیده ایم و از مدتی پیش نخ ریسی کرده ایم. باید آن ها را بافت. گوسفندان هم حالشان خوبست. بره ها و بزغاله ها بزرگ شده اند. نیمی از آن ها را به کارگزار دادیم به کاخ ببرد. پنیر زیاد درست کردیم. می گذاریم برای زمستان بماند. فعلا نون و ماست می خوریم. گندم و جو هم کافی است. نخود و لوبیا هم. کمی دیرتر، بستگی دارد اما معمولا آبان و آذر می رویم هیزم جمع کنیم. شاخه های خشک زیاد است. بلوط هایی که روی زمین ریخته را باید قبل از این که گرازها بخورند جمع کنیم. آن ها خوب بلدند سهم خودشان را بر دارند. نگران آن ها نیستیم. زمین مال ارباب است که از پادشاه گرفته و او می گذارد رعیت ها و بندگان خدا هیزم جمع کنند. نه این که زمین مال ارباب باشد. زمین در واقع مال کاخ است اما به ارباب واگذار کرده تا اداره اش کند. روی رودخانه بند زدند آب توی جوی ها روان شود. پل های بزرگ از سنگ و آجر درست کردند. راه کشیدند و راه صاف است. سنگلاخ ندارد و خودشان با اسب های بسیار چابک تند رد می شوند و سلام هم می کنند و ما هم از همان راه می رویم و می آئیم. آواز هم می خوانیم. با نی لبک و دهل.

ما هم با عمو ها باغ داریم. درختانش را طوری کاشتیم که بعد از ریختن برگها باز هم باغ خوشگل باشد. سروها حالا خودی نشان می دهند. یکی در میان سرو کاشته اند. شاید صد، شاید دویست سالی داشته باشند و حسابی بلند و گردن کلفت اند و عضلاتشان را به رخ ما می کشند. دوستشان دارم. می گذارند به آن ها تکیه کنم و طناب تاب را از شاخه هایشان آویزان کنم. من گیوه دارم و لباس پشمی، نوشتن هم بلدم. مادرم فقط حفظ می کند و نوشتن بلد نیست اما من بلدم. گل رس پاک را در قالب می گذاریم. روز بعد که هنوز نرم است روی آن حساب و کتاب می کنیم. اما این کار مال قبل است و برای ما تفریح است. مستشاران روی پوست می نویسند. ما روی الیاف خشک که با آب خیس و صاف کرده و در دو جهت روی هم گذاشته با کمی صمغ زیر فشار خشک کرده و چسبانده ایم می نویسیم. باید حساب پس بدهیم. چقدر گندم درو کردیم. چقدر جو درو کردیم چقدر سهم هر کس را داده ایم. چقدر ذخیره کرده ایم. چقدر سیر و پیاز جمع کرده ایم. امسال خدا را شکر باران خوبی آمد و دیم خوب جواب داد. ما گاو آهن هم داریم و چقدر روی چرخ نشستن و گندم و جو را خورد کردن و بوی عطرش را شنیدن خوش است. ما شعر می خوانیم، بازی می کنیم و کیف می کنیم.

درختان باغ را می گفتم. کمی دیگر برگ درختان چنار و افرا و نارون و بید می ریزد. این جا درخت خوش بو نداریم. برگ آن ها گرچه مثل بید دراز است اما نمی ریزد. جوشانده اش برای سرماخوردگی خوبست اما من که سرما نمی خورم. حالم خوبست. لپ هایم سرخ است. ناخن هایم سفت و خوشرنگ است. خشک نیست. نمی دانم چرا به آن مرد می گویند "ناخن خشک". منظور که خسیس است و ناخن هایش سفید و خشک است. خوب نفس نمی کشد. اما از درختان می گفتم. اقاقیا کم داریم. آن هم برگهایش میریزد. باید هوای اقاقیا و بید را داشت چون از تو می پوسند و پیدا نیست و باد آن ها را می شکند و می اندازد روی سر ما. برای همین شاخه هایشان نباید زیاد بزرگ شوند. شاخه های اقاقیا برای درست کردن دسته بیل خیلی خوب است. دسته کلنگ هم همین طور. شاخه های بید را هر سال یا یکسال در میان قطع می کینم تا نشکند و تنه ی درخت را زخمی نکند. شاخه ها را باید بلد بود چطور قطع کرد که درخت زخمی نشود. پدر اره دارد. اول زیر شاخه را کمی می برد و بعد از بالای همان جا آن را می برد و قطع می کند. یک بار که شاخه ی کاج را زیاد چسبیده به تنه ی درخت بریدم عصبانی شد و یادم داد که برای درختان برگ سوزنی، شاخه ها را نباید نزدیک به تنه برید چون تنه که بزرگ شود جای شاخه های قطع شده سوراخ می ماند و انگل می زند. بعد هم باید طوری شاخه ها را برید که درخت کاج زیبا شود. کاج خیلی زیباست. سرو هم بسیار زیابست و نر و ماده دارد و آن هایی که پت و پهن هستند ماده هستند. درختان خرما هم نر و ماده دارند. دو پایه اند اما من آن ا را نمی شناسم.

من می دانم. وقتی برگ درختان ریخت، درختان همیشه سبز انگار که ماتشان می زند. احساس تنهایی می کنند. حالا که همه جا مال آن هاست دلشان تنگ می شود. برگ سوزنی آن ها هم کمی می ریزد. در واقع برگهایشان همیشه در حال ریختن است اما فصل خاصی ندارد و همیشه بیدار می مانند. مثل بعض از آدم ها که همیشه بیدار می مانند. شنیدم پادشاهی قدرتمند در روم شرقی یاد گرفته بود هیچ وقت نخوابد و کم غذا بخورد. لابد مشکل داشته وگرنه خوابیدن خیلی خوبست. حالا غذاهای پاییزی هم سر می رسند. رب انار که داریم. گردوها را که چیدیم و خشک کردیم خورشتش را هم درست می کنیم و برایش جشن می گیریم.

از باغ می گفتم. راستش نفهمیدم سرو ها و کاج ها حالا که تنها مانده اند بیشتر خوشحال اند که تمام آفتاب مال آن هاست یا این که دلشان برای شاخ و برگ درختان بخواب رفته تنگ می شود و یا فقط وقتی باد تند و سرد شمال و شمال غرب آغاز می شود دلشان برایشان تنگ می شود. یعنی درختان هم احساساتی مثل ما دارند؟ میان خودشان تبعیض می گذارند؟ دستشان برسد با هم کتک کاری می کنند؟ جای همدیگر را می گیرند؟ بله، این یکی کار را که می کنند. یعضی هاشان مثل آدم های بد جنس سمی هستند و نمی گذارند هیچ جیزی زیرپایشان سبز شود و زودتر از دیگران بلند و بزرگ می شوند و جای دیگران را می گیرند. اما این هایی که زود بلند می شوند از درون پوک اند و تند باد می اندازتشان. وقتی هم که می افتند به دیگران آسیب می زنند.

خب. پس رب گوجه درست کردیم و لواشک. رب انار درست می کنیم. شیره ی خرما برایمان می آورند. عسل داریم. آلو خشک، برگه ی زرد الو و هلو و انجیر بهشتی و توت خشک و کشمش و نخود و لوبیا هم فراهم است. گربه ها هم حواسشان به موش ها هست و من از موش نمی ترسم که هیچ. به نظرم خیلی هم بامزه می آیند. چند هفته ی دیگر جشن مهرگان است. هم باید با نیمه سالی که گذشت خوب و حاصلخیر و پربار و پرکار بود خداحافظی کنیم و دستش را ببوسیم و بگوییم دستت درد نکند و به امید دیدار! و هم به استقبال نیم دوم سال برویم. امسال گویا زود سرد می شود. غروب ها سرخ اند. پرندگان مهاجر هم زودتر رفتند. لک لک ها مدتی پیش رفتند. بچه هایشان مثل خودشان بزرگ شده بودند و آن ها را از هم تشخیص نمی دادم. سار و گنجشگ و کلاغ ها می مانند و بعضی هاشان باد می کنند. مثل این که پالتو پوشیده باشند سرشان نشود. کلاغ ها نمی دانم چی دیده اند که این قدر یک کلاغ چهل کلاغش می کنند. شایعه راه می اندازند اما بعد همی چیز به جای خودش بر می گردد و آروم می شود. زاغی ها هم با مزه اند و دارکوب بامزه طوری توی بادام می زند که از درخت کنده نشود. جدار سفتش را سوراخ می کند و مغزش را می خورد. عوعوی سگ ها را هم خیلی خیلی دوست دارم. صدای دهکده می دهد و از تنهایی در می آیم. به دور دستها فکر می کنم که دور دستها چه طوری می تواند باشد. دور دست قشنگ است و در پائیز، پس از جشن مهرگان بیشتر به دور دست و دشت می اندیشم و به فکر فرو می روم. کمکم می کند دوراندیش بشوم و برایش برنامه بریزم.

در کاخ پادشاه خبرهایی است اوووه! بیا و برو ای هست که بیا و ببین. پدرم هم می رود اما ما نمی توانیم برویم. پدرم هدیه می برد و هدیه می گیرد. پدرم باغبان کاخ است و بسیار چیز می داند. راز و رمز طبیعت را می داند. از روی رنگ آسمان و تغییر آن، از بو و جهت و تندی وزش باد، از زمان و وقت و بی وقت باد و مهاجرت پرندگان. گوش که می دهد صداهای دور دست را می شنود که هیچ کس نمی شنود. پادشاه و پسرانش از او چیز یاد می گیرند و باهم به باغبانی می پردازند. بعضی وقت ها کمتر بعضی وقت ها بیشتر. پادشاه هر وقت می آید خیلی احوال باغ را می پرسد و به باغبان که پدرم هست اهمیت میدهد. دو صفحه ام تمام شد. بقیه اش را کمی پیش از جشن نوروز می نویسم. آن جا باید پوست بندازیم و روح روانمان را پلایش بدهیم. فعلا که باید به پیش باز پاییز و زمستان برویم. تعادل پاییز می رسد. زمین گرد است و نمی دانم چرا نمی افتیم.

فرخ باور - 10 شهریور 90

موضوعات مرتبط : باغ ایرانی   مهرگان    
عضو مرتبط : فرخ باور  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید