Error parsing XSLT file: \xslt\ammiBreadCrumb.xslt تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1438

حال شهر هامان – سخن ماه اسفند

در گذار  از سنت به تجدد ، آخرین نشانه های آشنا ، از در و دیوار شهر محو ، و آثار سنت در هم کوبیده و خون بهای آن در کیسه سوداگران زمین و ساخت ، انباشته میشود . از این بازار مکاره فولاد و سیمان ، ساختارهای زشت و ناموزون سر برمیآورد . به تنوره های دیو میماند این جرثومه های فولاد و شیشه و سیمان ، و خلایق لانه میکنند در لابه لای این زمختی ها و فاضلاب ها از بنا گوششان میگذرد و زمین های زیر پایشان را گنداب میکند .

چه خاکستری است زمین - چه خاکستری است شهر و درخت  . آسمان را که بخواهی ، باید سرت را آنقدر به پشت بپیچانی که از ورای دیوارهای خاکستری ، آن را ببینی که با منجنیق های زرد هیولایی ، بالای سرت میچرخند ، اشکوب روی اشکوب می چینند و آدم روی آدم . نگاهت را که از آن بالا به افق می دوزی که خاکستری است ، از لابلای تنوره های سر به فلک کشیده ، باریکه هایی از کوه را می بینی که غریبانه ، برف خاکستری ، رویش را پوشانده .

اینهمه را از پشت شیشه گل گرفته ماشین می بینی و اگر آهسته برانی که نظاره کنی این پلشتی را ، بوق ماشین پشتی از جای میکندت و دیگری خود را می چپاند جلوی رویت

از رویای کوچه های پر از بوی یاس بنفش و امین الدوله ، پر از بوی خیس کاهگل و آجر ، پر از ارغوانی  وزردلاله عباسی و پر از صدای پرنده و هلهله  بچه ها که بیدار میشوی خود را تنها در پیاده روهای سیمانی سبز و زرد و قرمز  بدرنگ می بینی و در کنارت جویی که پلشتی را با خود میبرد و برگهای ریخته خاکستری چنارهای غمگین و آنسوتر کلاغهای نگران ، گربه های خشمگین و گاه موشهای عظیم که بر سرخوردنی های متعفن باهم می جنگند و اینهمه را آب با خود میبرد و در زیر آسفالت های پاره پوره و لک و پیس غیبشان میکند و در جای دیگر از مجاری فلزی ، مثل آتش فشان سر بر میآورد روی خط کشی عابر  ، پخش و پلایش میکند .

به میدان که می رسی سراسر یکسوی میدان گاراژی عظیم است مملو از ماشین های ریز و درشت و صف های طولانی آدمهای ملول و افسرده و نعره رانندگان مسافرکش که نام اقصی نقاط شهر را فریاد میزنند .

چراغ که سبز میشود آدمگی تند و تند داخل سبزی چراغ راه میرود و سیل مردم شتابان آسفالت را در می نوردند و به ساحل ناامن آنسوی خیابان میرسند . از کنار نرده های زمخت سبز و زرد که آدمها را از ماشین ها جدا میکند رد میشوی و موتورسوارهای کلاهخود پوشیده برایت بوق می زنند که از سرراهشان بگذری و دود را از معقد مرکب پرسروصداشان توی صورتت پف می کنند . نفست را که از حبس رها می کنی به چراغ بعدی میرسی  . در رویای خشت و چوب و درخت و پرنده با سیل عابرین وحشت زده به آنسوی گذرگاه پرتاب میشوی ، جایی برای ایستادن نیست جای برای نشستن نیست جائی برای بی شتاب قدم زدن نیست دریغ از معبری امن که کالسکه ها و سه چرخه های بچه ها با مادرانشان از آن بگذرند . مردان و زنان شاد در آن پرسه بزنند و چارتا صندلی دورمیزی  و چتری که زیرش بنشینی و چای بنوشی . دریع از درختی ، گلی ، نیمکتی ، گوشه دنجی ، آبی ، چشمه ای و سکوتی  نجیب و هراز چندی صدای پرنده ای ، آیا مجالی برای خلق این آرزوها مانده است .

شهر مانند هیولا می غرد ماشین ها سوار آدمها هستند همه چیز برای ماشین هاست آدم ها به زیر زمین ها رانده میشوند یا به پل های دشوار که بر فرازماشین ها معلقند . اینهمه ماشین به کجا میروند اینگونه شتابان و باز ماشین های بیشتری توی شهر می میریزند و همه جا را پر می کنند و شهر به گاراژی عظیم می ماند که از لابه لای ماشین های خفته ، ماشین ها بیدار به سختی عبور می کنند  . ماشین هایی با آدمهای ملول و تنها و نگران - خشمگین -

آیا مجالی برای شستن در و دیوار شهر از زبری سیمان وسنگ و آهن و پلاستیک و شیشه باقی مانده است ؟ کورسوی امیدی اگر هست در مجال های اندکی است که در کنار گذرگاه های سواره ، تنها برای نظاره باقی مانده است ، آنهم صدقه سری حریم سواره راه ها .

بوستان های شهر هرروز بیشتر از دیروز از طبیعت تهی می شوند . حوض هائی بد رنگ و تهی از آب و مملو از لوله ها و چراغ های خاموش ، باغچه های خالی از گل و مملو از ته سیگار و زباله و پلاستیک و بطری های خالی و درختان بی برگ و بار و نیمکت های سرد و خیس آهنی سرسره های قرمز پلاستیکی و مادران رنگ پریده که نوبت بازی بچه ها رااز هم می قاپند .

ماشین و ساختمان و منجنیق و آدمهای خسته و پریشان درهم می لولند . شهر دارد می ترکد و شهروندان و معماران و مدیران شهر و صاحبان منصب شهرسازی و همه و همه در خلق این ازدحام بی پایان ساختمان و ماشین و جمعیت ، گوی سبقت از هم می ربایند . رویای کوچه باغها ، میدان ها ، چارسوق ها و صحن و صفه ها  و ایوان ها ، تنها خاطره اند .

سلیقه های بیمار و مرعوب و مبتذل را چگونه باید درمان کرد . پیچیدگی های فرهنگی و اقتصادی ، مجالی برای معماری ، منظر و  طراحی محیط باقی می گذارد ؟ 

تنها کورسویی از امید میماند برای محدودی از طراحان شجاع که برای یک وجب زمین ، یک گلدان گل ، یک درخت سبز ، یک جوی آب زلال ، بجنگند و در و دیوار را از ابتذال بپالایند و طبیعت را به زندگی بازگردانند ، و با پرهیز و احتیاط ، از مصالح مصنوع و عناصر مدرن در فضای پیرامونی بهره برند . بار این وظیفه بردوش معماران و شهرسازان صادقی است که از این قافله سوزندگان و آلایندگان شهر فاصله گیرند . در پالایش و زدودن زشتی ها از در و دیوار همت کنند .

باز هم در این باره باید گفت و شنود .

 

حبیب اله شیبانی - اسفند ماه 1392  

عضو مرتبط : حبیب اله شیبانی  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید