تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1448

حوضی با ماهی قرمز

  گویا 18 آبان 1324 به دنیا آمدم؛ پشت جلد یک قرآن مانده از آن روزگار این را می­گوید. اما شناسنامه، جوان­تر نشان می­دهد و 25 آذر را ثبت کرده است. احتمالا در آن 37 روز بی­هویتی، مادر تحصیل کرده دبیرستان­های دوران رضاشاهی و پدر بازرگان، در مذاکرات فی مابین، در تردید بودند که آیا به حضور من در این جهان رسمیت بدهند یا ندهند. 

 من هم در آن روز به خصوص، نمی­توانستم فکر کنم از نسلی خواهم بود که کودتای 28 مرداد، شیفتگی به مدرنیته دوران شاه، وقوع انقلاب اسلامی، دلبستگی به سنت در سال­های پس از انقلاب و جنگ هشت ساله را خواهم دید. شاید اگر پدر و مادرم اینها را می­دانستند، می­گفتند این همه تحول واقعا خارج از ظرفیت یک نسل است و آن 37 روز را طولانی­تر هم می­کردند.

وقتی کمتر از دو سال داشتم، باید چند روزی را در اتوبوسی گذرانده باشم که راه خاکی، پرپیچ و خم و طولانی مشهد به تهران را طی می­کرده است. گویا پدرم، پس از فوت پدرش، به دلایل مختلف تاب ماندن در مشهد را از دست می­دهد و مادر نیز که پس از مهاجرت پدرش چند سالی است دور از آنهاست، شوهرش را به مهاجرت به تهران تشویق می­کند. خانه­ای کلنگی در کوچه کامران، خیابان انتظام السلطنه در محله امیریه تهران خریداری می­کنند اما بدون اقامت در آنجا، ساختمان را می­گوبند و اوستا ابوالقاسم، بنای مورد اعتماد را از مشهد احضار و ساختمان سه طبقه جدیدی در آن می­سازند. در حافظه دارم که تا سال­ها وقتی اوستا ابوالقاسم از مشهد سری به تهران می­زد، حتما شامی یا نهاری میهمان پدر می­شد. نگاه من به صورت استخوانی او به عنوان خالق آن ساختمان سه طبقه آجر بهمنی تا مدت­ها حاکی از احترام بود تا اینکه شاید در ده، دوازده سالگی از زبان مادر شنیدم که جز یک رج آجرهای نمای بیرونی خانه، بقیه ساختمان از خشت خام ساخته­­­ شده است. از آن روز نگاهم به اوستا ابوالقاسم منفی شد. در واقع در آن سن به جای فکر کردن به بقیه احتمالات از جمله کمبودهای مالی صاحب­خانه یا مثلا رسم بنایی در آن روزگار، ترجیح دادم ته دلم اوستا ابوالقاسم را باعث آن شیوه بنایی بپندارم. بعدها و در چند نوبتی که زلزله آمد (از جمله زلزله سهمگین بوئین زهرا که وقتی تلویزیون ارتش آمریکا ساعت 12 شب خبر دروغین احتمال وقوع زلزله در تهران را پخش کرد، هراس گسترده­ای همچون ماجرای نمایشنامه رادیویی او رسن ولز درباره آمدن مریخی­ها به زمین ایجاد کرد که موجب عذرخواهی جان اف. کندی، رئیس جمهور آمریکا از ملت ایران شد که شرح ماجرا را در کتاب ایران در چهار کهکشان آورده­ام.)

بدون اینکه به دیگران چیزی بگویم، یاد اوستا ابوالقاسم می­افتادم. اما واقعیت این است که آن بنا همه آن سال­ها را پشت سر گذاشت و وقتی گرفتار بساز و بفروش­ها شد که در عمر پایدار خود شاهد تخریب بسیاری از خانه­های شاید تمام آجر پخته­ای بود که یک به یک فرو می­ریختند تا سبک زندگی آپارتمانی را جانشین سبک زندگی در کنار حوض ماهی قرمز و خوابیدن روی تخت چوبی و زیر ستاره­های توی حیاط کنند، شاید همین حسرت­هاست که اکنون و در 69 سالگی هر سال در رقابت با گربه­ها کوتاه نمی­آیم و از هر جا شد ماهی جانشین را به حوض می­رسانم. آیا شما می­دانید امروزه در تهران جز چند هفته قبل و بعد از عید، ماهی قرمز غیر آکواریومی و به اصطلاح ماهی حوضی بسیار نایاب می­شود؟ تا چند سال پیش پیر مردی بود کنار پاساژ استانبول که تمام طول سال ماهی قرمز اما به چند برابر قیمت شب عید به آدم­هایی می­فروخت که هنوز مقاومت می­کردند و دل از حوض نمی­کندند اما مدتی است که دیگر نیست. حال اینکه حوض خانه من برای ماهی­های جانشین چه می­کند، داستانی دارد که بماند.

 دکتر محسنیان راد

گویا تولد برادرم محمود، همزمان با اسباب­کشی به ساختمان تازه اتفاق افتاده باشد. از آنجا که دیگر خبر تولد او پشت جلد قرآن یا هر کتاب آسمانی دیگری نگاشته شده، می­توان برخی تحولات زودهنگام پس از مهاجرت از مشهد مقدس به تهران غیر مقدس را در این خانواده حدس زد. طی 65 سال بعد، هیچ وقت نمی­توانستم تصور کنم که حضور محمود با فاصله سنی سه سال، احتمالا تأثیر ژرفی بر شخصیت من گذاشته است. راز این موضوع هنگامی فاش شد که مادرم، چند سال قبل از فوت در سفری به تهران، هنگامی که شاهد بازی یکی از نبیره­های سه و نیم ساله­اش بود، به یکباره آن را به خاطر آورد. قبل از آن بگویم که وقتی سه، چهار نوه دانشجویش به صف می­نشستند و با مادر بزرگ پر احساس به مشاعره می­پرداختند او همیشه برنده نهایی این مسابقه بود. به هر حال آن روز پس از یادآوری موضوعی مربوط به سال­ها پیش، ابتدا عمیقا به چشمان من خیره شد و آنگاه گفت: «عجب اشتباهی می­کردم!» پرسیدم چه اشتباهی؟ گفت وقتی محمود به دنیا آمد، دائم به تو می­گفتم «تو دیگه بزرگ شدی» و تو هم سریعا رفتارت را تغییر می­دادی. تصور می­کنم این توهم مادر به همان دوره ختم نشده و بعدها نیز ادامه داشته است. نمونه­اش وقتی بود که کلاس چهارم ابتدایی را گذراندم و تعطیلات تابستان فرا رسید. یک روز مادر چادر به سر انداخت و ساعتی بعد با یک بسته بزرگ کاغذ پیچ شده به خانه برگشت. بسته را به پسر یازده ساله­اش داد و گفت: جایزه اینکه بدون تجدیدی قبول شدی. باز که کردم، به زحمت عنوان روی جلد آن کتاب چاق و سنگین را خواندم؛ «بینوایان اثر ویکتور هوگو». شاید علت دشواری در خواندن عنوان کتاب، سوای بیگانه بودن نام نویسنده، نامأنوس بودن واژه «بینوایان» است که به ندرت در محاوره­ها به کار می­رود. متداول­ترین واژه­های قبل از انقلابش «بیچاره­ها» و «فقرا» بود و بعد از انقلابش «مستضعفان». من آن تابستان با آن کتاب قطور کشتی­ها گرفتم تا توانستم به اصطلاح کشتی گیران، خاکش کنم و به مادرم که بسیار دوستش داشتم، ثابت کنم که بزرگ شده­ام. به هر حال وقتی مادر، چند سال قبل از مرگ، با صداقت فاش کرد که به پسر چهار ساله­اش می­گفته تو دیگر بزرگ شدی، تازه متوجه می­شوم چرا اکنون و در این سن گاهی فکر می­کنم دوران کودکی­ام کجاست. حالا می­فهمم چرا در محله عضو هیچ تیم والیبال، فوتبال و از این قبیل نبودم. چرا فکر می­کنم بازی ورق، تخته نرد و حتی شطرنج، عمر تلف کردن است.

این بزرگ شدن مجازی گاهی کار دستم داده. نمونه­اش سال 1974 بود که وقتی برای رفتن به شهر محل اقامت برادر دانشجویم در آخن مجبود شدم یک شب در فرانکفورت، منزل یکی از بستگان میهمان شوم از خودم عکس العملی بروز دادم که سبب شد امیر پای تلفن به محمود بگوید: « این داداشت دیوانه است. تماشای مسابقه نهایی جام جهانی فوتبال اینجا را می­خواهد ول کند، برود موزه آنتروپولوژی»! من با خنده این دیوانگی را پذیرفتم و به جای نشستن پای تلویزیون، برای نخستین بار فسیل انسان نئاندرتال را دیدم که بعدها در جلد اول کتاب « ایران در چهار کهکشان ارتباطی»، مدعی شدم که چون طی این سال­ها کشف کرده­اند کرومانیون­ها پس از انقراض نئاندرتال ظاهر نشده­اند بلکه مدتی هر دو روی زمین زیسته­اند، احتمال دارد آنچه در اسطوره­های ایرانی از جمله در شاهنامه از دیو سخن رفته، مقصود همان انسان نئاندرتال باشد.

بازگردیم به آن افشاگری مادر درباره اخطار به پسر سه ساله­اش در باب بزرگ شدن. به هر حال گویا پس از دو سالی که در کنار کوچک­ترها، ادای بزرگ­ترها را در می­آوردم، مرا به کودکستان فرستادند.

 گویا در آن سال­ها اولین کودکستان­ها به تقلید از فرنگ تاسیس می­شد. مثلا سال 1304 در یک آگهی در مجله پهلوی گفته شده بود: « کودکستان کوچه سالار معزز در حسن آباد تهران برای پرورش کودکان دو ساله تا شش ساله است که در 1302 برای نخستین بار در تهران بنیاد شده است. هر روز از ساعت 9 صبح تا 4 بعد ازظهر دایر است، به وسیله کارهای دستی و بازی­های علمی که خوشایند و دلکش اطفال می­باشند...

حدود 26 سال پس از این آگهی، یکی از کودکستان­های تهران را از نزدیک تجربه کردم. آنچه در آنجا بر من گذشت، به وضوح بیانگر تفاوت تجددی بود که جامعه ایران به آن وادار شده و تمدنی که از آن دور شده بود. کودکستان مورد بحث در یک ساختمان اشرافی سفید رنگ با ستون­های بلند گچ بری شده در وسط باغی وسیع در خیابان انتظام السلطنه قرار داشت. برای ورود به کودکستان باید ابتدا از در آهنی دو لنگه بزرگ مشجری که همیشه پیرمرد دربانی روی چهارپایه­ای کنارش نشسته بود، عبور می­کردیم. اولین روزی که من پنج ساله را به آنجا می­بردند، لباس مخصوص کودکستان را پوشیده بودم که طبق آگهی فوق، باید از 26 سال قبل از آن، درکودکستان­های تهران رسم شده باشد. لباس مذکور، شلوار کوتاهی بود با دو کمربند ضربدری که پس از عبور از پشت، روی شانه می­افتاد و سپس در جلو با دو دکمه سفید به شلوار متصل می­شد.

 من تا آن روز، هرگز با شلوار کوتاه به خیابان نرفته بودم و به خوبی یادم می­آید که ضمن مباهات به این عنصر تجدد، کمی هم احساس خجالت می­کردم. هنوز دو هفته از ورودم به آن کودکستان نگذشته بود که یک روز صبح، بر اثر یک اتفاق، در عملیاتی کاملا چریکی که منتهی به عبور از موانع سنگین اطراف پیرمرد نگهبان دم در بود، برای همیشه از آنجا گریختم. کوچکی من در آن روزگار و فاصله ماجرا تا امروز سبب می­شود که خیلی از جزئیات به یادم نیاید اما اکنون می­دانم که علت آن فرار، نبود تمدن و حضور تجدد بود. معلم آن کودکستان رویه­ای داشت حاکی از آنکه وقتی به بچه­ها می­گفت: ساکت، همه باید دست به سینه و ساکت جلو را نگاه می­کردند و اگر کسی سرش را این طرف و آن طرف می­برد، با اشاره معلم، شاگرد پشت سری با پس گردنی او را به حالت اول در می­آورد.

آن روز صبح، پسر همسایه ما که پشت یر من نشسته بود، به اشاره معلم پس گردنی جانانه­ای به من زد. ضربه وارده، سوای درد جسمی، باعث خنده کشدار دختر هم سن و سال کنار من شد. این تنبیه بی جهت و تحقیر همزمان آن، مرا آن­گونه به شورش وا داشت که توانستم با فریاد و گریه از روی نیمکت روی میز پریده و پس از فرار از کلاس تا در ورودی بدوم و از آنجا تا خروج از میان دستان دربار پیر کودکستان که در پاسخ به فریاد معلم که «بگیریدش» موفق نشده بود، لحظات دشواری را طی کنم تا بتوانم با گریه از آن «تجددخانه» فرار کنم. تا خانه و میان بازوان مادرم، گریان دویدم. نسل من، نسلی است که گاه از «تجددخانه» فرار کرده و گاه از «سنت­خانه».

دبستان رشدیه در خیابان امیریه، فاصله چندانی با آن کودکستان نداشت. آنجا جایی بود که من و اسماعیل میرفخرایی- بعدها مجری بسیار توانا و تحصیلکرده رادیو و تلویزیون شد که برنامه 13 رقمی ارتباط ایرانی را با من اجرا کرد - صبح­ها شیر داغ رایگان اهدایی اصل 4 ترومن پس از کودتای 28 مرداد را می­خوردیم.

اما داغی این شیرها هیچ تأثیری بر کاهش میزان وحشت سرد ما از آقای بی ...، معلم ریاضی نداشت.

میر فخرایی طی سال­های اخیر، چند باری به من گفته است که هنوز هم برخی شب­ها خواب آقای بص ...، را می­بیند و وحشت زده از خواب می­پرد اما من بر خلاف میرفخرایی، هرگز خواب معلم ریاضی مشترکمان را ندیده­ام. شاید به این جهت باشد که طعم شیرین، تلخ یا هر مزه دیگر سیلی­های به شدت جانانه او را چشیده­ام اما شاید اسماعیل طعم را نچشیده ولی بارها با وحشت، شاهد آن بوده است. آقای بص... یک رسم ابداعی هم داشت. و آن اینکه دانش آموزان را به اسم صدا نمی­کرد، بلکه ابتدا بر ایشان اسمی می­ساخت سپس آن را به کار می­برد. مثلا صفاری را که بینی درشتی داشت، میگفت «دماغو»، صلاح­الدین را که چشمانی آبی داشت، می­گفت «پیشی» و مرا که صورتم کک و مک داشت، می­گفت «گل باقلی».

آقای بص.. همیشه کفش ورنی مشکی می­پوشید و اغلب کراوات قرمز می­بست. نمی­دانم چرا کفش­هایش همیشه جیر جیر صدا می­داد. در نتیجه وقتی کلاس در سکوتی دلهره­آور منتظر ورودش بود، از دور با شنیدن صدا جیر جیر کفش­هایش قلب بعضی از بچه­ها را به دهانش می­رساند.

حداقل یکبار طعم سیلی او را که با برق چشمم همراه بود، چشیدم، ماجرای این سیلی به کلاس ششم دبستان و وقتی مربوط می­شود که شاید تحت تأثیر خواندن رمانی که قسمتی از زمینه­اش، جشن فارغ­التحصیلی یک دانشگاه اروپایی بوده، تصمیم گرفتم بچه­های کلاس را برای جشن فارغ­التحصیلی دوره دبستان به منزلمان دعوت کنم. اینکه چطور مادر قانع شد فرصت چنین تجربه­ای را به من بدهد، نمی­دانم ولی حافظه­ام می­گوید برای برگزاری میهمانی آن شب از من انرژی زیادی صرف شد؛ به ویژه آنکه متعهد شدم که ریخت و پاش بچه­ها را خودم جمع کنم. اجازه دهید یادتان بیاندازم که در آن روزگار حداقل در میان طبقه متوسط جامعه، برگزاری جشن تولد بچه­ها مطلقا رسم نبود. بنابراین مراسم ابداعی من، هم برای خانواده میزبان و هم خانواده­های میهمان بسیار تازگی داشت.

ادامه دارد ( ماهی قرمز حوض)

بررسی و نوشته:  دکتر محسنیان راد
تدوین و آماده سازی برای انتشار در وب سایت : شهره السادات عربشاهی



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید