تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :731

خاطراتی از ایران اواسط قرن بیستم (قسمت چهارم)

اشاره: این سخنرانی در مرکز خاورمیانه کالج سنت آنتونی آکسفورد در تاریخ 8 مارس 1988 انجام گردید. استاد لمبتون، فارسی را در دانشکده مطالعات شرقی دانشگاه لندن فرا گرفت. در زمان جنگ جهانی دوم، وابسته مطبوعاتی نمایندگی سیاسی (بعداً سفارت) بریتانیا در تهران بود. در سال 1945 به عنوان استاد ارشد دانشکده مطالعات شرقی منصوب شد (سمتی که عملاً آن را از مدت‏ها قبل در اختیار داشت) و از سال 1953 تا زمان بازنشستگی‏اش یعنی سال 1979، کرسی زبان و ادبیات فارسی دانشگاه لندن را بر عهده داشت. او در زمینه تاریخ، نهادهای سیاسی، اجاره‏داری زمین و اصلاحات ارضی ایران و همین طور زبان فارسی قلم زده است. او چه در قبل و چه بعد از جنگ در ایران دست به سفرهای گسترده و زیادی زده است.

در ادامه بخش چهارم و پایانی این سخنرانی را می‏خوانید.

حال اجازه دهید که کمی نیز درباره زندگی اجتماعی صحبت کنیم. در موارد زیادی، جامعه خیلی رسمی و مطابق قواعد بود. این که چگونه رفتار کنید و حتی چه بپوشید بستگی به وضعیت و موقعیت شما در جامعه داشت. زندگی خانوادگی بسته و بیشتر مردسالارانه بود. کودکان به بزرگان خود با احترام رفتار می‏کردند و بدون اجازه آنها در کنارشان نمی‏نشستند. برادران کوچک‏تر، احترام برادران بزرگتر را داشتند. سن و سال ارج و قربی داشت. زنان در کل، شهروندان درجه دو محسوب می‏شدند. آنها به ندرت در انظار و یا در جلوی نامحرمان و یا حتی محافل خصوصی اقوام نزدیک مرد حضور می‏یافتند ولی زنان غربی شده از این مسائل مستثنی بودند.
در مسافرتی با قطار به شاهرود در راه مشهد در 1949، تعدادی از زوار در قطار، شامل یک حاج‏آقا به همراه 8 زن با پوشش بلند سیاه حضور داشتند. همان طور که پسر حاج آقا آنها را به داخل قطار راهنمایی می‏کرد در میان قیل و قال زنان که در چنین مواقعی از سوی آنان عادی است زیر لب غرغرکنان گفت: «خدا را شکر که هیچ زنی در بهشت وجود ندارد». با این وجود، این تصویر درستی نیست: زنان بسیار توانایی در تمام طبقات وجود داشتند که از نفوذ خود به نحو مطلوب استفاده کرده و بانی بسیاری از کارهای عام‏المنفعه بودند.
زندگی اجتماعی محدود بود چون که آزادی محدود بود. در پایتخت و در چند شهرستان، محافل ادبی به برپایی جلسات خود که در آن جا شعرهای خود را قرائت می‏کردند، ادامه داشتند. برپایی جلسات دیگر یا عملاً ممنوع و یا تا حد امکان کنترل شده بودند. دور‏ه‏هایی (مهمانی‏های منظم دوستانه) وجود داشتند که مباحث جدی در آنها به ندرت مطرح می شدند. شطرنج، تخته نرد و ورق بازی که خیلی زیاد بازی می‏شد و احتمال قمار در آن می‏رفت، گرچه من خودم به چنین باوری نرسیدم. در سال‏های پس از جنگ، قماربازی در میان هم مردان و هم زنان رواج زیادی داشت. در تهران و در چند شهرستان، سینماهایی وجود داشت و مردان و زنان مرتب به آنجا می‏رفتند . فیلم‏ها سانسور و به زبان فارسی دوبله می‏شدند. در مغازه‏های کتابفروشی و داروخانه‏ها و در مقیاسی کوچکتر بعضی از مغازه‏های بازار می‏شد تا حدی با هم به تبادل افکار پرداخت. من فکر می‏کنم شاید به این خاطر بود که رفتن به چنین مکان‏هایی منع قانونی نداشت و خوب بالطبع هیچ گونه ظنی را بر نمی‏انگیخت. در روستاها و نواحی ایل نشین ( عشایری)، شکار سرگرمی جالب و مورد علاقه آنها بود که در ضمن نقل مجالس نیز بود ولی آن هم تا حد زیادی به خاطر جمع‏آوری اسلحه توسط رضاشاه، محدود شده بود.
در کل به نظر می‏رسید که زنان زندگی ملال‏آوری داشتند. صحبت راجع به آنان بیشتر حول محور موضوعاتی چون ازدواج، طلاق، جهیزیه و مسائل دینی بود. ازدواج دختر عمو پسر عمو و ازدواج کودکان در بین عشایر مرسوم بود. در نواحی دورافتاده‏تر، تبادل زنان یا دختر برای خاتمه بخشیدن به نزاع‏های خونین هنوز ادامه داشت و هنوز هم در حال حاضر در دهه 1960 وجود دارد. زایمان، عروسی، شرکت در تشییع جنازه، رفتن به سر خاک مردگان در شب جمعه، حمام رفتن هفتگی، شرکت در اعیاد مذهبی، رفتن به قم و مشهد و شاه عبدالعظیم یا امامزاده‏های محل و رفتن به مجالس روضه‏خوانی از سرگرمی‏های اصلی زنان بود. مجالس روضه خوانی، هم مردانه و هم زنانه بود اما از هم تفکیک می‏شدند. در شهرها خیلی مرسوم بود که زنان خانواده‏های پولدار و همین طور زنان طبقات معمولی در منازل خود، روضهبرپا کنند و اقوام و دوستان خود را به آن دعوت کنند. در اصفهان یک خانواده بسیار فقیر را می‏شناختم که منزل‏شان را به طور مکرر به چنین موردی اختصاص داده بودند. خانواده دیگری را در شاهرود در سال 1937 می‏شناختم که هر پنج شنبه شب مجلس روضه داشتند. در سال 1934 من به روضه‏ای در روستای سیچون در نزدیکی اصفهان رفتم. مجلس در چادری برگزار شد که با فرش‏هایی مفروش و چراغانی شده بود و پرچم‏های متعددی در وسط چادر به اهتزاز درآمده بود. در یک گوشه مجلس، منبری وجود داشت که روضه خوانها بر آن در حدود 40 دقیقه عزاداری می‏کردند و در گوشه دیگر، تعدادی میز و صندلی برای افراد سرشناس قرار داده شده بود. سایرین نیز که بالغ بر 700 نفر می‏شدند، تقریباً تمام روستائیان روی زمین نشسته و زنان در یک طرف و مردان نیز طرف دیگر قرار گرفته بودند. همین که روضه‏خوان شروع به روضه‏خوانی می‏کرد، مردان بر سر و سینه خود می‏زدند و زنان شروع به گریه می‏کردند. وقتی که در میان جمعیت ولوله بر پا می‏شد و با یکدیگر حرف می زدند، روضه‏خوان آنها را به سکوت دعوت می‏کرد. دو سال بعد که من مجدداً در اصفهان بودم (محرم 1936) روضه‏خوانی دیگر در ملا عام اجرا نمی‏شد چرا که رضاشاه مردم را از حضور در اماکن عمومی بدون پوشش با لباس‏های غربی ممنوع کرده بود و همین طور فرمان داده بود که تماشاگران باید روی صندلی نشسته و روضه‏خوان باید از پشت میز و نه منبر روضه بخواند.
نمی‏دانم یک یا دو بار در همان سال من در مجلس روضه‏ای در مسجدی در تهران که محدودیت‏ها تا حدی نسبت به جاهای دیگر کمتر بود شرکت نمودم. زنان همگی چادر نماز به سر کرده و بر کف مجلس نشسته بودند و با تیغه‏ای از مردان جدا شده بودند. مراسم محرم در آن زمان ممنوع شده بود و می‏شد نخلی را که نماد محرم بود در روستاها دید که به کناری گذاشته شده بود. در دهه پنجاه، مراسم محرم دوباره به شکل جدیدی برگزار گردید. من روستاهایی در اصفهان را می‏شناختم که کشاورزان آن برای کار به شهرها رفته بودند و در ایام محرم برای شرکت مراسم آن به روستاهای خود برمی‏گشتند و شور و شوق‏شان برای آن حتی از بازی برای تیم فوتبال محل‏شان بیشتر بود.
در تهران و چند شهرستان، می‏شد محققین و ادبایی را مشاهده کرد که آماده به خدمت برای این مرز و بوم بودند. با مسافرت به اقصی نقاط کشور می‏شد افراد پرجنب و جوش و جالب توجهی را دید. من فردی را دیدم که خود را از نوادگان (فرزندان) نسل 25 چنگیزخان معرفی می‏کرد، یا همسر رییس طایفه باشتی که با اصرار همسرش و بدون میل خود، یکی از پسرانش را چنگیز و دیگری را تیمور معرفی کرده بود و همین طور، کلانتر یکی از تیره‏های عرب خمسه که با مرگش، همسر او به خاطر بی‏کفایتی پسرانش، کنترل امور ایل را به عهده گرفت. او پذیرفت که به شیوه روزگار گذشته در دزدی‏ها شرکت کند و سهم خود از این دزدی‏ها را بردارد. در جواب به سئوال من که اگر سهمش را ندادند چه کار خواهد کرد؟ گفت که می‏رود و به زور سهم خود را می‏گیرد و من شک ندارم که او چنین کاری را حتماً انجام خواهد داد.
هم چنین باید از یک یاغی قبلی که نقش راهنمای من از فخرآباد در اطراف کویر یا کفه در نزدیکی‏های یزد را برعهده داشت یاد کنم. کفه سابق بر این پر از راهزن بود و راهنمای من و دوستانش خاطرات زیادی از دزدی‏هایی که خود در آن شرکت داشتند برای من می‏گفتند. راهنمای من، شخصیت خشنی داشت اما در همان حال، از احساس نیز برخوردار بود و خوبی را نیز درک می‏کرد. شک ندارم که او و همراهانش شناسنامه‏ای مسلمان بودند اما حضور خدا را در تمام ابعاد زندگی و بیهودگی امیال دنیوی را به واقع با پوست و گوشت خود احساس می‏کردند. در کل، کشاورزان نیز به حق و ناحق حتی اگر خود برطبق موازین آن عمل نکنند، اعتقاد داشتند. هم چنین پیرزن کشاورزی را به یاد دارم که باغ کوچکی با یک درخت زردآلو داشت که در دره دورافتاده‏ای درمنطقه بین قم و کاشان زندگی می‏کرد و من یک نصف روز مهمانش بودم. او ظاهراً خیلی فقیر بود و انگاری هیچ فامیلی هم نداشت. او اصرار داشت که تعدادی از زردآلوهایش را بچیند و آنها را به من بدهد.
هم چنین به یاد می‏آورم که پسران چوپان در کوه و دشت به من ازخورجین خود دوغ تعارف می‏کردند و انتظار هیچ گونه عوضی را از من نداشتند و شتر سواران و سنگ‏شکنان در کوه‏های جنوب اصفهان، غذای خود را با من تقسیم می‏کردند و خیلی ساده بر روی زمین می‏نشستند و درباره شترها، آب و هوا، سربازی و بی‏ثمر بودن آن و مذهب صحبت می‏کردند و درباره اوضاع در انگلیس و روابط بین مردان و زنان می‏پرسیدند. هم چنین پیرزن یزدی را می‏شناختم که یک بار با من از تهران به یزد هم سفر شد و همین که ما وارد محدوده استان یزد شدیم از راننده خواست که توقف کند و با شادی زایدالوصفی روی پای خود بند نبود، چرا که پس از سال‏ها به یزد بر می‏گشت.
هم چنین پدر کدخدای یک آبادی در استان فارس را دیدم که ادعا می‏کرد که 120 ساله است و تاج‏گذاری ناصرالدین شاه را از نزدیک دیده است و 48 زن و فقط 15 فرزند داشته است. پیرمرد دیگری که ادعا می‏کرد 95 ساله است به عنوان راهنمای من در کوه‏های کلاردشت با من بود، می‏گفت که با ناصرالدین شاه به شکار می‏رفت. به نظر او اوضاع در زمان ناصرالدین شاه به مراتب بهتر از آلان بود ولی امروزه کارکردن سخت شده و پول‏های دولت نیز صرف ساختمان‏های گران قیمت در شهرها گردیده است. در ایران مرکزی یکی از نوادگان فتحعلی‏شاه را دیدم که به آرامی در روستای دورافتاده‏ای با خانواده‏اش زندگی می‏کرد. او دارای یک همسر وراج مسن با 2 پسر، یکی نابینا، یک دختر و چند نوه بود و هم چنین یک دختر کم سن یتیم، دختر یک سید نیز جزء خانواده او بودند که آنها را به فرزندخواندگی پذیرفته بود. آنها مردمی بسیار خوشحال، بزرگ منش و متواضع بودند.
در نهایت، چوپان پیری بود که پسرش راهنمای من در کوه‏های خلخال تا اسالم بود. یک شب به بونهاش که کلبه‏ای گلی و با حصیری فرش شده بود و در یک دره باریک کنار رودی پرآب قرار داشت رفتیم. ما درست پس از تاریک شده هوا که گله‏ها برای استراحت برگشته بودند به آنجا رفتیم. مادر بلد من زنی میان سال با صورتی کاملاً مهربان بود و دو تن از 6 فرزند راهنمایم، یکی دختری زیبا و 15 ساله و دیگری پسر بچه‏ای کوچک و در ابتدا خیلی خجالتی بودند و سپس هر وقت که با آنها صحبت می‏کردم کلی می‏خندیدند. پیرمرد ادعا می‏کرد که 95 ساله است و هنوز هم چوپانی می‏کند و درست هم زمان با ما از چرا آمده بود و گفت که تنها مشکلش چشمانش هستند که مثل قبل نمی‏تواند خوب ببیند. او از یک خانواده قدیمی بود و پدر خودش در 90 سالگی فوت کرده بود و او خود مناطق شمالی را درنوردیده ودر حدود 70 سال قبل به استرآباد، سمرقند و تاشکند رفته بود. او سلطنت ناصرالدین شاه را به یاد می‏آورد و روایت جالبی از ترور او را بازگو کرد و اعتقاد داشت که هم ناصرالدین شاه و هم امین‏السلطان با هم ترور شدند، چرا که آنها سعی داشتند که مردم را در فقر و محرومیت نگاه دارند. پیرمرد ادامه داد که بلافاصله نظم و امنیت از بین رفت و ایرانیان شروع به تاخت و تاز علیه یکدیگر نمودند. این دشمن خارجی نبود که به ما آسیب وارد کرد، بلکه این خود ما بودیم که به خودمان خسارت وارد کردیم. او هم چنین از کوچک خان یاد کرد و گفت که او به اندازه کافی مقاوم و خشن نبود و قادر نبود که اقتدار لازم را بر نیروهایش داشته و با آنها در قیل و قال باشد و بنابراین شکست خورد. سابق بر این، ناامنی مایه هلاکت بود. رضاشاه این وضعیت را تغییر داد. در حال حاضر، شرایط از قبل به مراتب بهتر گردیده است. فرزندانش متوجه نبودند که زندگی چه بالا و پایین‏هایی دارد و یا آنها مجبورند قدردان آنچه که دارند باشند. اما او بر این نظر بود که پول هزینه شده در کشور بر اساس آنچه که باید هزینه شود خرج نشده و پول بسیار کم و یا هیچ گونه پولی به نواحی دیگر کشور اختصاص نمی‏یابد. او بر این نظر بود که مادام که رشوه و فساد در کشور وجود دارد، مملکت پیشرفتی نخواهد داشت. وقتی که از نوه خردسالش پرسیدم که اگر به مدرسه برود (که می‏رفت) درس و تحصیل را رها نکند، پیرمرد میان حرفم پرید و گفت که چوپانی که درس خوانده باشد بهتر از چوپانی است که درس نخوانده است و صد البته نوه‏اش باید به تحصیلاتش ادامه دهد. این امکان در جوانی برای پیرمرد مهیا نبوده، اما الان فرزندان می‏توانند درس بخوانند.
این سخنرانی، بیشتر گزارش ناقص و ناهمگونی از جنبه‏های مختلف زندگی در ایران اواسط قرن بیستم بوده است و قصد ندارد که به هیچ وجه در مورد پهناور بودن کشور، مردم و یا تمدن اش قضاوت کند، اما من امید وارم که این سخنرانی تا حدی توانسته باشد در شما حالاتی را بوجود آورده باشد که در حدود 40 یا 50 سال قبل در من بوجود آورده بود که باعث شدند من به آنجا رفته و با آنها زندگی کنم. اگرچه، همه آنها شیرین و جذاب نبوده‏اند. مثل هر جای دیگر، خوب و بد، شور و سستی، اشک و خنده، زیبایی و زشتی، فقر و ثروت، دین در کنار بی‏دینی و جهل در کنار جلوه‏های تمدن وجود دارد.

منبع:

Lambton, Ann, "Recollections of Iran in the Mid-Twentieth Century", Asian Affairs (Journal of the Royal Society for Asian Affairs), 1988 (October), Vol: 75(19), pp: 273 - 288.


آن لمبتون*
ترجمه: علی محمد آزاده

*آن کترین سواینفورد لمبتون (Ann Katherine Swynford Lambton) ‏(۸ فوریه ۱۹۱۲ - ۱۹ ژوئیه ۲۰۰۸) استاد ایران‌شناس در دانشگاه لندن و پارسی‌دان انگلیسی و کارشناس تاریخ ایران در دوره‏های سلجوقیان، مغولها، صفویان و قاجارها و پژوهشگر برجستهٔ مسائل ایران بود. وی مدتی وابسته مطبوعاتی سفارت بریتانیا در ایران و نیز از ماموران برجستهٔ سازمان‌های اطلاعاتی بریتانیا در دهه‏های ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ میلادی در ایران بود که در کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ نقش داشت. او از ۱۹۵۳ تا ۱۹۷۹ استاد دانشگاه لندن در رشته ایران‌شناسی بود و از چند دانشگاه دکترای افتخاری داشت. لمبتون مسیحی معتقدی بود و روابط نزدیکی با کلیسای انگلستان داشت. آن لمبتون روز شنبه ۱۹ ژوئیه ۲۰۰۸ در سن ۹۶ سالگی در شهر نورتن برلن در انگلستان درگذشت. (ویکی پدیا فارسی)

موضوعات مرتبط : تاریخ شفاهی    


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید