تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1292

داریوش بزرگ و گردش زمین و زمان

داریوش بزرگ در بهت و تعجب بود که چرا تاریخ سال به سال به پیش می رود اما تقویم به عقب رهسپار است. فاصله ی میان کوروش بزرگ و او با تمام رویدادهای مهم که می توانست سرنوشت امپراتوری بزرگ را تغییر دهد به اندازه ی سی سی و پنج سال به عقب رفته و از 550 به 520 کاهش یافته بود. از ستاره شناس دربار که جد اندر جد مرادی غیاث آبادی بود پرسیدند، گـفت عجله داشتید وگرنه خود می فهمی دید که داستان برسر این است که کره ی خاک درست برعکس حرکت ساعت می چرخد اما تا ساعت اختراع نشود ما نمی دانیم آن را چگونه توضیح دهیم. منطق حکم می کند که اگر کره ی زمین برعکس ساعت بچرخد تاریخ به عقب می رود. این بود که باعث شد ساعت به جلو رفته و زمین به عقب. تاریخ یعنی زمان. زمان روی زمین چسبیده بود و همراه با آن به عقب می رفت و به همبن دلیل از همان هنگام می گفتند "زمان و مکان"، مانند "زمین و زمان" و اگر زمین به عقب می چرخید زمان هم به عقب می رفت. پارادوکس نیز از همین جا آغاز شد که مگر ممکن است ساعت که خود مولود زمان است و نه برای زیبایی گران قیمت مچ دست، جلو برود اما زمان به عقب؟ این موضوع از همان زمان به عنوان یکی از گزینه های ممکن روی کیز باقی ماند و تا کنون حل نشده که چرا در حالی که علم و دانش رو به پیش می روند و روند و روندشان گاه بطئی و گاه جهشی است، کسانی یافت می شوند که به عقب جهش می کنند. نه این که غدغن باشد بل به این دلیل که بسیار سخت بوده و هرکسی می تواند خودش این کار را تجربه کند و از قدیم هم گفته اند یکبارش که ضرر ندارد و تازه می توان ضرر را از هر ناکجا آباد که بگیرند دیگر ضرر نباشد و خود بخود به فایده تبدیل گردد. آن هایی که به عقب جهش می کنند خود بهتر می دانند که این موضوع دروغ محض است و این بدان دلیل است که اسمی بدر کنند گویا که کاری بس سخت انجام داده باشند. در واقع آن ها درون نفتالین رفته و خسبیده بودند و ساعت ها که به پیش رفتند آنها نیز پس از مدتی طولانی مانند مرد نمکی یا مانند اصحاب کهف از خواب بیدار شده و بدون توجه به پیشرفت ساعت دوباره به حرف آمده باشند و باعث شوند همگی فکر کنند آن ها به عقب جهش کرده و انگشت تعجب به دهان بگذارند و بمکند. البته انگشت تعجب با انگشت مکیدن فرق دارد و نمی توان گفت این همان است، اما در اینجا این موضوع مهم نیست. این موضوعات از آن جا برای ما دانشجویان محترم مهم اند که نام دیالکتیک بر آن گذاشتند و اگر کشور آلمان و قوم ژرمن نبود آدمی به نام هگل هم پیدا نمی شد بیاید چنین مهملاتی ببافد و بعد از او هم مد شود و هرکسی که از راه برسد، مانند کارل مارکس و دوستش فردریک انگلس بگویند دیالکتیک، جهش تاریخی، سیکل اول و دوم و سوم، رانت، ارزش افزوده، سرمایه داری، پرولتاریا، لومپن پرولتاریا که مانند خود پرولتاریا نبوده و شاید درست برعکس آن بوده باشد. کله روی زمین و پاها به هوا! مانند رقص برک دانس! درست مانند میز هگل که کله پا بود و رویش به زمین بود و می گفتند "روم زمین!" مثل "روم سیاه!" و آقای مارکس با هزار زحمت، بس که تاریخش سنگین بود، آن را روی پاهایش بگذارد. اما اگر خواسته باشیم سرنخ را گم نکینم ودوباره به داریوش بزرگ برگردیم که گلدان بزرگش در موزه ی تاریخ شناسی شهر بزرگ و کهنه ی ناپل در دل کشور نازک و دراز ایتالیا جا خوش کرده و از آنجا جم نمی خورد و به کسی هم باج نمی دهد، این را هم می توان افزود که در زمان او، از هر جهت چرخش که بگیریم، در آن سرزمین فحشا و دروغ وجود نداشت زیرا  دروغ و خیانت را روی کتیبه های سنگی کوه همدان حک کرده بودند. اگرچه مصری ها به مان اندرز می دهند که فحشا جزو قدیمی ترین حرفه های کارشناسی شده ی روی زمین است اما در میان پارسیان وجود نداشته وگرنه معماری پارسه ممکن نبود بدین شکل آراسته و ساخته شود. می توانست به شکل دیگری ساخته شود و مقداری آرک روی نماهای رومی اش بچسبانند و بگویند بفرمایید! این هم همان معماری پارسیان که می خواستید. رومی اش مخفف نام مرحومه مغفوره رومی اشنایدر نیست که معلوم نشد به آن زیبایی چرا خود کشی کرد اما معلوم شد زیبایی ضد خود کشی نیست و برعکس، تاریخ نشان نداده که آدم های زشت مثلا مثل آغا محمد خان قاجار خود کشی کرد ه باشند. کار آنها اینست که دیگران را، بخصوص زیبارویان را به خود کشی وادارند تا خود رقیب نداشته باشند و کسی از در مقایسه بر نیاید.. بل از پنجره وارد شود و انسان را غافلگیر کند که ای وای! این مرد نمکی از کجا سر در آورد؟ اگر سنگین نبود او را بجای میمون می گذاشتند تا به آسمان برود شاید از آن بالا ببیند و متوجه عرایض ما بشود که تاریخ جلو رفته و کسی نمی تواند آن را به عقب برگرداند. حتی نیروی هسته ای. فکر کن زمین را بتوان در جهت عکس یعنی در جهت عقربک های ساعت به حرکت واداشت! حتی انرژی هسته ای که حق مسلم ما بود هم بنابر نظریه ی انیشتاین به چنین کاری نه مجاز است و نه توانا حتی اگر که دانا بود. بوُد نه، بُوَد. وگرنه قافیه تنگ می آید. معلوم نیست چرا یکنفر خلاف جهت رانندگی می کرد اما فکر می کرد همه دارند خلاف جهت می آیند و یا چرا در بورس به معاملات بزرگ دست می زنند و طبق گفته ی یکی از خود مسئولین و کارشناسان بورس، طبیعی است که معاملات بالا و پایین بروند و این جزو طبیعت بورس است. یعنی در برابر هر یک نفر که می برد هزار نفر، کم و بیش، می بازد و جای نگرانی هم اصلا ندارد چون این نیز بگذرد و جزو طبیعت بورس است که به آن بازی نیز گویند. اما این دو مورد از دیالکتیک آقای کله پای هومر، ببخشید هگل را بعدا خدمتتان توضیح می دهم. غرض از مزاحمت مرا ببخشید. روز جمعه ی خوبی برایتان آرزومندم و امیدوارم فال خیام بگیرید چه او شانس آورد رباعیاتش را هنگامی که زنده بود به چاپ نرساند وگرنه زغالی معروف به غزالی می داد پوستش بکنند. در آن کاه کنند و از در و دروازه ویزان آمویزان کند تا همگی بدانند و بفهمند اینجا شهر هرت نیست.

کپی روتوش نشده، برابر با اصل است.

بـهـمن 92- فرخ باور

 

عضو مرتبط : فرخ باور  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید