تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1521

"دایه ی مهربان تر از مادر" و محمد امین، داریوش میرفندرسکی: در جستجوی حقیقت و عدالت

از کجا آغاز و به کجا پایان دهیم. که او، از آن مقدار کم که او را شناختم، ترکیبی متنوع از کیفیت های بسیار زیاد بود. اما آنچه که ماهیت این تنوع و گوناگونی و رنگارنگی و آواهای هماهنگ را بوجود می آورد جستجوی تعالی و کمال بود و در این کنکاش خستگی ناپذیر می نمود، تا به بهترین ها دست یابد و در این کوشش از حد و مرز زمان و مکان که بتواند کار او را از نظر کمّی و کیفی محدود کند فراتر می رفت . فانوس دیوژنی که درون او بود کم سو نبود. دانش امروزی و احاطه او به آنها نور بسیار زیادی روی راه می تاباند، اما هرچه بود، در دوره ای در پی حقیقت می رفت که از تحولات و درگیریهای بزرگ پر بود و فروپاشی آپارتاید را همان روز، در میان تلاش بی وقفه برای موزه ی بزرگ خراسان، تبریک گفت. او در هر زمینه ای در پی غایت کمال و نهایت زیبایی بود و بارها هرچیزی را از هر طرف و هر زاویه بررسی می تا آن را به بهترین ظرف و مظروف و عین و ذهن، اگر نرساند، نزدیک کند. او اهل شعر و موسیقی، داستان وتاریخ، زمین و آسمان، حماسه و قهرمانی، هنر و معماری، و جسارت و نقد بود. جسارت در اندیشه و رفتار. نقد در تامل و بازبینی. رفتار تحولگرای او در برابر بی تحرکی ذاتی دانشکده ی معماری و هنرهای زیبای تهران که روی الگو و کلیشه ای زیبا ایستا باقی مانده بود نشان همین جسارت فکر و اندیشه و اعتقاد و تجربه ی او بود. عشق او به تاریخ و به زیبایی در برابر هجو و خودخواهی و روزمرگی و در نهایت زشتی را در مرمت خیابان چهارباغ اصفهان می بینیم. او می پرسید چرا متروی اصفهان حتما باید از زیر خیابان چهارباغ رد شود؟ و ما نمی دانستیم. نمی توانستیم به عقل جنّ خطور کنیم و بگوییم شاید اگر مترو شبانه مانند اژدهایی از دل زمین بیرون بیاید و از روی پل الله وردیخان رد شود و حرکت پنجره های نورانی اش درلابلای طاق نماهای پل، خطای باصره درست کرده و پل را در جهت مخالف به حرکت درآورد محشر عالم می شود. نمی توانستیم از روی بدجنسی تصور کنیم اگر از زیر میدان تاریخ رد شود معادل از درون دل گنج رد شدنست. نمی توانستیم غیبگویی کنیم سختگیری یونسکو می تواند نتیجه عکس دهد و باعث شود زاینده رود گروگان گرفته شود. همیشه و همه جا، حتی در پای گنج نامه منتظر بودیم چیزی بر دانسته ها اضافه کند و دانسته هایمان را بسوی نور حقیقت هدایت کند. او شاید برج مقدس "جهان نما" را ندید تا با همان خشم خداوند بر آن بتابد و آن را در ذهنش ویران نماید، در عوض کوشید سروسامانی به تخت فولاد بدهد. شاید داریوش میرفندرسکی را بدون شناخت لئوناردو ریچّی خوب نتوان شناخت. لئوناردو ریچّی و کووارونی و دیگر بزرگان ایتالیایی هنر و ادبیات و عشق به تاریخ و معماری سالهای 1960 و 70 و 1340 و 50 آغشته و برآمده از تاریخ و فرهنگ انقلابی رنسانس فلورانس بودند. رفتار آن ها در توضیح و خلق معماری عاشقانه و شاعرانه و داهیانه بود. تحرک ذهنی آن ها فوق العاده و در امتداد زمان مستمر بود و داریوش و فتانه در آن زمان زیبا و خلاق کاملتر شدند. داریوش کاخ دادگستری لئوناردو ریچّی در فلورانس، که چند سال پیش، با حک و اصلاحاتی نابجا، افتتاح شد را ندید تا با شگفتی حرکت و حالت و دیالوگ احجام و فضاهای پر و خالی را ببیند که از روی تفنن معمارانه ی زیبایی برای زیبایی، جلوه برای جلوه، خودنمایی برای شهرت نبوده بل، انگار که تاریخ قرون وسطی و خود جوش فلورانس و تسکان که او بسیار دوست داشت، در خشونت زاویه های تیغ بُرّان  بی داد گر سرمایه داری مدرن درآمیخه تا با همان تندی راهی بسوی "دادگستری" بشکافد، و با انحناها و نرمی هایش به انسان های درگیر، آرامش و امیدواری دهد. او که در فلورانس و مدرسه ی ریچّی و بزرگان معماری ایتالیا بارور شد و در انگلستان تکامل یافت، هنگامی که وارد مسابقه ی یک معماری شاخص، یعنی موزه ی بزرگ خراسان، یا موزه ی خراسان بزرگ شد، با شکل و شمایل خودسرانه ی معماری اروپایی خود نمایی  نکرد و نمایی از معماری سنتّی خراسان را در کاخ خورشید کلات نادری انتخاب نمود تا آن را در حالتی از معماری مدرن متحول کند. داریوش میرفندرسکی با این کار، حلقه ی گم شده ای برای اتصال معماری سنتّی با معماری مدرن سرزمین ایران خلق نمود، اتصالی که در کشورهای مانند ایتالیا یا ژاپن از میان نرفت اما در ایران پایمال شد و نتیجه ی افسارگسیختگی آن همه جا پخش است.

پروژه ی موزه ی بزرگ خراسان نشان کمال گرایی و غنای اندیشه و اصرار بر زیبایی اصیل و پاریَن اوست. محمد امین میرفندرسکی نمونه ی گنجینه ی کاخ خورشید با پلان متمرکز و استوانه ای بلند و نمایان و فضای نیم تاریکِ و اسرار آمیز را، با همان شکل و شمایل، به فضایی نورانی و مدرن متحول کرد تا به عنوان موزه و گنجینه در تاریخ جستجو کند و بر آن و بر خود نور بتاباند. او کاخ خورشید را، مانند غنچه ای گرفت و مانند گـُـلی شکفته نمود، قطر کالبد مکعبی اش را از بالا تا پایین باز کرد و نور آسمان را در روز تا زیرزمین ها رساند و شب، نور مصنوعی را در هوای پیرامون به آسمان تاباند. فکر و تصور او برای یافتن بهترین تناسبات کالبد موزه گهگاه از حد و توان استانداردهای فنی بیرون می رفت و می خواست استانداردهای نویفرت را به دنبال تصوراتش یدک بکشاند. آرام نداشت، قرار نداشت و دائم اندام موزه را عاشقانه لمس می کرد وحس می کرد و درک می نمود، جابجا می کرد و در منطق "جا" می انداخت. موزه می بایست "قوام" بیاید و زمان برایش مهم نبود. او می خواست جامعه ی انسانی را رایگان وارد موزه ی تاریخ نماید و در فضاهای پر و خالی و افقی و عمودی و سایه و نیم سایه رهنمون شود و هم به آودیتوریوم شبیه به تئاتر یونانی در زیر زمین برساند و هم به آسمان باز روی بام به گاه نمای خورشیدی و دید مناظردور و نزدیک اطراف ببرد. کالبدی برای موزه ساخت که  فعال باشد. از بیرون دعوت کننده و شگفتی آفرین، و از درون دیالوگ داشته و به هربهانه ای سر حرف را با مردم باز کند و او را تنها به حال خود سرگردان نگذارد و در معماری نیز عدالت را رعایت کند. اندازه های مصوب برای راحت گردش کردن در موزه و آسوده پرداختن به محتوا تنگ بود و اخلاق را ترش می کرد. اندام مصوب زیادی لاغر بود و استخوان هایش اینجا و آنجا بیرون زده گهگاه دست و پاگیر می شدند. می بایست اندام گشاده تر و دست و دل بازتر می گشت، اما نشد، و او مجبور شد از اندام ها بکاهد و بعضی هایش را ببُـرّد. کشمکش و دیالوگ با مسئولین میراث فرهنگی کم نبود و حتی کسانی از "آنها" به انتخاب کاخ خورشید به عنوان پروتوتیپ ایراد می گرفتند که خود، چون از سنگ است و نادر با دست پر از هندوستان آمده، یک معماری ایرانی نیست و از کجا معلوم که قرار نبوده مانند گور امیر، گنبد دوم و خوودی هم روی سرش ساخته می شد. از یک مسئول میراث فرهنگی بعید بود نداند در چنین صورتی ما می بایست شاهد دوخت و دوز خشخاشی ها روی گنبد موجود و آهیانه ی احتمالی می بودیم اما بالاخره پروژه به هر زحمت به نتیجه رسید. بارها من بی حوصله و خسته شدم و بارها داریوش من را قانع می کرد که این یک اثر ملی و تکرار نشدنی است و به هر قیمت که شده، یعنی مجانی، چون از 18 ماه کار تند و خوش ریتم، آخر سر پنج ماه ماهیانه دریافت کردم و از عشق و علاقه ام به این کار و به همت داریوش کم نشد و بالاخره روز اول آبان فلان سال با 200 شیت A0 آماده و تحویل داده شد. ذکر یک مورد اساسی لازم است و آن، رفتار پست و بیشرمانه ی مهندس سازه بود، که ستون های گرد پروژه به قطر 85 سانتیمتر را به  چهارگوش با ضلع 125 سانتیمتر تبدیل کرده بود. من با تجربه ی 30 سال ساخت و ساز در ایتالیا، "چشمی" معتقد بودم همان اندازه درست و ممکن است و او می گفت این جا ایتالیا نیست اما هر دو می دانستیم مقاومت "برج حماقت" 600 و فلان پل بتن آرمه 400kg/cmq  بود و می شد مقاومتی برابر با 350 و 300 کیلو بر سانتیمتر مربع برای این موزه انتظار داشت که زیر زمین منهای سه ی آن قرار بود ضد اتمی هم باشد. اصرار داشتم کالبد موزه ی متمرکز 50 در 50 متر بهترین شکل ضد زلزله و می بایست یکپارچه باقی بماند اما مهندس سازه آن را به پنج بخش با درزهای گرد و دراز، دور استوانه و روی قطرها تقسیم کرده بود، بتن را هم شل گرفته و نتیجه این که ستون ها و تیرهای آویز بسیار زشت و سنگین شده بودند. نگویید مساله برسر سلیقه است. اگر هم باشد سلیه ی من مانند سلیقه ی داریوش سبک، شکیل و زیبا و بود و آن مرد کج سلیقه و بی سلیقه بود یا این که این مساله مشکل او نبود. این جنگ اعصاب یک ساله به رویارویی من و مهندس تبدیل شده بود تا جایی که داریوش، از روی ادب در برابر مهند گفت: "فرخ! مگر تو مهندسی؟" و پاسخ دادم نه، اما حق با من است! و بالاخره با همدستی آقای مهندس "محاسب" که سازه ی بانک مرکزی در خیابان میرداماد را محاسبه کرده بود این ماجرا به نفع سازه ی یکپارچه و شکیل موزه ای که داریوش میرفندسکی تصور و دوران پر زحمت بارداری آن را طی کرده بود تمام شد و این مولود زیبا به دنیا آمد.

اندام موزه  ترکیبی از مربع و دایره، از چهار گوشه ی زمین وگردی آسمان، از زمان حال و حس ابدیت است و پله هایی این دو را زیر شکافی عمودی و نوران آسمان بلند به یکدیگر می دوخت، اما عاقبت برای این جفت پله ها جا تنگ شد و متاسفانه حذف شدند. کالبد موزه همچون یک اندام ارگانیک زنده ترکیبی از پر و خالی است. استوانه ی وسط پر از خالی است. جایی است برای پرواز آزاد حس و اندیشه. تمام فضاهای پیرامون به آن سرک می کشند تا نفس تازه کنند، مکث کرده و فکری کنند. او کالبدی برای کنکاش در تاریخ و راهی بسوی حقیقت  ساخت. میان پر و خالی مانند یک دیالوگ یا ملودی های دست چپ و راست روی پیانو نظم وتعادل و تداخل بر قرار کرد و بارها و ماه ها و سال ها به آن پرداخت تا تنظیم شوند. حیف است که حالا از فضاهای خالی اش کمی زده و به کاربری های تازه داده شود، چهره اش سرخاب سفیداب شود و از آنجایی که نمی توان آن را عمل جراحی نمود، تزیینات بر سر و گردنش آویزان گردد.

اما "دایه ی مهربان تر از مادر" یعنی چه؟ آیا چیزی شبیه به " دوستی خاله خرسه" است؟ از آن جایی که همه چیز نسبی است و همه ی مادرها خوب نیستند و هستند مادرهایی که به فرزندشان حسادت می ورزند، یا نسبت به فرزندی که در دل و در رحمشان رشد می کند بیگانه بوده و بیگانه می مانند. پس، دایه ی مهربان تر از مادر نقش مثبت و جبران کننده ای پیدا می کند. اما فرض بر این است که این موارد در اقلیت بوده و دایه ای که می خواهد مهربان تر از مادر باشد شاید که نوزاد را با محبت زیاد از اندازه و پایفشاری یا سینه فشاری بر شیر خوردن، خفه اش کند. زیر نظر مستقیم و مداوم داریوش میرفندرسکی اجزاء موزه را سنگ به سنگ، ستون به ستون، پله به پله، نور به نور، به درون، به بیرون، به زمین، به آسمان، از لای خندق بیرونی به نور مشعل و از لای شکاف های قطر مکعب بزرگ به درون و به آسمان، و از بالای سرستونها از لای شیشه ها، و چیزهای دیگری که به یاد نمی آورم طراحی و اجرایی کردم. اما دیروز که عکس های اجرایی موزه را دیدم بسیار افسوس خوردم. نه بخاطر یکسال و نیم کار دسته جمعی یک گروه ده دوازده نفره و خود داریوش میرفندرسکی، و  نه حتی بخاطر خود داریوش میرفندرسکی که شاید از آسمان ها ما را ببیند و شاید روی برگردانده و نبیند، بل بخاطر خود اثر که می توانست یک اثر تاریخی و ملی بشود اما با شیرین کاریهای تزیینات و زر وزیورهای بی جا که به سر و صورت و پای موزه چسبانده شده، به اثری جلف و سبک تبدیل شده است. جا دارد تا آسیب بیشتری به شکل گیری موزه وارد نشده کار همین جا متوقف شود، سپس سنگ های کف ورودی معلق و مربع، با طرح ستاره ی چرخان "آلیس در سرزمین عجایب" و سقف کاذب بی ریخت استوانه و بالای آن دوباره طراحی و اجرا گردد. الباقی را کمی دیدم اما نمی گویم. این موضوع بیشتر به میراث فرهنگی کشوری بستگی دارد تا به میراث فرهنگی خراسان مرکزی زیرا اگرچه موزه ی بزرگ مربوط به خراسان است اما اثری ملی است و از آنجایی که ما در نظامی ملوک الطوایفی نیستیم، مصلحت آن است که چنین شود.

فرخ باور - آبان 92


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید