Error parsing XSLT file: \xslt\ammiBreadCrumb.xslt تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :837

در پایتخت قاجارها

صبح، در هوایی عالی ده بزرگ غروه را ترک کردیم و در دره ای هموار و پهن به سفرمان ادامه دادیم. دره ای که کوههای جنوبش به خاطر فاصله زیاد به زخمت دیده می شود. یک سلسله کوه سیاه رنگ در سمت جلو ظاهر می شود و در میان دره وسیع، تپه سنگ کوچک و مجردی مثل یک جزیره به چشم می خورد.

از تپه و کوه قره باغ و سراهایش می گذریم. در سمت شرقی، بیابان تا بی نهایت امتداد دارد، اما رو به رویمان، در شمال شرقی کوههای پوشیده از برف البرز، مغرور و باعظمت، خود را نشان می دهند. زمین به طور نامحسوسی به طرف قزوین سرازیر است. اگر آدم نخواهد، که شهر قزوین را از خط تیره زمینی که رنگ زرد تیره دارد بازشناسد، شهر هنوز دیده نمی شود.

در حالی که جاده ساخت روسها را در سمت چپ خود رها می کنیم، به طرف البرز به راهمان ادامه می دهیم. خانه کوچک سفیدی را می بینیم، که بطور قطع یک خانه روسی بود و احتمالا خانه یک مهندس یا یک مسئول بود. در این جا با تبری جلوی راه را بسته اند و یک تومن برای عبور از این محل مطالبه می شود. در حقیقت این عمل خیلی بی شرمانه بود، چون من فقط از یک کیلومتر این راه استفاده می کردم. تک درختها از نزدیک شدن شهر خبر می دهند و به زودی مسجد شاه با مناره هایش ظاهر می شود. گورهای گورستان چنان نزدیک به هم قرار دارند و جاده را تنگ می کنند، که چرخهای درشکه از روی چند سنگ قبر می گذرد. به مهمانخانه دیگر راهی نمانده است. مهمانخانه از وقتی که من آن را بیست سال پیش به همراهی گراف کلائزلون هاپت و سایر اعضای سفارت اسکار شاه دیدم تغییری نکرده بود.

از قزوین تا تهران 150 کیلومتر دیگر راه است، اما راه به ایستگاه های پستی تقسیم شده است. در این ایستگاهها به شیوه روسها اسبهای درشکه با اسبهای تازه نفسی عوض می شود، بنابراین می توان بدون قطع سفر حرکت کرد. با این که شب دیروقت به قزوین رسیدم، می خواستم یک ساعت دیگر به سفر ادامه بدهم. اما وقتی که ناهار دیروقتم را می خوردم به اطلاعم رساندند، که یکی از دخترهای شاه از همدان آمده است و می خواهد همه 28 اسبی را که ایستگاهها در اختیار دارند، در خدمت خود داشته باشد. این ایراد من که شاهزاده خانم حتما آن قدر سنگین نیستند که نتواند به 24 اسب قناعت بکنند، در پستچی کوچکترین اثری نکرد و در نظر خود، که من باید تا روز بعد صبر بکنم تغییری نداد، چون این مرد به اتکای قدرتش خیلی پرمدعا بود، به کمک تلگراف او را وادار به تصمیمی دیگر کردم. حالا او با ادب به من گفت، که اسبها و درشکه یک ساعت دیگر حاضر خواهند بود. این تغییر عقیده این احساس را در من به وجود آورد که آیا شاهزاده خانم در این فاصله کوتاه لاغرتر شده است.

ساعت 11 بود که من در کالسکه ای قشنگ و راحت (شکل 35) وارد راه 150 کیلومتری شدم، که مرا از پایتخت قاجار جدا می کرد. ماه به روشنی می تابد. اما در این راه بیابانی چیزی برای دیدن وجود ندارد و آدم می تواند با خیال راحت در گوشه ای چرت بزند. تنها چیزی که یک نواختی را برهم می زند، کاروانهای بزرگ شتر است، که با کالاهای خود میان رشت و تهران در حرکتند و راهی را به وجود می آورند، که شهر را در جریان ارتباط بازرگانی قرار می دهد. قزوین با تغییر مسیر جاده بزرگ بازرگانی چیزی را از دست نداده است. تجارت با طرابوزان با این شهر هم سروکار داشت و به این ترتیب کاروانهایی که به رشت می روند و یا از رشت می آیند از دروازه های این شهر می گذرند. فوری می شد احساس کرد، که ما وارد یک جاده بزرگ بازرگانی شده ایم. تمام شب جاده زنده و پرتحرک بود و در جاده صدای زنگ شتر لاینقطع در طنین بود. مثل این بود که تمام زمین در حال خواندن و زنگ زدن بود.

پس از دو ساعت و یک ربع می رسیم به کوندج و اسبهایی تازه نفس می گیریم، که ما را در همین مدت به قشلاق می رساند. سپیده صبح می زند و 13 دسامبر می شود. سومین فاصله پستی ما را به یانگی امام می رساند، که آرامگاهی بت گنبدی تیز دارد.

در دهکده کردان راه از یک آبگرفتگی می گذرد. روی تابلوی اداره پست این ده نوشته شده: « kordanskaya sastawa». برای استفاده از جاده نوساز روسی باید مبلغی پرداخت. روسها در این قسمت از ایران در خود کاملا احساس صاحب خانه بودن می کنند.

هوا روشن می شود. خورشید سر می زند. رفت و آمد شترها قطع شده است، چون باید روز را چرا بکنند در عوض جاده پر است از ارابه و پیاده.

در سمت بالا و پشت سر، کوه های البرز شروع می شود و شانه کوه های پوشیده از برف قد برافراشته اند. در دو طرف جاده کوه های کوچکی داریم، اما البرز پشت ابرهای برفی پنهان می شود. در شاه آباد اسبها را برای آخرین بار عوض می کنند.

جاده طویل و مستقیم و به نظر بی انتها به طرف کوههایی امتداد دارد که پشت شهر تهران قرار دارد.

هیکل شهر بزرگ، مظهر سقوط و نابودی پیدا می شود. جاده کم کم به یک کوچه تبدیل می شود و از محله ای تازه ساز با خیابانهای گلی و تیره رنگ می گذرد.

از دروازه قزوین، که با کاشیکاری زینت داده شده است، وارد شهر شدیم و با سر وصدای زنگوله ها از خیابانها گذشتیم. شهری که من در آن دوستان قدیمی ام را که از سال 1886 و 1890 می شناختم، بدون این که کوچکترین تغییری در آنها حاصل شده باشد، دوباره دیدم: دکتر هیبنت خان و ژنرال ودل هر دو تازه از خانه بیرون آمده بودند تا از من استقبال بکنند. رفتیم به خانه ودل. در منزل ودل می خواستم، پیش از قبول دعوت آقا و خانم گرانت دوف، ک می خواستند مدتی را که در تهران هستم مهمانشان باشم، سر و صورتی به وضع ظاهرم بدهم.

درباره تهران چیزی برای گفتن وجود ندارد، که اقلاً صد مرتبه گفته نشده باشد، شهری است که در آن کوچکترین نشانه ای از یک نیروی جذب کننده کلاسیک وجود ندارد. چون شهرت این شهر به این که پایتخت ایران باشد قدیمی تر از سلسله قاجار نیست. در تهران از آن نقش و نگار الوانی، که گنبدها و مناره های اصفهان و شیراز و مشهد را فرا گرفته است، هم خبری نیست. شهر تهران در یک بلندی 1132 متری، در محلی که اصلاً جالب توجه نیست، قرار دارد. محلی که روزگاری بیابانی ناآباد بود، به کمک آب قنات، صاحب مزارع پرحاصل و باغ های بزرگی شده است. فقط در طرف شمال تهران، آن جا که البرز به متابعت از شرایط هوا و نور، پشت تهران را آرایش می دهد و آن جا که دماوند قله آتشفشانی 5670 متری خود را برافراشته است، چشم انداز آن چنان زیبا است که آدم با میل نگاهش را به آن طرف می چرخاند. از این که بگذریم، تهران شهر آشفتگی است. مجتمعی از خانه های درهم و برهم و یکنواخت، با بام های مسطح و در و پنجره هایی که به طرف حیاط گشوده می شوند. شهر به هم ریخته ای که محل سکونت 200000 شیعه است. انبوه مورچه، که در آن برخلاف معمول عجله ای به چشم نمی خورد. شهر دیواری تقریباً به درد نخور با پنج دروازه و یک خندق خشک دارد. در میان خانه های ساده رعیت، این جا و آن جا کاخ های شاه و شاهزادگان و ثروتمندان با ساختمانی ناقص و عظمتی بی معنی قرار دارد، که کاملاً متفاوت است از شاهکارهای اصیل و محکم و با سلیقه هنر معماری، که شاهنشاهان ایرانی در گذشته ساخته اند و امروز هم پس از 2400 سال اقلا قسمت هایی از آنها پابرجا است. چند مسجد شهر را از حالت یک نواختی خارج می کند، اما این مسجدها چشم را با کاشی های جذاب نوازش نمی دهند و نمی توانند با خانه های خدا در شهرهای قدیمی ایران برابری کنند. حتی مسجد بزرگ تازه ساز هم به هنگام ساختمان نشانی از سقوط هنر معماری را در پیشانی خود داشت.

به این خاطر آدم میلی به گردش در خیابان های کسالت آور تهران ندارد. در این خیابان ها، تراموای اسبی اروپایی، کثیف و مواظبت نشده است و تیرهای کج چراغ ها با حالتی ناخوش آیند و پرخاشگر در مقابل شکل مخصوص زندگی مردم مشرق زمین قرار گرفته است و مغازه های اروپایی و ارمنی و یونانی در مقایسه با دکان های بازار های بومی، که آرامشی سنگین و احترام انگیز دارند، مثل تازه به دوران رسیده ها و خفاش ها به نظر می آیند. وقتی که من در آوریل 1886 از تهران دیدن کردم، حالت شرق شهر خیلی دست نخورده تر از حالا بود. اروپایی کمیاب بود؛ با این که کاملاً روشن بود که ناصرالدین شاه از همه امکاناتش برای تقلید از اروپا و گشودن دروازه ها به روی طرز فکر خارجی استفاده می کند. کوشش هایی برای بهبود وضع مملکت به کار می رفت، اتکاء به نفس را در او ضعیف می کرد، عدم استقلال او را بیشتر می کرد و مقدمات سقوطش را فراهم می ساخت. اما حالا آخرین مظاهر اصالت کهن هم از بین رفته بود. تهران هتل های اروپایی داشت. آقا و خانم هایی (شکل 37و38)، که خون مسیحی در رگ هایشان داشتند، درشکه سواری می کردند و مانند شهرهای دیگر غرب لوانت، تهران هم در خطر هجوم ماجراجویان و فرصت طلبان و شیادان بود.

اما من به این جا نیامده بودم تا خودم را در شهرشناسی با مسائل غیرقابل علاجی مشغول بسازم، بلکه منظورم فقط این بود، که برای یک سفر طولانی در صحرای شرق ایران کاروانی را ه بیندازم. مثل همه کارهای مشرق زمین به خواب غفلت فرو رفته است که المثنی اندیمیونس است، این کار محتاج دقت زیادی بود. می بایستی صبر پیشه می کردم. برای آشنایی با چند نفر اروپایی، که در شهر شاه بودند فرصت کافی داشتم. حمایت از منافع بریتانیای کبیر در ایران- و این چیز کوچکی نبود- به عهده آقای گرانت دوف بازرگان انگلیسی بود. در خانه او، که من دو اتاق خیلی مرتب در اختیار داشتم، میزبانی به عهده خانم مهربان و مودب و متکی به نفس او بود. در خانه آنها من تقریبا سه هفته یک خانه واقعی داشتم و با همه خوبی هایی که زندگی می تواند عرضه بکند، از من پذیرایی شد. با میزبانم در استکهلم، وقتی که او در سفارت انگلیس کار می کرد، آشنا شده بودم. او در نظرم مردی بود بی نهایت با سواد و پراستعداد و یکی از کسانی که ایران و تاریخ جهان را به طور اساسی می شناخت. او یکی از علاقمندان سرسخت جمع آوری سکه های ساسانی، یک باستان شناس مهم، یک موزیکدان، یک شکارچی و یک سیاستمدار بود، مردی که در میان مردهای ایرانی صاحب احترام زیادی بود.

از دوستان قدیمی ام، که در سفر اولم به ایران با آنها آشنا شده بودم، فقط چند نفرشان را دوباره پیدا کردم: هم وطنم هیبنت خان، که با زن جوان و جذابش پس از 34 سال، کمی پس از من ایران را ترک کرد. من الان در خانه او مثل گذشته با مهمان نوازی پذیرایی می شوم. ودل، که در این سال های اخیر خیلی پیر شده بود و کمی بعد درگذشت، خانم ژنرال آندریانی و دختر جذابش بیییلا، که در تهران متولد شده و تمام زندگیش را در تهران گذرانده بود و با این وصف مشتاق دیدار از ایتالیا بود. در پس شادی دیدار مجدد یک نوع اندوه وجود داشت، ظرف این 20 سال همه چیز عوض شده بود. آن زمان من دانشجویی بودم 20 ساله، شاداب و تازه نفس که به کشوری بیگانه رفته بودم.

 پاینخت قاجارها

دوستانم نسبتاً جوان بودند. تمام زندگی، از نظر رنگ، مثل گلهای سرخ شیراز زیبا بود. اما حالا همه چیز سطحی و رنگ و رو رفته بود. آسمان تهران سنگین و تیره بود. گلها رنگ باخته بودند. حتی به نظر می آمد، در علامت شیر و خورشید کهنسال مملکت هم خورشید قصد دارد پشت شیر غروب بکند. حال آدم، همیشه وقتی که پس از سالیان دراز مجدداً جایی را می بیند از این قرار است. آدم این جاها را در روشنایی و نور خورشید ترک می کند و خاطره هایش را با پوششی از خیالات واهی آرایش می دهد و بعد حقیقت عریان را در روشنایی ابرهایی بارانی که به سنگینی سرب است دوباره می بیند.

یکی از دوستان قدیمی ام، که ان موقع ژنرال و رئیس تشکیلات تلگراف ایران بود، هوتوم شیندلر بود، که من در سال 1886 در بوشهر، در حاشیه خلیج فارس، با او آشنا شدم و حالا جنرال کنسول سوئد در مملکت شاه بود. احتیاجی نیست که بگویم، که او مرا شرمنده مهربانیهای خود ساخت و در هر کاری خیلی بی شائبه به دردم خورد. هیچ کس مثل شیندلر در ایران، در همه خطوط، سفر نکرده است. آن موقع این از وظایف اداری او بود، که به خاطر نصب خطوط تلگراف جدید، جاده ها را بشناسد. او اولین اروپایی است، که به بیشتر این راهها قدم گذاشته است. شیندلر به میزان قابل توجهی مقالات علمی نوشته است و من به راحتی می توانم ادعا بکنم، که در حال حاضر هیچ کس وجود ندارد، که با جغرافیای ایران به اندازه او آشنایی داشته باشد. او تلگرافی آمادگیش را در مورد کمک به من اعلام داشته بود و این کمکها نه تنها در مورد نقشه های سفر مورد نظر من بود، بلکه مربوط می شد به همه کارهای معمولی دیگر از قبیل خرید شتر، پیدا کردن نوکر و تدارک آذوقه. من هر روز به ملاقات او می رفتم و شخصاً دلیل کافی داشتم تا از روش و شیوه ای که او در لباس جنرال کنسول سوئد معمول می داشت، راضی باشم.

ناگفته نماند، که در ایران سوئدیها -یعنی من و هیبنت- تحت حمایت سفارت فرانسه هستیم و من هنوز به درستی نمی دانم که چرا. به این خاطر کاملاً طبیعی بود، که یکی از ملاقاتهای نخستین من اختصاص به ملاقات با مامور فرانسه داشت، که تلگراف داپشیه بود. یک فرانسوی اصیل پخته و خوش قول، که من در پکن با او آشنا شده بودم.

در سفارت آلمان هم از طرف گراف رکس، که از هشت سال به این طرف بر مسندش تکیه داشت، با مهمان نوازی و راحتی پذیرفته شدم و در این سفارت با آلمانیهای مشخص زیادی آشنا شدم که عبارت بودند از دکتر هرتسفلد از بابل، دکتر لوو، که دکتر سفارت بود و دیگران.

بین دوستان من از سال 1890 یکی هم خانم سفیر روس مادام دوسپیر بود، که هنوز هم زیبا بود و رفتاری دوستانه داشت، منافع روسیه در ایران، که از منافع انگلیسیها چندان کمتر نیست، در دست آقای سوموو بود، که من او را سه سال بعد در شرق دور، در سئول دیدم. با این که اول مقاومت می کردم، اما بالاخره مجبور به تسلیم شدم، که در سالنهای مهمانی شیر بدون خورشید بشوم و بر خلاف میلم وارد موجی از جشنها و مهمانیها شدم که چیزی از جشنها و مهمانیهای مشابه در پیکادیلی و یا خیابان ینا کم نداشتند. سرهنگ دوگلاس، وابسته نظامی انگلیس در هندوستان و ایران سفرهای زیادی کرده بود و اطلاعات ذیقیمتی در اختیارم گذاشت و توصیه های خوبی کرد و نقشه بزرگی از قسمتهای شرقی کشور در اختیارم گذاشت. آقای پریس که 38 سال تمام جنرال کنسول انگلیس در اصفهان بود، هر چه که درباره صحرای بزرگ شرق ایران می دانست برایم تعریف کرد. با دکتر شنایدر پزشک مخصوص شاه و با خانواده نوز وزیر بلژیکی گمرکات هم آشنا شدم و از اقامتم در تهران خاطرات خوب زیادی دارم.

از ایرانیانی که در حین سفرهای قبلی ام در منتهای قدرت و شهرت بودند، حتی یک نفر را ندیدم. همه صاحب منصبان قدیم با رفتن ناصرالدین شاه از میدان خارج شده بودند و همراه شاه جدید کسان دیگری جای آنها را گرفته بودند. در عین حال با بیشتر این صاحب منصبان جدید آشنا شدم. از آن جمله با صدراعظم که مورد تنفر همه مردم بود و هر روز منتظر سقوط خود بود.

در انتظار روز حرکت می سوختم، اما تا زمانی که یارم از تبریز نمی رسید نمی توانستم به سفر فکر بکنم. تمام تجهیزات احتیاج به صبر داشت. در یکی از روزهای کریسمس خبر شدم که شاه شاهان، مظفرالدین شاه قصد پذیرفتن مرا دارد. به همراهی گراف داپشیه به فرح آباد رفتیم. کاخ تفریحی نوساز کلاه فرنگی مانندی که تا تهران یک ساعت فاصله داشت. مرد شماره یک، امروز در این کاخ اقامت داشت. وزیر دربار، که مردی از آذربایجان بود، از ما استقبال کرد و بعد ما را به عالی ترین محل کاخ هدایت کرد. شاه در میان بیست نفری از

درباریان در اتاق کوچکی در انتظار ما بود.

بررسی و نوشته: سون هدین
ترجمه دکتر پرویز رجبی:
تدوین و آماده سازی برای انتشار در وب سایت : شهره السادات عربشاهی


 

استان مرتبط : تهران  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید