Error parsing XSLT file: \xslt\ammiBreadCrumb.xslt تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1236

دو ژاپنی در گیلان

1- سفرِ شین جو سُوزوُکی در فلات ایران

شین جو سُوزوُکی (که نام کوچک او شین سِی هم خوانده می شود) سال ها در دفتر بنیاد بودایی در نیویورک ماموریت داشت، و در سال 1905 پس از 8 سال اقامت در امریکا با کشتی روانه ناپل در ایتالیا شد. پس از دیدن این شهر و رُم، در دنباله سفر دریایی خود به اتن و از آن جا به ازمیر آمد و سپس به استانبول، از این بندر با کشتی نفتکش به بندر باتوم در روسیه رسید و به قصد سفر به ایران با قطار به باکو، و از طریق دریای خزر به انزلی آمد، و راه خود را به تهران، پایتخت ایران، دنبال کرد. در تهران در «هتل انگلیسی» که فوکوشیما، یه ناگا، و ماساچی اینووه ژاپنی هم سال ها پیش و یکی پس از دیگری در آن منزل گرفته بودند ماند؛ و از تهران و از راه سمنان و دامغان و شاهرود و سبزوار و نیشابور به مشهد رفت. وصفی کوتاه از هریک از این شهرها در سفرنامه اش به دست داده است.

او می خواست که از مشهد به  افغانستان و ازینجا به پیشاور در هندوستان برود. اما اجازه سفر به افغانستان نیافت، و ناگزیر بر آن شد که از راه بلوچستان به هند برود. در این مسیر از تربت حیدریه و بیرجند و سیستان و دیگر آبادی های میان راه گذشت و وصف آن ها را نیز به شرح سفر ایران خود افزود.

سُوزوُکس در شرح دیده ها و شنیده ها و یافته های خود از اقوام ایرانی و اعتقاد دینی ایرانیان، خُلق و خویِ مردم، اقلیم و طبیعت، شیوه سفردر ایران، وضع اداره و حکومت، شیوه مالیات گیری و ترتیب قشون و دیگر چیزهایی که جلب نظرش را کرده سخن گفته است. گزارش های سفر قفقاز و ایران سوزوکی زیر عنوانِ «سفر به فلات ایران» (به ژاپنی: پروُشیا کوه گِن ریو کوه کی) در شماره های سال های 1910 و 1911 مجله جغرافیای طبیعی (به ژاپنی: پیگاکُوزاشی) چاپ شده است، که کوتاه شدهای از آن در  زیر می آید:

باکو: تا روزگار حکومت پتر اِمپراتور روسیه، اینجا جزئی از خاک ایران بود، و ازین رو بناهای قدیم بازمانده که بخوبی نمودار تاریخ کهن باکو است مسافران را مجذوب می کند، هنوز در اینجا و آنجای شهر چنین بناها و آثارِ کهن پابرجاست و برای مسافران چشم نواز، در آتشگاه زرتشتی بازمانده از عصر باستان آتش مقدس هنوز روشن است. این شهر بیش از 10هزار نفر جمعیت دارد، که مرکب از اقوام گوناگون اند مانند مغولان، ایرانیان، ارمنیان، گرجیان و دیگر اقوام که بر روی هم به 24 زبان قومی وملّی خود سخن می گویند؛ اما کسانی که انگلیسی می دانند اندک اند. مردم آشنا به زبان آلمانی بیش ترند؛ اما آن ها هم نسبت به فرانسه دان ها در اقلیت اند، (آلمان و فرانسوی ها به اینجا مهاجرت کرده بودند)

در این شهر از ماه ژوئیه امسال (و در فاصله این چهارماه اخیر) سه بار شورش و آشوب برخاست، و شماری بسیار از مردم کشته و زخمی شدند. در آن روزها ماموران پست و تلگراف همه در اعتصاب بودند و اخبار و گزارشها به بیرون نمی رسید؛ اما به نظر آمد که جز این وقفه و به همریختگی در کارها پیش نیامد. به این ملاحظه، آشوب در باکو، برخلاف جاهای دیگر، انقلاب نبود و می توان گفت که درگیری و رویارویی میان مسلمان ها و مسیحیان بود، و به عبارت دقیق تر میان تاتارهای مسلمان و ارامنه مسیحی. علت دیگر اعتصاب در آن روزها درخواست ماموران پست و تلگراف برای افزایش حقوق شان بود.
در روزهایی که در باکو می گذراندم، غده ای را که پشت سرم پیدا شده و به اندازه فنجانی بزرگ شده بود نشتر زدند و جراحی کردند و غده را برداشتند. پس، همه سرم باندپیچی شده بو، و در خیابان که می رفتم مردم با نگاه های تعجب آمیز مرا می نگریستند که برایم خنده آور بود (زیرا که حتما فکر می کردند که در درگیری های روزهای آشوب در این شهر زخمی شده ام).

گیلان

دریای خزر سطحی به اندازه 84 پا پایین تر از سطح دریاهای باز دارد. بر سطح این دریاچه کشتی های بخاری کوچک با ظرفیت حدود 400 تا 500 تُن در رفت و آمدند و مسافر و کالا حمل می کنند. سوخت این کشتی ها بیش تر نفت است (نه ذغال سنگ). طول سفر دریا با این کشتی ها از باکو تا انزلی در ساحل ایران کم و بیش به اندازه مدتی است که با قطار به نزدیک مقصد باید رفت، و در هر دو حال 36 ساعت می کشد. سرِ راه به انزلی، کشتی ای که سوار آن بودم در لنکران و آستارا اییستاد. اما فرصتی نبود که پیاده شوم و این بندرها را ببینم. سپیده دمِ روز یکم ماه دسامبر کشتی به بندرانزلی در خاک ایران رسید.

انزلی: در دهانه بندر انزلی ساختمان پنج طبقه ای است که می گویند کاخ ییلاقی شاه ایران است. در گمرکخانه روبروی این عمارت اثاث سفرم را وارسی کردند، 14 قران حق گمرک ورود دادم و اجازه نامه عبور گرفتم پس از آن به کشتی بخاری کوچکی سوار شدم و مسافت ده میل (حدود 18 کیلومتر) طول مرداب انزلی را با آن پیمودم در این مسیر مرغان آبی و ماهی های فراوان دیده می شدند. در سرِ جنوبی این مرداب به قایق کوچکی نشستم و مسافت حدود 5 میل راهِ پیچاپیچ را گذراندم و در دهِ ماهیگیری کوچکی به نام پیربازار به خشکی پیاده شدم. یک پتو و لباس های اضافه و دیگر اثاث ضروری سفر را در کوله پشتی بر دوش گرفتم و با عصای «قادر مطلق» که موجب اطمینان و ثبات عزم و استواری قدمم بود پا در راه نهادم.

رشت: حدود 6 میل راه خشکی از پیربازار تا رشت هموار بود. در این مسیر بارها از جلوی دهنه دکان محقّر میوه و نان گذشتم، و با دیدن آن سختیِ راهی که در سفرِ زمینی در پیش داشتم در تصوّر آوردم. ان شب را در رشت منزل کردم.

شهر رشت میان ساحل و دریا و بیشه و جنگل مرطوب واقع است. حدود 175 سال پیش که روس ها کوتاه زمانی این شهر را در تصرف داشتند، راهی از میان جنگل بریدند و کارهای آبادانی کردند. از آن زمان، رشت نما و ظاهری تازه به خود گرفت و منظره امروزی را یافت. اکنون هنوز این نواحی آب و هوای مرطوب دارد و احتما مبلا شدن به تب ملاریا هم هست. اما شالیزارها اینجا و انجا کشت شده و گویا صنعت تولید ابریشم و حریربافی هم رونق دارد. این شهر پیش بندر دریای خزر یگانه دروازه تجارت ایران با روسیه است، و نیز به لحاظ واقع بودن در سرِ راه تهران به اروپا اهمیت دارد. ازین رو پیش تر ها بیش از 80هزار نفر جمعیت داشت، اما در سال 1380 بیماری همه گیر سختی در شهر افتاد و بر اثرآن مردم بسیار جان باختند، و این بلیه چنان آسیبی به رشت زد که دیگر نتوانست رونق پیشین را بازیابد. با این همه، در این سال های نزدیک به علت واقع بودن در مسیر سفر مردم (به روسیه و اروپا) به جمعیت شهر افزوده شده و شمار ساکنان آن به حدود سی هزار نفر رسیده است. بازرگانان خارجی، مانند اتباع روس و انگلیس و آلمان، هم در این شهر منزل دارند. ایرانیانی هم که به زبان انگلیسی آشنا هستند اینجا زیاد دیدم.

رشت مرکز ایالت گیلان است، و شاهزاده سوم (پسر سوم مظفرالدین شاه) عضدالسلطان [ابوالفضل میرزا] حاکم گیلان و مقیم اینجا است. او صبح فردای رسیدنم به شهر به من فرصت ملاقات داد. والی جوانی حدود بیست و دو سه ساله به نظر می آمد، و کمی لاغراندام و با قدی کوتاه. پس از 15 دقیقه که رد حضور بودم اجازه مرخصی خواستم و بیرون آمدم. در این وقت یکی از پیشخدمت ها گفت که تا ظهر به مهمانخانه ای که منزل دارید به بازدیدتان خواهیم امد، پس عزیمت تان را از رشت کمی عقب بیندازید. اما معمولا ایرانیان درباره وقت دقّت و حسّاسیتی ندارند و تا ساعت 4 بعدازظهر که منتظر ماندم خبری از آمدن والی و همراهانش نشد. پیش از آن نتوانستم منتظر بمانم، و ناگزیر از رشت روانه شدم.

رشت تا منجیل: همان که از رشت بیرون آمدم، راه به میان جنگل رسید و تا کهدُم که حدود 24 میل مسافت بود همه جا در بیشه و جنگل راه پیمودم. دکان های فروش ساقه برنج، همچنان که در ژاپن منظره ای آشنا است، اینجا  و آنجا در میان راه دیدم. چون در این آب و هوای مرطوب و میان باران با چکمه امریکایی راه می پیمودم، پایم سخت رنجه شد و درد گرفت و تا به تهران برسم سه تا از ناخن های پایم افتاد.

راه از کهدُم رفته رفته سربالا و سخت شد، و چون کمی از کوهِ سر به فلک کشیده البرز بالا رفتم، در سوی چپ، سفیدرود را در ته دره زیر پا دیدم و در سوی راست سنگ و ستیغ سربرافراشته کوهسار پیدا بود.
تا به رستم آباد برسم، چشم انداز رودخانه در پایین دل انگیز بود. از اینجا که بالاتر رفتم. بیشه و درخت در کوهستان کم تر می شد، تا جایی که جز چند شاخه و بوته کوچک بر سنگ و صخره ها به چشم نمی آمد.

از رودخانه ای گذشتم و به منجیل رسیدم. در این مسیر خانه و مسکنی از مردم محلی نبود، و گیاه و درختی هم دیده نمی شد. کم کم چشم انداز آشنای ایران که بیابان برهنه و ئتهی است پیدا می شد. با تفاوت یک روز راه، از سبزی و خرمی به کوه و زمین بی بوته و درخت رسیدم؛ چندان که پنداری منظره چشم نواز دیروز خواب و خیالی بود. هیچ چیز برای خوردن پیدا نمی شد، و فنجانی آب هم برای نوشیدن بسختی به دست می امد. علاوه بر این، محلی ها که از خارجی ها بدشان می آمد، بارها، ندانستم چندبار، از لبه بام و روی ایوان خانه ها به رویم اب دهان می انداختند. در جایی که از دکاندار محل یک فنجان چای خواستم، بیش از دو برابر قیمت با پنج شاهی با من حساب کرد. فنجان و بشقابی را که دستم به آن خورده بود از خانه بیرون می آوردند و در جوی آب می شستند تا پاک شود. هرگز با ظرف های خودشان درهم نمی شستند.

از منجیل تا قزوین: خانه های دهات این حدود همه غار مانند است و بیش ترِ آن ها را در داخل زمین و تپه کنده و درآورده اند. از دهنه یکی ازین غارمانندها (که خانه ای خالی بود) تُو رفتم، و دیدم که اتاقی تاریک و کثیف است.

در دنباله راهم به بلندترین جای کوهسار در ارتفاع 7 هزار پا از سطح دریا رسیدم. پس از رسیدنم به آق بابا، راه هموار شد و راه پیمودن راحت تر. اما نزدیک قزوین که رسیدم بناگاه پای چپم درد گرفت و نمی توانستم آن را حرکت بدهم، و میان برف افتادم، به ناچار سوار الاغ شدم و به قزوین رسیدم.
کولاک سخت تنم را مانند یک تکه یخ کرده بود، و مرگ را پیش چشم می دیدم. کنار آتش مهمانخانه، خود را گرم کردم و جانی گرفتم. پنداری که از ان دنیا برگشته ام.

2- سفر اوءبا به ایران از راه گیلان و مازندران

کاگِه اُکی اوءبا که نوشته هایش را بیش تر به نام قلمی خود، کاگوء، منتشر می کرد، به سفر و دیدن سرزمین ها و اقلیم های گوناگون جهان شوقی پایان ناپذیر داشت؛ و با آن که خود گفته است که سفرهایش بیش تر از شمال تا جنوب (رود آمور در سیبری تا ملبورن در استرالیا) بوده و در سوی غرب فقط تا دریاچه­ی پایکال رسیده، اما کتاب معروفش«چهل هزار میل سفر از شمال تا جنوب» گویا است که بسیاری از سرزمین ها را در چهار گوشه ی عالم دیده است. او خبرنگاری پیشه کرد تا کار و حرفه را با آرزوی سفرهای دور و دراز که همیشه در دل داشت همسو کند، و شرح دیده ها و یافته هایش را برای روزنامه ی کوکوُمین در توکیو می فرستاد؛ و پس از ان اگر حوصله و فراغتی می یافت این گزارش ها را به هم می پیوست و کتابی از آن می ساخت. اوءبا در کتاب معروفش «چهل هزار میل سفر از شمال تا جنوب» به شرح و وصف کشورهای پیشرفته نپرداخت، زیرا که می دید که بسیاری از دیگران درباره این سرزمین ها نوشته اند، و می خواست از اقلیم هایی که برای ژاپنی ها ناشناخته است بنویسد پس توجه خود را بیش تر متوجه اقیانوسیه (استرالیا) و جنوب افریقا و امریکای لاتین کرد و نیز ماوراءالنهر را که قدیم ترین خاستگاه تمدن می دانست از نزدیک دید، و در همین گشت و گذار بود که به ایران سفر کرد. او شرح این سفر خود را که در تابستان 1910 از روسیه آغاز کرد و ایران و ماوراءالنهر را گشت، در بهره ای از کتاب «چهل هزار میل سفر از شمال تا جنوب» نوشته است. وصف گیلان و مازندران در نوشته­ی او از همین بهره­ی کتاب وی برگرفته شده است.

مقدمات سفر

این سفرایرانم در واقع حاشیه ی سفر سراسری ام در ماوراءالنهر است. تصورم این بود که ورود ژاپنی ها به ایران آسان باشد؛ اما به خلاف انتظار پیش و پس از رفتنم به ایران زحمت و دردسر بسیار داشتم. روز 25 ماه اوت (1910) از اروپا به پایتخت روسیه (سن پترزبورگ) رسیدم. (همزمان با تدارک کار تشریفات و اجازه سفرم به ماوراءالنهر) از وزیر مختار ایران در سنپترزبورگ درخواست یاری برای سفر به ایران کردم؛ و پس از دو سه روز علی قلی خان وزیر مختار ایران خواست که بروم و او را ببینم... علی قلی خان، از روی تعارف، از کار و فعالیت روزنامه نگاری ام تحسینی مبالغه آمیز کرد، و پس از چند روز برگ گذر و سفارش نامه به عنوان مأموران و چاپارخانه دارهای مسیر سفرم در ایران به نامم صادر شد. [در این سال های نا ارامی در ایران، در دسال های جنبش مشروطه خواهی و پس از آن،] روزنامه های روسیه هر روز از آشوب و آشفتگی اوضاع و تاخت و تاز راهزنان در راه های ایران خبر می دادند؛ اما وزیر مختار اطمینان داد که در بزرگ راه های ایران هیچ خطری برای مسافران نیست، و نیز گفت که راحت ترین راه سفر به ایران از روسیه سفر با کشتی از باکو به انزلی و از این جا با ارابه ی پستی به تهران است...

پاییز در سواحل دریای خزر

در پایتخت روسیه بیهوده 21 روز معطل گرفتن اجازه سفر به ماوراءالنهر و ایران بودم، پس از صدور اجازه نامه، بی درنگ روانه شدم، و پس از یک شب توقف در مسکو به بادکوبه در ساحل دریای خزر رسیدم. مسافت میان سن پترزبورگ و باکو 3000 ورست (viersta) است. در پایتخت روسیه هم اکنون هوا زمستانی شده بود؛ اما در کوه و جلگه ی سراسر قفقاز که آب های خزر را از دریای سیاه جدا می کند هنوز گرمای تابستان احساس می شد و فقط در سحرگاه و غروب بادی سرد می وزید...
باکو برای نفتش در جهان شهره است؛ اما کم تر کسی می داند که لوله ی نفت به خط مستقیم این ماده را از سوی شرق در باکو، بر ساحل دریای خزر، تا سوی غرب در باتوم و ساحل دریای سیاه می رساند.

با همسفران بر روی کشتی در دریای خزر

روز 20 ماه اکتبر به باکو رسیدم؛ و اکنون پس از طی 3000 ورست راه می خواستم در اتاق «هتل اروپا» اندکی بیاسایم، اما مهمان خانه دارِ این جا خبری داد که خستگی ام را دو چندان کرد گفت که مسافرانی که این روزها از روسیه به ایران می روند باید مدت 5 روز در بندر لنکران، نخستین بندری که کشتی سر راهش آن جا توقف می کند، در قرنطینه بمانند، و پس از رسیدن به انزلی هم 5 روز در قرنطینه ی آن جا خواهند گذراند. در واقع 10 روز از وقت مسافر در این وقفه و بازداشت تلف می شود که تحملش بسیار سخت است، بخصوص برای من که 21 روز در سن پترزبورگ عمر تلف کرده ام (نویسنده ی سفرنامه شرح میدهد که بی درنگ به سرکنسول گری ایران در باکو شتافت و از کنسول سفارش نامه ای گرفت که با توجه به وضع خاص او در قرنطینه نگاهش ندارند). روزی که کشتی پستی از باکو عازم می شد، تشریفات دشوار و وقت گیر خروج از مرز روسیه را گذراندم و شامگاه سوار کشتی شدم. پیش از آن که کشتی لنگر بردارد، به تالار آن رفتم و دیدم که فقط چهار - پنج نفر با من هم سفر هستند. آنها شگفت زده مرا که ژاپنی ام نگاه می کردند.

گیلان

سختی قرنطینه

همان طور که وصفش را شنیده بودم و انتظارش را داشتم، کشتی در این فصل که موج و تلاطم دریا زیاد بود با تکان های سخت پیش می رفت و همه ی مسافرها دچار دریازدگی شدند. سرانجام 19 ساعت پس از عزیمت از باکو، نزدیک ساحل لنکران رسیدیم. قایق کوچک بخاری با چند مامور دولتی کنار کشتی آمد تا مسافران را به محل قرنطینه برساند

(اوءبا شرح می دهد که چگونه با زیرکی و به سینه زدن نشان امپراطوری ژاپن و نشان دادن سفارش نامه های رسمی توانست از قرنطینه شدن در بندر لنکران معاف شود.) به کشتی بتزگردانده شدم، و از خستگی خوابم برد. حوالی نیمه شب که بیدار شدم، کشتی حرکت کرده بود و در ردیا پیش می رفت. صبح فردا که برخاستم و به عرشه رفتم، دیدم که ده - پانزده نفر مسافر تازه به کشتی سوار شده اند. همه ی آن ها پنج روز توقف در قرنطینه را گذرانده بودند. با یک مرد ایرانی درباره ی وضع قرنطینه در انزلی صحبت کردم؛ و او با صدای آهسته گفت که شما هر کار که من کردم بکنید تا امرتان بگذرد. حس کرد که در این جا هم گشایشی در کار پیدا خواهد شد. در ساعت 3 بعدازظهر به انزلی رسیدیم.

انزلی: انزلی از بهترین و مهم ترین بندرها در سواحل دریای خزر در شمال ایران است. هین که کشتی لنگر انداخت، ماموران به کشتی آمدند. الزام 5 روز ماندن در قرنطینه برای مسافرانی بود که به تهران می رفتند و در این جا شنیدم که آن هایی که فقط تا رشت، پیش بندر انزلی، می روند از قرنطینه معاف هستند. پس همان طور که ان ایرانیِ هم سفر در کشتی به من اموخته بود، در پاسخ ماموریکه مقصدم را پرسید گفتم که به شهر رشت می روم؛ و به همین سادگی قضیه به خیر گذشت و به من و دیگر مسافرها اجازه دادند که پی کار خود برویم. پس از پیاده شدن به خشکی، از راه باتلاق مانندی (با قایق) به پیربازار رفتم؛ و از این جا با درشکه روانه ی رشت شدم ... ، این جاده پهن و هموار بود و در هر دوسوی آن شالیزار و توتستان و مزرعه ی تنباکو به چشم می امد. با این منظره محصول عمده ی کشاورزی گیلان را کم و بیش می توان شناخت. با نزدیک شدن به شهر، رفته رفته سر بام ردیفِ دکان ها پیدا شد ... .

بزرگ راهی به نواحی سرحدی شمال ایران

اکنون مسافر یکی از این بزرگ راه ها، که از انزلی به تهران می رود، هستم. طول این راه 326 ورست است.
دو بزرگ راه دیگر، یکی از قفقاز به جلفا می آید و از مسیر تبریز و قزوین به تهران می رود (به مسافت 730 ورست) و دیگری از عش آباد در آسیای میانه به مشهد وتهران کشیده شده و طول آن حدود 1000 ورست است.

در سال گذشته که در ایران آشوب و ناآرامی برخاست، پس از مشاوره ای که روس و انگلیس با هم کردند، روسیه قشون مرکب از سرباز پیاده و سوار و توپ خانه فرستاد که از مسیرهای اول و دوم پیش آمدند؛ و از این جا می توان یافت که این دو راه اهمیت بیشتری دارد. راه سوم، میان عشق آباد و مشهد، اکنون که انگلیس و روس با هم در سازش اند، بیش تر راه زیارتی است.

در راه تهران

پیش از روانه شدنم از پایتخت روسیه، هر کس را که می دیدم می گفت که سفر به ایران در این احوال بسیار خطرناک است؛ و اگر می روم، حتما یا همراهانی پیدا کنم یا که اسلحه با خود بردارم.... پاسخ می دادم که به مصداق این مثلِ ژاپنی که «آن که رود دوست دارد، در رود می میرد» من که سفر دوست دارم چه باک در راه سفر بمیرم. اما در راه تهران که با دلیجان می رفتم دیدم که این راه آن چنان هم که می گفتند ناامن نیست....
سحرگاه روز 25 اکتبر از چاپارخانه ی رشت و سوار بر دلیجان روانه ی تهران شدم. در وقت عزیمت گفتند که تا تهران سه روز و نیم طول می کشد... .
در این نواحی پول روسیه رواج داشت. از گرانی کرایه ی درشکه تعجب کردم. گفتند که روزی 20 روبل می شود، و برای سراسر مسیر تا تهران باید 70 روبل داد... .

روستاهای کوچک ایران مانند دهکده های منچوری (در چین) است. گرداگردِ آن ها حصار خاکی کشیده اند و درون  این قلعه خانه های ساده و فقیرانه پراکنده است... . میان راه، بارها اسب عوض کردند. گرما میان روز به 85 و 86 درجه فارنهایت رسید، و بعد از حدود ساعت پنچ هوا خنک شد؛ و چراغ های درشکه را که روشن کردند حس کردم که حرارت هوا تا 60 درجه پایین آمده است، و بارانی ام را پوشیدم. کمی از ساعت شش گذشته بود که به چاپارخانه ای رسیدیم، و برای اقامت شب در این جا فرود آمدیم.

صنعت ابریشم

از پیش شنیده بودم که در سواحل جنوب و شرق دریای خزر پرورش کرم ابریشم رونق دارد. در نخستین روز سفر از رشت به سوی تهران توتستان های زیادی کنار راه دیدم. مقدار پیله ی ابریشم که از بندر انزلی صادر می شود حدود 40000 پود در سال است، که ازین میان 25000 پود را یک شرکت فرانسوی منحصراً به آن کشور می فرستد. جز توتستان، جالیز و شالیزار و کشتزار تنباکو این جا و آن جا گسترده است. در نزدیکی کوه ها چند گونه درخت خوب که چوب آن ارزش دارد جنگل تنبوهی ساخته است و درین میان بارها انبوه درختان کاج و سدر تناور و دیرسال دیدم.

با این که در این حوالی زمین حاصلخیز و جنگل فراوان است و شبکه آبیاری هم دارند، تپه ها و جنگل ها بیش تر رو به ویرانی می رود. در جاهایی ازین اراضی اثر شخم در زمین ندیدم. گویا علت عمده ی این وضع کاهش جمعیت است، زیرا که شماری بسسیار از اهالی برای کسب درآمد به خارج از کشور (یعنی روسیه) می روند. این مهاجرت نتیجه ی ظلم و فشار ماموران و کارگزاران دولت و ملاکان است. در.اقع، دراین سال ها شمار عبورکنندگان عازم سفر و مهاجرت برای کار به خارج از کشور از راه رشت، که بیش تر آن ها به روسیه می روند، تا 000/200 در سال می رسد؛ چنان که هم اکنون در بندر باکو در روسیه 000/70 نفر از اتباع ایران مقیم هستند. درشکهای که با آن سفر می کنم در چاپارخانه های بزرگ میان راه اسب عوض می کند تا تندتر براند. این درشکه پستی است، اما سفر با ان در ایران تجملی (وگران) است. درشکه چی می گفت که فقط صاحب منصبان روس یا ماموران دولتی ایران در روسیه با آن در مسیر رشت و تهران رفت و آمد می کنند. درشکه مان امروز 80 ورست (حدود 80 کیلومتر) راه طی کرد، و قرار است که شب را در چاپارخانه ای نزدیک منتجیل بمانیم.

منجیل: منجیل دومین آبادی عمده در مسیر رشت به تهران است. به کنار سفیدرود رسیدیم. این رودخانه پهناور از جایی دور در کوهستان سهند در شرق دریاچه ی ارومیه سرچشمه می گییرد و به جنوب شرق روان می شود و به دریای خزر می ریزد. با این که سفیدرود نامیده می شود، آب آن گل آلود است. رودخانه های چنین بزرگ کم تر می شود که مانند سفیدرود دارای جریانی قوی و تندگذر باشد. بهتازگی بر این رود پلی سنگی به طرح اروپایی زده اند. مردم محلی می گویند که در قدیم پل سنگی بسیار بزرگی با طرح ایوانی و نمای چشمگیر و پایه ها و چشمه های قوسی روی این پل زده شده بود.
منجیل آبادی قلعه مانندی است که حدود 80 خانه میان حصار دارد. چند گذرگاه میان آبادی کشیده و جویباری با بستر طبیعی در طول این گذرها روان است. دیدم که مردم آبادی از خانه ها بیرون امده بودند و در این جوی ها چیزی می شستند، و آن اطراف بی اندازه کثیف بود. به دیدن این صحنه فکر کردم که ایرانی ها معمولا به بهداشت اهمیت نمی دهند. بارها دیدم که بچه های پابرهنه از جوی کثیف آبِ آلوده می نوشند. برابر احکام قرآن، مسلمان ها باید روزی سه بار تن را تطهیر کنند (و وضو بگیرند)؛ اما امروز مردم ایران به ظاهر و نمادی از این حکم بسنده می کنندو گویا سرانگشتان را با دو - سه قطره آب کثیف تر می کنند و به بدن می مالند (و مس می کشند) و به آلودگی تن می افزایند.

در علم جغرافیا، باد شدید منجیل معروف است؛ که در فصل معین هر روز از ظهر برمی خیزد و تا ساعت 6 صبح دیگر یک سره می وزد. گویا هنگامی که پل منجیل را می ساختند، کار پل سازی فقط از ساعت 6 صبح تا ظهر (که باد شدید نبود) ادامه داشت؛ و می گفتند که بارها شده که این باد، شتر و چارپایان دیگر را با بارش برده، بارها را پراکنده کرده و چارپایان را هم کشته است.

از حدود منجیل بیشه و جنگل کم می شد، و از این جا به سوی جنوب بیش تر جلگه ی برهنه و بیابان بود...
صبح چهارمین روز عزیمت از رشت به تهران رسیدم.


نقل از ماهنامه گیله وا- شماره 124- فروردین 1392
ترجمه و بازنوشت :  دکتر هاشم رجب زاده
تدوین و آماده سازی برای انتشار در وب سایت : شهره السادات عربشاهی

 

استان مرتبط : گیلان  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید