تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1290

دیگر خود فریبی بس است

خیلی ها می گویند عرفان و حتی عشق دروغ است در این باره خاطره ای از بیست و اندی سال پیش تعریف می کنم که جالب توجه است.من زمانی عصرها در شهری بهتر است بگویم بی نام پیش یک جاعل کار می کردم که حتی مدرک تحصیلیش را از دکوراسیون به معماری تغییر داده بود.  مردم با رنگ زدن و پرسپکتیو جذب طرحهایش می شدند و چنان از بنای طراحی شده تعریف می کرد که مرا مسحور خود می کرد و معماری برایم زیباتر از قبل جلوه می نمود. او علی رغم همه استعداد و تکنیکهای کاریش یک شیاد ماند چون حرفهای خودش را باور نداشت ولی توانی در من بوجود آورد که هر طرحی می زنم احساسی را می توانم در آن مانند روح به دمم و آن احساس آنچنان به احجام جان می بخشد که حتی نیاز به تصویر مجازی و یا رنگ آمیزی و رعایت کنتراستها و هارمونی رنگها بر خلاف استاد جاعلم احساس نمی کنم و نسبت به این مسئله با وجود شناخت از آنها بیشتر اوقات بی تفاوتم.

وقتی اشعار بزرگان جنبش سوررئالیسم را در ایران می خوانم در پشت همه فرم پردازی ها و زیبایی های به ظاهر ادبی می بینم همان دلمردگی که دامن سهراب را با سبک خاصش که سعی می کرد با عالم محسوسات ارتباط برقرار کند گرفت  به جان اشعار اساتیدی که دل مشغولی آنها توجه به این سبک است افتاده و از سویی امانیستهای ادبی عصرحاضر به عامیانه اندیشی و حتی دوری از سبک و سیاق و فرم دچار شده اند یعنی کار تمام است.

می شود از آنها تجربه گرفت و آنها را سکویی برای رفتن به منزلی دیگر دانست اما نمی شود دیگر به آن تکیه کرد.دارد کم کم به اصول برای بایگانی و تدریس در دانشگاهها بدل می شود هر سبک و جنبش هنری در ایران متاسفانه زمانی پا به دانشگاه می گذارد و دانشگاه برای آن کرسی قائل می شود که به کمال خود رسیده و کمال هر چیز نقطه مرگ آن است. همانگونه فرمالیستهای امروز در دانشگاهها کرسیهای اصلی را به خود اختصاص داده اند و تحت تاثیر اخوان هستند و اخوان در نهایت با نگاه سنتی خود به پوچی رسید.

اما دل مشغولی من از جوانی توجه به تاثیر ادبیات و عرفان در معماری و شعر و توجه به جنبشی در معماری و در ادامه شعر شاملو علی رغم همه بی توجهی او به عرفان و خودیت ایرانی بوده آن هم در روزگاری که معماری ما به جایی رسیده که پیکرتراشان و مجسمه سازان درباره آن نظر می دهند و ابتدا مجسمه ساخته می شود و برای آن اثر معماری خلق می گردد. گویی معماری قابی برای مجسمه است و معلوم است در این قاب روحی برای آن فضای والای معماری ایران زمین نمی ماند و معماری به سمت اروپایی شدن و الهام گرفتن از معماری عهد باستان روم و یونان و یا سبکهای معمول بدون روح ایرانی پیش می رود.

ما در طول تاریخ با فرهنگ عربها و مغولها و ترکها و یونانیان و رومیان و هندیان و بودایان آمیختیم و حاصل این آمیزش پر بار شدن آثار هنری و معماری و ادبی ما و به وجود آمدن سبکها و فضاهای جدیدی بود انعطاف پذیری و آزاد اندیشی ما در طول تاریخ هویتمان را پایدار نگه داشت و امروز پیکرتراشان گاه در پیکره های خود برای توجیه سبک سیاق شان اشاره ای هم به نقاشی های سنتی و نگار گری ایران دارند اما در نهایت تیشه در دست گرفته و دست به ویرانی می زنند.

اثری از کارهایی با روح والا همچون آثار استاد صدیقی نیست زیرا تامل و اندیشه مرده است. می گویند دوران دوران کوتوله هاست اما حقیقت این است بورژوازی عقب مانده تشکیل شده در این سالها در ایران و افسار دادن مطلق به دست آن از ما کوتوله های اینگونه ساخت که با کوتوله های دیگر در سطح دنیا حتی متفاوت هستیم ما در ناخودآگاه خود دهکده جهانی را پذیرفتیم اما در نهایت به جای جهانی شدن به سمت فرهنگ یک دهکده پیش رفتیم و به مرور داریم ریشه های فرهنگی را از دست می دهیم. زیرا شهر آغاز تمدن بود و همه ما روستاییانی شده ایم که تنها به تاراج یکدیگر و سوء استفاده از دیگران برای نفع شخصی می اندیشیم. ما به جای جهانی شدن در ایران _روستایی و حتی امروز کلونی های خانوادگی شده ایم که خارج از کلونی زندگی کردن دریده شدن توسط عوامل طبیعی و دیگر کلونی ها را در بر دارد و از مرز فرهنگ روستایی نیز پایین آمدیم و سقوط کردیم.

من همواره به آن چشم بالای حرم اسکناس یک دلاری حسادت می ورزم که قادر است درایت و توانایی مردمان خاص را در تمام دنیا شناسایی و به آنها میدان دهد هرچند همواره در برابر ما بوده و از آن به نام یک شیطان یاد می کنیم .امروز باید اعتراف کرد همه آثار برجسته و نگاه قوی به هنر و معماری و کشف رمز و رازهای ادبی ما به پشتیبانی همان چشم به قولی صوفیا یا ویدیا بوده است که در چهره ای دیگر به تجزیه ایران و مثله کردن اقوام مرزی و فرو ریختن هویت فرهنگی پرداخت اما توانست سره از ناسره و طلا را از مس جدا سازد هر چند در برابر ما بود ولی باید از آن درس گرفت.

 امروز هنرمندان هنرهای تجسمی ما و در تاتر و سینما هم با آثارشان نشان می دهند قادر به درک آن معنویت و خودیت عرفانی و ایرانی نیستند و در پارادوکس بزرگ میان عرفان ایرانی و پیکر تراشی و مجسمه سازی و وجود گرای غرب در کمال کارشان مانده اند و این شعر حافظ هنگام رسیدن به آنها با لبخندی که بر صورتم نقش می بندد در ذهنم تداعی پیدا می کند که:

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی                         بگذار تا به میرد در عین خود پرستی

استاد صدیقی نتوانست و نخواست مجسمه ای برای عطار به تراشد زیرا عطار نشانی از خود در آثارش به جا نگذاشت و هر جا در آثار عطار سیر می کنید خود را می بینید نه عطار را و این بزرگترین انگیزه برای استاد بود که به سمت عطار نرفت و امروز در تجربه مجسمه سازان ما هر کس تا کنون شیخ عطار را تراشیده پیکره و صورت و چهره خودش در آمده شاید این سحر در آینده شکسته شود.

خاطرم هست در دوران سربازی در بعد از ظهرها به شرکتی معتبر برای ترسیم پرسپکتیوهای نقطه فرار و راندو می رفتم مدیر شرکت که تحصیل کرده اروپا بود نیمه شب به دیدنم می آمد و طرحهای معماریم را گاه نشانش می دادم و در آن مدت کوتاه که با آنها بودم می گفت: برایم خیلی جالب است از روشی پرسپکتیو رسم می کنی که معمار و آرشیتکت قابل ما قادر به کنترل کارت نیست و اصلا با این روش کار نکرده است. علیرضا! اگر به شرکتی یا موسسه دولتی رفتی ارزشت را ندانستند هرچه خواستی بگو من می آیم و جواب می دهم و حالا کجاست بیاید و ...

این دل مشغولی بیست وپنج ساله من یعنی روزها کار صنعتی و بعد از ظهرها معماری و ادبیات و مطالعه وقتی دل و دماغی دارم هنوز ادامه دارد و ذهنم خود به خود در فضاهای مختلف سیر می کند و از چک کردن آثار در فیس بوک لذت می برم اما مجسمه دامن معماری ما را سخت گرفته به طوری که در بعضی از آثار برجسته ایرانی می بینم. معمار نتوانسته آن احساس و فضا را به اثر منتقل کند به ناچار از یک مجسمه و یا یک نماد کمک گرفته و توان فرمسازی براساس محتوا را نداشته است.

و یا برای ایجاد یک فضای تکمیلی و کامل کننده برای یک اثر سنتی چیزی متقارن در مدرنیته نتوانسته برای آن پیدا کند و حتی در ساخت میان آجر نما و آجرکار تفاوت قائل نیست. آجرکار با حفرههای بزرگش جای آجر نما را گرفته تنها چهار گوش آن مرتب است و سطحش صیقلی شده اما حفرهها در زمستان آماده ترکیدن هستند.

خیابانهای اصلی شهرهای سنتی مان بیشتر به خیابانها و دکورهای موقت سینمای هالیود شبیه شده که هر پنج یا ده سال به جان مغازه دارها می افتند و از آنها می خواهند نمای بیرونی مغازه شان را تغییر دهند.یک دفتر فنی در تهران طرحی می دهد و در شهرستانها به جای به اجرا گذاشتن آیین نامه ها و سعی در پرورش استعداد ها و توان بومی _فرمها را هم شهرداریها و میراث فرهنگی از دفاتر فنی معتبر تهران کسب می کنند یا خود طراحی می نمایند.

درنتیجه نمای قرض الحسنه ها و بانکها با آن قوس بالای آن که یاد آور خورشید و آرزو و میل است جای نمای چلوکبابی ها و کله پاچه فروشی های قدیم را گرفته احتمالا برای چلوکبابی ها و رستورانها از خطوط عمودی که نشانه علیت گرایی و نگاه ارسطویی است که برای دفاتر اداری و بانکها به کار می رفت استفاده خواهند کرد.

اما در نهایت منظور از گفتن همه اینها این بود که بیش از این نمی توان خود را فریب داد فرمهای فرهنگی را و حتی جنبشهای هنری و سبکها را مردم می سازند و باید دانشگاهها کرسی هایی برای صاحبان ایده و سبک قائل شوند اگر می خواهند از مرده گرایی در فرهنگ دست بر دارند اما پیش از آن فرقه بازی گروه گرایی تا متوقف نشود همین است که بوده.

امروزدر آیین نامه ها به جای پرداختن به حدود فرمسازی فرمها را تعیین می کنند و دفاتر فنی و نهادهای شهری و دولتی و وای اسفا که امروز حتی فرم مراسم مذهبی مانند روزهای عزا داری از بالا به پایین ابلاغ می شود. فرمها و جنبشهای هنری مانند واژه ها در ادبیات شکل می گیرند تکامل می یابند و تبدیل به واژههای دیگری می شوند و شاید روزی بمیرند اما حاکمیت مطلق فرمالیستها ما را به  مرده پرستان فرمها بدل کرده است.

در نهایت باید گفت: این مردم هستند که فرهنگ را می سازند و مردم به تعبیر دقیق اولاد خدا هستند و خواص همیشه از جایی بر می خیزند که انتظار آن نمی رود زیرا خداوند هر روز مشغول خلقتی تازه است.

به نقل از وبلاگ بهار و خزان



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید