تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :916

گفتگو با ناصر عظیمی: روایتی دیگر از کوچک خان (قسمت سوم)

در مورد کشته شدن حیدر عمواو غلی چه نظری دارید .آیا در آنجا نیزکوچک خان مقصر نبود؟
ببینید کوچک خان برخلاف دیگر جناح های جنبش وانقلاب جنگل یعنی هم جناح راست جنگل وهم جناح چپ جنگلیها از کشتن انسان ها بیزار بود حتی اگر دشمن بوده باشند.

ما می دانیم که به طور مکرر چه در جریان جنبش وانقلاب جنگل وچه پس از آن که قلم در دست کسانی بود که متاثر از فرهنگ سیاسی بلشویکی می نوشتند، این وجه ازشخصیت کوچک خان مورد تعرض وانتقادبسیار بوده واز این که در کشتن محافظه کارو محتاط بود ه، همواره مورد سرزنش بوده ، چرا که از این منظر به اندازه کافی انقلابی نبوده است. شگفت آن که آدم فکر می کند این چه فرهنگ سیاسی است که از کشتن دست کم دشمنان لذت می برد.اگر چه کوچک خان  آن سرباز قزاق فقیر را که دولت مرکزی بسیج کرده بود وبه جبهه جنگ جنگلیها فرستاده بود را اصلاً دشمن تلقی نمی کرد. بگذارید مثال بیاورم . هم از چپ رو ها وهم از راست رو های جنگلی. چون آوردن نمونه ها و شناخت روحیه  وروانشناسی کوچک خان می تواند به پاسخ  این پرسش  کمک کند.

دکتر شاپور آلیانی نوه حسن خان آلیانی یعنی همان کسی که در کشتن حیدر بیش از دیگران دست کم متهم است در کتاب «نهضت جنگل وحسن خان آلیانی» از روزهای آغازین جنگل از نبردی در سسار آلیان می گوید که کوچک خان جنگلیها را از کشتن قزاق های شکست خورده منع می کند وهمین امر موجب اختلاف بین میرزا وحسن خان می شود. آن هم چه اختلافی  که نزدیک بود تشکیلات جنگل را ازهم بپاشد:« در سسار آلیان ، جنگ سخت بین قزاق ها وجنگلی ها در گرفت که جنگلیان پیروز شدند. عده ای هم]از جنگلیها[ شهید گشتند وگروهی زخمی .تعدادی از دشمن نیز اسیر شدند. قزاق ها عقب نشستند ومتواری شدند. معین رعایا [حسن خان آلیانی] دستور تعقیب قزاق ها را صادر می کند تا بقیه نیز نابود شوند وجنگلیان روحیه بگیرند چرا که در این هنگام به علت مشکلاتی چند روحیه مجاهدان جنگل رو به ضعف بود. مرحوم میرزا موافقت نمی کند واز معین رعایا می خواهد بهتر است که شهدارا شست وشو دهیم وکفن ودفن نماییم» (ص 40). ملاحظه می کنید که میرزا به بهانه ای مشروع چگونه از کشتن سربازان قزاق ودشمن طفره می رود اما همرزم او تنها برای بالابردن روحیه مجاهدان می خواهد که قزاق های شکست خورده را تعقیب کنند وبا کشتن آن ها روحیه مجاهدان را بالاببرد. گویا در همین جنگ بود که میرزا نعمت الله داماد حسن خان چند سرباز قزاق اسیر را می کشد وکوچک خان هم حکم اعدام او را صادر می کند. کاربه همین جا خاتمه نمی یابد.حسن خان چنان ازمواضع کوچک خان ناراحت می شود که میرزا راکه درآن ناحیه تنها به پشتوانه او در آلیان مستقر شده بود تنها می گذارد وبه کردستان پیش اقوام خود می رود:«[حسن خان]در این مورد تحمل نکرد وجلوی او]کوچک خان[ایستاد زیرا او باید پاسخگوی مردم آلیان باشد که خود را در قبال آنان مسئوول می دانست وآلیانی ها هم اورا می شناختند واز او انتظار داشتند. این بود که معین الرعایا میرزا را با افرادش تنها می گذارد وبه بیجار می رود و خانواده اش[منظور همسرش] را نیزبه زنجان نزد نقیب السادات که از سادات مهم ومحترم زنجان بود ، می فرستد». نمونه دیگر ماجرای حمله مفاخر الملک رئیس شهربانی رشت به کسما بود. او با تبلیغات بسیار وتوهین های زیاد به میرزا عزم جزم کرده بود که ریشه جنگلیان را ازبیخ وبن برکند. در مدتی کوتاه با پولی که دولت مرکزی در اختیار او گذاشته بود نیرویی بزرگ به هم زد وبه کسما حمله کردوچنان که می دانیم شکست خورد ودستگیر شد.

میرزا دستور داد تا اورادر خانه یکی از مجاهدین جنگل به نام صالح نگهدارند تا محاکمه شود اما به گفته فخرایی  تا کوچک خان چشم برمی گرداند، ظاهراً به دستورحاجی احمد کسمایی ساعتی بعد مفاخربا تیر کشته می شود. میرزااز این اقدام سخت برآشفته می شود وبه گفته فخرایی یکی از ریشه های اختلاف او با حاجی احمد همین اقدام بوده است. جالب است که پس ازاین واقعه کوچک خان همه سربازان اسیرمفاخر الملک را جمع می کند ومی گوید شما نباید آلت دست دشمنان ملت شوید. الان هم، همه شما آزادید. هرکسی که می خواهد با ما باشد می تواند نزد ما بماند آنهایی که می خواهند بروند آزادند که بروند. سپس میرزا دستور می دهد به اسیران جنگی هزینه سفر بدهند وآن هارا آزاد می کند. شما این رفتاررادر همان زمان با رفتار انقلابیون و رهبران بلشویکها در همان سالها مقایسه کنید.ما امروز به خوبی می دانیم که خانواده رومانوف ها اسیر بلشویکها بودند ودر منطقه ای در اورال تحت نظر در خانه ای نگهداری می شدند. اما فرمانده محلی بلشویکها در مشورت با  لنین وتروتسکی کمر به قتل خانواده تزار می بندد. ظاهر به این دلیل که در تابستان 1918(1297خورشیدی) یعنی دوسال قبل از پیروزی انقلاب جنگل یکی از فرماندهان گاردهای سفید به نام کولچاک در آن منطقه با پیروزی های پی در پی خودبه شهری که خانواده رومانوف ها درآن محبوس بود نزدیک می شد و به گفته ی تروتسکی وبلشویکها تزار می توانست پر چمی در دست سفیدها ورهبر آن ها کولچاک باشد. فرمانده بلشویک به دستور از مقامات بالا در مسکو نیمه های  شب یازده نفراز خانواده وهمراهان تزار را به زیر زمین برده و به طرز وحشیانه ای قتل عام می کند. درمیان کشته شدگان پزشک، ندیمه  وخدمه ، دختران وزنان نیز بودند. من تا کنون ندیده ام که در نوشته های بلشویکها این عمل تقبیح شده باشد. نه فقط تقبیح نشده بلکه اگر در مواردی به آن پرداخته اند نیز آن را کوشش کرده اند توجیه کنند. حتی من در هیچ جایی ندیده ام که لنین وتروتسکی در مورد این جنایت که دست کم در دنیای مدرن نمونه دیگر نداشته است حتی کلمه ای اظهار نظر کرده باشند.

ظاهراً آن چنان بی اهمیت بوده است که ارزش سخن گفتن نداشته است. البته گویاً تروتسکی در جایی چیزی به این مضمون نوشته است که ما در حادثه خانواده سلطنتی نشان دادیم که در مقابل دشمنان پرولتاریا با کسی شوخی نداریم( من خود اصل این نوشته را ندیده ام وفقط نقل قول می کنم).پرسش این است که چگونه می توان از کشتن انسانی بدون محاکمه دفاع کرد. از هر منظری که نگاه کنید این یک جنایت وحشیانه است. گیرم تزار جرمش اعدام بوده است. دختران، پزشک ونوکرهای او هم به اندازه او مجرم بودند.ما به خوبی می دانیم که از منظر اخلاقی، از منظر مذهبی  و از نگاه انسانی وقتی شما یک انسان بی گناه را با قصد وبرنامه قبلی می کشید به معنی این است که تمام انسان ها را کشته اید.فرض کنیم که حتی این عمل در دفاع از عدالت وبر قراری آن مجاز باشد اما تشخیص این که چه کسی دشمن پرولتازریا هست یا نیست چگونه مشخص می شود.ظاهراً کافی است حزبی که نماینده پرولتاریاست ویا تنها رهبر حزب تشخیص بدهد،دیگربه قوه قضائیه ودادگاه صالحه نیاز نیست.

وقتی ما ازاین روش دفاع می کنیم ویا دست کم از پرداختن به آن طفره می رویم دیگر نباید در باره قتل عام کمونیست های مومن در دوران استالین نیز انتقاد کنیم. چون درآن زمان نیز تمام اعدام های استالین با همین استدلال که آنها به دشمن پرولتاریا کمک می کنند صورت گرفته است.عبرت آموز آن که تروتسکسی که در آن زمان فرمانده ارتش سرخ بود و مستقیماً پشت این قتل عام قرارداشت (زیرا فرمانده دست چندم ارتش سرخ نمی توانست خودسرانه به این امر بسیار مهم دست بزند)، بعداً پس از فرار از شوروی وزندگی در مکزیک( یعنی فرار به دورترین نقطه جغرافیایی به مبداء مسکو) توسط ماموران استالین به طرز فجیعی به قتل رسید.درست با همان منطقی که خود در بالا به آن استدلال کرده است. همچنین ما امروز می دانیم که تمام اعضای ایرانی حزب کمونیست عدالت که در انقلاب جنگل مبارزه می کردند ودست کم به آرمان بلشویک مومن بودند به جز یک نفر به نام محمدآخوندزاده(سیروس بهرام) در زمان استالین به جوخه های اعدام و ترور سپرده شدند.زیرا آنها از طرف دولت استالین دشمنان پرولتاریاتشخیص داده شده بودند. سلطانزاده رهبر حزب خود به اتهامی واهی سربه نیست شد وحتی پس از فروپاشی شوروی هیچ سندی دردست نیست که او چگونه کشته شده است و فقط ما می دانیم که او به سیاست شوروی نسبت به رضا شاه منتقد بود واین انتقاد را نه به دولت شوروی بلکه به نویسندگان رسمی شوروی نظیر ایرانسکی ، ایوانف وغیره که از نقش مثبت رضا شاه در ایران صحبت می کردند در نوشته های متعدد خود انتقاد می کرد. همین بس بود که او دشمن پرولتاریا تلقی شود. بگذریم می خواستم تفاوت دو نوع  رفتار و شیوه انقلابی گری رادر آن زمان برایتان ارائه کنم و بگویم که در چنین فضایی از انقلابی گری ، کوچک خان چگونه فکر وعمل می کرد.

از طرف دیگر چپ رو ها ی  جناح جنگل نیز تشنه بیشتر ریختن خون بودند واز این که کوچک خان به عناوین مختلف از کشته شدن افراد دشمن طفره می رفت اورا مورد انتقاد وسرزنش قرار می دادند که گویا به اندازه کافی انقلابی نیست. به عنوان مثال هنگامی  که جنگلیان از غرب گیلان به شرق گیلان از دست قوای بزرگ قزاق دولتی وفئودالها فرار می کردند، کوچک خان مرتب دستوراکید می داد تا با افراد سرباز ورعایی که دولت وفئودالها بسیج کرده بودند تا به تعقیب جنگلیان آنها را از پای درآورند می گفت که حتی المقدور از درگیری وجنگ با آن ها پرهیز کنند زیرا این کار موجب کشته شدن این عوامل بی مزد ویا با مزد ومواجب می شود.اواین را برادر کشی می دانست.این اصرار کوچک خان در حالی بود که مجاهدین در حال فرار در شرایط بسیار سخت ودشواری قرارداشتند وهر لحظه بیم از دست دادن جانشان می رفت و دراین شرایط برای نجات خود اخلاقاً مجازبودند که دشمن را از پای درآورند. موضع کوچک خان دراین فرار جانفرسابه نحوی بود که سرانجام به تحریک خالو قربان برخی از سران مجاهدین که سخت در فشار تعقیب قزاقان بودند به کوچک خان اعتراض وحتی پر خاشگری کردند که چرا دستور مقابله وکشتن قزاقان تعقیب گر را نمی دهد. اجازه بدهید عین نوشته مرحوم محمد علی گیلک را که همراه گروه بوده به اختصار برایتان بخوانم:«...در یک چنین وقتی چند نفر از سردسته های مجاهدین جلو میرزا را گرفته با آنکه همه وقت نسبت به او با ادب رفتار می کردند در نهایت تندی گفتند که علت اینهمه بدبختی این است که از دشمن فرار میکنیم. میرزا با سیره همیشگی جواب داد ما نباید به برادر کشی رضایت بدهیم.از این جواب، آن جمع عصبانی شده وبه قزاقها دشنام سخت دادند ومیرزا را نیز تهدید کردند. کوچک خان سر را پائین انداخت وگفت خود دانید وحرف دیگر نزد.نفرات تصمیم به جنگ گرفتند وخالو قربان ریاست آنها را ه عهده گرفت»(ص202).  داستان حمله وخلع سلاح  قزاقخانه رشت به رهبری احسان الله خان چند روزپس از پیروزی انقلاب جنگل  وبه رغم این که تسلیم سربازان قزاقخانه به صورت مسالمت آمیز وبدون خونریزی امکانپذیر بود، نیز یکی دیگر از مثالهاست.در این ماجرا چند روز بودکه رشت سقوط کرده بود وقزاق ها هم در قزاقخانه خود عکس العمل چندانی نشان نداده بودند.  قزاقخانه به فرماندهی احسان الله خان مورد حمله قرارگرفته و به گفته یقیکیان حدود 100 نفر از آنها به رغم دستورها وتوصیه های کوچک خان کشته شدند . صادق کوچک پورکه از طرف کوچک خان به سوی قزاقخانه رفته بود می گوید که میرزا اورا مامور کرده بود که در خلع سلاح قزاق ها مواظب باشد تا خونی ریخته نشود:« من با بیست نفر از افراد داوطلب شدیم که همراه احسان الله خان باشیم. مخصوصاً میرزا مامور کرده بود که نگذارم خونی از قزاق ها ریخته شود»(ص35).

او حتی نسبت به بلشویکهایی که بر علیه او درمرداد ماه دررشت به قول سلطانزاده اقدام به کودتا کرده بودند نیز نفرتی نداشت وجنگ با آن ها را نیز برادر کشی به حساب می آورد. به عنوان نمونه هنگامی که کوچک خان تصمیم گرفت که یک ماه پس از انقلاب جنگل  از بلشویکها جدا شده ورشت را ترک و به جنگلهای فومن برود ، بلشویکها به تعقیب کوچک خان وجنگلیها به طرف فومنات حمله کردند. آن ها از آب پسیخان گذشتند، ملاسرا وجمعه بازار را گرفتند وبه کمک نیروهای خالو قربان واحسان تا صومعه سرا وفومن نیز جنگلیان را تعقیب کردند. کوچک خان مرتب برای احتراز از برادر کشی دستور عقب نشینی می داد. صادق کوچک پور که خود یکی از فرماندهان دسته های مجاهدین بود در خاطرات خود می نویسد که عقب نشینی های پی در پی کوچک خان مقابل بلشویکها، سرانجام صدای مجاهدین جنگل را درآورد .زیرا از موضع کوچک خان به شدت ناراضی وعصبانی بودند. وسرانجام او  ودیگر مجاهدین مثل جلال چمنی خود به صورت مستقل به مقابله با بلشویکها پرداختند وآن هارا وادار به عقب نشینی از فومنات کردند وسرانجام رودخانه پسیخان مرز  وقلمرو جنگلیها وبلشویکهاشد. نمونه های دیگر نیز هست ومن برای پرهیزاز اطاله کلام صرفنظر می کنم.
جالب است بگوییم که این وجه ازشخصیت کوچک خان هیچگاه تا کنون برجسته نشده است در حالیکه که از وجوه برجسته شخصیت او همین خصوصیات انسانی  واخلاقی او بوده است. می پرسم چرا؟ پاسخ من این است که ما از بیان این  وجه از شخصیت کوچک خان چندان خوشمان نمی آید.فرهنگ سیاسی  ما این وجه از شخصیت سیاستمداران را بر نمی تابد.داستان تشبیه سیاستمدارزمانه مابه شاه سلطان حسین هنوزنباید قاعدتاً یادمان رفته باشد. در این فرهنگ اقتدار واعمال قدرت وحتی خشونت دست کم علیه دشمنان بسیار مغتنم است. اما کوچک خان در هر شرایطی از اعمال خشونت پرهیز می کرد. اواز کشتن انسان ها بیزار بود. او از هر خشونتی طفره می رفت.اوبه رغم آن که به رسم زمانه تفنگ بردوش داشت ، مسالمت جو وصلح طلب بود.او سیاستمداری اخلاق گرا بود. او وجدان جامعه عصر خود بود. او گویی نمی بایست در یک جامعه با سنت تاریخی استبداد شرقی پای به سیاست می گذاشت. او از جنس ما نبود. اینجاست که به قول سهراب سپهری عزیز «جور دیگر باید دید» . اگر جور دیگر ببینیم آن گاه متوجه این نکته مهم می شویم که او پیشگام مبارزان ضد استعمار وحقوق مدنی در قرن بیستم  یعنی مهاتما گاندی ، مارتین لوتر کینگ  ونلسون ماندلا بوده است که همگی امروز نزد ماگلهای سر سبد انسانیت تلقی می شوند. من نمی خواهم از او قدیسی دیگر در تاریخ ما بسازم واین ها را که به تفصیل گفتم وبا عرض پوزش از شما و خوانندگان فرهیخته که حوصله اشان را سر بردم این بود تا بگویم که من به هیچوجه نمی توانم بپذیرم که در کشتن مرحوم حیدر خان عمو اوغلی ، کوچک خان نقشی داشته است. به ویژه این که  به گفته فخرایی این کوچک خان بود که مرحوم حیدر خان را به گیلان  وانقلاب جنگل دعوت کرده بود.در مقاله جغرافیای سیاسی جنبش وانقلاب جنگل من مفصل دراین مورد بحث کرده ام . در باره واقعه ملاسرا وکشته شدن حیدر برای نخستین بار مطالعه میدانی کرده ام ونشان داده ام که حیدرزمانی که درجنگلهای روستای « میانرز» آلیان کشته شد، کوچک خان دست کم پنج تا شش روزپیش از آن میانرز وآلیان را ترک گفته و در کوه های برفی ویخ زده راه خلخال با گاوک ومیرزا نعمت الله( داماد حسن خان آلیانی) خودبا مرگ دست وپنجه نرم می کرد.دربررسی های میدانی ، محلیانی که از بستگان نگهبانان حیدر بودند به من گفتند که نگهبانان حیدر به آن ها گفته بودند که ما 64 روز حیدر را در خانه ای که من عکس آن را در همان مقاله ارائه کرده ام نگهداری کردیم وبعد به دستوراورا کشتیم. من روی 64 روز محاسبه کردم ودیدم از روز دستگیری در 7 مهر وتاریخ تحویل حیدر به نگهبانان(با توجه به فاصله ملاسرا تا میانرز با وسیله ارتباطی آن روز وبا توجه به مسائل امنیتی مورد نظر در خصوص یک زندانی مهم که احتمالاً باید حداقل در تاریخ 8 یا 9مهر ماه  تحویل نگهبانا ن شده باشد)، او باید روزهای 12 یا 13 آذر کشته شده باشد. یعنی چند روز حتی پس از کشته شدن کوچک خان.در هرحال  در آن نوشته نشان داده ام که مرگ او چگونه روی داده است و دراینجا نیازی به تکرار وبازگویی آن ندارم. اما می خواهم به تاکید بگویم درجایی که حیثیت انسانی در میان است باید به غایت محتاط ومحافظه کارباشیم واز گمانی زنی بی پروا بپرهیزیم .

شما در نوشته اتان به جای خائن خواندن این  وآن بیشتر خواسته اید نشان بدهید که دو طرف یعنی بلشویکها وجنگلیان بر اساس دو روایت از انقلاب عمل می کردند وشما روایت بلشویکی از انقلاب را مورد نقد قرارداده اید وروایت جنگلیان ودر راس آن کوچک خان را مناسب شرایط اقتصادی- اجتماعی دانتسه اید. ممکن است به طور فشره دلایل خود را توضیح دهید؟

 با کمال میل. ببینید من حقیقتاً موضوع خیانت را خیلی نمی فهمم. بلشویکها به ایران آمدند چون بنا به تئوری های لنینی انقلاب جهانی سوسیالیستی در جهان غرب درراه بود وبنابراین شرق نیز می باید به این انقلاب بپیوندد. بلشویکها صدور انقلاب به شرق را با انقلاب ملل شرق وبیشتر از طریق ایران و از طریق انقلاب جنگل دردستور کار خود قراردادند تا به بزرگترین امپریالیست زمانه یعنی انگلستان در هندوستان ضربه بزنند. اما به زودی معلوم شد که انقلابی در غرب تحقق نخواهد یافت ومتوجه شدند که تئوری صدور انقلاب به شرق نیز تا چه اندازه خواب وخیال بوده است. بنابراین به تدریج سوسیالیسم در یک کشور یعنی روسیه پذیرفته شد وبا انگلستان قرارداد صلح امضاء شد که مورخان رسمی شوروی آن را نخستین پیروزی سوسیالیسم در سیاست خارجی نامیده اند.تا زمانی که صدور انقلاب در میان بود دولت بلشویکی در مسکو از انقلاب جنگل و آن هم تنها از منظر انقلاب بلشویکی واز جناح بلشویکی واز برنامه های بلشویکی آن  دفاع می کرد. اما وقتی منافع این کشور در برپایی واستحکام سوسیالیسم دراین کشورارجح شد واز صدور انقلاب به شرق نا امید گردید دیگر دست از حمایت از جمهوری شوروی گیلان برداشت. اصولاً به جز مقطع کوتاهی وآن هم به اعتقاد من بدون صداقت، بلشویکها از کوچک خان حمایت نمی کردند.آنها از ارتش سرخ، حزب کمونیست ایران(عدالت) وجناج بلشویکی جنگلیان حمایت می کردند.در زمانی که تزهای لنینی صدورانقلاب به شرق منتفی شد ونادرستی آن هویدا گردید ، حمایت دولت روسیه از گروه های بلشویکی بالا نیزقطع شد. در واقع می خواهم بگویم که کوچک خان وجنگلیان شناخت دقیقی از ایدئولوژی وپارادایم بلشویکی نداشتند. آن ها بلشویکها را به اعتبار فرهنگ سیاسی موجود آن زمان یعنی فرهنگ انقلاب مشروطه «احرار» می نامیدند. سوسیالیسم بلشویکی را نیز به اعتبار همان شعار کلی مشروطه خواهان معادل برابری وبرادری می دانستند. در حالیکه پارادایم لنینی تعریفی که از انقلاب اجتماعی در عصر امپریالیسم در بالاترین مرحله سرمایه داری ارائه می کردند از اساس با درک مشروطه خواهان از انقلاب ، حریت و برابری وبرادری متفاوت بود.همین تفاوت اساسی بود که سبب شد تنها پس از یک ماه در کنار هم بودن دردولت جمهوری شوروی گیلان ، کوچک خان راه خودرا به کلی از آن ها جداکرد. می خواهم بگویم کوچک خان وجنگلیان تقریباً هیچ شناختی از بلشویکها نداشتند. آنها بر پایه تزهای لنین عمل می کردند وقبلاً یعنی سه سال پیش از انقلاب جنگل همین اقدامات را در روسیه انجام داده بودند ولی کوچک خان از آن شناخت دقیقی نداشت. در واقع مشکل خودشان بود که از مواضع آن ها در باره مسائل مختلف اطلاعی نداشتند. اگرمی توان به این موضوع لفظ خیانت اطلاق کرد دیگر حرفی نیست . بر سر کلمات اگر اختلافی است من حرفی ندارم. اما درهمین جا باید بگویم با توجه به این که شاید این اولین مورددرتاریخ سوسیالیسم بود که منافع ملی کشور سوسیالیستی به موقع بر منافع انتر ناسیونالیستی آن ارجحیت می یافت ، می توانست عبرت آموزباشد. عبرت آموز از این منظر که شعارهای انترناسیونال سوم که سخت دم از منافع انتر ناسیونالیستی پرولتاریا در جهان می زد برای اولین باردر مقابل منافع ملی رنگ باخت.

 اما به سئوال اصلی  برگردیم. باید بگویم که دودرک از انقلاب جنگل وپیشبرد آن وجود داشت. در کلیت قضیه تفکربلشویکی یک درک ویژه لنین از تئوری مارکسی در باره تحول انقلابی وبه ویژه انقلاب سوسیالیستی  وتفکر کوچک خان درک مشروطه خواهانه از انقلاب بود. اجازه بدهید کمی توضیح بدهم. هر چند می دانم موضوع به این مهمی که می توان در باره آن کتابها نوشت با این توضیخ فشرده ممکن است سوء تفاهم ایجاد کند. ولی چون اختلاف اساسی دو جریان انقلاب جنگل از همین موضوع منشاء می گرفت لازم است توضیحی هر چند فشرده داده شود.

 در پارادایم لنینی انقلاب ، لنین چنان که گفتم خود وحزب بلشویک را نماینده یک طبقه ای می دانست که تا آخر انقلابی است یعنی طبقه کارگر . او می گفت دیکتاتوری پرولتاریا اصولاً برای این است که دشمنان این طبقه را سرکوب کند.کما این که می گفت دولت های فئودالی و سرمایه داری نیز اساساً دیکتاتوری هستند منتهی دیکتاتوری علیه زحمتکشان. بنابراین دیکتاتوری پرولتاریا نیز باید دیکتاتوری علیه ستمگران فئودال وسرمایه دار باشد.  لنین می گفت که:« دولت سازمان خاصی از نیرو یعنی سازمان قوه قهریه برای سرکوب طبقه معین است». این درک از دولت را با تجربه ای که جهان در قرن بیستم داشته و در جایگاهی که ما امروز در قرن بیست ویکم ایستاده ایم به خوبی  می توانیم درک کنیم. این تعریف از دولت یعنی « حذف» تمام کسانی که به زعم اودر مقابل طبقه کارگر قرار گرفته اند.  چهار پنج سالی که لنین رهبر شوروی بود نیز همین تئوری را در عمل پیاده کرد. یعنی تمام گروه ها ی سیاسی اعم از منشویکها ، کادت ها، اس ارهای به قول او راست، اس ارهای به قول او چپ را یکی پس از دیگر از صحنه رقابت به زور ارتش سرخ از میدان بدر  کرد. دست آخر می گفت دردرون حزب بلشویک هم برای آن که دشمن سو ء استفاده نکند، فراکسیون بازی قدغن. یعنی انتقاد علنی نکنید بلکه به آشکار می گفت اگر انتقاد دارید آن را علنی نکنید که دشمن بهره برداری کند بلکه به ما بنویسید وکتبی ومستقیماً به ما بگویید. ما خودمان ترتیب اثر می دهیم.از درون چنین تفکر وسازمان یابی سیاسی دردوره لنین بود که استالین سر برآورد. جالب است بگویم که در یکی دو سال پایانی عمر لنین که دیگر نمی توانست به دلیل بیماری کاری بکند ، او ناظر برآمدن غول خشنی به نام استالین بود اما هیچ کاری نمی توانست بکند. چون او درست بر پایه تئوری لنینی اقدام می کرد ویا دست کم آن را مصادره به مطلوب کرده بود.آری استالین محصول بلشویسم بود وهیچ گریزی هم نبود. کما این که در جاهای دیگر هم همین راه به ناگزیر پیموده شد.

 پس هسته اصلی در تئوری بلشویکی حذف همه کسانی که در طرف به قول اوپرولتاریا نیستند.تشخیص این که چه کسی در مقابل پرولتاریا قرار گرفته راهم در درجه نخست رهبر پرولتاریا با توجه به اقتداری که لنین در حزب بلشویک داشت معین می کرد. ممکن است  لنین واقعاً این ایده را از روی نیتِ درست می گفت ومی خواست ظلم تاریخی به زحمتکشان را از این طریق از میان بردارد. و دلش می خواست که بدین طریق استثمارگران رااز استثمار طبقه محروم بر حذر دارد وارزش واقعی کار آن هارا بدین طریق به آن ها برگرداند . اما می دانیم این نیت ها نیستند که تاریخ را می سازند بلکه نتایج اعمال ماست که تاریخ را شکل می دهد. ماامروز می دانیم که تئوری های او تیغ در دست زنگیان مست قرن بیستم مثل استالین، مائو ،پل پوت ها  وغیره بوده است که میلیون ها انسان حتی مومن به کمونیسم را قربانی کرده است. ما در بالا به موارد از کشتار توسط بلشویکها اشاره کردیم. ارهمین منظرتئوریک بود که در اواخر دهه 1920استالین دستور قتل عام و مصادره زمین های کولاک ها یعنی مالکان وخرده مالکان  روسی را برای تشکیل سوخوز وکلخوز داد ومیلیون های نفر کشته شدند. اکثر بلشویکها دراین عمل اتفاق نظر داشتند. متاسفانه بلشویکها متوجه این نکته نبودند که وقتی شما یک رویه نادرست وجنایت باررا به  یک سنت حکومتی تبدیل می کنید ممکن است همان سنت در مورد بنیاد گذاران آن نیز روزی اعمال شود. دقیقاً از اوایل دهه 1930 همین طور هم شد. ومی دانیم که تمام یاران لنین به همراه میلیون ها کمونیست مومن به دادگاه ها وارودگاههای کار اجباری فرستاده شدند وقتل عام شدند. همه این خشونت برای این بود که  در پارادایم لنینی  به تاکید گفته می شد که سوسیالیسم را که مارکس محصول ونتیجه یک جامعه پیشرفته، صنعتی با اقتصادی متمرکز وجامعه ای با فرهنگ بالا بود رامی خواست در یک جامعه عقب مانده حتی فئودالی بسازد. خب این نشدنی بود. پس باید از زور وخشونت برای این کار استفاده می شد واستفاده شد. هر چه بیشتر استفاده می شد نتایج قابل قبولی نمی گرفتند پس به ناچار می باید خشونت را افزایش دهند. مائو نیز یک لنینیست مومن بود منتهی  به سبک خودش و انتقاد او به خروشچف  هم این بود که سیره لنین و استالین را کنار گذاشته وتجدید نظر طلب شده است. خلاصه کنم، تئوری بلشویکی می گفت که درزمانی که امپریالیسم به بالاترین مرحله خود یعنی انحصارات دست یافته دیگر نمی تواند کارکرد مناسبی در ترقی ابزار تولید وکارکردهای مفید دیگری که مارکس برای بورژوازی  در تبدیل جوامع سنتی به جوامع مدرن وپیشرفته برای این نظام قائل بود، قائل شود. بنابراین در هر جامعه ای از جمله در یک جامعه دهقانی وفئودالی نیز سوسیالیسم وحکومت سوسیالیستی می تواند بهتر از بورژوازی وظایف تاریخی آن را به انجام برساند. در یک سخنرانی در چهارمین  سال انقلاب، لنین گفته است که ما هزار بار بیشتر از بورژوازی، وظایف انقلاب بورژوا دموکراتیک را به انجام رسانده ایم .حتی گفته است که صدها سال از انقلاب بورژوادموکراتیک انگلستان(ا نقلاب کرامول) وانقلاب کبیر فرانسه گذشته است ولی ما بیش از این انقلاب ها توانسته ایم درهمین مدت اهداف انقلاب های بورژوادموکراتیک را در روسیه تحقق ببخشیم(نقل به مضمون). ملاحظه می کنید که او حتی پس از برنامه نپ نیز به بر اصول اولیه تئوری خودیعنی پریدن از روی مرحله سرمایه داری واقتصادی بازار آزاد در فرا رویاندن جامعه سنتی به مدرن هنوز باقی مانده است. در انقلاب جنگل نیز دقیقاً همین برنامه پی گرفته می شد. بدون هیچ گذشتی بلشویکها کوشش می کردند که کوچک خان با آن ها در اجرای برنامه های بلشویکی همراه شود. کوچک خان با توجه به ویژگ های ذاتی خود ویایگاه اجتماعی که او نماینده آن بود نمی توانست ابزار اجرای تزهای لنینی باشد. تازه اگر هم همراهی می کرد کاری از پیش برده نمی شد وفقط می توانست فاجعه را در گیلان وایران افزایش دهد. از خصوصیاتی که از او در بالا ارائه شد ، کوچک خان به هیچوجه نمی توانست با آن روحیه به اقدامات خشونت آمیزی دست بزند که بلشویکها طلب می کردند.

در طرف مقابل بلشویکها در انقلاب جنگل کوچک خان  قرارداشت که مشروطه خواه بود وبا استناد به قانون اساسی مشروطه هیچ جریانی دراین فرهنگ حذف نمی شودو دراین فرهنگ تفکیک قوا وجوددارد. نهادهای مدنی وجود دارند. آزادی تشکل وجود دارد. قوه قضائیه مستقل از دولت وجود دارد. قدرت دولتی به قول مارکس توسط مردم پس گرفتنی است ( هر وقت که بخواهند). این ها فرهنگ مشروطه خواهی بود. دست کم روی کاغذ بود که کوچک خان با این به خوبی آشنا بود والگوهای آن را می شناخت و تمام دوره مبارزه در درون جنگل غیر از آن به چیز دیگری فکر نمی کرد.دراین فرهنگ به صورت دموکراتیک چرخش نخبگان اتفاق می افتاد وخواستها ومطالبات به تدریج می توانست سبب تغییرات گام به گام در همه زمینه ها شود ونخبگان سیاسی می توانستند به مطالبات مردم به ویژه از طریق انتخابات آزاد ودر مجلس منادی این خواست ومطالبات تدریجی باشند. در این تحول یک خرد جمعی شکل می گرفت که در صورت تداوم می توانست به جای حدف وخشونت ، رفتار مسالمت آمیز وتحمل ومدارا جایگزین شود. متاسفانه حکومت پهلوی ها با نام مشروطه، فرهنگ برخاسته از انقلاب مشروطه رادر ایران ازبین بردند وآن را مترادف خودسری ، بی قانونی واستبداد کردند. البته فرهنگ متاثر از بلشویسم هم در  فراهم کردن این شرایط اجتماعی وسیاسی در گذشته نه فقط تاثیر داشته بلکه بسیار هم موثر بوده است.  به باور من تحقق اهداف وبرنامه های مشروطه خواهی جنگلیان اگر چه در جوامعی که تازه از خواب قرون وسطایی بیدار شده بودند چندان سهل وآسان نبود واجرای آن از هزار توی فرهنگ استبداد شرقی می باید گذر می کرد اما اجرای آن با شرایط اجتماعی واقتصادی زمانه منطبق تر بود.بنا به برخی گزارشها جنگلیان در آستانه پیروزی انقلاب جنگل در دهکده «کما» فومنات مرامنامه ای تصویب کردند که درآن برنامه های آن بسیار به برنامه های اجتماعیون عامیون نزدیک بوده است. این مرامنامه اگر اشتباه نکنم در کتاب خاطرات مرحوم محمد علی گیلک آمده است وفکر می کنم دکتر رواسانی دراین زمینه در حال یک پژوهش موردی است. خوب است که ایشان در این زمینه پژوهش های خود را ارائه کنند. اما باید بدانیم که سوسال دموکراسی ایرانی یا همان اجتماعیون عامیون در آن سالها با بلشویسم از زمین تا آسمان تفاوت داشت.

 خیلی متشکرم از این که دراین مصاحبه شرکت کردید .آیا نکته دیگری هست؟

نکته دیگر این که:
چشم ها راباید شست
جور دیگر باید دید

 

مطالب مرتبط :

 

به نقل از وب سایت انسان شناسی و فرهنگ

استان مرتبط : گیلان  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید