تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1167

گفتگو با ناصر عظیمی: روایتی دیگر از کوچک خان (قسمت اول)

آقای دکتر نخست بفرمایید که چگونه به موضوع جنبش وانقلاب جنگل علاقمند شدید؟

اگر چه من سالهاست که پایتخت نشین بوده ام لیکن زاده گیلان هستم. نیمی از عمر وخاطرات من درهمین سرزمین سبز ودوست داشتنی سپری شده است. از کوچکی هم داستان کوچک خان را با روایت های گوناگون وبا مواضع متفاوت شنیده وبعدها خوانده بودم.رساله دکترا من هم در زمینه گیلان است. همان که با نام تاریخ تحولات اقتصادی - اجتماعی گیلان چاپ شده است. اما علاقمندی من به نوشتن در باره جنبش جنگل مشخصاً بر می گردد به سمیناری که در سال 1383در باره جنبش جنگل در گیلان بر گزار شد ومن نیز دعوت شده بودم. هر چند من فقط یک روز از دو روزرا در سمینار بودم لیکن احساس کردم هنوز موضوع جنبش  جنگل دارای نکات ناگفته ای است که می توان آن را گفت ونوشت. ازهمین رو مقاله ای نوشتم تحت عنوان « منشاء تئوریک شکست انقلاب جنگل». آن مقاله مورد استقبال قرارگرفت اما خودمن از نوشته چندان راضی نبودم. اگر چه همین امروز هم چارچوب اصلی نظری درآن مقاله مورد قبول من است لیکن باید بگویم که آن مقاله دارای اشکالاتی بود. برای رفع همین نقیصه بود که طی چند ماه کتابی تدوین کردم به نام همان مقاله که هیچگاه فرصت چاپ آن فراهم نشد. بعد در صدد برآمدم که آن نوشته را به صورت مقاله ای باز نویسی و با ایده های جدید با نام جغرافیای سیاسی جنبش وانقلاب جنگل منتشر نمایم. این کار انجام شد وچنان که می دانید در هفت شمار در مجله گیله وا چاپ شد و تا جایی که می دانم وبه من گفته شده مورد استقبال زیاد قرار گرفته است.بنابراین حدود بیش از سه سال من به طور ناپیوسته در گیر خواندن ونوشتن در خصوص این جنبش بوده ام.

ابتدا اجازه بدهید بپرسم از این مطالعات ونوشته ها به چه نکات اصلی دست یافته اید که به نظر شما نکات جدید است؟

اجازه می خواهم نخست بگویم که هر پژوهشی همیشه ناقص است. این حکم به ویژه در پژوهش های تاریخی بیش ازهمه صادق است.پژوهشگر مباحث اجتماعی وتاریخی باید همیشه این جمله را آویزه گوش خود نماید:« ممکن است من اشتباه کرده باشم». چنان که می دانید این جمله عنوان مقاله ای از اینجانب در باره یکی از موضوعات جنبش وانقلاب جنگل بوده است. پس به حکم ضرب المثل ایرانی  که می گوید انسان جایز الخطاست باید بپذیریم که گفته های ما همیشه ممکن است دستخوش اشتباه واشکال و آخرین حرف نباشد. این فروتنی نیست بلکه یک اصل علمی است.فقط پژو هشگر دیکتاتور است که سعی می کند ایده های خود رابدون اشکال وایراد ببیند وانتظار داشته باشد تا همه آن را بدون چون وچرا بپذیرند وکسی به خود اجازه نقد وایراد ندهد. اما درهمین جا می خواهم به نکته مهمی اشاره کنم. گفته بالا بدان معنی نیست که هرکسی هر ایرادی به گفته ها ونوشته هاگرفت ، پژوهشگر باید بپذیرید. متاسفانه درایران زیاد دیده می شود که کسانی بدون این که در زمینه ای دود چراغ  خورده باشند بر می دارند در باره نوشته های دیگران که سالها درآن مورد کارکرده اند نقد می نویسند .البته ما امروز می دانیم که این همان کودکی روشنفکری است.من درجایی گفته ام پژوهشگر باید چون موم نرم وچون فولاد سخت باشد. درجایی که نقد با استدلال وبا ارائه اسناد به طور مستدل اشکال وارد می کند، پژوهشگر باید اشکال را بپذیرید و ودر اینجا است که باید چون موم نرم باشد. اما اگر به جای نقد مستدل وارائه سند وشواهد، منتقد کوشش کند نویسنده را از کاری که کرده است پشیمان کندو اورا به اصطلاح از میدان بدر کند پیداست که دراینجا پژوهشگر باید چون فولاد سخت ومقاوم باشد . نقد باید در همه حال حرمت نویسنده را پاس بدارد ودر عین حال با حفظ نزاکت بگوید که نویسند در اینجا به این دلیل اشتباه می کند ودر آنجا مثلاً درست می گوید.این شیوه نقد سبب می شود تا گفتگو تداوم یابد. این نکته یعنی فرصت دادن به تداوم گفتگومهم است.همان موضوع اساسی که ما شرقیان تجربه خوبی از آن نداریم . اغلب لحن نقد ما سبب می شود تا گفتگو قطع شود. وقتی گفتگو تداوم پیدا نکند پیداست که نتیجه اصلی نقد یعنی فراتر بردن دامنه بحث نیز تحقق پیدا نمی کند.درداخل پرانتز بگویم که ما سنت گفتگو به جز در مباحث طلبگی نداریم. اصل باید در تداوم گفتگو باشد واین باید در هر شرایطی در دستور کار کسانی قرارگیرد که با اندیشه وفکربه ویژه در دنیای متمدن ومدرن سروکار دارند. در حوزه اندیشه عصبیت راه به جایی نمی برد. باید خویشتندار وصبور بود.ما متاسفانه این فرهنگ را خیلی کم داریم . ما اصولاً در گذشته از واژه گفتگو تعبیر کاملاً متفاوتی داشتم . مفهومی که ما از واژه گفتگو داشتیم بیشتر ستیز ومنازعه بود. شاعربزرگ ایرانی به طعنه گفته است :«گفتگو آیین درویشی نبود!». در دنیای مدرن نیز متاسفانه با ورود فرهنگ سیاسی لنینی(بلشویکی) به ایران ، سیره لنینی نقد ومواجه با مخالف درایران بر بستر یک فرهنگ استبداد شرقی نفوذ و رسوخ بسیار یافت. لنین مخالفانش را سخت می نواخت واز توهین وتحقیر چیزی فروگذارنمی کرد. به عنوان مثال در نقد کائوتسکی که به او ایراد گرفته بود که واژه دیکتاتوری پرولتاریا را آن گونه که مارکس بکار می گرفت شما بکار نمی گیرید واصولاً مارکس در تمام چندین هزار صفحه ای که نوشته تنها در یک مورد و آن هم در نامه به دوستش از آن بهره گرفته است ، برداشت مقاله ای بلند نوشت به نام «دیکتاتوری پرولتاریا وکائوتسکی مرتد» و در آن دشنام ها ی بسیار نثار کرد واز جمله نوشت« کا ئوتسکی چون توله سگی است که گاه پوزه اش را به چپ می کند وگاه به راست». این شیوه نقد متاسفانه با ورود فرهنگ بلشویکی در ایران مدرن نیز نفوذ بسیار یافت وخوشبختانه در سالهای اخیراین لحن دیکتاتور مآ بانه در نقد تا حدود زیادی تغییر کرده است.

اما پس ازاین مقدمه طولانی بر گردیم به سئوال شما. حقیقت آن است که من وقتی روی این موضوع کار می کردم چیزهای زیادی آموختم.وآموختم که تنها وقتی پژوهشگری روی موضوع مشخصی به قول امروزی ها زوم می کند نه فقط به دریافت عمیقی از موضوع دست پیدا می کند بلکه خودش نیز تغییر می کند.مارکس در جایی به درستی گفته بود که انسان ها وقتی جهان را تغییر می دهند خودشان نیز تغییر می کنند. این تعبیر وتفسیربه باور من در مورد پژوهش و پژوهشگرنیز تعمیم پیدامی کند. اگر پژوهشگر بی غرضی ( که در چارچوب قالب های ایدئولوژیک خودرا حصار در حصار محبوس نکرده باشد وبه قول کوچک خان « حرفهای قالب زده» را همواره تکرارنکند) وآن گاه روی موضوع مشخصی کار کند پس از مدتی نه فقط ممکن است دیدگاهش در مورد آن موضوع مشخص تغییر کند بلکه ممکن است جهان را نیز به گونه ای متفاوت تفسیر کند. زیرا درک عمیق ودقیق قواعد علمی درهر حوزه ای می تواند به حوزه های دیگر زندگی نیز تعمیم یابد. من در بررسی این جنبش چنین فرایندی را طی کردم . نه من ونه نظریات من دیگر همان نیست که در ابتدای کار بود.

اما مهمترین نکته ای که ازا ین مطالعات دریافتم این بود که جنبش وانقلاب جنگل  اولین تحولی بود که درآن تمام نیروهای اجتماعی که بعد ها نقش آفرینان اصلی تحول اجتماعی درایران بوده اند برای نخستین بار دراین جنبش در کنار هم قرارگرفتند ومتاسفانه به بدترین شکلی دراین اولین اجتماع نیروهای سیاسی عدم تحمل می بینیم. اگر انقلاب مشروطیت را نقطه آغاز رویکر جدیدی از سیاست در ایران تلقی کنیم، باید بگوییم که دراین رویکرد مدرن به سیاست ، نقطه آغاز کنش سیاسی تمام نیروهای نقش آفرین درتاریخ معاصر ایران دراین جنبش  بود که ظهورپیدا کرد و اگر ما این جنبش را با درکی علمی پس از شکست آن مورد بررسی عقلانی وعلمی قرار می دادیم( ونه با درک جزمی وایدئولوژیک)، شاید هزینه هایی که بعدها جامعه ما در تاریخ معاصر پرداخته، این قدر زیاد نمی شد. در همین جنبش بود که برای نخستین بار تئوری انقلابی بلشویسم یعنی پارادایم لنینی تحول انقلابی در مورد تحولات اجتماعی  به طور نظری وعملی وارد عرصه سیاست درایران شد ونه فقط وارد عرصه شد بلکه برای مدتی قدرت را در بخشی از ایران  یعنی در انقلاب جنگل دردست گرفت.از هفده ماه حکومت انقلابی که به نام انقلاب جنگل تداوم یافت، شانزده ماه آن حکومت در مرکز قدرت اصلی این انقلاب یعنی رشت- انزلی ولاهیجان در دست بلشویکها بود وکوچک خان دراین مدت در گوشه ای از گیلان یعنی در دهکوره های عقب مانده ودور افتاده ناحیه آلیان در جنوب غربی فومن به تبعید خود خواسته ویادگر خواسته به سر می برد.تا پیروزی انقلاب جنگل در سال 1299خورشیدی، جامعه ایرانی تقریبا هیچ شناختی از بلشویسم نداشت. البته سوسیال دموکراسی یا همان اجتماعیون عامیون را تجربه کرده بود که اساساً با معیار های امروزی تفاوت چندانی با انقلابیون مشروطه نداشتند وچنان که می دانیم همه آن ها در آغازاز انقلابیون مشروطه بودند. به پارلمان اعتقاد داشتند، به تفکیک قوای اعتقاد داشتند، به آزادی بیان به مفهوم عام آن اعتقاد داشتند وغیره.اما با آمدن بلشویسم از دروازه انقلاب جنگل ناگهان درک جدیدی از انقلابی گری وارد عرصه سیاست درایران شد که نه فقط در ایران بلکه حتا می توان ادعا کرد در جهان نیز کاملاً نو ظهور بود.در این پارادایم دیگر نه به پارلمان به مفهومی که در انقلاب مشروطه وقانون اساسی آن وجود داشت، نه به تفکیک قوا، نه به آزادی بلکه حتی به دیکتاتوری طبقه ای بر طبقه دیگر، نه به آزادی بیان ومطبوعات آزاد، نه به تشکل های سیاسی ومدنی آزاد(مگر زیر نظر دولت) اعتقادی وجود نداشت. بنابراین در این بررسی ها من دریافتم که با آمدن بلشویسم از دروازه انقلاب جنگل ، فرهنگ سیاسی ایران دچار یک گسست ناخواسته شد. به این معنی که کنشگران سیاسی ایران تا آن زمان با فرهنگ سیاسی انقلاب مشروطه بود که برای تحول جامعه ایران از جامعه سنتی به جامعه مدرن تلاش می کردند اما با آمدن تئوری انقلابی بلشویسم که در فضای فقر وعقب ماندگی زمانه با شعارهای افراطی خود بسیار هم جذابیت داشت، به تدریج نخبگان سیاسی ایران به ویژه نخبگان سیاسی دراپوزیسیون که در فرهنگ استبداد شرقی بزرگ شده بودند،حاملان اصلی این تئوری با فرهنگ ویژه آن برای تحول از جامعه سنتی به مدرن از طریق انقلاب سوسیالیتسی شدند. به عبارت دیگر پس از انقلاب جنگل دو پارادایم نظری برای توسعه ویا به قول آن زمان انکشاف اقتصادی جامعه ایران روی میز قرارداشت. یکی از طریق اندیشه های مشروطه خواهانه ودموکراتیک ودیگری از طریق انقلاب سوسیالیستی وجمهوری شورایی. مورد اخیر حتی با تئوری مارکسی هم در یک کشور پیرامونی، خطایی بزرگ بود ومی توانست فاجعه بیافریند  .

اجازه بدهید در این مورد کمی مکث کنیم . به خصوص که می گویید دریافت ویژه شما از بررسی های جنبش وانقلاب جنگل یکی هم همین گسست فرهنگ سیاسی  در اثر ورود بلشویسم از دروازه انقلاب جنگل به عرصه سیاست در ایران بوده است که نقطه آغاز آن از انقلاب جنگل بوده وتا جایی که در نوشته ی شما نیز گفته شده معتقدید این انقلاب نقطه عزیمت پروژه ناتمام مشروطیت بوده است. لطفاً توضیح بیشتری بدهید.

توضیح خواهم داد اما تصدیق می فرمایید که دراینجا نمی توان توضیح مبسوط داد وبیم دارم که توضیح فشرده من سوء تفاهم ایجاد کند. با این حال کوشش می کنم به اجمال به اصل موضوع ویافته ها اشاره کنم.

چنان که می دانید من درآن مقاله مورد بحث تحولات جنگل را به دو بخش تقسیم کرده ام. از ابتدا تا پیروز انقلاب در نیمه خرداد 1299 خورشیدی را جنبش جنگل و از پیروز انقلاب تا پایان را انقلاب جنگل نامیده ام. بنابرای هر جا از این واژه ها بکار می گیرم همین مفاهیم را در نظر دارم.در بررسی انقلاب جنگل متوجه این نکته شدم که جناح بلشویکی در انقلاب جنگل در دوران حاکمیت پس از انقلاب نقش محوری داشته است. به عبارت دیگر از هفده ماه حاکمیت جمهوری شوروی گیلان کوچک خان تنها یک ماه در راس این جمهوری فرمان می راند وپس از یک ماه دوباره به جنگل های آلیان در فومن رفت ودرآنجا تا پایان این جمهوری باقی ماند. در نتیجه بعد از یک ماه،  ماه عسل دوجریان بلشویکی وجنگلی ، دو حکومت ودو قلمرو کاملاً مجزا از هم تشکیل شد که درمقاله مورد بحث نقشه قلمرو های این دو دولت ارائه شده است. طبق همان بررسی ها قلمرو بلشویکها از هر نظر از اهمیت مهمتر برخوردار بود. از نظر اقتصادی رشت - انزلی در آن زمان یکی از کانون های تجاری ایران بود. از نظر استراتژیکی محور رشت - انزلی نه فقط در گیلان بلکه در آن زمان با توجه به تنها مسیراصلی ارتباط پایتخت ایران با دول اروپایی ، در مقیاس ملی نیز اهمیت داشت. از نظر وسعت وجمعیت نیز نسبت به قلمرو جنگلیها در فومنات بزرگتر بود.  از نظر توسعه یافتگی وپیشرفت نیز به سبب این که رشت - انزلی یکی از دونقطه اصلی تماس ایران با جهان اروپایی بود نیز مهمتر بود(به جز پایتخت نقطه تماس دیگر تبریز بود).به عبارت دیگر مسئولیت عمده اداره وسیاست های اعمال شده دراین انقلاب به اقدامات وبرنامه های جناح بلشویکی انقلاب که تقریباً قسمت اصلی ومهم نواحی آزاد شده گیلان یعنی رشت، انزلی ولاهیجان را دراختیار داشتند بر می گشت. پس اقدامات بلشویکها دراین انقلاب بسیار تعیین کننده بوده است.با این دریافت،کاری که من کردم این بود که یک مطالعه تطبیقی بین تحولات انقلاب جنگل وانقلاب اکتبر انجام دادم تا ببینم بلشویکها وبه ویژه نقطه نظرات وبرنامه های بلشویکها در دوران انقلاب اکتبر که حدود سه سال قبل از انقلاب جنگل تجربه شده بود چه بوده وبه ویژه برنامه هایی که بلشویکها همزمان با وقوع انقلاب جنگل در دستور کار خود داشتند چه بوده است.فرض آن بود که اقدامات وبرنامه های بلشویکها در انقلاب جنگل نوعی گرته برداری از انقلاب اکتبر بوده است.بررسی ها همین نکته رانشان داد که اقدامات بلشویکها در گیلان گرته برداری بی چون وچرا از برنامه ها والگوهای رفتاری بلشویکها در روسیه بوده است. در طول انقلاب جنگل بلشویکها بر پایه ی دو پارادایم نظری  برنامه های خودرا پیش بردند وهر دو آنها به موازات در روسیه نیز در جریان بود. یکی کمونیسم جنگی بود که بلشویکهای روسی آن را از آغاز انقلاب اکتبر تا زمستان سال1299 خورشیدی ادامه دادند واین پارادایم سپس جای خودرا به سیاست نوین اقتصادی (نپ) داد.مواضع  جناح بلشویکی در انقلاب جنگل نیز از این دو پارادایم نظری به موازات مقبولیت آن درشوروی کاملاً متاثر بود.اقدامات جناح بلشویکی در تابستان 1299خورشیدی کاملاً بر پایه پارادایم کمونیسم جنگی بود وهمان فجایعی را درگیلان پدید آورد که در روسیه پدیدآورده بود وسبب کشته شدن افراد وویرانی بسیار درگیلان شد. یکی از اقدامات بلشویکهادر کمونیسم جنگی این بود که تمام زمین ها ملی اعلام شد وروستائیان مجبورشده بودند به جز غذای خود بقیه اضافه محصول خودرا به قیمتی که دولت تعیین کرده بود به دولت بفروشند.لنین دراین باره گفته است:« خود ویژگی کمونیسم جنگی این بود که ما عملاً از دهقانان تمام مازاد وی وحتی گاهی نه تنها مازاد بلکه بخشی از آذوقه مورد احتیاج خود دهقان را نیز برای تامین هزینه ارتش وتامین معاش کارگران از وی میگرفتیم».عیناً همین سیاست در تابستان 1299در گیلان اجرا شد. این سیاست با اتمام جنگ داخلی وفقر وگرسنگی بی اندازه در روسیه جای خود را از زمستان 1299به سیاست نوین اقتصادی داد که درآن دهقانان می توانستند مازاد محصول خودرا آزادانه در بازار بفروشند.بنابراین بازار سرمایه داری به صورت محدود به رسمیت شناخته شد. به بورژوازی نیز آزدای هایی اعطائ شد. ولی در سیاست لنینی (بلشویکی) تحول انقلابی در دنیای جدید تغییر اساسی داده نشد. لنین برخلاف مارکس معتقد بود که حتی درکشورهای عقب مانده نیز می توان نظام سوسیالیستی برقرار کرد.او معتقد بود که در قرن بیستم امپریالیسم به بالاترین مرحله خود یعنی انحصارات رسیده ودر نتیجه احزاب کمونیستی با به دست گرفتن تمام قدرت می توانند ضمن اجرای احکام سوسیالیستی ، وظایف بورژوازی در انقلاب دموکراتیک را نیز انجام دهند.این تز به طور مشخص پس از انقلاب اول روسیه در فوریه 1917توسط لنین ارائه شد ونه فقط پلخانف پدر مارکسیسم در روسیه آن را « مزخرفات» می نامید بلکه حتی سخت مورد مخالفت اعضای حزب بلشویک نیزقرارگرفت( در این مورد می توانید به مقاله میشل لووی تحت عنوان «ازمنطق هگل تاایستگاه فنلانددر پتروگراد» مراجعه کنید). ولی لنین اعضای حزب را متقاعد کرد وبرنامه سرنگونی دولت موقت را شعار حزب کرد که اجرای برنامه های انقلاب دموکراتیک را در روسیه در دستور کار خودداشت. لنین توانست این برنامه خودرا تحقق بخشد وچنان که می دانیم در شرایط جنگ اول جهانی وگسیختگی اقتصادی وامنیتی روسیه انقلاب اکتبر را به پیروزی رساند .این پیروزی برای لنین نفوذ معنوی بسیار در جنبش چپ جهانی فراهم کرد. او اولین دولت سوسیالیستی جهان را به رغم مخالفت های بسیار در یک کشور عقب مانده وبه قول لنین خرده دهقانی پدیدآورده بود. این پیروزی البته توهم بسیار نیز فراهم کرد که به کمک اراده می توان بر قواعد تاریخی فائق آمد.درست است که انسان ها تاریخ خود را می سازند اما نه هر طور که دلشان بخواهد. ایجاد جمهوری سوسیالیستی در گیلان نیز از همین توهم مایه می گرفت. دولت شوروی تا پایان فروپاشی خود گرفتار همین پارادایم اراده گرایانه بود. به همین سبب بود که این دولت در افغانستان وآفریقا به دنیال انقلاب سوسیالیتی بود در حالیکه در کشورهای پیشرفته صنعتی که مارکس وقوع انقلاب سوسیالیستی را درآنها نوید داده بود بعدهاحتی احزاب کمونیستی  در آن به تدریج ضعیف وضعیف تر شدند وبرای جلب نظر جامعه،  دیکتاتوری پرولتاریا را که لنین علاقه بسیار به آن داشت از مرامنامه خود حذف می کردند. درهرحال پیروزی های لنین در انقلاب اکتبر به نظرات او در سطح جهان واز جمله درایران وبه ویژه نزد نخبگان اپوزیسیون ایرانی جنبه جادویی داد و روایت لنین از تئوری مارکسی چنان درایران نزد اپوزیسوی نفوذ پیدا کرد که تقریباً هیچ نقد کوچکی نیز ازاین تئوری ها یا وجود نداشت ویا اگر وجود داشت جرات بیان پیدا نمی کرد. چیزی که من دریافتم و به باور من تا کنون دست کم من اطلاع ندارم که گفته شده باشد این است که با ورود تئوری بلشویکیِِ (لنینی)  از دروازه انقلاب جنگل ، روایت مدرن سازی جامعه از منظر فرهنگ سیاسی انقلاب مشروطه به کلی نزد اپوزیسیون ایرانی به ویژه هوشمندترین، با شهامترین وصادقترین آن ها رخت بربست ودر واقع گسستی بین فرهنگ سیاسی انقلاب مشروطه وفرهنگ نوین اراده گرای بلشویکی که معتقد بود به هرشیوه ای باید تمام قدرت را برای تحولات سوسیالیستی در ایران به دست آورد، حاکم شد. این پارادایم نقطه مقابل فرهنگ سیاسی  برخاسته از انقلاب مشروطه بود که سیاست اصلاح طلبانه را در دستور کار خود داشت وبر اساس اقدامات دموکراتیک وپارلمانتاریستی عمل می کرد. نزد مشروطه خواهان حذف هیچ نیروی اجتماعی مشروعیت نداشت. اما بلشویکها حتی رفقای حزبی را هم اگر از نظریات لنین کوچکترین انتقادی می کردند حذف می نمودند واگر مرتد نامیده نمی شدند دست کم برچسب تجدید نظر طلبی بر پیشانی داشتند. گویی انسان حق نداشت با توجه به دریافتهایش از اندیشه های مارکس ولنین در دیدگاه هایش تجدید نظر کند.واقعاً دست کم با معیارهای امروزی شما به یک انسان مدرن بگویید که  اگر یک چارچوب نظری را پذیرفتید دیگر حق ندارید از آن خارج شوید ویا حتی تجدید نظر کنید. در تئوری بلشویکی با نام کمونیسم ، یک نوع استبداد شرقی اما با روایت تئوریک جدید حاکم شده بود.چه انسان های شریفی که در چارچوب این اندیشه پا به میدان گذاشتند وبرای برقراری عدالت در یک کشور عقب مانده وپیرامونی ، نیرو ،انرژی، جوانی ، استعداد و در بسیاری موارد زندگی خود وخانواده اشان رابه امید آرمانی تحقق نیافتنی از دست دادند.

کوتاه کنم با ورود تئوری بلشویکی از دروازه انقلاب جنگل به عرصه فرهنگ سیاسی ایران و گسست ازفرهنگ سیاسی اصلاح طلبانه  انقلاب مشروطه ،اپوزیسیون ایرانی بر آرمان هایی پای می فشرد که فقط برای پیروانش هزینه های گزاف به دنبال داشت ودریغ از دست آوردی مناسب.این فرهنگ سیاسی توطئه گرو ژاکوپنی، تمامیت خواه ، برانداز محور،خشونت طلب، عجول  نه فقط دستآوردی مناسب به ارمغان نیاورد بلکه حتی به همان خواسته های حداقلی انقلاب مشروطه نیز دست نیافت ودر واقع نقطه عزیمت پروژه ناتمام مشروطه از همین انقلاب جنگل بود که پایه گذاری شد.

پایان قسمت اول - ادامه دارد (قسمت دوم گفتگو با ناصر عظیمی)

به نقل از وب سایت انسان شناسی و فرهنگ

استان مرتبط : گیلان  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید