تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :690

روایت سال های سخت

اطفال خردسال با سرهای کچل و پاهای برهنه، در عقب الاغ های زخمی و مردنی از صحرا به خانه های خود بر می گشتند، چهره دهقانانی که از سیای برف و باران و حرارت آفتاب سوزان قهوه ای رنگ شده در پرتو شعاع نارنجی و محزون غروب رقت آور و غم انگیز بود، رودخانه کوچکی از کنار جاده عبور می کرد، موج آب شفاف و زلال آن در زیر اشعه قرمز رنگ غروب انعکاس مرموزی داشت.

رفته رفته خانه ها آشکار شده بود و آبادی پدیدار می گشت. مقداری گل و سنگ روی هم با وضع کثیف و کج و معوجی قرار داده و روی آن را با شاخه درخت پوشانیده و مقداری خاک روی ان ریخته اسمش را «خانه» گذاشته بودند! این کلبه های مفلوک که از خانه های شغال تنگتر و از لانه سگ کثیف تر بود، از زمان آدم ابوالبشر از پدر به پسر ارث رسیده و تا روز قیامت به همین حال دست به دست خواهد گشت، از میان این سوراخ های تنگ و کثیف معابر تنگ تر و کثیف تری ما را به میدان دهکده راهنمایی می کرد، سطح این معابر از سنگ و کثافت و مدفوعات حیوان و انسان پوشیده شده و گرد و غباری که از کثافات خشکیده به هوا می رفت سروکله و بینی عابرین را آلوده می ساخت.

تاریکی حزن انگیز شب مانند ظلمات قبر، روحم را می فشرد و رایحه کریهی که از آغل گوسفندان و کنار نهرها بر می­خواست، شامه ام را آزار می داد. هنوز پرتو ضعیفی از روشنایی در کرانه های افق دیده می شد که ما وارد خانه شدیم. خانه تنگ و تاریک و کثیفی که دائی ما قبلا تهیه کرده بود و فامیل مان از ترس وبا، به آنجا پناه آورده بودند. در گوشه اطاقی که دیوارهای آن با گل سفید رنگ شده و از سقف آن رشته های تار عنکبوت که از دود سیاه شده آویزان بود، نشستیم.

چراغ هزار وصله که لوله آن سیم پیچی و از دوده نفت تاریک شده به اطاق نور خفیفی می داد. خاله هایم با چهره های رنگ پریده خیرمقدم گفتند، دایی کوچکم که جوانی رشید و خوش سیما بود قیافه زنده تری داشت. او تنها امید و یگانه مایه نشاط مادرم بود. مادرم او را به حد پرستش دوست داشت. تنها سیمای پر روح و روشن و محجوب او بود که می توانست برق نشاطی در چشمان اشکبار مادرم ایجاد نموده، لب های او را متبسم نماید.

مادرم به مجرد رسیدن وضو گرفته، مشغول نماز شد. من هر وقت با مادرم بودم از او تبعیت کرده نماز می خواندم. اصلاً زندگی در نظر من بار سنگینی شده بود که در زیر فشار آن کمر ناتوانم هر لحظه خم تر می شد و روح کودکانه و در عین حال فرسوده ام، هر روز ضعیف تر می گشت از وضع شام و غذا معلوم بود که وضعیت آذوقه در دهات هم رضایت بخش نیست نان بیات و خانگی که در سفره بود، سیاه رنگ و مخلوط با جو و سبوس بود، من از شدت خستگی و تأثر نمی توانستم چیزی بخورم. مادرم نیز چند لقمه غذا بیشتر نخورد، خاله ها و خاله زاده ها و دایی هایم چند هفته بوده به دهات آمده بودند، از صحبت های آنها بوی خوشی شنیده نمی شد، معلوم بود در دهات هم مانند شهر قحطی و مرض حکمفرما است.

فقط چیزی که مایه شکرگزاری بود، این بود که فامیل و خانواده ما تاکنون از خطر وبا محفوظ مانده و بیشتر این سعادت را مرهون دعای مجتهد و قطعه کدوئی می دانستند که هر یک از ما بگردن خود آویخته بودیم. یک روز نیمه شب به صدای ناله و گریه از خواب بیدار شدم. در پرتو چراغ کم نوری که مانند زندگی ما در دریچه باد فنا ضعیف و بی فروغ بود، سیمای زرد و لبهای لرزان مادرم را دیدم که چشمان بهت زده خود را به چهره برادر کوچک دوخته بود! دائی کوچکم در کنار لگن مشغول استفراغ بود.

خاله هایم لبهای خود را می گزیدند و برای اینکه در مریض تولید وحشت نشود، با ناخن سینه های خود را خراشیده و بدینوسیله درجه اضطراب و تشویش خود را پنهان می کردند! حالت تهوع هر لحظه شدیدتر می شد، مادربزرگم با فنجانی از عرق نعنا فرزند دلبند خود را در آغوش گرفته با قیافه ای که آئینه تمام نمای رنج و وحشت بود، سعی می کرد پسرش از آن دوا بنوشد، این تنها دوائی بود که در دسترس آنها قرار داشت. هنوز یک جرعه از گلوی مریض پایین نرفته دوا میان لگن برمی­گشت.

دایی بزرگم بچه های کوچک خواهران خود را همانطور به حالت خواب بغل کرده به اطاق دیگر می برد، من هم با اینکه بیدار بودم، به اصرار و فرمان او به اطاق دیگر رفتم، صدای خفیف گریه از اطاق مجاور به گوش می رسید، در میان ناله های جگرسوز و گریه جان گداز گاه گاه اسامی خدا، پیغمبر، امام، معصومین شنیده می شد که همگی بر زبان می آوردند: یا فاطمه زهرا، یا امام زین العابدین، یا قمر بنی هاشم، یا امیرالمومنین خودت به فریاد برس! از آهنگ صدای آنها نهایت یأس، کمال بدبختی، منتهای بیچارگی آشکار بود!

استفراغ، زنگ اخبار مرگ بود، و خواهر و برادر می دیدند که در مقابل چشم آنها نور دیده و برادر عزیزشان برای ابد ازشان جدا می شد و آنها هیچ وسیله و هیچ راه امیدی برای نجات او نداشتند! خستگی و حزن چنان ضعیفم کرده بود که با آن وضعیت باز خواب بر چشمانم هجوم کرده و بر وجودم غلبه کرد، خوابی که کاش هرگز بیدار نشده بودم!

شیون و زاری که از اطاق پهلو بلند شده بود از خواب بیدارم کرد، آفتاب آسمان طلوع کرده و خورشید عمر دایی کوچکم غروب کرده بود!

جسدی که تا آن درجه عزیز و محبوب بود، در کنار اطاق رو به قبله افتاده و روی آن پارچه سفیدی کشیده بودند، دیگر کسی متوجه آن نبود و همگی به اطراف دو خاله کوچکم جمع بودند که مرتبا استفراغ می کردند! همگی بیچاره و مستاصل شده بودند! همگی مبهوت و دیوانه شده در گفتارشان جسته جسته هذیان و در رفتارشان آثار جنون آشکار می شد! کاش زمین دهان باز می کرد و همگی را یک مرتبه بلعیده و در یک گور مدفون می ساخت!

خیر، اگر اوضاع بدین منوال باشد، تا غروب دیگر از فامیل ما اثری نخواهدماند! مادرم گاهی روی نعش برادر افتاده مویه کنان کلمات نامفهومی می گفت و زمانی خواهران بغل کرده دهان قی آلود آنها را می بوسید و موهای ژولیده و صورت های رنگ پریده آنها را از اشک و خون تر می ساخت، من هرگز قیافه وحشت زده و چشمان خون آلود او را فراموش نخواهم کرد، چشمانی که حقیقتاً به جای اشک، خون از آن جاری بود!

هنوز آفتاب به نصف النهار نرسیده بود که دو خاله ام یکی بعد از دیگری به برادر کوچک خود پیوستند!

به صدای شیون و زاری اهالی ده در خانه جمع شده، گریه کنان قیامت برپا کرده بودند. تابوتها برای حمل جنازه ها حاضر شد، سه نعش را به کنار رودخانه انتقال دادند. مرده شوی خانه در کنار نهر واقع شده و تخته ای که روی آن مرده ها را می شستند پهلوی جوی روی ریگها افتاده بود! مدتی طول کشید تا نوبت شستن مرده های ما شد!

آفتاب رفته رفته غروب می کرد و جنازه ها برای حمل به شهر آماده می شد. الاغ هایی که روز پیش ما را به ده آورده بودند، فردا نعش دایی و خاله هایم را به شهر بر می گرداندند، شب دوباره آشکار شده بود، جغدها صدا می کردند و سگها زوزه می­کشیدند. دودها از اجاقها به هوا می رفت و چراغ های پیه سوز نفتی در کلبه های دهقانی سوسو می زد. اطاقی که منزل ما بود، در پرتو همان چراغ وصله دار نیمه روشن بود.

 

روزنامه اطلاعات - 25 تیر 1393
بررسی و نوشته: محمد مسعود
تدوین و آماده سازی برای انتشار در وب سایت : شهره السادات عربشاهی



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید